تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• بابا اگه خونه باشه و پای تلویزیون، تلویزیون روی VOA گیر می کنه و دیگه تکون نمی خوره! حالا با راه اندازی بی بی سی فارسی این تک صدایی، تبدیل به دو صدایی شد و این خودش تنوع خیلی بزرگیه!

• یکی از همکارهام، حدودن سه سال از من بزرگ تره. اون روز روی کاغذی که داشتیم با هم روش یه سری محاسبات انجام می دادیم  روز و ماه و سال دوستی، نامزدی، عقد و ازدواجشون رو نوشت. بسی خوشم اومد از این عشق ده ساله که بعد از ده سال، حتی روز دوستیشون رو هم یادش نرفته. کاغذ رو برداشتم و بردم به بقیه نشون دادم و گفتم ببینین آقای مهندس چه عشقولانه ست!

• همه چیز خیلی معمولیه. این همه یکنواختی می ترسونتم.  

• هوا سرده، من هم.
شب که از دفتر میام بیرون معمولن یه مسیری رو پیاده میرم. دستام توی پالتومه، MP3 Player هم تو گوشم. باد شال گردن بلندم رو این ور و اون ور می بره و مقداری از موهام رو هم پخش می کنه روی صورتم. سرما باعث میشه خودم رو جمع کنم. باد به صورتم سیلی می زنه و MP3 Player هم به گوشم وقتی که توش می خونه:
من و یه قلب داغون، من و چشمای گریون
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 20:55  توسط بهاره  | 

• خوب ها و بدهای ذهنم، خیلی عوض شدند. ارزش ها و ضدارزش ها هم همین طور. این همه شک کردن و شک بردن رو دوست دارم.

این غذای حسین نیست
شاهد مثال زیاد دارم و دیدم برای این نوشته، اما دریغ از یه مثال نقض!

• این روزها از همه طرف خیلی تعریف می شنوم و مورد توجه قرار می گیرم. دروغ چرا! کمی تا قسمتی خوش خوشانم شده. آدمه دیگه! گاهی دوست داره در کانون توجه باشه و به چهار تا تعریف و به به و چه چه دلش رو خوش کنه!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:3  توسط بهاره  | 

• وقتی از کارهای مردونه و جمع های مردونه خلاص میشم، بدو بدو از پارتیشن خودمون میرم بیرون و میرم می شینم پیش همکارهای خانم و صحبت های زنونه می کنم تا حس مونث بودنم از یادم نره.
از روز اول در گوشم خوندن سخته، مردونه ست، مطمئنی که می تونی؟ سینه رو سپر می کردم و می گفتم چرا که نه! کمی تا قسمتی کم آوردم ولی جرات نق زدن و غر زدن ندارم و نمی زنم.

• " تو دختر خوش فکری هستی. از هر هزار تا دختر، یکی مثل تو میشه." در گذشته ای نه چندان دور، یه کسی یه بار به مثابه این که چیزی از دستش در رفته باشه این تعریف رو از من کرد!
ممکنه خودشیفتگی محسوب شه، اما چند روز پیش اتفاقی افتاد که یاد این تعریف از خودم افتادم و به شدت تاییدش کردم. هر چند آدم گاهی نیاز داره که خودش به خودش حال بده ولی این الان اصلن در اون راستا نبود، بلکه فقط و فقط یک واقعیت تشکیک ناپذیر فارغ از هر زمان و هر مکانیه!

• ... و غزه؛
مردم اون سرزمین بیش تر از اینکه به این اشک تمساح ریختن های ما احتیاج داشته باشند به این نیاز دارند که ما با این ایدئولوژی های مسخره و از اون مهم تر با اون دلارهای نفتی مون دست از سرشون برداریم.
اگه قرار به طغیان کردن احساسات انسان دوستانه منه که خوب این حس من فرمایشی و به دستور صداوسیما قلنبه نمیشه! وقتی که حماس حمله انتحاری انجام میداد هم بچه کشته میشد. تنها فرقش این بود که ملیت اون بچه جایی بود که ما ترجیح می دادیم و میدیم که از روی نقشه حذف شه.
متاسفانه از نظر من، خون یعنی خون و فرقی نمی کنه که خون کی باشه! حالا اگه منفعت صداوسیما در اینه که فقط خون یه طرف رو خون بدونه و براش یقه چاک بده پس بهتره اسم این کثافت کاری همدردی با مردم مظلوم فلسطین و در این مقطع زمانی غزه نباشه. تو همه بدن های پاره پاره شده ای که تلویزیون از ما عذرخواهی می کنه بابت نشون دادنشون، ردپایی دیده میشه مبنی بر اینکه اتفاقن همه اون هایی که بیش تر اشک تمساح می ریزن بیش تر دوست دارند که آتش بسی – به معنای واقعی کلمه – اتفاق نیفته.

• آب تو صد درجه می جوشه. درجه جوش آدم رو نمی دونم، ولی حس می کنم چندان باهاش فاصله ندارم. خیلی بداخلاق شدم.

• آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره ...
؛ کاش برگردی


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 19:20  توسط بهاره  | 

• این جا، این جای دوست داشتنی، دو ساله شد.
از این بودن، این در کنار من بودن، در طی بدترین دو سال زندگیم خوشحالم.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:15  توسط بهاره  | 

دوست عزیزی لطف کرده و من رو به ترس بازی دعوت کرده. ترس های من مثل آرزوهای من زیاد نیستند. نمی دونم این خوبه یا بد ولی فعلن همینه یا همینم.
و بزرگ ترین ترس این روزهام؛ در آستانه پایان بیست و پنج سالگی
مصرع "من از سر رفتن ناگاه این پیمانه می ترسم" کمک شایانی به من کرد برای اینکه برچسبی بشه برای قسمت بزرگی از مجموعه ترس هام؛ سر رفتن پیمانه یا پیمانه هایی که توشون چیزهای دوست داشتنی جمع کردم و بیم این دارم که که این همه فشاری که به حق و ناحق و با جهت و بی جهت و به دست خودم و بقیه رومه، باعث شه صبحی رو آغاز کنم که دیگه چیزهایی که سرمنشا همه حس های خوبیه که نسبت به خودم و اون چه که هستم دارم، در خودم نبینم.
می ترسم از روزی که بیام تیتر بزنم "روزگار من" و زیرش دیالوگ "روزگار با من این کرد که تو روزگارم بودی." فیلم "رئیس" مسعود کیمیایی رو بنویسم و آروم و مبهوت برم.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 20:48  توسط بهاره  | 

• فکر کنم دارم به نتایج نه چندان جالبی در مورد خودم می رسم. یه حسی به تازگی من رو دچار این عذاب وجدان می کنه که انگار میزان همدردیم در مورد مصائب و مسائل دیگران مقدارش کمه و فقط اون جایی اندازه ش خوبه که مصائب و مسائل دیگران رو تجربه کرده باشم یا در حال تجربه ش باشم. اگه این تعریف اون روی خود خواهی و فقط خود رو دیدن باشه که خیلی بده!

• تو یه دعوای لفظی این رو شنیدم؛ تو اگه نوبرته، ما خوراکمونه.
جالب بود!

• پسری در حال نوشتن داستان و برای الهام از دنیای واقعی و آدم های واقعی و دونستن عکس العمل هاشون، خودش رو در مواجهه با دختری از اطرافیانش، در موقعیتی قرار میده که انگار قصد ازدواج با اون رو داره و بهش میگه آیا حاضری با من ازدواج کنی؟ و جواب پیشنهادش رو می خواد. دختر هم بعد از شک و تردید و بعد از تعجب بابت این قضیه که بدون هیچ مقدمه ای عنوان شده بوده، به ناچار قضیه رو جدی می گیره و جواب خودش رو با شرح و بسط کافی تقدیم طرفش می کنه. نویسنده آینده بعد از شنیدن جواب دختر بهش می فهمونه که این فقط یه شبیه سازی بوده.
به عنوان یه ناظر غیر بی طرف، به نظرم کار پسر اصلن درست نبود.

• اولین Conflict با جناب Boss بالاخره رخ داد.
آقای مهندس! کاملن حرفت ناحساب بود و نتیجه اینکه یکی طلب من. این " یکی طلب من " خیلی هم با عصبانیت تو ذهن من نقش بست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:35  توسط بهاره  |