هی نوشتم و هی پاک کردم؛ نشد. این نشد می تونه معنی نخواستن بده. آره، راستش حتمن معنیش نخواستنه. وگرنه برای من که کاری نداشت، که کاری نداره. که مگه از صبح تا شب مثلن انرژی مثبت از خودم صادر نمی کنم! که مگه همین چند ساعت پیش نبود که توی مجلس خواستگاری فلان دختر فامیل باب شوخی و خنده رو با کسایی که برای اولین بار بود که می دیدم باز کردم. که مگه همین دیروز نبود که در حالی که ظرف چهل و هشت ساعت پیشش کمتر از سه ساعت خوابیده بودم و تقریبن میشه گفت به عشق چشم روی هم گذاشتن سوار مترو شده بودم ولی به محض اینکه دختر کوچولوی شش ساله و با نمکی پیشم نشست که از همون اول باب صحبت کردن رو باز کرد منم پا به پاش و با انرژی رفتم و چقدر گفتیم و خندیدیم. که مگه همین پریروز نبود که با خواهرم بابت گردهمایی بزرگ ایرانیان تو لاس وگاس و تبلیغاتش که چپ و راست داره تو شبکه های ماهواره ای پخش میشه و Only دویست و خورده ای دلار کلی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم. که مگه همین چند روز پیش ترش نبود که فلانی گوش من رو مفت گیر آورده بود و کلی غیبت خانواده شوهرش رو می کرد و کلی همراه این غیبت کردن می خندید و می خندیدم. که مگه همین هفته پیش نبود که بابت خواستگاری که دوستم داشت کلی سر به سرش گذاشتم و کلی با هم خندیدم. پس خندیدن و انرژی مثبت ( یا مثلن مثبت ) داشتن که کاری نداره. اصلن فرض که من خودم رو به زور و اجبار و تلقین و کوفت و زهر مار سرشار از انرژی مثبت نشون بدم و به به و چه چه! ولی خودم که می دونم همه این ها اپسیلونی معنی نمیده که من خوبم، که حال من خوبه. من خیلی تلخم و این تلخی هر چند ممکنه این جا از من یه آدم غرغرویِ لوسِ نالان به نمایش بذاره، اما من دلم نمی خواد سرکوبش کنم و سرکوبش نمی کنم.
• ظرف چند وقت اخیر صراحتم به میزان غیرقابل کنترل و زیادی ای حالت صعودی به خودش گرفته. به طرز عجیبی اصلن به عواقبی که حرف هام ممکنه داشته باشه فکر نمی کنم. روز به روز دیگه داره این موضوع که ممکنه کسی از حرفم ناراحت شه یا بهش بر بخوره، برام کمرنگ و کمرنگ تر میشه. حس می کنم اول باید کمی بابت این تغییر متاسف شم و بعد هم اینکه کمی مهارش کنم تا کار دستم نداده.
• منشی دفترمون شش سال پیش طلاق گرفته و پسر نه ساله ش رو فقط پنج شنبه بعدازظهرها می بینه. پنج شنبه هفته پیش پسرش بهش گفته بود مامان من خیلی خوشحالم چون اخبار گفته شنبه قراره برف بیاد. شنبه ی سازمان هواشناسی تبدیل شد به سه شنبه! سه شنبه بعدازظهر از پنجره ی دفتر بیرون رو نگاه می کردم و به پسر نه ساله ای فکر می کردم که توی مثلثی قرار داشت که یه ضلعش مادری بود که قدرت مالی و از اون بدتر حقوقی نداشت که پیش بچه ش باشه و اون یکی ضلعش پدر معتادی بود که با زن دیگه ای داشت زندگی می کرد و ضلع سومش هم پدر بزرگ و مادر بزرگ پیر و با توانایی شنوایی کمی بودند که تنها دمخور پسربچه ای محسوب می شدند که این برف قرار بود خوشحالش کنه.
• اتاق من منطقه محروم خونمونه. تو زمستون تفاوت دماییش با بیرون از خونه چندان قابل توجه نیست! مامان هر سال اواخر پاییز یه عالمه با من بحث می کنه که اتاقم رو حداقل برای چند ماهی که هوا سرده عوض کنم. طبق معمول من راضی نمی شم و ترجیح میدم سرما رو تحمل کنم ولی از این جا نرم. بعد از این بحث تکراری هر سال اولش چند روزی عصبانی میشه و بعدش یه راهکار جدید پیاده می کنه. راهکار امسال برای بیش تر شدن این تفاوت دمایی با بیرون این بود که دو تا پارچه ضخیم زیر پرده اصلی اتاق بزنه و یه جورایی کل پنجره رو بپوشونه و توده هوای سرد اگه از درزگیرها رد شد تالاپ سرش بخوره به این دو تا پارچه و راهی به درون پیدا نکنه! اما پرده ها در عین اینکه قراره این نقش رو ایفا کنند به واسطه تیره بودن یکیشون اصلن نور خورشید ازشون رد نمیشه و تو طول روز اگه برق اتاق خاموش باشه انگار شبه و این وضعیت برای منی که از نور خورشید وقتی که داخل اتاق می تابه بدم میاد خیلی باحال و دوست داشتنیه. حتی اگه ساعت دو بعدازظهر هم بخوابم می تونم شرایط در شب خوابیدن رو داشته باشم.
• از شنبه قراره تو دفتر لباس فرم بپوشیم. چقدر ناراحتم بابت این اجبار به مثل هم پوشیدن! یه شکل بودن رو اصلن دوست ندارم.
• چند روزیه خیلی دلم برای خودم می سوزه؛ همه ی آرامش من خلاصه میشد توی حضور تو و همه ی آرامش تو خلاصه میشد توی عدم حضور من؛ و روزهایی که در آرامش سپری کردی و تا همیشه هم می کنی.