تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• جناب مزاحم!
می دونی چیه؟ قاعدتن روزی 5-6 بار زنگ زدن و حرف نزدنت و 6_7 بار اس ام اس دریافت کردن ازت (بنده در کمال تعجب از ایشون اس ام اس دریافت می کنم!) هیچ مشکلی نباید برام ایجاد کنه. اما خوب این روند که دیگه نزدیک دو ماه هم شده، کمی تا قسمتی داره نروم رو له می کنه و بعضی وقتا مثلن تو اوج فشار کاری یا وقتایی که بی حوصله ام، این که تو اس ام اس می زنی و قربون صدقه ام میری به طرز بدی عصبیم می کنه و دلم می خواد شماره ت رو بگیرم و هر چی دری وری بلدم نثارت کنم. بسه دیگه! خواهشن این بازی مسخره رو تموم کن! دوست ندارم به وسیله تو که نمی دونم کی هستی و نمی خوام هم بدونم، دوست داشته بشم و ازت حرف های عاشقانه بشنوم و اینا. پلیز سرگرمی و مسخره بازی و چه می دونم هر چی که میشه اسمش رو گذاشت رو تموم کن و برو پی کارت!
بدبختیه ها! واسه یکی می مردی و دلت تو حسرت یه نگاه یا یه حرف مهربون ازش موند و سوخت و دود شد رفت هوا! حالا یکی بی خود و بی جهت یه عالمه چرت و پرت از جنس Love برات می فرسته که می خوای بالا بیاری!
آقای مزاحم!
نیست که من حرف های عاشقانه تا حالا نشنیدم، اصلن معده م همچین چیزایی رو پس میزنه و نمی تونه Accept کنه. جان هر کی می پرستی برو دنبال کارت! اعصاب مصاب ندارم!



+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:7  توسط بهاره  | 

• آقای ح م؛ همکار نامحترم؛ خیلی نامردی!
این خیلی نامردی رو با تک تک سلول های بدنم دارم نثارت می کنم. با توجه به شناختی که از خودم دارم، می دونم که هیچ وقت خودم رو در حالتی نخواهم دید که جلو روت بایستم و بهت بگم فلان کار رو در حق من چرا انجام دادی یا فلان حرف رو پشت سر من چرا زدی. یکی دو بار منتظر بودی که حداقل پیش یکی از بچه های دفتر برم و از اذیت هام بنالم و چون نرفته بودم تعجب کردی! اما کاش می دونستی همین اخلاق گهی که دارم چقدر باعث میشه در طول روز فشار عصبی تحمل کنم.  
آقای ح م خیلی بی انصافی که اصلن برات خراب کردن یه آدم مهم نیست.
این بهاره، روزهای بعد هم مثل روزهایی که گذشت صبح بهت لبخند میزنه و صبح به خیر میگه و تو طول روز یه عالمه هم باهات حرف می زنه و شوخی می کنه. هیچ وقت نه تو و نه هیچ کدوم از بچه های اون دفتر کذایی نخواهند فهمید که چه روزهایی که من از دفتر زدم بیرون و خود گریه بودم؛  مثل امروز که اشک چشمام نمی ذاشت جلو روم رو ببینم و نمی دونم چه جوری رسیدم خونه.
هیچ وقت این بهاره از تو شکایتی نمی کنه، پیش هیچ کس. اما بد داری داغونش می کنی.
من هیچ کاری نمی کنم و هیچ حرفی نمی زنم، اما این رسمش نیست. کاش بفهمی... *

* این پست نشونه ی بزرگی روح نیست. نشونه  ضعفه؛ ضعف آدمی که نمی تونه با کسی دعوا کنه و حقش رو بگیره و حق اون طرف رو کف دستش بذاره و بعد خودش رو با واژه هایی چون  صبور بودن یا گذشت یا بزرگواری گول می زنه و شب میاد خونه و تو تاریکی و تنهایی رو بالشش گریه می کنه.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:41  توسط بهاره  | 

• مدیر فنی دفتر ما، تندی عصبانی میشه. وقتی قات می زنه دیگه زده و باید از دوروبرش دور شد و باهاش کل کل نکرد و فقط بهش گفت چشم. بعد باید بهش زمان داد تا دوز عصبانیتش کم شه و تا حدودی نرمال بشه. امروز بعد از یه قات زدن و آروم شدن پس از اون و وقتی دیگه از صرافت حرف زدن افتاد برگشتم بهش گفتم اصلن میدونین چیه؟ شما یه دیکتاتورین که فقط دوست دارین صدای خودتون و پژواک صدای خودتون رو بشنوین. خندید و گفت زنده باد مخالف من! گفتم نخیرم! این اصلن حساب نیست! بدونین که عمر دیکتاتورها کوتاهه! گفت می بینی که نیست!

• واقعن جای خجالت داره! در طی چهل روز رانندگی روزانه، دو بار شکستن چراغ جلوی ماشین، یه بار آینه بغل و یه بار هم ضربه و خط و اینا روی  درب سمت راننده به دلیل برخورد با گاردریل کنار اتوبان. دلیل همشون؛ سرعت زیاد.
البته خوببش اینه که جوری می زنم که گندش درنیاد! همه نشانه های این چهار مورد تا شب همون روز از بین رفته و اصولن در ذهن مامان و بابا، من یه دختر خوبم که خیلی محتاط رانندگی می کنم و نشونه اش هم اینه که تا به حال ماشین رو به جایی نزدم!
امروز و بعد از حادثه چهارم، به راننده تاکسی محترم زد بغل و خواست نصیحتم کنه. گفت دخترم من دست فرمونت رو از دور می دیدم و تحسینت می کنم، اما باور کن این جوری نمیشه!

• تا به امروز در مقابل اذیت های همکارهای مرد دفترمون، وقتی صحبت از سن و سال و شوهر نکردن می شد موضع می گرفتم و داد سخن سر می دادم. از امروز فقط دیگه حرفشون رو تایید می کنم که همینه که هست! هیچ کی من رو دوست نداره و کو شوهر!؟ بیش تر حال میده! کوتاه، مفید، مختصر و لج در آر!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:7  توسط بهاره  | 

• روزهاست که من این جا چیزی نمی نویسم و روزهاست که کلن به هیچ کجای عالم امکان هم برنخورده! من حالا اومدم که بنویسم و البته می دونم که این موضوع هم اصلن برای عالم امکان مهم نیست! بنابراین کماکان واسه دل خودمه که میرم داشته باشم روده درازی های زیر را؛

• در روزهایی که گذشت البته اتفاق خاصی نیفتاد و کلن من معتقدم که اتفاق خاص یه بار تو زندگی آدم میفته و طبق قرائن و شواهد گند می زنه به کل زندگی و دیگر هیچ! بعله! در روزهایی که گذشت من هم چنان زندگی خودم رو می کردم و کمی تا قسمتی هم دپرس بودم و البته هستم بابت این که "رای سبز من، نام سیاه تو نبود" و اینا.

• بعدش هم این که در طی همین روزهایی که گذشت بنده به این نتیجه رسیدم که در اولین فرصت ممکن باید پولدار شم و برم واسه دل خودم یه کتاب فروشی باز کنم و کلن کتاب بفروشم و کتاب بخونم و با آدم جماعت کمتر سروکار داشته باشم. به شدت امیدوارم کتاب فروشی "بهاره" از رویا به واقعیت تبدیل شه.

• امروز من قصد داشتم که سومین نمازجمعه عمرم رو برم (بعله! بنده نماز اولی نیستم!) که نشد! کلن خیلی متاسف و شرمنده ام، ولی واقعن خوابم میومد. ای "رای سبز من" از دست من عصبانی نباش! و خواهش می کنم درکم کن! می دونی که من شش روز هفته رو به این امید می گذرونم که جمعه برسه و بخوابم!

• با مرحمتی که جناب دزد به ماشین داشتند به دوران نوار کاست برگشت خوردم و از اون جایی که بین اندی و داریوش قطعن انتخاب، داریوش خواهد بود، در رفت و آمد روزانه ام به سر کار بسی نمکی پاشیده می شود بر زخمی قدیمی و اینا.

• مسخره، احمقانه و ناامید کننده ست که آدم اس ام اس های عاشقانه ای که با موبایلش دریافت می کنه نام فرستنده اش تو گوشیش "مزاحم" Save شده باشه. جناب مزاحم! لطفن بی خیال شو! به جان خودم توی این قبر مرده ای نیست. اعصاب مصاب نداریم! برو پی کارت! لطفن!

• می خوام این جا برگرده به روزهای پیش از این. روزهایی که بهاره ی اینجا پررنگ بود. این قدر پررنگ که کمرنگیش تو زندگی حداقل به چشم خودش نمیومد. دوست دارم بیش تر بنویسم... از خودم. فقط همین!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:10  توسط بهاره  | 

• نه! همش هم این نیست که تو این وانفسای تودهنی ای که خوردیم و دولتی که بهمون تحمیل شد دل و دماغ این رو ندارم که بیام این جا و صفحه سیاه کنم. این هم هست که این بهاره، زیادی داره تو کار خودش رو غرق می کنه. هم جوره هم غرق می کنه چون چیزی برای از دست دادن نداره و ایضن به دست آوردن؛ چیزی و کسی.
همه سهمش از زندگی هم همون قطره اشکی که شب ها موقع برگشت از کار وقتی داریوش می خونه " داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود" میاد گوشه چشمش.


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:31  توسط بهاره  | 

• دو هفته ست که هر چی می خونم مربوط به این میشه که چرا کوچک ترین حق ما، رای ما، رو ندیده گرفتند و هر چی می بینم مربوط میشه به خشونتی که علیه صاحبان حق داره انجام میشه.
ما داشتیم زندگیمون رو می کردیم. با کوچک ترین دل خوشی ها و روزنه امید سبزی که داشت رنگ قشنگی به زندگیمون میداد. چرا نذاشتین؟ چرا نخواستین؟ چرا به این جا رسوندیمون؟
دلم برای زندگی قبل این دو هفته تنگ شده. برای وبلاگ نوشتنم/ نوشتنمون از اتفاق های کوچیک زندگی خودم/ خودمون.
با نامردی تموم، غم رو نشوندین رو دلمون.
دیگه برام مهم نیست که فیلترشکن پیدا کنم و Facebook رو باز کنم یا فلان سایت یا فلان وبلاگ رو.
این روزها تنها چیزی که دوست دارم انجام بدم و آرومم می کنه خوابیدنه. همین رو می خواستین. نه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:33  توسط بهاره  |