تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• دنبال کلمه ای می گشتم که در شروع بنویسم و بعد پشت سر هم اون کلمه برام جمله و جمله هایی به وجود بیاره که توشون انرژی مثبت باشه؛ نه بغض باشه، نه اشک، نه ناله، نه شکایت و نه تاسف.
هی نوشتم و هی پاک کردم؛ نشد. این نشد می تونه معنی نخواستن بده. آره، راستش حتمن معنیش نخواستنه. وگرنه برای من که کاری نداشت، که کاری نداره. که مگه از صبح تا شب مثلن انرژی مثبت از خودم صادر نمی کنم! که مگه همین چند ساعت پیش نبود که توی مجلس خواستگاری فلان دختر فامیل باب شوخی و خنده رو با کسایی که برای اولین بار بود که می دیدم باز کردم. که مگه همین دیروز نبود که در حالی که ظرف چهل و هشت ساعت پیشش کمتر از سه ساعت خوابیده بودم و تقریبن میشه گفت به عشق چشم روی هم گذاشتن سوار مترو شده بودم ولی به محض اینکه دختر کوچولوی شش ساله و با نمکی پیشم نشست که از همون اول باب صحبت کردن رو باز کرد منم پا به پاش و با انرژی رفتم و چقدر گفتیم و خندیدیم. که مگه همین پریروز نبود که با خواهرم بابت گردهمایی بزرگ ایرانیان تو لاس وگاس و تبلیغاتش که چپ و راست داره تو شبکه های ماهواره ای پخش میشه و Only دویست و خورده ای دلار کلی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم. که مگه همین چند روز پیش ترش نبود که فلانی گوش من رو مفت گیر آورده بود و کلی غیبت خانواده شوهرش رو می کرد و کلی همراه این غیبت کردن می خندید و می خندیدم. که مگه همین هفته پیش نبود که بابت خواستگاری که دوستم داشت کلی سر به سرش گذاشتم و کلی با هم خندیدم. پس خندیدن و انرژی مثبت ( یا مثلن مثبت ) داشتن که کاری نداره. اصلن فرض که من خودم رو به زور و اجبار و تلقین و کوفت و زهر مار سرشار از انرژی مثبت نشون بدم و به به و چه چه! ولی خودم که می دونم همه این ها اپسیلونی معنی نمیده که من خوبم، که حال من خوبه. من خیلی تلخم و این تلخی هر چند ممکنه این جا از من یه آدم غرغرویِ لوسِ نالان به نمایش بذاره، اما من دلم نمی خواد سرکوبش کنم و سرکوبش نمی کنم.

• ظرف چند وقت اخیر صراحتم به میزان غیرقابل کنترل و زیادی ای حالت صعودی به خودش گرفته. به طرز عجیبی اصلن به عواقبی که حرف هام ممکنه داشته باشه فکر نمی کنم. روز به روز دیگه داره این موضوع که ممکنه کسی از حرفم ناراحت شه یا بهش بر بخوره، برام کمرنگ و کمرنگ تر میشه. حس می کنم اول باید کمی بابت این تغییر متاسف شم و بعد هم اینکه کمی مهارش کنم تا کار دستم نداده.

• منشی دفترمون شش سال پیش طلاق گرفته و پسر نه ساله ش رو فقط پنج شنبه بعدازظهرها می بینه. پنج شنبه هفته پیش پسرش بهش گفته بود مامان من خیلی خوشحالم چون اخبار گفته شنبه قراره برف بیاد. شنبه ی سازمان هواشناسی تبدیل شد به سه شنبه! سه شنبه بعدازظهر از پنجره ی دفتر بیرون رو نگاه می کردم و به پسر نه ساله ای فکر می کردم که توی مثلثی قرار داشت که یه ضلعش مادری بود که قدرت مالی و از اون بدتر حقوقی نداشت که پیش بچه ش باشه و اون یکی ضلعش پدر معتادی بود که با زن دیگه ای داشت زندگی می کرد و ضلع سومش هم پدر بزرگ و مادر بزرگ پیر و با توانایی شنوایی کمی بودند که تنها دمخور پسربچه ای محسوب می شدند که این برف قرار بود خوشحالش کنه.

• اتاق من منطقه محروم خونمونه. تو زمستون تفاوت دماییش با بیرون از خونه چندان قابل توجه نیست! مامان هر سال اواخر پاییز یه عالمه با من بحث می کنه که اتاقم رو حداقل برای چند ماهی که هوا سرده عوض کنم. طبق معمول من راضی نمی شم و ترجیح میدم سرما رو تحمل کنم ولی از این جا نرم. بعد از این بحث تکراری هر سال اولش چند روزی عصبانی میشه و بعدش یه راهکار جدید پیاده می کنه. راهکار امسال برای بیش تر شدن این تفاوت دمایی با بیرون این بود که دو تا پارچه ضخیم زیر پرده اصلی اتاق بزنه و یه جورایی کل پنجره رو بپوشونه و توده هوای سرد اگه از درزگیرها رد شد تالاپ سرش بخوره به این دو تا پارچه و راهی به درون پیدا نکنه! اما پرده ها در عین اینکه قراره این نقش رو ایفا کنند به واسطه تیره بودن یکیشون اصلن نور خورشید ازشون رد نمیشه و تو طول روز اگه برق اتاق خاموش باشه انگار شبه و این وضعیت برای منی که از نور خورشید وقتی که داخل اتاق می تابه بدم میاد خیلی باحال و دوست داشتنیه. حتی اگه ساعت دو بعدازظهر هم بخوابم می تونم شرایط در شب خوابیدن رو داشته باشم.

• از شنبه قراره تو دفتر لباس فرم بپوشیم. چقدر ناراحتم بابت این اجبار به مثل هم پوشیدن! یه شکل بودن رو اصلن دوست ندارم.

• چند روزیه خیلی دلم برای خودم می سوزه؛ همه ی آرامش من خلاصه میشد توی حضور تو و همه ی آرامش تو خلاصه میشد توی عدم حضور من؛ و روزهایی که در آرامش سپری کردی و تا همیشه هم می کنی.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 3:30  توسط بهاره  | 

• مشکل الانم با مقوله خواب اینه که بد می خوابم. حتی تو خواب هم هوشیارم و تو خواب هم به همون چیزهای آزار دهنده ای فکر می کنم که تو بیداری وجود دارند. وقتی ساعات خوابیدنم تموم میشه هیچ خستگی ای از من در نرفته، چه بسا خسته تر هم شدم. دلم می خواد راحت، عمیق و به دور از همه جوانب زندگی بخوابم.
 
• چقدر " سلطان تپه " استیون سودربرگ رو دوست داشتم.
آرون به برادر کوچولوش میگه: چیزهای مهم رو که نمیشه یاد داد، باید خودت یاد بگیری.

• و پیش میاد که گاهی یهو بغض می کنی و یهو همین جوری اشکه که پهنای صورتت رو می پوشونه. موبایلت رو برمیداری و میری توی Phonebook. ولی دونه دونه همه رو رد کنی و میگی این نه، این نه، اینم نه! میرسی به آخر لیست و می بینی اون اس ام اس " من دلم خیلی گرفته " رو که دوست داشتی بفرستی، رو دستت مونده و خود این " تنهایی " میشه بغضی مضاعف.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 16:58  توسط بهاره  | 

• " - تو زندگیت از راه ماهیگیری میگذره؟
- بستگی داره منظورت از زندگی چی باشه! "
دو هفته پیش سینما یک یه فیلمی نشون داد که اسمش یادم رفته (فکر کنم آلزایمر خفیف گرفتم). از این دیالوگش خوشم اومد و یه جا یادداشتش کردم. امروز چشمم به یادداشته افتاد.

• قبل از متولد شدن نوزاد اول توی بعضی از خانواده ها (از جمله خانواده های ما) یک مراسم غیرقابل توجیهی برگزار میشه که بهش میگن سیسمونی. در این مراسم غیرقابل توجیه، مردم میرن می بینن که فلانی برای بچه ش چند تا جوراب و چند تا لباس و چه نوع کالسکه ای خریده! از اون جایی که نمیشد پیچوند و نرفت مجبور شدم که امروز بعد از کلی غرغر در همچین مراسم غیرقابل توجیهی حضور به هم برسانم. روی کادوی خودم هم خطاب به بچه ای که تا دو سه ماه دیگه به دنیا میاد نوشتم:
" نازنین! خوش آمدی! "
عمیقن جمله مزخزفی نوشتم و یک عدد Welcome الکی گفتم برای جایی که اصلن Welcome بردار نیست!

• امروز به مدت حدود دو ساعت و در حال انجام فعالیت هایی غیرمفید ولی لازم و غیرقابل گفتن، برای کمی حال دادن به خودم و تغییر مود به Media Player دستور دادم که آهنگ های فولدر (Golchin(shad رو برام پخش کنه.
نتیجه اول: ترانه زیر می تونه واژه موهوم " عشق " رو توجیه کنه! اصلن چرا دنبال یه معنای پیچیده ایم برای این کلمه! همین خوبه دیگه!
دارم عادت می کنم دور و برم ببینمت
فکر کنم دلم می خواد زیادتر ببینمت
احتمالن دارم عاشقت میشم
نتیجه دوم: ترانه زیر خنده دار ترانه ایه که ظرف چند وقت اخیر شنیدم.
اگه دل فقط بره دنبال چشم و ابرو
یا پی مال و منال، هر طرف و به هر سو
چه بسیار بهتر از من ها واسه تو
چه بسیار دلبر زیبا واسه من
ولی حُسن جمال به تبی بنده
ثروت و مال به شبی بنده
واسه ی همینه مهربونیتو دوست دارم، خانمیتو دوست دارم
باوفا بودنتو، با صفا بودنتو، با خدا بودنتو دوست دارم

• روزگاری نه چندان دور، این وبلاگ هر روز و یا حداقل یه روز در میون به روز میشد.
حقیقتن روزگار خوبی بود! اصلن زیاد به این که این جا چی بنویسم فکر نمی کردم. آخر شب یه صفحه تو Word باز می کردم و ناخودآگاه می دیدم چند خط نوشتم و پست جدید شکل گرفته. یه جورایی زیادی راحت بودم و هر آن چه دل تنگ می خواست می نوشتم.  
اما حالا که همون دلِ تنگ، بسی تنگ تر هم شده از بد روزگار حتی دیگه این جا هم انگار نمی تونم راحت باشم و پست جدید بعد از هزار اما و اگر درونی شکل می گیره و تازه اونم گاهی با اکراه و گاهی باری به هر جهت!
خلاصه که کمی کمبود وقت و کمی نبود حس نوشتن و کمی این چند خط، باعث کمرنگ شدنم در این جای هنوز و همیشه دوست داشتنی شده.
انی وی، هستم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 0:38  توسط بهاره  | 

• ظرف چند روز گذشته، مدام به این فکر می کردم که اینجا رو حذف کنم؛ برای همیشه و البته بی هیچ دلیل خاصی. مدام این فکر تو ذهنم بود که مثلن " که چی؟ " که حالا میام اینجا و از خودم و از هر چی که دلم می خواد یا بهش فکر می کنم یه چیزایی می نویسم! این " که چی؟ " بدجور خودش رو به در و دیوار ذهنم می کوبید.
نتونستم؛ البته گفتن نداره که این صفحه سفید و قرمز خیلی برام دوست داشتنی و عزیزه و اگه نباشه به معنای واقعی کلمه تنها میشم، اما مطمئنم اینا دلایلی نبود برای اینکه نتونم اینجا رو حذف کنم. این نتونستن از جنسی بود شبیه تعلق خاطر داشتن به چیزی که دیگه انگار جزیی از من شده و حذف من یا یکی از متعلقاتش مثل خودکشی، سخت و چه بسا غیرممکنه.

• - ازدواج کردی؟   
- نه
- نامزد داری؟
- نه
- دوست پسر داری؟
- نه
- چرا؟
- نمی دونم، همین جوری، نشده
- مگه میشه! آخه چرا؟
- چرا نداره که! خوب نشده دیگه
- عجیبه
- چی؟
- اینکه هیچی به هیچی
- نمی دونم چی بگم
- چرا ازدواج نمی کنی؟
- پیش نیومده
- پیش که اومده حتمن. خوب چرا این قدر سخت می گیری
- چی رو؟
- کلن
- ...
- ...
این مکالمه -مختصرتر یا مفصل تر- و حواشی ای -گاه زیاد و گاه کم- بلای جون من شده!
من شبیه سوال بی جوابی نیستم، حالم خوبه و دارم زندگیم رو می کنم و تنها چیزی که من رو اذیت می کنه اینه که لبخندهای احمقانه بزنم و به سوال هایی شخصی که هیچ ربطی به کسی نداره جواب بدم و در بحث هایی که از اساس لزومی نمی بینم که درگیرش شم، شرکت کنم و چیزهایی رو که خودم هم نمی دونم چیه توضیح بدم.
با چیزی که الان هستم مشکلی ندارم، اگر بگذارید البته!
هر چند که گاهی بدجور دلم می خواد که یکی می بود که بهم اس ام اس می زد و می گقت نگرانت شدم. کجایی؟ کی اومدی؟ کی رفتی؟ کجا رفتی؟ حالت خوبه؟ زنده ای؟ مرده ای؟ و... و هرچند که این خلا بدجور خستگی مضاعفی ایجاد می کنه، اما نه که عیبی نداشته باشه، اما سعی می کنم باهاش کنار بیام. مثل همه چیزهایی که تا به حال باهاش کنار اومدم.

• دختری که توی تاکسی نشست و کتاب مصور و کم حجم " دریا پری، کاکل زری " گلی ترقی رو می خوند، همراهی کردم و به اتفاقش تا به مقصد برسیم کتاب رو تموم کردم.
این کتاب این جوری تقدیم شده بود:
" برای لیلی و فرهادها،
برای بچه های بزرگ و بزرگ های بچه. "


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 1:33  توسط بهاره  | 

• اینجا نظام باورهای روابط زن و مرد، مشخصن زن و شوهر رو شاید بشه به دو دسته تقسیم کرد. تو روابط سنتی، غیرت و تعصبی که از طرف مرد روی زن وجود داره تعبیر به مردی و مردونگی و حتی احترام به زن میشه. مردها اون رو اعمال می کنند و زن هایی هم که این اصول رو پذیرفتن یا مجبور به پذیرشش شدن به نوعی با اون کنار اومدند و حتی قبول هم دارند. تو نظام باورهای مثلن مدرنِ امروز هم Lady's first و پذیرفتن آزادی های کم و بیش نسبی که زن ها ازش برخوردارند و مردها هم می پذیرند یا حداقل در حرف وانمود می کنند که باهاش مشکلی ندارند در راستای محترم شمردن و ارزش دادن به زن قلمداد میشه.
و خوب هممون میدونیم که توی هر دو دسته بندی بالا اما و اگرهای خیلی زیادی وجود داره. اینجا عقدنامه ای رو دیدم که معتقدم خیلی مردی و مردونگی می خواد که وجودش رو داشته باشی که به عنوان یه مرد زیرش رو امضا کنی. تو این 10 بند احترامی دیده میشه که در عمل گذاشته شده؛ به کسی که پذیرفتی قبل از اینکه یه زنه، زنِ تو، یه آدمه با حقوقی برابر.
( زوجین شرط نمودند:
1. در همین جلسه زوجین به همدیگر وکالت بلاعزل و با حقِ توکیلِ غیر دادند، که هر زمان که خواستند، می توانند هر یک از طرفِ دیگری با بذل کلیه ی حقوق و قبولِ بذل از طرف همسر خود، درخواست طلاق کنند و ثبت طلاق بدون حضور دیگری را انجام دهند؛ و این حق را هر دو نفر بدون قید و شرط و در هر زمان بدون حضور دیگری دارند.
2. حق مسکن و تعیین محل زندگی، به طور مساوی برای زوجین وجود دارد.
3. حق مدیریت خانواده، تحصیل، اشتغال و خروج از منزل، به طور مساوی برای زوجین وجود دارد.
4. مخارج زندگی مشترک به  عهده زوجین است و زوجه، حق مطالبه نفقه را در هیچ صورتی نخواهد داشت.
5. زوجه حق مطالبه نحله و اجرت المثل را از زوج، تحت هیچ عنوان و هیچ شرطی و در هیچ زمانی ندارد.
7. زوج، حق تعدد زوجات را تا زمان بقای این ازدواج، از خود سلب و ساقط می نماید.
8. تمام دارایی کسب شده توسط زوجین از تاریخ وقوع ازدواج به بعد، به طور مساوی به زوجین تعلق خواهد داشت.
9. حق حضانت، سرپرستی و نگه داری فرزندان احتمالی، به طور مساوی به زوجین تعلق خواهد داشت؛ چه در زمان بقای (این) ازدواج و چه در صورت وقوع طلاق.
10. در تمام موارد احتمالی دیگر که در این توافق نامه قید نشده است، زوجین از حقوق پیش آمده، با حق کاملن مساوی برخوردار خواهند بود. )

• به دست آرایشگر و با علم و آگاهی خودم، فاجعه حسرت باری رقم خورد. از اون همه مویی که روی سرم بود، چیزی موند تو مایه های کم. وقتی حالت خوب نباشه، تشعشع این خوب نبودن باید به یه چیزی بخوره انگار. موهایی رو که خیلی دوست داشتم و نقطه قوت چهرم بود از بین بردم و نتیجه اینکه بسی زشت شدم!


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:39  توسط بهاره  | 

• خوب بودن کار سختیه. خوب، به معنای حال خوب. یقینن همه خنده ها، شادی ها و اکتیو بودن های همه ما معناش این نیست که در حال خوبِ واقعی به سر می بریم. گاهی هم، خوب نیستیم ولی چیزی شبیه ادای خوب بودن رو در میاریم تا خوب به نظر بیایم. چون این خوب رو، این حال خوب رو لازمش داریم؛ چون زنده ایم، چون تنها متعلق به خودمون نیستیم و چون خیلی چیزای دیگه.
بسته به این که چقدر از حال خوبِ واقعی و بدون ادا فاصله داریم، به همون نسبت هم انرژی میذاریم تا نقشمون رو خوب بازی کنیم.
نمیگم این روزها، چون خیلی وقته که دیگه از این روزها بودن دراومده، نمی گم هم همیشه چون بی انصافیه، اما به هر حال فاصلم از حالِ خوب واقعی، خیلی زیاده. این فاصله رو نمیشه با فاصله آدم دیگه ای و شرایط دیگه ای مقایسه کرد و علامت بزرگ تر و کوچک تر بینش قرار داد. بدون این که قصد بزرگ نشون دادن این فاصله رو داشته باشم ولی این انرژی من، همه انرژی من، جوابگو نیست. چند روز یه بار و گاهی هر روز کم میارم. کم آوردنی عجیب دردناک. دردناکی باز هم غیرقابل مقایسه.
شاید هر کسی باید ویران شه تا دوباره ساخته شه که مگه نه اینکه؛ " بناهای بلند سر از ویرانه ها برافراشته اند "
اما خوب شاید همه شایدهای دنیا، همیشه و برای همه کس خوب عمل نمی کنه و یا اصلن به طور کل عمل نمی کنه.
نمی دونم این یه اقراره، یه استیصاله، یه ناله ست، یه گریه ست، یه کوفته، یه زهرماره یا یه چیه، اما به هر حال؛ من، یه ویران شده ام.
آوار هم اگه میاد کاش یهویی و توی یه لحظه بیاد. که همه ترسش و لرزش و دردش یه بار باشه.
اما آواری به قدمت چهار سال با وقفه های چند ماهه ی بینش، از من یه ویران شده ای ساخته که نایی هر چند کم و ضعیف و هر چند اندازه هیچ، برام باقی نذاشته.
توقع فهمیده شدن یا درک شدن ندارم. اینا شاید چیزی باشه شبیه توجیه؛ حداقل برای خودم، برای کم آوردن های خودم.
دردِ این آوار از خراب شدنِ چیزی نیست، که از ابتدا چیزی ساخته نشده بود که روزی خراب شه. دردِ این آوار از حس مرگ آوریه شبیه تحقیر، شبیه به هیچ انگاشتن، شبیه ندیدن و شبیه له کردن دختری که با همه وجود و مردونه وسط میدون بود و حالا با همه وجود خودش رو نه شبیه یه شکست خورده - که کاش اون جوری بود - که شبیه یه آدم ویران شده تو قاب تمام قدِ زندگی می بینه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:51  توسط بهاره 

• بعد از اینکه این پست یک پزشک رو خوندم و در جریان بازی وبلاگی سفر زمان قرار گرفتم، کمی به خودم رجوع کردم و دیدم که عجب موجود بی مزه ای هستم! حقیقتن من اصلن حال و حوصله ندارم که در جهت ارضای حس کنجکاویِ نداشته خودم! برم و مثلن خیلی از حوادث مهم تاریخی یا آدم های مشهور تاریخ رو ببینم و برگردم. اصولن تعداد معشوقه های حافظ و طریقه عشق بازیش با اون ها هیچ جذابیتی برای من نداره و همین که الان از شعرهاش لذت می برم کافیه یا اینکه حالا زیاد برام مهم نیست که در جریان دیدن ساخت عجایب هفت گانه دنیا و یا مشاهده جنگ های مهم تاریخ و... قرار می گرفتم یا مثلن در زمان یوسف یه گوشه ای خودم رو مخفی می کردم و ضمن مشاهده جمالش نحوه اغفال کردن زلیخا رو هم می دیدم! برای من، تاریخ و گذشته همین جوری که الان تو کتاب ها می خونمشون خوبه و همین جوریه که شیرینه و فکر کنم اگه خودم برم و ببینم کمتر حال بده!
در این برهه زمانی، تنها کاری که دلم می خواست ماشین زمان برای من انجام می داد این بود که من رو به نه ماه قبل از روز تولدم می برد و اون جا من همه سعیم رو می کردم که پدر و مادرم دور از هم قرار بگیرن تا بعد از نه ماه و تا به امروز و تا موقعی که معلوم نیست چه موقع خواهد بود اینجانب متحمل بار سنگین زندگی کردن نمی شدم! همین! همه جذابیت های گذشته و آینده ی سفر زمان هم ارزونی همه جمعیت زمین منهای من!
آروزی نبودن هیچ ربطی به افسرده بودن نداره. البته اگه هم داشته باشه مشکلی نیست، چون همینه که هست!

• تو دوران دانشگاه یه همکلاسی داشتم که خیلی پسر بامزه ای بود. توضیح این صفت بامزه خیلی کار سختیه، چون از پیچیدگی خاصی برخورداره! این پسر بامزه کلاس ما باهوش بود، خوش اخلاق و خوش برخورد بود، با پسرها و همچنین دخترهای زیادی مراوده ی گرم و صمیمی و دوستانه داشت (اعم از دوست دختر و غیر دوست دختر)، فعالیت های جنبی و علمی و غیر علمی داشت، با وجودی که ترم اول یه بار یادش رفته بود که امتحان داره و باید پا شه بیاد امتحان بده و با وجودی که کمتر موقعی جزوه ای داشت که بشه از توش چیزی فهمید ولی درسش رو به موقع و خیلی خوب تموم کرد و بلافاصله هم فوق لیسانس قبول شد، استعداد خوبی هم در تدریس، توجیه، تشریح و سخنرانی داشت و چه روزهای قبل از امتحانی که ما مثلن چند نفری می نشستیم که درس بخونیم ولی ساعت ها می گذشت و میدیدیم که دستامون زیر چونه هامون قرار گرفته و داریم به صحبت های اون که هیچ ربطی هم به هیدرولیک یا سازه های فولادی نداره گوش میدیم. می دونم که اینا، اصلن صفت بامزه بودن رو شرح و بسط و گسترش نمیده اما من میگم پسر بامزه با رفتارهای بامزه ای بود و شما هم بپذیرید.
به هر حال بعد از دو سال از تموم شدن درس و دانشگاه و اینا و بعد از اینکه یک سال و نیم از آخرین باری که من دیده بودمش می گذشت امروز صبحِ نه خیلی زود، ولی نسبتن زود! شمارش رو گوشیم افتاده بود. بعد از گذشت دقایقی از اون صبح نه خیلی زود، ولی نسبتن زود! و بعد از رسیدن به هوشیاری نسبی دو بار بهش زنگ زدم که جواب نداد. تو دستشویی بودم که که مامان گفت گوشیت داره زنگ می خوره. حدس زدم که باید خودش باشه. ولی چون در وسط اعمال دستشویی کردن بودم ترجیح دادم موبایلم بیاد تو تا اینکه من برم بیرون.
- سلام
- سلام
- ببین از اینجا (جایی که اون بود یا می خواست بره احتمالن) تا اونجا (جایی حوالی خونه ما) چه قدر راهه؟
- نیم ساعت
- باشه. خداحافظ
- خداحافظ
خنده بلند من توی دستشویی و " مگه کی بود " و " گوشیت نیفته زمین " ی که مامان می گفت!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 23:27  توسط بهاره  | 

• همیشه دوست داشتم و دارم که کاری انجام بدم شبیه خودزنی و هیچ وقت هم نتونستم. نتونستنی که از ضعف میاد. ضعفی به قدمت طول زندگیم، ضعفی که با من متولد شده و اگه خودش منو نکشه، با من خواهد مُرد. افعالی که یه سرش به شجاعت و شهامت می رسه وقتی به من می رسند این ضعف رو مثل یه پتک به سرم می کوبند و یادم میندازن که چقدر ترسو هستم و چقدر هیچی!
خودزنی جزو آروزهای به احتمال زیاد محال من شده.
هیچ وقت نتونستم فکر کنم که یه روزی تیغ رو برداشتم و روی رگ دستم کشیدم. از این که این همه ترسو هستم دیگه داره حالم بهم می خوره. فکرش که دیگه من رو نمی کُشه، ولی من حتی فکرش رو هم نتونستم بکنم. خواستم ولی نتونستم! دلم لک زده واسه فکری که من رو دقایقی ببره جایی که این جا نیست، جایی که مُردم. ولی این منِ ترسو هیچ وقت جرات به خرج ندادم و هیچ وقت لذتِ فکر کردن به دقایقی این جا نبودن رو نچشیدم.
خودزنی خیلی ساده تر از این هم هست. فکر اینکه یه روز از خواب پاشی و کوله پشتیت رو بندازی رو دوشت و بری که دیگه برنگردی. به کجاش و چه جوریش هم اصلن فکر نکنی. خودزنی مگه غیر اینه که چون کم آوردی کاری رو انجام بدی که نمی دونی به کجا می رسه و تهش چیه. بارها کم آوردم ولی حتی یه بار هم نتونستم به کاری فکر کنم که ندونم قدم بعدیش به چی و به کجا ختم میشه. دلم می خواد رو این همه آینده نگری و این همه نیاز به اطمینان از محکم بودن جایی که قراره گام بدیم رو روش بذارم بالا بیارم. بالا آوردنی که رنگ این حس لعنتی رو از ذهنم و از رفتارم پاک کنه. بالا آوردنی که اصلن گند بزنه به اون چه که الان هستم.
مسخره ست! ولی اگه همین الان یکی مشتش رو باز کنه و من توش یه چیزی ببینیم که بهش میگن مواد مخدر احتمالن یه جیغ بلند می زنم و از جایی که هستم فرار می کنم و سریع خودم رو به اتاقم می رسونم. ولی فکر کنم کسایی که معتاد میشن خیلی آدم های شجاعی هستند. خیلی هاشون قبل از اعتیادشون یقینن هوشیار بودن و عاقل و می دونستن که مواد مخدر ممکنه چه بلایی سرشون بیاره ولی باز این قدر جسارت داشتند که تو اون هوشیاری پا بذارن به وضعیتی که می دونستن ممکنه به نابودیشون منجر شه. کاری به بحث فلسفی مرز باریک حماقت و جسارت ندارم، حوصلش رو هم ندارم. اصلن آدمی که همش عاقلانه رفتار کنه و حماقتی تو زندگیش نشون نده خیلی حال به هم زنه، مثل من! مگه نمیگن ماده مخدر واسه لحظاتی آدم رو از خود بیخود می کنه. همین چند لحظه هم غنیمته. حداقل برای من غنیمته ولی اگه این منِ ترسو، فقط با دیدن هر گرد سفیدی یا قرص توهم زایی غش نکنم کلی شانس آوردم!
آدم ترسو و محافظه کاری مثل من حتی وقتی زندگی پا گذاشته روی گلوش و داره محکم فشار میده و مرگ رو روزی هزار بار جلو چشمش میاره باز هم تحمل این وضعیت رو به آرزوی مرگ ترجیح میده. دارم میگم فقط آرزو و نه بیش تر! و این خیلی بده! چون هم زندگی داره بهت می زنه و هم خودت به خودت!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:1  توسط بهاره  |