تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• دو برش از " دعوت " حاتمی کیا؛
- مرد نسبتن مسنی که همسرش در دوران یائسگی باردار میشه در مقابل ناراحتی و نگرانی زنش از برملا شدن این موضوع اظهار می کنه که دلش می خواد بچه اش به دنیا بیاد و دست بچه ش رو بگیره و ببره پارک و به این پیرپاتال ها بگه که مهدی، هنوز " آقا " مهدیه! اینم مدرکش!
- زنی که به خاطر نازا بودن یا به بیان خودش به خاطر نقص داشتن، شوهر اولش طلاقش داده تو رابطه بعدیش به صیغه یه مرد متاهل و مذهبی درمیاد. اما تو این رابطه به طور ناگهانی حامله میشه و برطرف شدن همون نقص باعث میشه که حاشیه امنیت رابطه دومش از بین بره و با اون روی مثلن عشقش مواجه شه که به هیچ قیمتی حاضر نیست یه زن نازا حالا که امکان بچه دار شدن پیدا کرده، بچه اش رو نگه نداره.
مرد متاهل این اپیزود که در شرف پدر بزرگ شدن هم بود عشقش به زن صیغه ایش رو با این جمله نشون داد که روز اول تو محضر پشیمون شده که چرا به جای پنج ماه طول مدت صیغه رو پنج سال نکرده!

اعتراضی ترین دیالوگِ " دعوت " حاتمی کیا از زبون یه زن؛
زن صیغه ای شناختن نمی خواد که! همین که یه زنه کافیه!

کثیف ترین دیالوگِ " دعوت " حاتمی کیا از زبون یه مرد؛
اونی که تو شکم توئه، آبروی منه!



+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 2:38  توسط بهاره  | 

• در راستای این Blog Action Day و اینکه یه روز تو وبلاگ هامون از فقر بنویسیم که بین وبلاگ نویس های ایرانی هم اپیدمی شده، دارم به این فکر می کنم که آیا اساسن وقتی که ما 364 روز سال حداقل به طور متوسط روزی یک بار Power کامپیوترمون رو می زنیم و بالا میایم و بعد از اینکه آپ شده های Google Reader مون لیست میشه تو همون آپ شده ها مینیمال می خونیم، روزانه می خونیم، سیاسی می خونیم، فرهنگی می خونیم، خاله زنکی در مقیاس بزرگ می خونیم، IT می خونیم و هر چی می خونیم جز روزمره ی آدم هایی که دغدغشون فیلترینگ و سرعت پایین اینترنت نیست و بعدترش هم خودمون دست به کیبورد می بریم و راجع به هر چیزی می نویسیم جز کسایی که دغدغشون فیلترینگ و سرعت پایین اینترنت نیست، چه جوری نوشته هامون تو این روز راجع به این موضوع میتونه چیزی فراتر از یه اَدا باشه و یه کوچولو و نه بیش تر واقعی به نظر برسه!؟
به شخصه فکر نمی کنم پست های وبلاگ های ما بتونه کمکی به چیزی به اسم فقر و کسی به اسم فقیر کنه. بهتر نیست Blog Action Day تبدیل به Action Day خالی بشه و به جای پست هایی که به هیچ دردِ فقیر نمی خوره، یه روز در سال از خیر زدن دکمه Power کامپیوترهامون بگذریم و هزینه این روشن نشدن کامپیوترها یه جایی جمع شه و بعد همون بشه مقدمه یا زیر بنای همون کار مثلن اساسی و چه می دونم اصلن هر چی که قرار بوده پست های ما انجام بدن!
به هر حال محض همون اَدای فوق الذکر اینجا رو می بینیم و به مدت ده ثانیه متاثر می شیم و بعدش میریم سراغ مقاله ای که راجع به بازتاب های حضور گلشیفته تو هالیووده!

• مابین مریض بودن های پیوسته دو - سه ماهه اخیرم، دوستِ برادرم از شمال برام یه لواشکی آورده بود که وحشتناک خوشمزه بود و وحشتناک به تعویق انداختن خوردنش کار من نبود.
و باز در ادامه دکتر رفتن های دو – سه ماهه اخیر ( تو کل عمرم این قدر دکتر نرفته بودم! )، هفته پیش هم وقتی در اوج مشکلات معده و روده و دل و دردِ وحشتناکشون و باقی قضایا پیش جناب دکتر تشریف داشتم، در یک حرکت ناجوانمردانه مامان برگشت به دکتر گفت که این ( یعنی من! ) با این وضعیتش لواشک هم می خوره و آقای دکتر هم چنان سرش رو چرخوند و چنان نگاه عاقل اندر سفیهی به دختر بیست و پنج ساله ای که من باشم و کلی هم ادعای فهم و شعورم میشه انداخت که در همون لحظه تاریخی فهمیدم که این احمق بازی هام هیچ ربطی به کودک درون نداره و بیش تر منتسب به الاغ درونمه!
و بعد از اون لحظه تاریخی و توضیحات دکتر راجع به وخیم بودن و خیلی جدی بودن بدیِ اوضاع دل و اینام، چنان بلایی داره سر من میاد که تو کل زندگیم سابقه نداشته. یه رژیم غذایی وحشتناک، حذف میوه، سبزیجات، انواع و اقسام چاشنی ها و ترشیجات.

• به موازات رو به راه نبودن دلِ بالا در طی هفته ای که گذشت، دل معنویمون هم دست کمی از اون نداشت و نداره و می دونم که نخواهد نداشت و تازه در کمال مظلومیت هیچ دکتری هم نبود و نیست و می دونم که نخواهد بود که براش آزمایش بنویسه و روزی شش تا قرص تجویز کنه و رژیم غذایی سفت و سخت درنظر بگیره. و تازه از همه این ها وحشتناک تر اینکه امروز " یه شاخه نیلوفر "، آلبوم جدید محسن چاووشی به دستش رسید که رسمن نابودترش کرد و می دونم که تا مدت ها دهنش سرویسه باهاش.
- قله ی خوشبختی (حسین صفا)؛
دلبر خودپسند من قله ی خوشبختی کجاست/ ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری/ این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری
- کجاست بگو (حسین صفا)؛
کجاس بگو/ اون که برات می مرده و هر چی که داشتی برده کو/ اون که یه باره اومد و آتیش به زندگیت زد و ازت برید/ اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید
- یه شاخه نیلوفر (حسین صفا)؛
چرا برای دلم، دلت نمی سوزه/ تو فکر و ذکر منی ولی ازم دوری/ دلت نخواسته منو، نگو که مجبوری
- تو که نیستی (حسین صفا)؛
بی تو این دنیا که تو چنگ منه/ دیگه چنگی به دلم نمی زنه/ می دونستی پیش تو گیره دلم/ می دونستی بری می میره دلم/ ای دل صاب مرده، باز تو رو خواب برده/ پاشو از خواب و ببین، دنیاتو آب برده/ دارم از این همه گریه آب می شم/ رو سر دنیا دارم خراب می شم
- هفته های تلخ من (محسن چاووشی)؛
بی تو هفته های من، پُر غصه و غمن/ پُر غصه و غمن، بی تو هفته های من/ هفته ها می گذره اما گل من نیومده/ دارم از غصه می پوسم، چقد این روزا بده
- ناز (امیر ارجینی)؛
وقتی که خاطر غمگین تو هنوز/ تو خونه ی منه/ یعنی که بار غم بی تو شبانه روز/ رو شونه ی منه/ غمبار عشقتو رو دوش می کشم/ پا پس نمی کشم/ با این خیال پوچ که چشم های تو/ دیوونه ی منه
- چرا (امیر ارجینی)؛
ندونستی و نمی دونی هنوز/ که دلت یه عمره سخت و سنگیه/ دل من ساکته اما می دونم/ همیشه بی سر و سامونه توئه/ چیزی از درد نمیگه تا مرگ/ دلی که همیشه مدیونه توئه
- دلتنگی (امیر ارجینی)؛
اما با این همه نامهربونی/ کاشکی بفهمی که عزیز جونی/ یار قشنگ دلم، بیا که تنگه دلم/ تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم
- تبریک (امیر ارجینی)؛
این منم از دنیا مونده و وامونده/ این منم که هر چی داشت پای تو سوزونده
ولی به هر حال فارغ از خودم که این آلبوم برای دیوونه تر کردنم نقش بلای آسمونی رو ایفا می کنه، فکر می کنم نباید فرصت و لذت شنیدن آهنگ ها و در کنارش صدا و لحن کمی تا قسمتی خاص و همیشه سوزناک و همیشه زخمی چاووشی رو از دست داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 3:13  توسط بهاره  | 

• کامپیوترم رو روشن می کنم و با کلیک کلیک های موس از همه چی یه کم می خونم. یه ذره سیاست، یه ذره اقتصاد، یه ذره فرهنگ، یه ذره آدم شناسی. میرم تو وبلاگ های شخصی و از اتفاقات کوچیک و بزرگ زندگی کسایی که نمی شناسم سر درمیارم.
همه این کارها رو در حالی انجام میدم که با لپ تاپم نشستم جلوی تلویزیونی که صداش خیلی کمه. شارژ لپ تاپ تموم میشه. می بندمش و میرم رو مبل دراز می کشم و کنترل ماهواره رو می گیرم دستم و صدای تلویزیون رو هم زیاد می کنم. از یک شروع می کنم. رو هر شبکه ای چند ثانیه. یه کم تفسیر خبر VOA، یه کم گزارش هواشناسی BBC، یه کم میزگرد تحلیلی مناظره مک کین و اوباما تو CNN، یه کم فیلم سینمایی MBCpersian، یه کم دید زدن مدل های خوش هیکل Fashion TV، یه کم تبلیغ کنسرت ابی و کامران و هومن، یه کم آهنگ از شادمهر، یه کم کارتون تو baby TV، یه کم حراج تلویزیونی جواهرات تو شبکه ای که اسمش یادم نمیاد و... . در حالی که هنوز هفتصد تا کانال دیگه هم پیش روم هست که بخوام یکم ازش ببینم و بشنوم صدای زنگ اس ام اس میاد. موبایلم نزدیکه. برش می دارم. یه اس ام اس تبلیغاتیه. نخونده پاکش می کنم. دیگه حوصله تلویزیون رو هم ندارم. خاموشش می کنم. میرم تو آشپزخونه. یه چایی می ریزم و با چایی و کامپیوتر میرم تو اتاق.  
شارژ کامپیوتر رو بهش وصل می کنم و در حالی که دارم چایی می خورم دوباره قصه یه کم یه کم هام رو از جایی که کامپیوتر خاموش شده بود از سر می گیرم. تنها صدایی که تو اتاقه صدای فشار انگشت اشاره راست من به روی موسه.
بله! این یعنی من. منی که وسایل ارتباطی بهم کمک می کنند که ارتباطم با دنیا و اتفاقاتش به روز باشه.
اینا دلایل بزرگ و احتمالن قانع کننده ایه برای اینکه منی که تو این قرن بهم فرصت زندگی داده شده خودم رو در مقایسه با همه جوون های همه دوره های تاریخی قبل از خودم خوشبخت و خوش شانس بدونم. اون ها هیچ کدومِ این چیزها رو و لذتش رو تجربه نکردند.
نمی دونم شب ها قبل از خواب چی کار می کردند. اما فکر می کنم خوشمزه گی کارهایی که من قبل از خواب انجام میدم خیلی بیش تره. دنیا برای اون ها خیلی بزرگ و ناشناخته بود، البته که برای من هم هست ولی همون یه کم یه کم ها، اندازه بزرگی و ناشناخته بودنش رو یه کم، کم می کنه.
اما، همیشه همه چیزهای خوب یه اَمایی هم تنگش داره!
بله! اما همین مظاهر تکنولوژی خیلی از شب ها منِ نوعی ( آره اصلن! من نوعیِ بی جنبه ) رو با بغض به رختخواب می فرسته.
ارتباط من با همه دنیا آن لاینِ آن لاینه، اما ارتباطم با اونی که باید، در حد Review کردن دیوانه کننده انواع و اقسام فایل هاییه که روز به روز داره قدیمی تر میشه و برای من عزیزتر!
برای منِ نوعی، من نوعیِ بی جنبه، خاطرات ثبت شده توسط همین مظاهر تکنولوژی گاهی میشه یه چیزی تو مایه های بلای جون. انواع و اقسام فایل های Record شده رو دوباره و دوباره و چند باره و چند باره می خونم و می بینم و دوباره و دوباره و چند باره و چند باره انگار که یه چیز نوک تیز، تو عضو کوچیک سمت چپ بدنم فرو میره. فرو رفتنی که درد نداره اما سوز خیلی!


+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:16  توسط بهاره  | 

• ماه رمضون، هر شب این سریال " روز حسرت " از تلویزیون پخش میشد و هر شب من بیش از شب قبل چشام گشاد می شد! هر شب می خواستم بیام این جا یه چیزی بنویسم ولی هر شب می گفتم نه! امشب عصبانیم، بمونه برای فردا شب!
ماه  رمضون و " روز حسرت " تموم شد و آخرین قسمت این شاهکار چنان لجم رو درآورد که باز دیدم بهتره بذارم یه چند روزی بگذره و بعدش بیام این جا و یه داد کوچولو سر آقایان دست اندرکار بزنم!
آقایان دست اندرکار!
به خانم وکیلی چشم برزخی دادین و درستکار فرضش کردین که هیچی از اخلاق نمی دونه جز اینکه عروس هاش رو بی دلیل دوست داشته باشه و پسرش رو وادار کنه که به همسری که سه ساله روی تخت مثل یه تیکه گوشت افتاده در حضور بقیه ابراز محبت زورکی کنه!
دختری رو خوب و صالح و فرشته برای ما نشون دادین که چون فردای عروسیش ناهار می پزه می بره شرکت پدرشوهرش و تو ماه عسل به شوهرش تذکر میده که آهنگی که دارن گوش میدن مجاز هست یا نه، ما باید نتیجه بگیریم خیلی دختر خوبیه! 
برداشتین تلویزیون خونه ساقی زن فیلم رو، تازه اونم خودش رو که نه، تصویری که از تصویر تلویزیون افتاده روی میز شیشه ای رو به ما نشون دادین در حالی که روی VOA هست و برنامه زن امروز هم داره پخش میشه. که چی!؟ که ما بفهمیم VOA و زن امروز نگاه کردن عاقبتش میشه آدم بدی شدن!
با کج سلیقگی و بدسلیقگی بر اساس پیش فرض ها و معیارهای سطحی و دم دستی خودتون برامون آدم های خوب و بد ساختین و آخرش هم تن خوب ها لباس سفید کردید و فرستادینشون بهشت و بدها رو هم کج و کوله و صورت سوخته کردین و به جهنم راهیشون کردین و در نهایت هم احتمالن خوش خوشانتون بود که سریال خوش ساخت و پربیننده ای تحویل ملت دادین که جنبه آموزشی و دینی هم داره و منتظر لوح تقدیر هم هستید!
آقایان دست اندرکار!
از توهم اینکه نماینده مجاز و تام الاختیار خدا تو امور بهشت و جهنم هستید خودتون رو نجات بدین و به ساخت همون برنامه هایی بپردازین که فقط شعور ما رو زیر سوال می بره و به چیزهای دیگه کار نداره! لطفن!    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:24  توسط بهاره  | 

• حدودن یک سال پیش بود. من رفته بودم آرایشگاه و آرایشگر داشت موهای لخت و بلندم رو کمی کوتاه می کرد. دختر ده – یازده ساله ای به همراه مادربزرگش وارد آرایشگاه شد. روی صندلی منتظر نشستند تا نوبتشون شه. دختر با نگاه مظلومی زوم کرده بود روی من و منم دیگه کم کم داشت یه جوریم میشد. مادربزرگش سر صحبت با آرایشگر رو باز کرد و زیاد طول نکشید که من معنی اون نگاه رو فهمیدم.
مادربزرگ داشت برای آرایشگر توضیح می داد که موهای نوه ش خیلی فرفریه و از طرفی به خاطر حجم زیاد، بلند کردنشون و نگهداریشون خیلی سخته و همیشه خیلی کوتاه نگه داشته میشه. داشت می گفت نوه ش خیلی دوست داره موهاش رو بلند کنه یا جلوی موهاش رو از این مدل های جدید درست کنه ولی نمیتونه و همین باعث شده خیلی از دست موهاش ناراحت باشه، اون قدر که بارها پیش اومده که بشینه گریه کنه و بگه چرا خدا موهای من رو این قدر فر آفریده؟
ضمن این که داشتم فکر می کردم که چرا مادربزرگ داره جلوی بچه اینا رو میگه، از توی آینه یه بار دیگه با دقت نوه مو فرفری رو نگاه کردم. یه روسری روی سرش بود. به نظر من که دختر بچه ده ساله خوشگلی اومد و اصلن نمی فهمیدم چرا خودش نمی فهمه که خوشگله و دلیلی برای گریه وجود نداره!
می تونستم براش از دردسرهای موی لخت بگم. از اینکه باید خودت رو بکُشی که یه ذره حالت بگیره تا زیر روسری و مقنعه خوب وایسه. اما این کار رو نکردم. ترسیدم نکنه یه وقت فکر کنه دارم الکی دلداریش میدم و لجش بگیره. می تونستم بگم زیبایی ظاهر همه چیز نیست و زیاد مهم نیست که چه شکلی هستیم که دیدم اصلن درست نیست آدم حرفی رو بزنه که خودش بهش معتقد نیست و این جوری علاوه بر اون، خودم هم لجم می گرفت! در نتیجه بدون حتی یه کلمه اظهار نظر زیر نگاه های سنگینش، منتظر موندم که کارم تموم شه و بیام بیرون.
خوب، من که هیچ وقت به خاطر این که موهام لخته، حتی تو بچگی هام، ننشستم گریه کنم! اما بارها ( مواقعی که دستم درد گرفته از سشوار کشیدنشون فقط برای یه پیچ ساده یا یه تاب ناقابل! ) همه لجم رو در نهایت با این جمله خالی کردم که آدم ایدز داشته باشه، اما موهاش این قدر لخت نباشه!
اون دختر و همه کسایی که موهاشون فره یا حالت داره همین که روسری رو بندازن روی سرشون، همون یه تیکه از حالت جلوی موهاشون اون قدر موثر هست که زیباییشون رو گاهی بیش تر هم بکنه.
اما کافیه من، بدون سشوار کشیدن همین جوری یه روسری بندازم روی سرم. همین سنگینی ناقبل اون لختی رو لخت تر هم می کنه و موهام رو می چسبونه فرق کله ام و به جای اینکه یه چیزی بهم اضافه کنه یه چیزی هم ازم می گیره!
نمی دونم چرا گلشیفته بدون روسری باعث شد یاد اینا بیفتم اما به هر حال بله! یه روسری ناقابل میتونه خیلی از ما دخترها رو نه حالا از عرش به فرش منتقل کنه یا بالعکس، ولی به هر حال درمون تغییر ایجاد کنه. اون قدر که بخونیم؛ نه تنها زیبایی های پنهانشان را نمی پوشاند، که انگار به بعضی ها زیبایی پنهانی هم می دهد، یا درست تر بگویم نازیباییشان را گم می کند.
خوب من هم موافقم که از منظر زیبایی شناسی گلشیفته فراهانی با روسری و چشم و ابروی شرقی و خنده دلنشین خوشگل تر از گلشیفته فراهانی با چشم و ابروی شرقی و خنده دلنشین و اون موهای فرفری و بد کوتاه شده ست. اما این دلیل نمیشه که طبیعی ترین حق هر کسی یعنی انتخاب نوع پوشش و لباس تو یه کشور آزاد، فارغ از این که به زیبایی بیش تر کمک می کنه یا نه رو نادیده بگیریم و بگیم چرا گلشیفته سومین گزینه را انتخاب کرد؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 2:51  توسط بهاره  | 

• این روزها، این روزهای بد، فقط دوست دارم بنویسم. نمی دونم چی و نمی دونم چرا. اما فقط دوست دارم صفحه Word رو جلو روم باز کنم و با دستام رو کیبورد دوست داشتنی کامپیوترم این ور و اون ور برم. این بالا نوشتم نگاه من به خودم و زندگی. می دونم این وبلاگ خیلی " من " داره و قسمت اول به خوبی جامه عمل پوشونده میشه. اما در مورد زندگی! گاهی فکر می کنم که خوب من، یعنی زندگی من و نگاه من به خودم یه زیر مجموعه ای از نگاهم به زندگی هم هست و گاهی هم فکر می کنم دارم مزخرف میگم و این قدر آدم کوچیکی هستم که خیلی کم می تونم از خودم فراتر برم و حرف های بزرگ بزنم. شایدم اصلن من آدم کارهای بزرگ و حرف های بزرگ نیستم و فقط بلدم با اندازه های بزرگ رو چیزهای کوچیک، مثلن خودم، زیادی وقت و انرژی بذارم. تازه وقتی بلاتکلیفیم و آشفتگیم زیاد میشه اون اندازه بزرگ، از همیشه هم بزرگ تر میشه. مثل این روزها، این روزهای بد.
توی زندگی خیلی چیزها دارم و خیلی چیزها هم نه. داشته ها و نداشته های زندگی قابل اندازه گیری نیست که بشه گذاشتشون روی ترازو و گفت وزن کدومش بیش تره.
توی زندگی جبر خیلی چیزها روی سرم نبوده و جبر خیلی چیزهای دیگه هم بوده. بازم هیچ ترازویی، هر چند دیجیتال، نمی تونه تفاضل این جبر و اختیار رو به ما نشون بده.
به داشته ها و نداشته هام، به جبر بالای سرم و احتیار کف دستم فکر می کنم و می بینم جای خالی چیزهای که ندارم و درد و سوز کارهایی که دوست نداشتم اما مجبور بودم و انجام دادم زیاده و خیلی هم اذیت می کنه اما از طرفی طعم شیرین چیزهایی که دارم و کارهایی که دوست داشتم انجام بدم و دادم هم زیر زبونم هست و نمی تونم از طعمش با بی انصافی بگذرم. اما این من، به عنوان یه دختر بیست و پنج ساله، فراتر از خوشبختی هاش و بدبختی هاش، این روزها اصلن منِ خوبی نیست. خوب با بار معنایی حالِ خوب.
خیلی انرژی میذارم، خیلی سعی می کنم این قدر اَدا در بیارم تا باورم شه که خوبم. از صبح تا شب دنبال بهانه های ساده و کوچیک شاد بودن می گردم. پیداشون می کنم، حتی باهاشون شادی هم می کنم اما تهش مثل آبی که همش از صافی رد شده هیچ چی دستم رو نمی گیره، حتی یه قطره.

• برادر نازنینم؛ بزرگوارترین و قابل ستایش ترین آدمی که توی زندگی دیدم. امروز چیزهایی رو فهمیدم که اندازه این بزرگوارترین و قابل ستایش ترین رو بیش از پیش کرد.


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:29  توسط بهاره  | 

• میگن کار در معدن یا شغل روزنامه نگاری جزو مشاغل سخت محسوب میشه. در این لحظه من به عنوان یه هیچ کس، اعلام می کنم که آقا جان! چه شغلی سخت تر و زیان بارتر از زندگی کردن. اصلا آدم مجبور نیست که بره تو معدن کار کنه یا روزنامه نگار شه، ولی خوب مجبوره که زندگی کنه. به جای کار تو روزنامه مثلا میشه یه کار آسون تر مثل رئیس جمهوری انتخاب کرد که برای تصدیش به هیچ چی نیاز نیست و هیچ استرس و فشاری هم به صاحبش تحمیل نمی کنه. ولی به جای زندگی کردن چه چیز دیگه ای وجود داره که آدم جایگزینش کنه!
اصلا چرا راه دور بریم! به جان خودم در همین لحظه از زندگی، من از دست همین شغل زندگی کردن در وضعیت به شدت دهن سرویسی به سر می برم ولی دستم به هیچ جا بند نیست و هیچ غلطی هم نمی تونم بکنم جز اینکه یه صفحه تو Word باز کنم و Language bar رو به فارسی تغییر بدم و انگشت هام رو در جست و جوی خوشبختی که نه، در جست و جوی هیچ چی، از این ور به اون ور بچرخونم!
( من می دونم که یه دختر خوب و مودب اصلا نباید عبارت کمی تا قسمتی بی ادبانه ی دهن سرویس رو استفاده کنه. در خوب بودن و مودب بودن خودم فقط یه ذره شک دارم، اون یه ذره هم به خاطر اینه که معتقدم فقط احمق ها هستند که نسبت به همه چیز مطمئنند و ترجیح میدم غیر خوب و غیر مودب به نظر بیام تا احمق! هر کس هم که به خوب بودن و مودب بودن من شک داره مشکل خودشه و در کمال صداقت باید بگم که اصلا برام مهم نیست. به هرحال اون عبارت کمی تا قسمتی بی ادبانه رو استفاده کردم چون فکر کردم تنها عبارتیه که میتونه حالم رو دقیقن توصیف کنه. بعله! به نظر من هدف در بعضی موارد وسیله رو توجیه می کنه. )


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 1:17  توسط بهاره  | 

• پسردایی های هفت و چهار ساله من، تعدادی کاملن یک شکل از دو تا عروسک به نام پینگو و فِلادرموسک دارند که قسمت مهمی از زندگیشون رو تشکیل میده. پینگو و فِلادرموسک با پسردایی های من غذا می خورند، حموم میرند، دستشویی میرند، دندون هاشون رو مسواک می زنند، دستشون زخم میشه و... . خلاصه اگه نباشند زندگی اون دو تا بچه و همین طور پدر و مادرشون رسمن تعطیله! پسردایی های ایران ندیده من یه ورسیون از پینگو و فِلادرموسک خودشون رو همراه برادرم برای مسافرت فرستادند ایران تا بعدن که برگشتند سوئد برای اون ها تعریف کنند که ایران و همین طور یه چیزی به اسم فامیل که این همه پدر و مادرشون اصرار دارند که بفهمن یعنی چی واقعا یعنی چی!
پینگو و فِلادرموسک دارن می بینن که یه سری آدم به اسم قوم و خویش میان خونه ما و ما هم به عنوان قوم و خویش میریم خونه یه سری آدم. فکر کنم پینگو و فِلادرموسک مغزشون Error داده! چون در بعضی از موارد نه اون قوم و خویش ها تمایل دارند با ما رفت و آمد کنند و نه ما تمایل داریم با اون ها رفت و آمد کنیم ولی در کمال تعجب و بی دلیلی! ما با هم رفت و آمد می کنیم! و باوجود همه حرف هایی که ما پشت سر اون قوم و خویش ها می زنیم و فکر کنم تا حالا متوجه شدند که دوطرفست و اون قوم و خویش ها هم پشت سر ما می زنند اما موقع دیدن و یا پشت تلفن، صحبت هایی تو مایه های مخلص حاج آقا و عرض اردات و احترام به زبون میاد!
پینگو و فِلادرموسک مابین چند تا عروسک اتاق من و خواهرم جا خوش کردند و خیلی چیزها رو می بینند و می شنوند و گاهی هم بیرون میرن. الان در حال دریافت اطلاعات و آنالیز داده ها هستند ولی فکر کنم اگه بخوان برداشتشون از ایران رو، که از اتاق و خونه ما شروع میشه و به خونه فامیل هامون و کوچه و خیابون و رستوران و هر جایی که برده میشن ختم میشه، بدون سانسور برای اون دو تا بچه تعریف کنند خیلی بدآموزی داشته باشه!


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:57  توسط بهاره  | 

• جناب عزراییل بدجور دور و بر ما تشریف داره. با فاصله زمانی کم، مرگ هایی اتفاق افتاده که اصلا دور نبودند و نمیشد با یه " اِ " از کنارشون گذشت. آدم هایی بودند نه خیلی خیلی نزدیک، ولی خوب نه خیلی هم دور.
برادرم ده روزه اومده ایران و تو این مدت یه مراسم چهلم رفته، یه مراسم سوم و یه تششیع جنازه. میگه عجب مسافرتی! همش شد ختم!
به هرحال، از اون جایی که فرشته مرگ ( فرشته؟! ) گویا خوشش اومده از پرسه زدن در این حوالی، من به شدت احساس خطر می کنم و هیچ بعید نیست که اگه این وبلاگ بعد از گذشت چند روز آپ نشد دلیلش این باشه که گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است و من تِلِپ ( صدای مردن چیه؟ ) افتاده باشم و مُرده باشم و اون " اِ "  زمزمه بشه و یه آب هم روش!

• از کلاس که اومدم بیرون، بارون میومد. سیاوش قمیشی تو گوشم می خوند و منم داشتم اولین بارون پاییزی رو دشت می کردم.
واسه پرکشیدن من، خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا، همیشه آسوده باشی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 10:23  توسط بهاره  | 

• دستم پر از جای سوزن شده. شوخی می کنم و میگم شبیه معتادها شدم!
خیلی مریضم، همه جوره. جرات و زور حرف گوش نکردن رو هم ندارم. سرم، آمپول و قرص اونم بی چک و چونه!

• بابا، چهار ماه پیش برای مدتی بیمارستان بستری شده بود. الان، یعنی چهار ماه بعد، آقا پسری با لهجه ای که متوجه نشدم برای کجا بود به من زنگ زد و با لحن و بیان به شدت ساده ای برگشت بهم گفت من سربازی هستم که دارم دوران خدمتم رو توی بیمارستان می گذرونم. اون موقع که شما میومدین این جا و می رفتین من شما رو دیدم و با اجازتون شماره موبایلتون و شماره خونه تون رو که این جا ثبت شده بود برداشتم. چند باری هم که فامیل هاتون صداتون کردند فهمیدم که اسمتون بهاره خانمه. با بی حوصلگی گفتم خوب، که چی؟ با من من جواب داد من ازتون خوشم اومده، می خواستم...
خیلی بی ادبانه و خیلی غیرمحترمانه گفتم تو خیلی اشتباه کردی که از من خوشت اومده و نذاشتم حرفش رو ادامه بده و تلفن رو قطع کردم.
توجیه مناسبی نیست ولی خوب این مکالمه تلفنی وقتی اتفاق افتاد که من حال خیلی نذاری داشتم، هم جسمی و هم روحی.
بعدش به این فکر کردم که اگه به جای اون سرباز ساده شهرستانی، رییس بیمارستان یا چه می دونم مثلن یکی از پزشک های اون جا به من زنگ می زد خوب البته که قطعا باز هم اون مکالمه تلفنی بیش تر از چند دقیقه طول نمی کشید ولی به احتمال زیاد نه با اون لحن، حتی تو همون حال نذار!
آقای سرباز! بابت این تفاوت لحن هر چند فرضی، از تو معذرت می خوام و برای خودم متاسفم. حقیقت اینه که ما آدم ها حتی اون قدر که خودمون از خودمون انتظار داریم و فکرش رو می کنیم هم محترم نیستیم.

• فکر می کنی که نیستی. مثل خیلی از فکرهات، بازم اشتباهه! بیش از همیشه با منی، در منی!


+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 0:53  توسط بهاره  | 

• همه وجود سراپا شوقم خلاصه شده بود تو پنج تا انگشت باز شده. حالا، همه وجود سراپا بهتم خلاصه شده تو پنج تا انگشت باز مونده. این جای خالی دادن، سزاوار انگشتای من نبود.
شوک تبدیل اون شوق به این بهت، پنج تا انگشت باز و منتظر رو دستم گذاشته و یه من خراب.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 12:53  توسط بهاره  |