• گویا خیلی زشت و بی کلاس و غیرمتمدنانه و دون شان و ایناست اگه آدم تو هیچ کدوم از این شبکه های اجتماعی ـ اینترنتی عضو نباشه! بالاخره من هم بعد از تفکرات فراوان تصمیم گرفتم این جام زهر رو بنوشم!
کلی به خودم فشار آوردم و در نهایت دامن خودم رو از این ننگ عضو هیچ شبکه اجتماعی نبودن پاک کردم و نتیجه اینکه به جرگه باکلاسان عالم پیوستم و جهان رو از این نگرانی نجات دادم که اگه کسی خواست من رو پیدا کنه به دیوار بسته نخوره و با یه Search ساده به من برسه! حالا بی صبرانه منتظرم ببینم چند نفر از آدم های اعماق زندگیم بهم می رسند و داللی می کنند!
(رفع بی کلاسی: وقتی Email ام رو دادم و خواستم تو Facebook اکانت بسازم، Facebook فرمودند این Email دارای اکانت می باشد. کاشف به عمل اومد اون موقع ها که خیلی دور بوده (احتمالن زمانی که همه می گفتن Facebook چیه! خوردنیه یا پوشیدنی!) من رفته بودم و واسه خودم اکانت ساخته بودم اما بعدن دیدم هیچ جذابیتی واسم نداره و اصلن ازش استفاده نکردم.)
• همکارم با شوهرش بحثش شده بود و در نهایت کار به این جا رسیده بود که آقای شوهر برخورد فیزیکی انجام داده بودن و گردن همکارم رو زخمی کرده بودن و باعث شده بودن که گوشش هم خونریزی کنه. صبح که گردنش رو دیدم خیلی جلوی خودم رو گرفتم که بدوبیراه های تو دلم به زبون نیاد. بعدازظهر، آقای شوهر بارونی همکارم رو که صبح یادش رفته بود با خودش بیاره، آورد دفتر. این خانم هم شب که رفت خونه یه جعبه شیرینی خرید! فرداش اومد و ماجرای شیرینی رو تعریف کرد. بهش گفتم تا چند روز جلو چشم من نیا! واقعن تا دو - سه روز حالم بد بود! هنگ کرده بودم!
• بهاره این روزها رو خیلی دوست دارم. انصافن Version خوبیه!
کلی به خودم فشار آوردم و در نهایت دامن خودم رو از این ننگ عضو هیچ شبکه اجتماعی نبودن پاک کردم و نتیجه اینکه به جرگه باکلاسان عالم پیوستم و جهان رو از این نگرانی نجات دادم که اگه کسی خواست من رو پیدا کنه به دیوار بسته نخوره و با یه Search ساده به من برسه! حالا بی صبرانه منتظرم ببینم چند نفر از آدم های اعماق زندگیم بهم می رسند و داللی می کنند!
(رفع بی کلاسی: وقتی Email ام رو دادم و خواستم تو Facebook اکانت بسازم، Facebook فرمودند این Email دارای اکانت می باشد. کاشف به عمل اومد اون موقع ها که خیلی دور بوده (احتمالن زمانی که همه می گفتن Facebook چیه! خوردنیه یا پوشیدنی!) من رفته بودم و واسه خودم اکانت ساخته بودم اما بعدن دیدم هیچ جذابیتی واسم نداره و اصلن ازش استفاده نکردم.)
• همکارم با شوهرش بحثش شده بود و در نهایت کار به این جا رسیده بود که آقای شوهر برخورد فیزیکی انجام داده بودن و گردن همکارم رو زخمی کرده بودن و باعث شده بودن که گوشش هم خونریزی کنه. صبح که گردنش رو دیدم خیلی جلوی خودم رو گرفتم که بدوبیراه های تو دلم به زبون نیاد. بعدازظهر، آقای شوهر بارونی همکارم رو که صبح یادش رفته بود با خودش بیاره، آورد دفتر. این خانم هم شب که رفت خونه یه جعبه شیرینی خرید! فرداش اومد و ماجرای شیرینی رو تعریف کرد. بهش گفتم تا چند روز جلو چشم من نیا! واقعن تا دو - سه روز حالم بد بود! هنگ کرده بودم!
• بهاره این روزها رو خیلی دوست دارم. انصافن Version خوبیه!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:17  توسط بهاره
|
