تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• گاهی وقتا این زندگی برگ های به شدت مزخرف و چرتی برات رو می کنه و یه جورایی وادارت می کنه که زیر لب بگی " گه بگیرن این زندگی رو ".

• ازش بدم میاد! این اسفند لعنتی سال رو تغییر میده و من رو بزرگ تر می کنه. در چشم بر هم زدنی!

• وقتی من رو نمی بینی و کاری به کارم نداری، منم همین رفتار رو در مقابل نشون میدم؛ نمی بینمت و کاری به کارت ندارم. عادلانه ست، مگه نه؟ البته اگه باشی...؛ خدا!
امضاء؛ یه بهاره ی عصبی، ناراحت، بی تفاوت، مغرور و تنها.

• تعمدن بیش تر دافعه ایجاد می کنم تا جاذبه. نمی دونم چرا؟! بر همین منوال، کار دست خودم میدم. بی شک!
مهم نیست! ایضن این مهم نیست، مهم نیست ها هم کار دستم میده. ایضن بی شک!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:8  توسط بهاره  | 

• جالبه! حتی هیچ کلمه ای پیدا نمی کنم برای شروع. هیچ کلمه ای به ذهنم نمی رسه برای شروع به نوشتن کردن راجع به چیزی که نمی دونم بنویسمش یا نه، نمی دونم باید بنویسمش یا نه!
برای شروع به نوشتن کردن راجع به چیزی که نمی دونم یه مسخره بازیه، یه بچه بازیه، یه حماقته یا یه چیه! به نظر خودم شبیه یه فیلمه. فکر می کنم اگه ننویسم یعنی خودم رو سانسور کردم و این رو دوست ندارم. اومدم این جا که بهاره رو بنویسم. همون طور که هست، همون طور که فکر می کنه، همون طور که احساس می کنه؛ درست یا غلط؛ پس نقطه سرخط.
بعدازظهرها میاد دفتر. تقریبن میشه گفت پاره وقت. اومدنش و کارکردنش فقط و فقط رو حساب رفاقتیه که با یکی از بچه های دفتر داره. رفاقتی چهارده ـ پونزده ساله که از دوران سربازی شروع شده. سنش هم دراومد؛ سی و شش سال. یه پسر نه ساله داره و متاهله. نمی دونم چرا این تاهل رو آخر جمله قبل گذاشتم. بدجنسی؟ (شاید! شایدم نه!) متاهله ولی همسرش دیگه نمی تونه یا نمی خواد تو این فضا نفس بکشه و هوای انگلیس رفتن افتاده تو سرش و یه بحثی به نام طلاق شکل گرفته که هیچ چیزی از درصد جدیتش نمی دونم. خانمش رو دوست داشته و داره (حدس می زنم یعنی)، اما روابط خارج از چهارچوب خانواده (چه سخت حرف می زنم من!) هم داشته و داره (داشتش رو خودش گفته، دارش رو حدس می زنم).
انگار بقیه ش معلوم شد ولی نه! شاید هیچ چیزی نیست جز یه جور خوش اومدن از هم صحبتی با یه نفر البته در صورتی که هوای انگلیس رفتن همسرش باعث شه که اون ور ماجرا فقط یه مرد سی و شش ساله باقی بمونه و یه پسر نه ساله و این ور ماجرا هم یه دختر بیست و شش ساله.
توضیح اضافه: جو دفتر کار ما از راحت هم یه چیزی اون ورتره! همه با هم شوخی می کنیم و می گیم و می خندیم (میشه گفت هر نوع شوخی ای!). یه جمع ده نفره با نسبت جنسیتیه برابر اما چیدمان نابرابر. تو قسمت فنی نسبت مونث به مذکر یک به پنجه که اون یک منم و اون هم تو اون پنج جا گرفته. فعلن که همه شوخی ها و خنده های این جمع ده نفره با هم پای بی منظوری نوشته میشه و هیچ منظوری روزنی به بیرون نمی تونه پیدا کنه از بس که ما با جنبه ایم! (این منم؟! به همین بی پروایی!)
نمی دونم اینایی که نوشتم چیه! ممکنه فردا صبح همه این شوخی و جدی هام سر این موضوع رنگ ببازه، ممکن هم هست قوت بگیره. ولی به هر حال این بهاره هم جزئی از منه! فعلن البته!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:45  توسط بهاره  | 

• تنها جنس مونث بخش فنی دفتر بودن، تجربه خوبیه. رابطه خوب، دوستانه و البته منطقی ای با اکثر همکارهای مرد دوروبرم دارم، رابطه ای فارغ از جنسیت.
آقای الف دو تا بچه داره. هشت و سه ساله. رابطه گرم و صمیمی ای با همسرش نداره. خودش میگه از اولش هم نداشت. شرح شیطونی هاش (خرده جنایت های زناشویی) رو برام تعریف می کنه. تو آخرین مورد، خودش رو ده سال کوچیک تر جا زده بود و مدتی با دختری خیلی جوون تر از خودش بوده. میگه الان خیلی شیطونی هاش کمتر شده و اوایل ازدواج واقعن بیرون از خونه دنبال یه گمشده می گشته. کسی که حاضر باشه بشینه باهاش غذا بخوره، به حرف هاش گوش بده و الکی بهش گیر نده و دعوا راه نندازه. میگه الان واقعن خنده ام می گیره به دیوونه بازی های اون موقع هام، به اینکه واقعن مثل تشنه ها بودم، تشنه جنس مخالف. آقای الف هیچ محدودیتی برای همسرش قائل نیست. همسرش روابط کاملن گرمی با همکارهای مرد محل کار خودش داره. در حد اس ام اس بازی، کادوی تولد، مهمونی های خانوادگی و ... اما آقای الف همه شوخی ها و روابط گرم و صمیمی با خانم های محل کارش رو برای جلوگیری از جروبحث و شکل گیری دعوا، از خانمش مخفی می کنه. آقای الف کار خودش رو اون جایی که باید بکنه و دوست داره بکنه می کنه و البته که به موازاتش پدر خیلی خوب و مهربون و بامزه ای برای بچه هاش و شوهر نسبتن قابل قبولی برای زنش هم هست. زنی که آقای الف خیلی وقت ها که می خواد ازش تعریف کنه از این میگه که دست پختش خیلی خوبه و درآمدش رو که کم هم نیست توی خونه خرج می کنه! زنی که آقای الف میگه اگه یه روزی بیاد بهم بگه عاشق کسی شده و می خواد بره، در کمال صلح و صفا میذاره بره.
آقای ح مردیه با تفکری کاملن سنتی. از نظر من همه آزادی های مدنی خانمش رو زیرپاش له کرده. از نظر خودش البته خیلی مرد فداکار و زحمتکش و در خدمت خانواده ایه که همه وقتش رو با کار کردن می گذرونه تا خانمش راحت زندگی کنه. خانمش برای رفتن تا سر کوچه هم باید با ایشون هماهنگ باشه و حق نداره بیرون از خونه کار کنه. البته خانم آقای ح و آقای ح همدیگه رو خیلی دوست دارند و 10 سال رابطه عاشقانه غیررسمی و رسمی پشت این ظلم تاریخی! نهفته است. البته این قدر که من با نظم فکری آقای ح مشکل دارم، خانمش مشکلی نداره ولی اگه روزی خانم آقای ح کمی طعم آزادی و قدرت انتخاب و تصمیم گیری رو چشید باید بیاد از من تشکر کنه که این همه با شوهرش بحث می کنم که آخه یعنی چی! به چه حقی این همه خانمتون رو محدود می کنین؟! البته فعلن که بحث های من و ایشون به این جای خیلی منطقی(!) ختم میشه که آقاجان! مرد تشریف دارم، زورم زیاده، می تونم! حرفیه؟!
آقای م تو بیست سالگی ازدواج کرده. یه پسر نه ساله داره و البته که تجربیاتی در زمینه خرده جنایت های زناشویی. الان هم گویا خانمشون سر ناسازگاری شدید گذاشتند و در بن بستی به سر می برند که باعث میشه بگن از عملی که در بیست سالگی انجام دادند پشیمون هستند مثل همون!
البته که از مردهای سرزمینم، نه! محل کارم، باز هم خواهم نوشت.

• چند روز پیش بی بی سی فارسی داشت یه مستند نشون می داد راجع به روابط دختر و پسر و مسایل جنسی. اینکه هند بود یا پاکستان رو دقیقن یادم نمیاد اما به هر حال چند تا کلاس راجع به همین موضوع توی چند تا از مدارسشون گذاشته بودند. با یه پسر حدودن دوازده ساله که توی اون کلاس ها بود داشتند مصاحبه می کردند و اون پسربچه هم خیلی راحت داشت جلوی دوربین راجع به این موضوع صحبت می کرد. صحبت هاش به شفافیت زیادی رسیده بود(!) که من به عنوان یه دختر با بیست و شش سال و بیست روز سن از محضر مامان و بابا خجالت کشیدم و کانال رو عوض کردم. نمی فهمم چرا من به عنوان یه دختر با بیست و شش سال و بیست روز سن باید از شنیدن همچین موضوعی در محضر والدین خجالت بکشم اما یه پسربچه با سنی کمتر از نصف سن من، بیاد این قدر راحت راجع به این موضوع صحبت کنه!

• قطار که به ایستگاه آخر میرسه با سیل آدم ها خودت رو به پله های طولانی مترو می رسونی و تو سیل آدم ها خودت رو می بینی که پله ها رو دو تا یکی رد می کنی تا از زیر زمین خودت رو به روی زمین برسونی. تو اون اختلاف ارتفاع و اون پله های طولانی سرت که یکم بالا باشه، حس تنهاییت عمیق تر میشه.  
من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد
دل من از آسمون معجزه اصلن نمی خواد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 19:8  توسط بهاره  |