تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• دلم حدود دو - سه میلیارد می خواد که یک عدد مغازه بخرم و کتابفروشی باز کنم توش. یک عدد آپارتمان در بال A برج تهران بخرم ( دوست دارم در ارتفاع زندگی کنم) و یک عدد ماشین خوب هم زیر پام باشه. بقیه ش رو هم بذارم بانک که ضمن این که پشتوانه و دلگرمیه، سودش رو هم بگیرم و ضررهای درآمد نداشتن کتابفروشی هم جبران شه. فکر می کنم، نه! تقریبن با اطمینان می تونم بگم که با این اوصاف زندگی چیز خوشایندی خواهد شد.
وای! چقدر خوب می شد! همین که دیگه مجبور نبودم صبح که از خواب بیدار می شم پا شم برم تو اون دفتر کذایی و همکار واقعن غیرقابل تحملی مثل آقای ح.م رو تحمل کنم خودش یعنی یه عالمه خوشبختی!
امروز چند بار نزدیک بود استعفام رو بنویسم و ببرم بذارم رو میز مدیر دفتر از بس که یه همکار می تونه مزخرف باشه! البته اگه این کار رو نکردم به این خاطر بود که همه سعیم رو می کنم که قوی باشم و کم نیارم. بهم بر می خوره تو جایی که نه با مدیرش مشکل دارم و نه با ده - یازده نفر دیگه، فقط و فقط به خاطر یه آدمی که هیچ چی از هیچ چیز سرش نمیشه میدون رو خالی کنم...


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:33  توسط بهاره  | 

• یک عدد بهاره کلن هنگ کرده از دست زندگی. از دست همه جا و همه کس این زندگی و تبدیل به آتشفشان خاموش شده!

• یک عدد بهاره به مدت احتمالن یک هفته داره میره سفر و لپ تاپش رو هم با خودش نمی بره و گور بابای دنیای مجازی!

• همین!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:21  توسط بهاره  | 

•  دوست دارم به هیچ وقت و هرگز فکر نکنم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:48  توسط بهاره  | 

• یکی از همکارهای دفتر (یکی از همکارهای خوب دفتر)، خیلی سربه سر من میذاره و اذیتم می کنه. البته اذیت بد نه. اذیت خوب. (اذیت خوب، اذیتیه که مایه هایی از شوخی درش هست و گوینده کاملن بی قصد و غرض تشریف داره و اینا). ااز خصوصیات دیگه این همکارم اینه که سیگاریه و روزی خیلی رو می کشه. بارها هم واسه یه  مدتی ترک کرده و بعد دوباره حال کرده که ترکش رو ترک کنه. از سه روز پیش که روز تولدش بود، دوباره تصمیم گرفت که سیگار نکشه. فرداش اومده بود دفتر و با دستاش بازوهاش رو گرفته بود و تیریپ خماری برداشته بود و می گفت من تو ترکم و خیلی داره بهم سخت می گذره. هم سیگار رو ترک کردم و هم اذیت کردن تو رو! گفتم مطمئنی؟ می تونی؟ مخصوصن دومی رو! گفت آره بابا! تو و سیگار در یه Level هستین! گفتم معلومه در عمل ترک  کردن دومی کاملن موفق بودی!

• دیگه کم کم دارم به این نتیجه می رسم که یکی بازی بدی رو با من شروع کرده. مزاحمت تلفنی برای این مدت طولانی و ادامه دادنش. اس ام اس های عاشقانه و اعصاب خردکن و تک زنگ های مداوم. جالب هم این که گوشی رو که برمی دارم قطع می کنه! بعدش اس ام اس می زنه که فقط زنگ زده بودم صدات رو بشنوم. یا دیروز که وقتی گوشی رو برداشتم قطع کرد و بعدش اس ام اس زد که شارژم آخراشه! اس ام اس هایی که خیلی روزها از ساعت 5 صبح شروع میشه، حتی روزهای تعطیل! (آخه کی این قدر می تونه بیکار باشه که اون وقت صبح، حتی روزهای تعطیل از خواب پاشه و به یکی اس ام اس بزنه و مزاحم شه!)
بی ارتباط یا در ارتباط با مزاحمت های بالا این هم ضمیمه میشه؛ یه اس ام اس که  دیروز اومد و شماره فرستنده، شماره خودم بود (که البته خودم هم بلدم به یکی اس ام اس بزنم که شماره خودش بیفته ولی به شرطی که بدونم گوشیش مارک گوش خودمه) و محتواش هم این بود؛ "من وجدانتم". که سه بار هم فرستاده شد.
آیا اینا یعنی چی؟

• دیروز اولین مانتوی سفید زندگیم رو خریدم. درسته که کمی به خاطر مد و اینا هم بود، ولی کلن خوشگله. خوشم اومد.

• کلن کلافه ام!



+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:41  توسط بهاره  | 

• یعنی یه وقت هایی هست تو این زندگی کوفتی که تازه می فهمی تنهایی یعنی چی و این که هیچ کی تو زندگیت نیست یعنی چی و تازه می فهمی تنهایی چقدر درد داره و این که هیچ کی تو زندگیت نیست چقدر درد داره.


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:14  توسط بهاره  | 

• "درباره الی" رو ببینید، ببینید، ببینید.

• پسرداییم بهم اس ام اس زده (راستی وصل شدن اس ام اس بر هواداران کویش تهنیت باد! برای ما که وصل بودن و نبودنش توفیری نداره!) سلام دخترعمه عزیزم. کمی تا قسمتی که چه عرض کنم، به شدت از خودم تعجب در کردم و جوابش رو دادم که سلام پسر دایی عزیزم. بعدش دوباره اس ام اس زد که ببین من چه مهربونم که به یادتم و کلی دلم برات تنگ شده عزیز دلم! دیگه رسمن چشمام از تعجب گرد شده بود. دوزاریم افتاده بود که کاری باهام داره و داره پاچه خواری می کنه. البته بار اول بود که این جوری پاچه خواری می کرد. چون اصولن تا قبل از این هر کاری داشت نیاز به پاچه خواری نبود که. می گفت این کار رو برای من انجام بده. همزمان که داشتم بهش جواب می دادم که مرسی که این قدر بامحبتی پسردایی عزیزم، داشتم به این هم فکر می کردم که آخه این چه کاریه که این همه نیاز به آش مالی داره! بعد جواب داد که حالا که من این قدر مهربونم بگو ببینم اوضاع بنزینت در چه حاله؟ داغ دلم تازه شد! گفتم بروبابا! بعد از حال و هولی که جناب دزد به ماشین  و از جمله کارت سوخت داده، من خودم دربه در دنبال بنزینم.
بعله! و تازه ای احمدی نژاد واقعن از دستت یه عالمه که بابت همه چی عصبانیم یه طرف، این هم همون طرف! بعد از یه عالمه بنزین گرفتن از این و اون، حالا تازه رسیدم به بنزین آزاد. تا حالا پونزده هزار تومن طلبت!

• حدود سه سال پیش یه آقا پسری حضور یک روزه ای در زندگی بنده داشتند که در پایان همون روز اینجانب با یک نه یه Finish به ماجرا چسبوندم و تموم شد رفت پی کارش. تو اون حضور یه روزه، فقط یک ساعت صحبت اتفاق افتاد. چند ماه بعد هم اس ام اس زد و گفت که داره برای دوره دکترا میره کانادا و منم براش آرزوی موفقیت کردم. به جرات می تونم بگم که ساده ترین و صادق ترین و بی شیله پیله ترین آدمی بود که تا به حال دیده بودم. با یه کلمه ای یه تعریفی ازم کرد که تا به حال هیچ تعریفی این چنین بر دلم نشسته. نمی دونم چرا ولی چند روزیه که به شدت به یادش افتادم. بی منظور، بی غرض. همین جوری.

• من به شدت با این Google Reader به مشکل برخوردم، از بس که 188 تا Subscriptions زیاده!

* یکی از دیالوگ های "درباره الی"


+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:20  توسط بهاره  |