• دلم می خواد همه اون چیزهایی رو که از صبح تا شب برام اتفاق میفته بنویسم؛ حس هام، عصبانیت هام، غصه هام، غصه هام و غصه هام.
اما شب که میشه و صفحه Word رو جلو روم باز می کنم دستم به نوشتن نمیره. این جا نوشتن مرهم خوبیه برای آدمی با خصوصیات من که کم از خودش برای دیگران صحبت می کنه. اما انگار این صفحه سفید Word هم مدتیه باهام غریبه شده. مثل همه آدم های زندگیم.
تو این روزها، این روزهای خیلی بد، چه قدر ممکن بود قرار بگیرم با این جا نوشتن و چه قدر نمی تونم بنویسم.
دلم می خواد نباشم؛ بهش میگن مرگ.
آخه یکی نیست به من بگه تو که می دونی حتی یک کلمه هم درس نمی خونی مرض داری میری دفترچه کنکور کارشناسی ارشد می گیری و پر می کنی که مجبور باشی جمعه صبح موقع بیدار شدن از خواب یه عالمه فحش نثار خودت کنی؟ خوب که چی! مگه با سر جلسه نشستن کسی فوق لیسانس قبول میشه؟ تازه همچین خوش اشتها هم تشریف دارم. برداشته بودم زده بودم گرایش سازه واحد تهران مرکز.
یک دقیقه به هشت صبح وارد کلاس میشم. ( اسگول بودم اون قدیما که یک ساعت قبل هر کنکوری خودم رو می رسوندم به محل برگزاری امتحان! ) دنبال صندلیم می گردم. یکی اسمم رو صدا می کنه. سرم رو که بالا می گیرم گوینده رو می بینم. یکی از همکلاسی های دانشگاه. برحسب تصادف، صندلیم صندلی جلوی اونه.
زبان، ریاضی، مقاومت مصالح. دوتای اولی رو دست و پا شکسته می زنم. از سومی فقط اسم درسش یادمه و استادش! دو سال زمان زیادی نیست، اما گذشته و من از تنش و کرنش اون قدری یادم نمیاد که بتونم با قاطعیت تست بزنم. هر چی بلدم می ریزم رو کاغذ. زیاد نیست، اما از بیکاری بهتره. مسئول تطبیق کارت ها میاد داخل کلاس. یه نگاه به عکسم میندازه و بعد به خودم. میگه خودتی؟ می خندم. میگم خوب آره! میگه پس چرا شبیه نیست؟ میگم نمی دونم! میگه اسمت رو می نویسم تا یه مسئول دیگه هم بیاد چک کنه. می خواد نشون بده که خانم مهربونیه. میگه نگران نشی ها! بهش نگاه می کنم. لبخند می زنم و میگم نه بابا! واسه چی نگران شم. پونزده دقیقه بعد یه آقایی میاد داخل. اول کارت ملیم رو نگاه می کنه، بعد کارتی که به مقنعه ام زدم و بعد زل می زنه تو صورتم. خنده ام گرفته. دلم می خواد بگم یه نگاه به برگه ی پاسخ نامه من بندازین! اگه من قرار بود به جای کس دیگه ای بیام سر جلسه، اوضاع این پاسخ نامه بسی بهتر باید می بود!
آقاهه میگه نه! خودشه! مشکلی نیست! باز خنده ام می گیره! احراز هویت شدم! خانمه میاد در گوشم میگه این عکست رو به هیچ کی نشون نده، خودت خیلی خوشگل تر از این عکسی. می خندم.
آزمون نوبت صبح تموم میشه. شش ساعت وقت کشی می کنم تا ساعت 4 بعدازظهر. هیدرولیک، مکانیک خاک، مکانیک سیالات، سازه های فولادی و بتنی. اوه! آدم اینجوری به جمعه خودش گند میزنه! مدت این آزمون بیش تر از آزمون صبحه. 160 دقیقه! سوال ها رو می خونم. وسطشون خط خطی می کنم، شعر می نویسم. فکر می کنم و طبق عادت قدیمی وقتی دارم فکر می کنم و مداد دستمه، یه چیزایی هم روی برگه می نویسم. وسط عدد رینولدز و مقاومت برشی و تنش خمشی و کوفت و زهرمار واسه خودم یه کلمه می نویسم و بهش فکر می کنم.
ازدواج؛ مامان باز افتاده رو دور اصرار کردن. بهونه ش هم یه واسطه ی گیر که انگار شوهر دادن من براش از نون شب هم واجب تره! چند شب پیش به مامان گفتم نه! اول عصبانی شد! گفت یعنی که چی! هر کی من رو می بینه میگه دخترت چرا ازدواج نمی کنه. گفتم به دیگران هیچ ربطی نداره. مامان گفت به من که ربط داره! هیچی نگفتم. خودم رو لوس کردم و گفتم مامان بی خیال! اذیت نکن دیگه!
مامان حتمن دخترش رو خوب می شناسه؛ دختر تودارش رو. همیشه ته این بحث این رو میگه؛ بهاره پای کسی وسطه که نمی خوای فعلن به ما بگی؟ منتظر کسی هستی؟
و همیشه هم یه نه قاطع و محکم از من می شنوه. فقط یه نه! همین و بس!
تو دلم میگم چه انتظاری مامان جان! حتی نذاشت انتظار هم بکشم. به هیچ جاش هم حسابم نکرد و گذاشت رفت...
مسخره بازی درمیارم که بحث عوض شه. باز تا چند صباحی دیگه و گیر دادنی جدید.
40 دقیقه زودتر از صندلی بلند میشم و جلسه رو ترک می کنم.
• انگار که تا قیام قیامت، من و آرامش نباید روی هم رو ببینیم. من از زندگی هیچی نمی خوام. دیگه هیچی نمی خوام. فقط می خوام درگیر هیچ چی نشم. زندگی خودم رو بکنم؛ یه زندگی آروم که توش هیج اتفاقی نیفته. دیگه هیچ انرژی ای ندارم...
• " قرار چیزیه که وقتی شرایط تغییر کرد باز هم بهش عمل کنی. "
خودم رو شبیه مینای " کنعان " می بینم؛ پر از استیصال، پر از خستگی، پر از سرگشتگی.
• چیزی شبیه شهروند یک و دو تو ذهن من داره واسه خودش یه مانیفست درست می کنه. عمیقن با بعضی آدم ها هیچ ارتباطی که نمی تونم برقرار کنم هیچ، حتی نمی تونم تحملشون هم کنم. من و هر کسی اگه اینی شدیم که الان هستیم قسمت عمده ش برمی گرده به شرایطی که داشتیم و صد البته شرایطی که نداشتیم. هر آدمی بستر خودش رو داشته و این بستر موقع قضاوت باید و باید دیده شه تا قضاوتی مبتنی بر عدالت شکل بگیره.
من آدم ها رو قضاوت نمی کنم، اما موقع ارتباط برقرار کردن مانیفست ذهنم واقعن یه سری ها رو پس می زنه. فکر کنم این کم کم داره به یکی از واقعیت های زندگی من تبدیل میشه. واقعیتی که نمی دونم باید بابتش متاسف باشم یا نه.
• هنوز هم خود الاغم، نمی دونم ایده آلم چیه و دقیقن چی می خوام! میگن این که بدونی چی نمی خوای خیلی خوبه. من می دونم چی نمی خوام، اما این اصلن نتیجه نمیده که بدونم چی می خوام! نمی دونم! اصلن شایدم به حکم آدم بودنمون، یکی از ویژگی هامون این باشه که باید مدام در سرگردانی به سر ببریم و خودمون و زندگی هی دور هم بچرخیم!
• تجربه دو ساله وبلاگ نویسی، باعث شده تقریبن با سرعت خوبی تایپ فارسی انجام بدم. تو دفتر، یه جاهایی کارم به این می رسه که لازم میشه چند خطی فارسی تایپ کنم. همکارم میگه تو کلاس تایپ رفتی مگه؟ میگم نه! میگه آخه هم سریع تایپ می کنی و هم اینکه انگشت هات خیلی قشنگ رو کیبورد جا به جا میشه. می خندم و میگم خوب دیگه! یه رازی تو این موضوع نهفته ست.
• خوابیدن یکی از پنج لذت بزرگ زندگی منه. ( اون چهارتای دیگه رو هنوز خودم هم نمی دونم چیه! اما از اون جایی که فکر می کنم هر کسی حداقل باید یه چند تایی لذت تو زندگی داشته باشه و اگه نداشته باشه خیلی ضایع ست، فعلن این پنج رو الکی و برای ضایع نشدن، تو جمله گذاشتمش تا بعدن یه فکری در موردش بکنم! )
بهرحال علی رغم اینکه خوابیدن رو خیلی دوست دارم، فکر می کنم اون هیچ علاقه ای به بودن با من نداره ( کلن همه عشق های من تو زندگی انگار یه طرفه ست! ) و اصلن خوب و عمیق نمی تونم بخوابم و به سختی خوابم می بره و به آسونی هم از خواب می پرم. این به سختی یعنی خیلی سخت و این به آسونی هم یعنی خیلی آسون.
اما چند روز پیش، ساعت شش عصر رفتم که نیم ساعت بخوابم اما ساعت یازده و نیم شب بیدار شدم و در طی این مدت هم اس ام اس اومده بود برام که متوجه نشده بودم و هم تلفن خونه زنگ خورده بود که اونم ایضن و هم این که وقتی از خواب بیدار شدم نمی دونستم چه روزی و چه ساعتیه! و کلن خیلی خوابش، خواب بود از بس عمیق بود و کلن خیلی حال داد! و کلن به امید روزی که همه خواب هام با این کیفیت باشه.
• من تا اینجا سر جمع شاید چیزی حدود یک ساعت از این سریال حضرت یوسف رو دیدم که اونم توفیق اجباری بوده یا گذری چشمم بهش خورده و نتیجه این که خوشبختانه فقط به اندازه یک ساعت اعصابم خورد شده بابت این که یه آدم که اسم خودش رو گذاشته کارگردان انگار که 5-6 میلیارد پول بی زبون رو آتیش زده! اما هر وقت یه اس ام اسی میاد که نکته کلیدیش به این سریال ربط داره میرم دفتر و به بچه ها میگم این یعنی چی؟ بچه ها میگن چرا کلاس میذاری! خوب بشین ببین دیگه! و من در کمال ناتوانی نمی تونم از خودم دفاع کنم که این به هیچ وجه کلاس گذاشتن نیست!
اصلن دوز چیزهای زرد و بی محتوا تو زندگی من زیاده، اما تحمل این یکی رو ندارم خوب! چی کار کنم؟!
• عجب! و حالا ورای همه شوخی و خنده های بچه های دفتر با هم، زیرآب زنی ها داره کم کم رخ می نمایاند!
• کلن من که نخورده مستم، نمی فهمم این آهنگ مجید خراطها چیه که این روزها گیر دادم که گوش بدم؛
می دونم؛ می دونم برنمی گردی. می دونم؛ می دونم رفتی که رفتی
...
• می تونم نشان درجه یک تنبلی رو به خودم بدم. دو ساعته پای کامپیوتر نشستم و دو ساعته که به شدت تشنمه!
