تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• البته بر همه واضح و مبرهن هست که اگه ثروتِ 160 میلیاردیِ وزیرِ کشور دولتِ عدالت محوری که فریاد وا مصیبتای افشا می کنم، افشا می کنمش! هنوز تو گوش ماست از طریقی کاملن سالم و بهداشتی! کسب شده باشه و لکه هیچ گونه شائبه ای روی این همه پول وجود نداشته باشه، صد البته که نوش جونشون و گوارای وجودشون! استعداد پول درآوردن نه تنها عیب نیست که کلی هم ایول و احسنت داره!
به هر حال فارغ از بحث های درگرفته راجع به محتوای ماجرا، این بزرگی 160 میلیارد تومان حال من رو کمی تا قسمتی دگرگون کرده و عظمت ماجرا هر چند دقیقه یه بار ذهنم رو دچار Error می کنه!
و دیگه اینکه در راستای این تقسیم بندی ای که چپ و راست همه تو وبلاگ ها راجع به آدم ها انجام میدن که دسته اول این طورین و دسته دوم اون طوری، من هم می خوام یه دسته بندی انجام بدم!
به نطر من آدم ها دو دسته اند؛ یه دسته مثل آقای محصولی با دو تا حساب و کتاب! میرن یه عالمه پول درمیارن و یه دسته هم با دو تا حساب و کتاب روی اون همه پول ما رو این جوری متوجه عمق ماجرا می کنند که: به گفته ی خود صادق محصولی دارایی او هم اکنون 160 میلیارد تومان است و این سرمایه را در طی 10 سال و بعد از خروج از سپاه به دست آورده است؛ یعنی به عبارتی هر سال 16 میلیارد تومان و تقریبن یک و سه دهم میلیارد تومان در ماه و روزانه بیش از 40 میلیون تومان و در ساعت یک میلیون و هفتصد و پنجاه هزار تومان و در دقیقه 292 هزار تومان درآمد داشته است.
 
 تو یه جایی که نویسنده ش دوست نداره لینکش رو اینجا بذارم، نظم ها و نثرهای عاشقانه قشنگی می خونم. اگه بانوی این نثرها و نظم های عاشقانه وجود خارجی داشته باشند بسی بانوی خوشبختی هستند و بسی حسادتی دخترانه کردیم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 1:50  توسط بهاره  | 

• وبگردی می کنیم، فیلم می بینیم و کتاب می خونیم تا ساعت هایی که دوست داشتیم با تصور اینکه دوستمون دارند سپری بشه به جاش با فلان پست دلنشین فلان وبلاگ یا یه فیلم خوشمزه و یا یه کتاب خوب بگذره. حتمن هم باید بگیم عیبی نداره که داره کم کم از یادمون میره که اصلن جنسیتمون چیه و چه جوری باید دوست بداریم و چه جوری باید دوست داشته بشیم. حتمن هم عیبی نداره که خودِ تنهایی شدیم ما بین وبگردی ها و فیلم ها و کتاب ها. حتمن هم عیبی نداره که این قدر معمولی به خواب میریم و این قدر معمولی از خواب بیدار میشیم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 1:15  توسط بهاره  | 

• یکی از تفاوت های بزرگ این روزهام با روزهای پیش از این در اینه که پیش ترها اگه جسارت انجام دادن کاری رو نداشتم در موردش زرِ زیادی هم نمی زدم. اما این روزها شش متر زبون پیدا کردم واسه افاضه فضل کردن در مورد کارهایی که هنوز هم جسارت انجام دادنش رو ندارم. پیش ترها زبونم قدِ شهامتم دراز بود، اما این روزها زبونم وقتی برمی گرده و پشت سرش رو نگاه می کنه می بینه فاصله شهامتم باهاش خیلی زیاده! این وضعیت رو دوست ندارم، اما واقعیت داره!

• آقای جیرانی!
ما از سریال " مرگ تدریجی یک رویا " ی شما باید نتیجه می گرفتیم که آدم هایی که اهل کتاب خوندن و نوشتن و ترجمه کردن هستند تعادل روحی و روانی ندارند. بد دهن، بی حوصله و بداخلاق هستند. شوهرها یا زن هاشون ترکشون کردند و بچه هاشون هم دوسشون ندارند. خانواده برای اون ها مفهومی نداره، هیچ دلخوشی ای تو زندگیشون نیست و تو پیله تنهایی خودشون گیر افتادند. آدم هایی سیاه که از نظر نداشته ها و کمبودها همه چی تموم هستند!
ما از سریال " مرگ تدریجی یک رویا " ی باید نتیجه می گرفتیم که آدم هایی که هیچ حرفی با هم جز ابراز محبت ندارند و حتی تو عصبانیت هم وقتی می خوان مخاطبشون رو صدا کنند پسوند "جان" از دهنشون نمیفته، متعهد و متدین و با اخلاق هستند و نهاد خانواده فقط برای این هاست که معنا پیدا می کنه. آدم هایی سفید که آسمون دهن واکرده و همه فضایل اخلاق رو تو دامن اون ها قرار داده!
آقای جیرانی!
هر جعبه مداد رنگی ای جز سیاه و سفید رنگ های دیگه ای هم داره. اگه کمی رنگی تر نگاه می کردین، کمی کمتر لج ما در میومد.
آقای جیرانی!
تنها چیزی که تو سریال شما به دل می نشست، اسمش بود!

یه خبر بد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 3:13  توسط بهاره  | 

• صبحی با یک پیاده روی احمقانه و از سر لجاجت با خود، تو خیابون یه طرفه ای که همه ماشین ها داشتن خلاف جهتِ من حرکت می کردن و ترانه ای که عین یه پتک خودش رو به در و دیوار ذهنم می کوبید؛
" با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت، سرد و بی صدا شکستی "
و بعدازظهری به مراتب تلخ تر از صبح.
زندگی! زمونه! یا هر کوفتی که بهت میگن!
خوب به من نگاه کن. تمام قد! 
ببین که شبیه بار اضافه ای روی دوشِت شدم. پس خواهش می کنم دیگه نَزن! اگه بخوای حتی التماست هم می کنم! بذار این منی که به راحتی یه لیوانِ آب، شکستنش و بعد گذاشتن و رفتن، کمی (و نه بیش تر) نفس بکشه! نفسی که میگن حق طبیعیشه.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:1  توسط بهاره 

• سال ها پیش تو مجله ایران جوان، که توقیف شد، ماجرایی واقعی خوندم راجع به چند تا پسر جوون که یکی از اون ها دختری رو میاره خونه ( اینکه دختر با زور و تهدید در اون موقعیت قرار گرفته یا خودش هم طبق یه توافق از پیش تعیین شده راضی بوده رو یادم نمیاد ) و به بقیه دوستاش این فرصت رو میده که یک ساعتی رو به تنهایی با اون دختر بگذرونند. هر کدوم از اون ها سرمست از این موقعیت، از وقتی که داشتند نهایت استفاده رو میبرن. اما یکی از پسرها که مثل بقیه به قصد لذت بردن در اتاق رو باز می کنه، با دستی خونی در رو می بنده. اتاقی که تا برای اون باز نشده بود نمی دونست که خواهرش رو در خودش جا داده.
بی هیچ نفی و یا تاییدی برای رفتارهای آدم های این ماجرا، با تعدیلی گاه کم و گاه زیاد خیلی اوقات مردهای سرزمینم رو جوری می بینم که من رو یاد این ماجرا میندازه؛ جوری که اصلن قشنگ نیست.
جماعت مذکر سرزمین من براشون جنس مونث به دو گروه تقسیم میشه؛ گروه اول یعنی خواهر، مادر، زن و گروه دوم یعنی بقیه.
برای جماعت مذکر سرزمین من، ارزش گذاری کار خوب و بد بیش تر از این که به نفسِ کار برگرده به این برمیگرده که فاعلش چه نسبتی با اون ها داره. خیلی وقت ها اگه دوست دخترشون، همکارشون یا همکلاسیشون کاری رو انجام بده تعبیر به شجاعت و جسارت میشه و براش دست می زنند ولی اگه همون کار رو خواهرشون انجام بده برچسب هایی چون حماقت بهش می زنند و حتی ممکنه مستحق سرزنش و عتاب هم بدوننش.
گستردگی تعداد زیادی از شعارهایی که جماعت مذکر سرزمین من میدن دقیقن تا پشت در خونشونه. جایی که همه جماعت مونث رو در برمیگره به غیر از مادر و خواهر و زنشون!
نمی دونم باید با این قضیه مشکل داشته باشم یا نه! اما گاهی این تبعیض رفتاری و این تناقض رفتاری این قدر تو ذوق میزنه که نمیشه بهش فکر نکرد یا اذیت نشد یا مزه تلخش رو فراموش کرد.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 2:37  توسط بهاره  | 

• عادت های من تو زندگی دیر و سخت شکل می گیرن و به همون نسبت هم دیر و سخت از بین میرن. امروز داشتم فکر می کردم اگه با این اوصاف در دام مواد مخدر که اسمش به تنهایی گویای همه چیز هست می افتادم رسمن سه سوت نابود می شدم و مجالی برای بازگشتی دوباره نمی موند. پس احتمالن یکی از خوش شانسی های من تو زندگی این بوده که تا حالا معتاد نشدم و امیدوارم حداقل در همین یه مورد بر مدار خوش شانسی باقی بمونم. فکر کنم یه وری نگاه کردن جالبی بود. خودم که خوشم اومد!

• " - چرا من رو دوست داری؟
- چرا تو رو دوست دارم؟ چون دلم می خواد همه وقتم در روز رو با تو صرف کنم. بله، حتی دلم میخواد همه شبم رو هم با تو بگذرونم. چون تو تنها کسی هستی که همه آهنگ های خواننده مورد علاقه من رو بلدی. چون تو تنها کسی هستی که اصلن تلاش نمی کنی که زیبا به نظر بیای. تو خودت زیبایی. "
این ها دیالوگ های یه فیلمی بود که تو mbcpersia دیدم. نمی دونم اسم فیلم چی بود، بازیگرهاش هم معروف نبودند که بشناسم و تیتراژ پایانیش رو هم نشد که ببینم. ولی فیلم جالبی بود.

• کنعان رو هنوز ندیدم. اما اینجا یه یادداشتی خوندم راجع بهش که یه جمله ش خیلی حال داد.
" پشیمان هم اگر بود، پشیمان از «کرده» هایش باشد نه «ناکرده» هایش. "
.I agree


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 19:8  توسط بهاره  | 

• بله! خیلی خوب شد که رویای مارتین لوترکینگ تحقق پیدا کرد و حالا یه رنگین پوست رئیس جمهور ایالات متحده شده. خیلی خوبه که دیدیم اوبامای دموکرات که حرف های معقول تری نسبت به مک کین جمهوری خواه می زنه شد آقای پرزیدنت. خیلی خوبه که بالاخره یه اتفاقی توی این دنیا افتاد که ما هم همپای بقیه جهانیان تونستیم Reaction مشترکی نسبت بهش داشته باشیم و برای یک بار هم که شده ساز مخالف نزنیم.
اما یادمون باشه اوباما رئیس جمهور ایالات متحده شده و نه رئیس جمهور ایران و قرار نیست فکر کنیم این عامل بیرونی (که در قوی بودنش شکی نیست) اومده که این جایی رو که ما توش نفس می کشیم کن فیکون کنه.
چاره درد امروز ما بیش تر از این که تو دست اوباما یا مک کین باشه در جای دیگه ایه! یادمون نره آمریکا هنوز برای خیلی ها آمریکاست. نمی تونم فکر کنم حالا که اوباما رئیس حمهور شده، آمریکاشون آمریکای دیگه ای بشه و همچنین نمی تونم فکر کنم سال دیگه همین موقع ها بچه های مدرسه ای رو نبینم که از مدرسه آوردنشون تو خیابون که بخونند:
آمریکا، آمریکا، ننگ به نیرنگ تو/ خون جوانان ما می چکد از چنگ تو
بله! Yes We Can شعار قشنگیه که امروز آمریکایی های خوشحال سر میدن. اما بیایم این Change رو زیاد به خودمون و نقشش تو اوضاع خودمون ربط ندیم تا بعدن کمتر سرخورده شیم!

• خواهرم زنگ زده و میگه: من دیگه نمی تونم به تحصیلاتم ادامه بدم! با نگرانی می پرسم چی شده؟ تو دانشگاه اتفاقی افتاده؟ تو خوابگاه مسئله ای پیش اومده؟ بعد از سه سال با رشته ت مشکل پیدا کردی؟
جواب میده نه! جا مدادیم رو خونه جا گذاشتم!
نه سر به سر گذاشتن ها و نه مسخره کردن های ما و نه پیشنهادهامون مبنی بر خرید چهار تا خودکار دیگه به همون رنگ و مارک برای دو رنگه نشدن جزوه هاش! به هیچ عنوان جواب نمیده و با این توجیه کاملن منطقی مواجه میشیم که " من فقط خودکارهای خودم رو می خوام و فقط با اون ها می تونم به تحصیلاتم ادامه بدم! "
به هرحال، ما در حین اینکه از باحالی کودک درون خواهرمون ذوق زده ایم، خنده های آقای مسئول اداره پست رو با لبخندهای دلنشین خودمون جواب میدیم و چهار تا خودکار جامونده ش رو به مقصد حدود ششصد کیلومتر اون طرف تر پست می کنیم و از طرفی تو دلمون این همه هوش و ذکاوتش رو هم تحسین می کنیم که داره به زبون بی زبونی به ما اثبات می کنه که در حال گرفتن لیسانس افتخاری نیست!


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:46  توسط بهاره  | 

• هفته نامه چلچراغ، شماره 318، نوشته امیر صدری
آدم ها چند نوع هستند، اما این چند نوع بودن فقط مربوط به مردان است. زن ها فقط دو گونه هستند: زیبا و زشت. گروه اول از این شانس برخوردارند که بلیتشان برده است، همیشه مورد توجه قرار دارند و همیشه هم از حمایت و پشتیبانی کافی برخوردار می شوند. برای همین است که اغلب نیازی به آموختن دانش و حرفه ای در خود نمی بینند و صرفن در حیطه «چگونگی آرایش»، «راه و رسم هدیه گرفتن» و «در آب نمک نگاه داشتن افراد و روی نیمکت ذخیره ها نشاندن گزینه های بعدی» معلوماتی می آموزند. این عروسک های ویترینی غالبن تنبل و متکی به مردان، فاقد حس عدالت و قضاوت، خودشیفته و مخالف فمینیسم می شوند و با بالا رفتن سن و سال و ظاهر شدن پیری، افسرده ترین گروه انسانی می شوند، اما زشت ها که این بلیت برنده را در اختیار ندارند و نمی توانند عروسک های خوبی باشند، به دو زیر گونه بدل می شوند: گروهی که کلن می کوشند شبیه مردان شوند و تمام و کمال از مردها و اخلاق و صفات آن ها نسخه برداری کنند و گروه دیگری که هویت جنسیت خود را در گرو حضور (و تفکر مردان) می بینند و در اعتراض «ضد مرد» می شوند و اما در نهایت در اعماق وجود خود در می یابند که فمینیست واقعی وجود ندارد.
زنان در صفت «حسابگری»، با هم اشتراک دارند. آن ها حسابگرترین و کاسب کارترین موجوداتی هستند که خدا آفریده و البته در این زمینه دختران ایرانی گوی سبقت را از همتایان آن سوی مرزهای خود می ربایند، آن ها با یک چرتکه به دنیا می آیند و با همان چرتکه از دنیا می روند؛ چرتکه ای که البته فقط به درد امتیاز دادن به مردان و طبقه بندی کردن آن ها می خورد.
مردها در ایران توسط دخترها به دو گونه تقسیم بندی می شوند. در واقع در دو جدول جداگانه، جدول هایی که طول زمان ارتباط هدف آن ها را مشخص می کند: ارتباط های کوتاه مدت (غیردائمی) و بلند مدت( به نوعی مترداف با ازدواج).
در جدول کوتاه مدت شما مردان با نوع و مدل اتومبیل شخصی تان، مقدار پول پدرتان، فاکتورهای فیزیکی و چهره و هیکلتان، مارک لباس هایتان، درصد باحالی تان و ... ارزیابی می شوید، اما در جدول بلند مدت با مدرک تحصیلی، نوع خانواده (آن چیزی که ما ایرانی ها اصطلاحن آن را اصالت خانوادگی می نامیم)، با خانه ای که به نام خود دارید ( یا می توانید داشته باشید) و با مهربانی، سادگی، احتمالن ساده لوحی و در واقع «کم خطر» بودن نسبی تان و ...
این مساله را نه فقط مردان که زنان ایرانی هم در مورد هم جنس هایشان و نوع قضاتشان پذیرفته اند. پسرهای زیادی را می شناسم که به عنوان یک همسر احتمالی در آینده امتیازات فراوانی در ذهن افراد جنس مخالف می یابند، اما به عنوان همراه احتمالی در گزینش ها مردود می شوند ( از جمله خودم). جالب این که زنان همیشه از این نالیده اند که ملاک های جنس مخالف صرفن ظاهری و مربوط به فیزیک است، اما این نکته را مورد توجه قرار نداده اند که حتی در صورت درست بودن ادعایشان باز هم مردها گام ها از آن ها پیش هستند، چرا که حداقل ملاک هایشان برخاسته از «زیبایی شناسی» است.
مردان بدون زنان قطعن ناقص هستند و کمبودهای بسیاری را حس می کنند، اما زنان بدون مردان شاید نزدیک به هیچ.
مردان، حتی نوع متاهلشان، حتی از نوع زن ذلیل پیشرفته شان، دوست دارند تا زمانی به حال خود رها شوند تا با هم جنس های خود بنشینند و حال کنند، اما زن ها اگر در جزیره ای رها شوند که تمام ساکنان آن هم جنس هایشان باشند از غصه دق می کنند.
مردان شاید دوست داشته باشند در مورد فوتبال و سیاست حرف بزنند، اما بالاخره حتی سطح پایین ترین آن ها هم می تواند موضوعی برای صحبت کردن پیدا کند که توجه مخاطب را برای لحظاتی به خود جلب کند، اما زنان چه؟ واقعن زن ها کدام حرف حسابی را برای ارائه دادن در جمع دارند؟ پسرهای نسل سومی و چهارمی که در تهران و برخی شهرهای بزرگ در حال رشد هستند، هیچ شباهتی به الگوی جوانان با هویت و متمایل به روشنفکری و روشنگری ندارند، اما در میان همان ها جرقه هایی دیده می شود که انسان را دلگرم می کند، اما در میان دختران ... در این روزگار دختر اهل مطالعه و روشنفکر واقعن فوق العاده کمیاب است.



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:3  توسط بهاره  | 

ایشون برداشتند 100 قلم از دلشون می خواهد/ می خواست هاشون رو بی هیچ آداب و ترتیبی و با حذف پزهای روشنفکرمابانه و تخیلات شهوانی قلمی کردن و گفتن که ما هم اگه دلمون خواست از این می خواهم/ می خواستم هامون بنویسیم.
اولش به مقدار بسیار زیادی بعد از خوندن اون پست دچار افسردگی شدم! نه چون دلم می خواهد/ می خواست نداشته باشم، که چون خیلی وقته دلم می خواهد/ می خواست هام خیلی خیلی خیلی محدود و خلاصه تو چند تا دونه دلم می خواهد/ می خواست شده و یادم رفته روی بقیه دلم می خواهد/ می خواست هام چراغ قوه بندازم و گهگاهی بهشون فکر کنم و برای حداقل کسری از ثانیه ازشون لذت ببرم. برای فرار از این همه یه بُعدی بودن این روزهای لعنتیم، رفتم و خودم رو از اعماق دلم پیدا کردم و کمی تا قسمتی نازش کردم و گفتم بیا عزیزم! می خوام برات کمی دلم می خواهد/ می خواست بنویسم. البته با حذف چیزهایی که تا شروع نکردم به نوشتن نمی دونم دقیقن چیه ولی یقینن وجود داره؛ اعم از پز روشنفکرانه، تخیلات شهوانی، حرف هایی برای نگفتن، حرف های ممنوعه، حرف های زیادی جسور، حرف های نامطمئن، حرف هایی نیازمند شجاعتی بیش تر و...
به هرحال با علم به این سانسور و علم به اینکه وبلاگ خودمه و می خوام فقط سی و شش تا (بی هیچ دلیلی) دلم می خواهد/ می خواست بنویسم، میریم که داشته باشیم؛

دلم می خواهد/ می خواست:
1. در طبقه پنجاه و شش و در ضلع A برج تهران تنها زندگی می کردم.
2. خونه بابام یه خونه ویلایی خیلی بزرگ با یه عالمه درخت و یه استخر گنده بود و آخر هفته ها که میومدم بهشون سر بزنم View ام از طبقه پنجاه و شش برج تهران به همچین چیزی تغییر پیدا می کرد.
3. بتونم این حرکت تنهایی رفتن یه دختر به سینما رو هضم کنم و انجام بدم و ایضن تنهایی تو یه پارک نشستن.
4. کمتر مجبور باشم به چیزی به اسم رفت و آمد با فامیل جامه عمل بپوشونم.
5. بیش تر حوصله آدمیزاد داشته باشم.
6. بیش تر کتاب بخونم و اون لیست طولانی کتاب های در صف انتطار روز به روز کوتاه تر شه.
7. بیش تر فیلم ببینم و اون لیست طولانی فیلم های در صف انتظار روز به روز کوتاه تر شه.
8. این قدر موقع از خواب بیدار شدن حسم شبیه جون دادن نباشه و این قدر بعد از بیدار شدن از خواب بداخلاق نباشم.
9. موهام این قدر لخت نبود.
10. قدم به جای 160 سانتی متر 165 سانتی متر بود.
11. پوست صورتم این همه سفید نبود.
12. دوباره به این نتیجه برسم که با آرایش خوشگل تر میشم و دوباره حسش بهم برگرده که برای آرایش کردن هم کمی وقت بذارم.
13. زود و سریع و راحت ببخشم.
14. اشتهام خیلی بهتر از این بود.
15. این اجازه رو داشتم که روزی یه عالمه لواشک، آلبالو خشک و مشتقات این دو تا رو بخورم.
16. یه پرادو مشکی دو در داشتم.
17. مقدار بسیار زیادی پول در بانکی که بیش ترین سود رو به حساب سپرده میده داشته باشم و هر ماه سودش رو بگیرم و همین جوری چپ و راست و بی دغدغه و بدون نیاز به توضیح، اون سود ماهیانه رو تا تومن آخرش خرج کنم.
18. این قدر جسارت داشتم که اگه کسی ازم می پرسید چرا ازدواج نمی کنی به جای خنده احمقانه و تحویل یه سری چرت و پرت، تو صورتش زل می زدم و می گفتم به تو چه؟
19. بابا اخلاقش به سمنت Positive تغییر قابل ملاحظه ای می کرد و همچنین این قدر سریع عصبانی نمی شد.
20. مامان این قدر در مورد بچه هاش نگرانی نشون نمی داد و این قدر از خودگذشتگی نمی کرد.
21. روزی بتونم قسمت کوچیکی از زحمت ها و فداکاری های مامان رو جبران کنم.
22. برادرم دست به هر چی میزنه واسش طلا شه.
23. خواهرم کمی جور دیگه ای هم و به چیزهای دیگه ای هم فکر کنه.
24. کمتر مغرور به نظر بیام.
25. از سوسک نمی ترسیدم.
26. به همون نسبتی که با هر کی اینجوری بودم، اون هم خودش رو موظف میدید که باهام اینجوری باشه.
27. به جای عمران، یا ادبیات (انگلیسی یا فارسی) و یا حقوق می خوندم و به طبعش به جای مجبور به ادامه دادن عمران، اون ها رو ادامه می دادم.
28. برای نقاشی وقت میذاشتم و ایضن نوشتن و ایضن یاد گرفتن یه ساز.
29. وقتی اشتباه می کنم (فکر یا عمل) یکی پیدا شه و چنان سیلی بهم بزنه که از لبم خون بیاد و سرخی صورتم تا چند روز باقی بمونه.
30. بیش تر سال هایِ بعد از اینِ زندگیم تو فرانسه و امریکا سپری شه.
31. تو زندگی با انسان های بی شعور برخورد نکنم.
32. تو عالم سیاست اجازه داشتم یه سیلی به صورت... و... و... بزنم و یه روبوسی با... انجام بدم.
33. کارِ خوب رو به خاطرِ خوب جلوه کردنِ خودم انجام ندم.
34. شب ها تا سرم رو میذارم روی بالش خوابم ببره.
و
35. باورت میشد که حاضر بودم و هستم break all the rules for you رو انجام بدم و خودت هم همین شهامت و جسارت رو داشتی.
36. این قدر راحت و ساده ازم نمی گذشتی.  


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:34  توسط بهاره  | 

• به روایت تقویم امروز هشتم آبان ماهه. دو سال پیش در چنین روزی حول و حوش ساعت پنج بعدازظهر، حوالی سید خندان استارت بزرگ ترین و احمقانه ترین اشتباه زندگی آدمی که من باشم زده شد. میگن آدم از اشتباهاتش درس می گیره. صد البته که منم درس گرفتم، هر چند مبادله عادلانه ای نبود و اون چه از روحم کنده شد خیلی بزرگ تر و قابل توجه تر از اون چیزی بود که به دست آوردم و هر چند به یاد داشتنش خوشایند نیست اما دلم نمی خواد هیچ وقت فراموشش کنم و ترجیح میدم همیشه برام های لایت باشه تا هیچ وقت مجالی برای تکرار و حماقتی مضاعف پیدا نشه. پس نقطه سر خط.
هشتم آبان ماه.

• دو روز دیگه امتحان TOEFL دارم. می دونم که با نگاهی به مجموع جوانب و جهات، یا باید نمره خیلی خوب بگیرم و یا باید برم بمیرم و از اون جایی که خیلی از مُردن می ترسم فکر کنم محکومم به نمره خوب گرفتن. نمره خوبِ حاصل شده از این امتحان به همه کمک می کنه که فرار مغزها کنن ولی کمکی که به من می کنه بیش تر شبیه فرار دل هاست! دلم اصلن هوای مزه مزه کردن آسمون و زمینِ جایی که این جا نیست تو سرش نیست. فقط به دوری فکر می کنه. به این که از این جا دور شه تا نه که یادش بره، که تو یادش طعم تلخ یه چیزهایی کمرنگ شه. 
واقعن نه امتحان سخته و نه آمادگی من کم، ولی حس خوبی ندارم. اصلن نمی دونم اگه همه چی خوب پیش نره بعدش باید از کجا یه خاکی پیدا کنم بریزم تو سرم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 0:48  توسط بهاره  | 

• آی آشناها و آدم های عزیز دور و بر من که بر ساحل نشسته شاد و خندانید؛
متاسفم که تنها بودن رو به گپ زدن با شما ترجیح میدم. متاسفم که تو خیابون وقتی اتفاقی شما رو می بینم که دارین از دور می آیید مسیرم رو تغییر میدم که پنج دقیقه نایستم و با شما صحبت نکنم. متاسفم که جواب اس ام اس هاتون رو نمیدم. متاسفم که بهتون زنگ نمی زنم و حالتون رو نمی پرسم. متاسفم که باهاتون سینما نمیام. خیلی برام عزیز و دوست داشتنی هستید اما متاسفم که حوصلتون رو ندارم!

آی جنس مذکرها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید؛
نمی دونم چرا تو این روزهایی که نه حوصله دارم و نه اخلاق و از اون مهم تر نه حس و حالی برای حفظ ظاهر، چپ و راست از زمین و آسمون و اعماق تاریخِ زندگیم، شما پیداتون میشه و بی جهت و با جهت از من خوشتون میاد یا حداقل این جوری وانمود می کنین! اما خواهش می کنم به شعور من احترام بذارید و وقتی میگم "نه" این "نه" رو به حساب جواب منطقی یک آدم عاقل فارغ از جنسیتش به یه درخواست منطقی بدونین و ذره ای ناز و عشوه دخترونه و کوفت و زهرمار رو در تحلیل هاتون متصور نشین. بنده یک بار تو زندگیم ناز و عشوه دخترونه انجام دادم و بعد از این حرکت احمقانه، کل زندگیم داره از دماغم میاد بیرون! پس کلن این زاویه دید رو غیرممکن فرض کنید و لطفن بی خیال شین و برین برای قبری گریه کنید که توش مرده ای خوابیده باشه. وقتتون رو این جا تلف نکنید، تو این قبر مرده ای نیست!

آی روزگار که بر ساحل نشسته شاد و خندانی؛
دوست داشتی محض تنوع هم که شده یه Change mood کن!

آی خدا که بر ساحل نشسته شاد و خندانی؛
وقت کردی زوم کن اینجا، یه گپ بزنیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:9  توسط بهاره  | 

• به خیال خودم اومدم جایی که هیچ کی منو نمی شناسه و واسه خودم یه اتاق کوچیک ساختم که توش فقط و فقط خودم باشم. اما این جا، تو این اتاق کوچیک و به شدت دوست داشتنی هم باز خودم نیستم. انگار منِ مجازیم هم چندان تفاوتی با منِ واقعیم نداره.
منِ واقعیم استاد اَدا درآوردنه؛ اَدای خندیدن، اَدای شاد بودن، اَدای حوصله داشتن، اَدای با انگیزه بودن، اَدای زندگی کردن. منِ واقعیم خیلی وقت ها، خیلی راحت "من" رو نمی بینه و ازش میگذره.
منِ مجازیم هم تو اَدا در آوردن دست کمی از منِ واقعیم نداره. پست هایی می بینم ازش که هیچ اثری از "من" نیست. منِ مجازیم هم خیلی وقت ها تعمدن سعی می کنه "من" رو ندید بگیره.
این "من" یه چیزیه یا یه کسیه یا یه حسیه یا یه تعریفیه که این روزها خیلی تنهاست، خیلی غصه رو دلشه، خیلی حالش بده اما نه تو دنیای واقعی جا داره و نه تو دنیای مجازی.
این "من" دلش هوای تازه می خواد. اکسیژنِ دنیای سومی که منِ اون دنیای سوم این قدر اینجوری باشه که نتونه به خودش اجازه بده که نبینتش.

• دلم معجزه می خواد. دلم می خواد صبح که صدای موبایلم دراومد و چشام رو باز کردم و موبایل رو پیدا کردم و خواستم آلارمش رو قطع کنم چشمم به صفحه ش بیفته و ببینم شب که خواب بودم اس ام اسی اومده برام که جلوی From ش اسم تو نوشته شده. بعد جیغ بزنم و مامان از صدای جیغم سراسیمه وارد اتاق شه و بگه چی شده؟ خواب دیدی؟ بعد من داد بزنم نه! من بیدارم!



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 1:54  توسط بهاره  |