تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• گویا خیلی زشت و بی کلاس و غیرمتمدنانه و دون شان و ایناست اگه آدم تو هیچ کدوم از این شبکه های اجتماعی ـ اینترنتی عضو نباشه! بالاخره من هم بعد از تفکرات فراوان تصمیم گرفتم این جام زهر رو بنوشم!
کلی به خودم فشار آوردم و در نهایت دامن خودم رو از این ننگ عضو هیچ شبکه اجتماعی نبودن پاک کردم و نتیجه اینکه به جرگه باکلاسان عالم پیوستم و جهان رو از این نگرانی نجات دادم که اگه کسی خواست من رو پیدا کنه به دیوار بسته نخوره و با یه Search ساده به من برسه! حالا بی صبرانه منتظرم ببینم چند نفر از آدم های اعماق زندگیم بهم می رسند و داللی می کنند!
(رفع بی کلاسی: وقتی Email ام رو دادم و خواستم تو Facebook اکانت بسازم، Facebook فرمودند این Email دارای اکانت می باشد. کاشف به عمل اومد اون موقع ها که خیلی دور بوده (احتمالن زمانی که همه می گفتن Facebook چیه! خوردنیه یا پوشیدنی!) من رفته بودم و واسه خودم اکانت ساخته بودم اما بعدن دیدم هیچ جذابیتی واسم نداره و اصلن ازش استفاده نکردم.)

• همکارم با شوهرش بحثش شده بود و در نهایت کار به این جا رسیده بود که آقای شوهر برخورد فیزیکی انجام داده بودن و گردن همکارم رو زخمی کرده بودن و باعث شده بودن که گوشش هم خونریزی کنه. صبح که گردنش رو دیدم خیلی جلوی خودم رو گرفتم که بدوبیراه های تو دلم به زبون نیاد. بعدازظهر، آقای شوهر بارونی همکارم رو که صبح یادش رفته بود با خودش بیاره، آورد دفتر. این خانم هم شب که رفت خونه یه جعبه شیرینی خرید! فرداش اومد و ماجرای شیرینی رو تعریف کرد. بهش گفتم تا چند روز جلو چشم من نیا! واقعن تا دو - سه روز حالم بد بود! هنگ کرده بودم!

• بهاره این روزها رو خیلی دوست دارم. انصافن Version خوبیه!



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:17  توسط بهاره  | 

• خیلی وقتا شده که حوصله نداشتم، خیلی وقتا شده که از تپه تا کوه غصه رو دلم نشسته بوده، خیلی وقتا شده که غرغرو بودم و از دست خودم و عالم و آدم شاکی. تو خیلی از این خیلی وقتا زرت و زورت (زرت و زورت؟!) اینجا پست حروم کردم و شکایت زمین و زمان رو به این یه وجب جا آوردم، به تنها جایی که محبور نبودم ادای خوب بودن رو در بیارم. حالا فکر کنم کمی تا قسمتی بی انصافی باشه که الان که حالم خوبه، نیام این جا بنویسم که حالم خوبه و کلن حالم خوبه دیگه. همین! البته که قسمت های فلان و فلان و فلان و فلان و صد البته بهمان زندگی کماکان بدون کوچکترین تغییری به روال گذشته هستند، اما در مجموع چند روزیه که من و زندگی دست در دست هم و در مسیر آرامش و خوبی و خوشی و شوخی و خنده داریم با هم قدم می زنیم. امیدوارم این روی دنده خوب بودن من و زندگی حداقل چند روزی ادامه داشته باشه و " روزشمار لحظه های من " هم ازش بهره مند.

• همه شناخت من از این آقا محدود میشه به خوندن وبلاگشون ظرف چند وقت اخیر. نمی دونم چرا این جوری حس می کنم، اما به نظرم خوشگل عاشق می شن (هر چند که بنا بر پست هاشون، خوشگل و به راحتی هم فارغ میشن! ) اما در مجموع، نوع نگارش پست های عاشقانشون، مثل این یا مشابهش - که کم هم نیستند - زیادی به آدم حال میده و آدم زیادی دلش می خواد.

• پسری که شب از سر کار می رسه خونه و شامش رو حاضر و آماده می خوره و بعد از شام هم مامانش میوه پوست می گیره و میذاره تو بشقاب و میاره تو اتاق و در حال وبگردی میوه حاضر و آماده ش رو هم نوش جان می کنه، باید خیلی خل باشه که بخواد به متاهل شدن حتی فکر هم بکنه!
اگه گوینده این دو خط و نیم بالا همون فاعل جمله، یعنی یک عدد جنس مذکر در محدوده سنی 20 الی بی نهایت سالگی باشه این دو خط و نیم چیزی در مقام یکی از اصل های قانون اساسی تلقی میشه و دهان کسی جز برای تایید و تصدیق و تشویق باز نخواهد شد. اما به محض اینکه فاعل جمله عوض شه و به جاش یک عدد جنس مونث با هر محدوده سنی جایگزین شه، دهان ها باز نخواهد شد جز برای خندیدن و مسخره بازی!
آخه آدم این ظلم تاریخی رو به کجا ببره! به طور کل و به طور جزء البته!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:19  توسط بهاره  | 

• شب 22 بهمن خیلی خوشحال بودم. همش به این فکر می کردم که فرداش می تونم به میزان n ساعت بخوابم. 10 روز بود که Non stop درگیر کار بودم و به طرز بی رحمانه ای حتی جمعه رو هم آدم حساب نکرده بودم (البته درستش اینه که آدم حساب نکرده بودند). روز 22 بهمن به میزان n ساعت و البته غیر Non stop خوابیدم، اما چه خوابیدنی!
خواب دیدم که به همراه دختری که تو خواب هیچ تلاشی برای شناختش نکرده بودم، در گذشته ای دور مرتکب قتل شدیم و همه نشونه هایی که بر مجرم بودنمون دلالت می کرد رو از بین برده بودیم و حالا از گذشته ای دور اون دختر سروکله اش پیدا شده بود و می گفت که گند قضیه داره درمیاد و باید یه فکری کنیم! یادمه که دقیقن بعد از شنیدن همین جمله به طرز بسیار وحشتناکی از خواب پریدم و تا دو روز تو خواب و بیداری به مقتول و خودم و اون دختر و این که قضیه رو چه جوری مخفی کرده بودیم و این که چه جوری از این به بعد باید مخفی کنیم فکر می کردم!
این قدر فضای خوابم Real بود که هر کاری می کردم واقعن باورم نمیشد که من یه قاتل نیستم! البته نمی دونم، شایدم هستم اما به شدت حرفه ای! طوری که حتی خودم هم نمی تونم باور کنم!

• انی وی، خل شدم و چیزهای عحیب غریبی دلم می خواد! مثلن؟ مثلن اینکه بگم حوصله ندارم و دست از سرم بردارین و کاری به کارم نداشته باشین ولی در مقام واکنش، نشنوم که باشه، مزاحم نمی شیم، هر جور راحتی و از این خزعبلات. دوست دارم بشنوم مگه دست خودته که حوصله نداری؟ اصلن چه معنی داره که یه مرگت باشه ولی چیزی نگی!

• Stranger than fiction بسی خلاقانه بود و به شدت چسبید!

• " یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بی پایانه "
یکی از دیالوگ های فیلم " درباره الی " به کارگردانی اصغر فرهادی


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 2:43  توسط بهاره  | 

• حتی اگه همه اینا یه بازی باشه، حتی اگه همه 12 سال گذشته رو هشت سالش رو به نوعی و چهار سالش رو هم به نوعی دیگه سر کار بوده باشیم، حتی اگه همه چیز به مثابه نفس کشیدن تو یه دایره بسته باشه، حتی اگه همش از روی احساساتی شدن به نظر برسه، حتی اگه شبیه انتخاب بین بد و بدتر باشه، حتی اگه با اطمینان تمام گفته باشم که دیگه غیرممکنه که رای بدم اما الان و علیرغم همه این حتی ها میگم فقط احمق ها هستند که نظرشون رو تغییر نمیدن و در نتیجه بی صبرانه انتظار می کشم که پنج ماه دیگه یه " سید محمد خاتمی " رو برگه رای بنویسم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:28  توسط بهاره  | 

• دلم می خواد به اندازه یه بیست و چهار ساعت هوا تاریک باشه و من توی این اتوبوس های بین شهری و کنار صندلی راننده بشینم و از پشت شیشه بزرگ جلوی اتوبوس، ماشین هایی رو نگاه کنم که جلوی ما با چراغ روشن تو جاده خارج شهر در حال حرکتند. وسطش خوابم ببره، ولی وقتی از خواب بیدار شدم نه توقفی در کار باشه و نه هوای روشنی.

• یکی از دوستای قدیمیم که خیلی وقته هیچ خبری ازش ندارم چند وقتیه که هر روز تو Status Message مسنجرش یه چیزی می نویسه؛ " کمی نگران به زندگی ادامه می دهم " یا " هستم، ولی شکننده تر از باد " و من که چه قدر بی معرفتم که چند بار آن لاین دیدمش ولی حتی یه بار یه Pm خشک و خالی ندادم که چطوری؟ چی کار می کنی؟
متاسفم بابت این همه بی تفاوت شدن.

• چند روز پیش یه توصیه بهم شد؛ " با خودت مهربون تر باش "
نیستم، حقیقتن نیستم و این خیلی بده. بد و ویران کننده.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:56  توسط بهاره  | 

• و تقویم روزی داره که انگار مثل نقطه عطف می مونه؛
نقطه عطف حسرت های مونده رو دل...
نقطه عطفی که زورش اینقدر زیاده که سایه سنگینش رو بقیه روزهای تقویم، من رو له می کنه، له کرده... 


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:49  توسط بهاره 

• سرعتم کمی زیاد شده، شاید هم بیش تر از کمی. ترمز رو نمی بینم یا شایدم نمی خوام ببینم. کاش کسی بود که مواظبم بود. کسی که داد می زد؛ آی! چه خبرته! بعد نگاه تحکم آمیز ولی مهربانانه ای بهم می کرد، دستش رو می ذاشت روی دنده و بهم می گفت تو سرعت رو کم کن و کلاج رو بگیر، من دنده رو عوض می کنم.

• یه آقای حدودن چهل ساله از یه دختر بیست و شش ساله خوشش اومده بود و به اون دختر بیست و شش ساله، که من باشم، حسی شبیه خجالت دست داده بود و دلش کلی غصه مند شده بود که آخه چرا! و آخه آیا من این قدر بزرگ شده ام؟ افسردگی ناشی از این موضوع هنوز برطرف نشده بود و غصه مندی دلم هنوز فروکش نکرده بود که دیروز یکی از همکارهام دختر سه ساله ش رو آورده بود دفتر و هستی کوچولوی شیطون بهم گفت تو مامان کی هستی؟  

• فقط و فقط دلم یه آغوش می خواد. آغوشی که بذاره گریه کنم ولی نپرسه چرا.



+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:40  توسط بهاره  | 

• تشریف مبارکم رو برده بودم پیش آقای حراست یکی از ادارات وابسته به یکی از عریض و طویل ترین سازمان های شهر تهران. در نهایت اعتماد به نفس و پرروگری هیچ تغییری در اون چه که هستم ندادم و در اتاق رو زدم و وارد شدم. بعد از دو سه جمله راجع به کار، گفت موهاتون چرا بیرونه؟ نگاش کردم و با حالت تعجب و حالت کسی که انگار از کره مریخ پاش رو گذاشته اینجا و تعریف حراست رو نمی دونه، گفتم نباید باشه؟ گفت خودتون چی فکر می کنین؟ مگه مسلمون نیستین؟ بعد با حالتی که نمی دونم اسمش رو چی بذارم بهم گفت شما وقتی اینجوری (این اینجوری یعنی یه مقنعه که کاملن معمولی روی سرم قرار گرفته بود و یه آرایش خیلی کم و یه پالتو تا روی زانو) میای حراست، جالبه که کلن چه جوری می گردین! دلیلی نداشت و به صلاح هم نبود که باهاش وارد بحث شم و توضیح بدم که چون نخواستم اون جوری که می گردم و اون جوری که میام پیش شما با هم فرق داشته باشه اینجوری جلو روت نشستم و بعد به نصایح احمقانه ش گوش دادم و اومدم بیرون و رفتم دفتر و فتیله اعتماد به نفس و پررو بازیم رو کشیدم پایین و ماجرا رو با جرح و تعدیل برای جناب Boss تعریف کردم! امیدوارم گند این صداقت بازی مسخره ام در محضر آقای حراست، پیش جناب Boss درنیاد و کلن شر ماجرا نگیرتم!

• شیطون ترین همکارمون تو دفتر یه پسر بیست و سه ساله ست. بعضی وقت ها خانم ها رو که می خواد صدا کنه محض تنوع و برای شوخی اسمشون رو نمیگه و با عنوان " حاج خانم " صداشون می کنه. من از این عنوان حذریدم (!) و بهش گفتم در مواقع محض تنوع و برای شوخی من رو یه جور دیگه صدا کنه.  " دختره " جایگزین همونی شده که من ازش حذریدم.

• دو روز تعطیلی و تو خونه بودن و سه تا فیلم.
مینای شهر خاموش؛ این دیالوگش رو دوست داشتم: " همه زندگیم خراب شد رفت پی کارش "
حس پنهان؛ حامد بهدادش محشر بود. این پسر کاش قدر خودش رو بدونه.
زن دوم؛ Nothing to say

• بعله! حالا نوبت داریوش عزیز شد که با "معجزه خاموش" شون نمکی باشن بر زخم های ما.
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد
سرنوشت چشاش کوره، نمی بینه
زخم خنجرش میمونه تو سینه


+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 19:34  توسط بهاره  | 

• یه آقای حدودن چهل ساله ی بامزه و باحال و شیطون به عنوان همکار جدیدمون اومده دفتر. همین آقای حدودن چهل ساله ی بامزه و باحال و شیطون چند روز پیش مقدار نسبتن زیادی اعتماد به نفس کاذب به من داد! سنم رو 5 سال کوچیک تر حدس زد. تازه کلی هم اصرار داشت که همینی که گفته به من میاد و لاغیر. البته خودم هم فکر می کنم چندان بیراه نمی گفت!

• ...
این... اگه تو روزگاری که به قضا و قدر و این طوریه که اون طوریه و اون طوریه که این طوریه و نشونه های فلان و بهمان زندگی و این چیزا اعتقاد داشتم اتفاق می افتاد می گفتم عجب! ولی چون الان اتفاق افتاده فقط می تونم بگم زرشک!

• امشب که داشتم از بی بی سی فارسی مراسم تحلیف اوباما رو می دیدم یه لحظه دلم خواست جای میشل اوباما یا لورا بوش می بودم. آدمه دیگه! ممکنه دلش هر چیزی بخواد!

• تقویم که می رسه به بهمن انگار غم همه عالم می شینه رو دل من. دوست دارم از روی این ماه بپرم و اصلن نبینمش. یه چیزی هست تو این ماه که گلوی من رو فشار میده؛ چیزی شبیه حسرت.


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:4  توسط بهاره  |