• ظرف حدود یک ماه کاری گذشته، چند روزی در هفته از طرف دفتر برای آموزش می رفتم به یه سازمان دولتی و تو یه سالن عریض و طویل پیش کسی می نشستم که قرار بود بهم آموزش بده. تو این سالن عریض و طویل حدود چهل نفر پرسنل در حال کار و فعالیت بودند و منم مثل بچه آدم می رفتم روی صندلی کنار دست اون کسی که قرار بود ازش کار یاد بگیرم می نشستم و مثل بچه آدم هم وقتی تایم کاری تموم میشد میومدم و کلن به همه چی با منظور بی منظوری نگاه می کردم و ایشون هم ایضن همین طور. دست بر قضا این آقایی که من پیششون می نشستم و داشتند به من یاد می دادند آقای جوونی بودند که باز هم دست بر قضا با هم که صحبت غیر کاری کردیم متوجه شدیم که به اندازه 180 درجه افق های فکریمون با هم از لحاظ همه چی فرق داره و دست بر قضا هیچ نظر مشترکی راجع به هیچ چیز نداریم و همش در حال کل کل کردن بودیم و کلن یعنی هیچ مراوده خاصی بینمون نبود. همکارهای این آقا و کسایی که تو اون مجموعه بودند اصلن نمی دونستند صحبت های غیرکاری ما در مورد چیه و فقط یکی دو مورد خنده های ما رو دیدند و اینکه گرم صحبت غیرکاری هستیم و گویا همین کافی بوده! چون تو این مجموعه، کوچک ترین عطسه ای بهانه ای ست برای از کاه، کوه ساختن.
من می رفتم و میومدم و کلن فکر می کردم There is no problem. اما چند روز پیش یه جلسه ای بود تو همون مجموعه دولتی و مدیر دفتر ما و مدیر اون مجموعه و چند تا از پرسنل اون جا که این آقا هم جزوشون بود تو اون جلسه حضور داشتند که یکی از همکارهای این آقا تیکه ی ناجوری من باب حضور من و نشستن من در کنار ایشون انداخته بودند.
( فعلن تا این جا یه استپ کوچولو و یه گریز کوچولو؛
مدیریت دفتر ما این شکلیه! چه شکلی؟ این جوری که مدیر اصلی و رسمی دفتر ما یه خانمه ولی مدیر غیر رسمی ولی اصلی تر یه آقاییه که چند سالیه که با هم دوست هستند و چند سالیه که قرار شده با هم ازدواج کنند ولی تازه یک ماه پیش یه مراسم نامزدی برگزار شده! این خانم به نظر من که بسی خوشگل تشریف دارند ولی همکارهای مرد دفتر معتقدند که خوشگل نیست که این موضوع اصلن مهم نیست و اصلن هم به ما مربوط نیست. در مورد نامزد این خانم هم، همه معتقدند که بسی پسر خوشگل و خوش تیپیه که البته چندان هم بیراه نمیگن اما از اون جایی که من از هر کسی که خوشم نیاد نه خوشگل می بینمش و نه خوش تیپ، به نظرم اصلن این طور نیست که باز این هم اصلن مهم نیست و ایضن اصلن هم به ما ربطی نداره.
اما یه نکته ظریفی این وسط هست که کلن اون هم به ما مربوط نیست اما چون نکته ظریفیه، من که همه چیز رو گفتم بهتره که این رو هم بگم! اون نکته ظریف اینه که این خانم بسی پولدار تشریف دارن و نقطه نظر غالب اینه که حلقه اتصال این دو نفر به هم در همین نکته ظریف نهفته ست! که البته نیاز به توضیح اضافه نیست که این موضوع هم یقینن به ما ربطی نداره! یه نکته ظریف دیگه هم که وجود داره اینه که نامزد این خانم از لحاظ مرد بودن، مرد قابل اعتمادی نیست ( دقیقن از همون لحاظ! ) و نمونه کوچیکش اینه که رفتارشون با پرسنل خانم وقتی که نامزدش توی دفتر هست با زمانی که نامزدش توی دفتر نیست بسی متفاوت است ( البته چون محل کاره نه دقیقن از همون لحاظ! ) و این وضوح عدم یکسان بودن رفتار به شکل تابلویی توی چشم همه فرو رفته و اینجانب به همین دلیل بسی از ایشون خوشم نمیاد و به همین دلیل حال نمی کنم کوچیک ترین صحبت غیر کاری با ایشون ردو بدل کنم و کلن همه ی ارتباط من با ایشون محدود میشه به سلام و خداحافظ و هر صحبتی که مربوط به کاره.
خوب، این از این گریز کوچولو. )
بعد از اون جلسه کذایی، مدیر رسمی و اصلیمون اومد گفت با توجه به شناختی که ازت دارم می دونم که هیچ موردی نبوده و نیست اما چون جو اون جا این جوریه از این به بعد وقتی میری اون جا، بدون که همچین حرف و حدیثی هست.
چند روز بعد مدیر غیر رسمی ولی اصلی تر بهم گفت که کارم داره. رفتم توی اتاقش. گفت جریان فلانی چیه!؟ گفتم هیچی! چه جریانی باید باشه!؟ ( همه تو دفتر می دونن که من ایشون رو زیاد تحویل نمی گیرم و لحنم همین جوریه! ) لبخند زد و بعدش گفت پس جریان Facebook چیه!؟ سعی کردم نذارم چشام بابت تعجب از شنیدن این حرف زیادی بزرگ شه و گفتم بازم هیچی! چه جریانی باید باشه؟! اون اسم من رو Search کرده و بعد هم Add کرده. رسمن هیچ گیری نمی تونست بده! Facebook یعنی همین دیگه! مگه کارکردش غیر از اینه!؟
اما تو دلم موند که بگم اون اگه اسم من رو Search کرده بعدش یه درخواست Add فرستاده و مثل بچه آدم رفتیم تو Add list همدیگه. اما تو چی که چراغ خاموش رفتار کردی! رفتی Facebook من رو چک کردی و آمارم رو درآوردی! فکر کنم تا یه تیکه درست و حسابی بابت این موضوع بهش نندازم آروم نشم! خیلی بچه پرروئه!
بی منظوری دو تا آدم رو میشه از این تشخیص داد که همین الان اون آقایی که می رفتم می نشستم پیشش تو Facebook آن لاین بود و با هم یه 10 دقیقه هم گپ زدیم و هیچ کدوممون هم در مورد اون حواشی هیچ حرفی نزدیم از بس که همه چی مسخره و سر هیچی بوده!
بعله! کلن که اینجوریاست ولی بعد این همه روده درازی دو تا حاشیه هم بگم؛
- دفتر ما تا به حال سه تا اخراجی داشته که هر سه تاشون هم، خانم بودن و هر سه تاشون رو هم رئیس اصلیمون یعنی همون خانمه اخراج کرده! کلن گفتم البته!
- اگه دامنه کنجکاوی های رئیس غیراصلیمون از Facebook فراتر بره یا به هر طریقی به وبلاگم ختم شه خر بیار و باقالی بار کن هم دیگه جوابگو نیست!
ولی اگه به وبلاگ ختم شد دیگه آب که از سر گذشت چه یه وجب و چه صد وجب!
پس ای آقای ص، جناب رئیس غیر اصلی؛ من به مسائل خصوصی تو هیچ کاری ندارم و اصولن به من چه! اما بدان و آگاه باش اون خنده هات خیلی مسخره ست! شدیدن بهت توصیه می کنم که سعی کنی دیگه اون جوری نخندی! همه مسخره ت می کنن! این یک لطف خیلی بزرگ بود که هیچ کی تا حالا در حقت نکرده! امیدوارم بفهمی!