تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• کشنده تر از این چیست که آدم به کاری خلاف طبعش واداشته شود؟ کاری که آن از یک سوی می رود و تو از دیگر سوی. کاری از آن گونه که برخلاف تو می رود. چنین لحظه هایی سرآمدنی نیستند. کش می آیند، درازا می یابند، سنگین می شوند، خمار و تنبل می شوند. زندگانی کند می شود. از خود وا می ماند و آدمی احساس می کند در برکه ای راکد ماندگار شده است. برکه ای بی خیال جنبش در سر. خری در گل مانده. سایه دور نمی شود. خورشید راه نمی سپرد. کار پیش نمی رود. هوش و حواس به راهی دیگر است. بی التفات به هر چه هست. آن ها که دورت هستند تو را به خود جذب نمی کنند. زمین نفس نمی کشد. تو نفس نمی کشی. خفه می شوی! *
* کلیدر - محمود دولت آبادی - جلد اول

Bahareh-Photo-Blog ; Nothing, Just My View

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:52  توسط بهاره  | 

میز من

• دخترک، جمعه صبح با چشایی که از گریه سرخ بود به جای اینکه سر کلاس هفتگیش باشه خودش رو تو میدون تجریش پیدا کرد.
تو بازار تجریش دست پیرزن نیمه بینایی رو گرفت و از چند تا کوچه ردش کرد و به امامزاده صالح رسوند و تو طول ده دقیقه ای که باهاش بود ده بار ازش شنید که عزیزم نماز و روزه ت قبول باشه و ایشاا.. به هر آرزویی که داری برسی و دخترک عین ده بار هیچ عکس العملی نشون نداد.
پیرزن نیمه بینا بود ولی اگه چشاش به اندازه کافی سو داشت و چشای دخترک رو می دید و اگه ازش می پرسید عزیزم چرا چشات این همه قرمزه؟ حتما این دفعه دیگه دخترک می تونست چیزی بگه و عکس العملی نشون بده.
چشای دخترک قرمز بود چون نماز خوندن و نخوندنش، روزه گرفتن و نگرفتنش حساب و کتاب نداشت. چشاش قرمز بود چون موهایی که از روسریش بیرون بود دیده میشد اما دلی که حتی دیگه جای زخم شدن توش پیدا نمیشد نه دیده میشد و نه مهم بود. چشاش قرمز بود چون دینش و خداش شبیه دین و خدای خونواده ای نبود که عزیزشون، عزیز دخترک هم بود و اون ها حاضر نبودند عزیزشون رو با دخترکی قسمت کنند که دینش و خداش مشخص و معلوم و دم دست نبود. چشاش قرمز بود چون نه خیلی دور، که هفتصد – هشتصد متر اون طرف تر یکی داشت فرار کردن از واقعیت و ندیدن واقعیت رو به حساب قهرمان بازی خودش میذاشت. 
دخترک با چشای باد کرده اومد خونه و یه عالمه دروغ تحویل مامانش داد. اینکه مامانش فکر کنه مثل همه جمعه ها سر کلاس بوده و اگه سرش این همه رو بالشه به خاطر اینه که درد می کنه و اگه اشتها نداره به خاطر اینه که هله هوله خورده و گرسنه ش نیست و اگه حوصله نداره به خاطر اینه که Final دیروز زبانش رو Fail شده خیلی بهتر از اینه که بفهمه دخترکش نه شبیه گریه، که خود گریه ست.
دخترک، حسش تعبیر به لجبازی شده بود و به زبون بی زبونی خطاب قرار گرفته بود که باید نباشه و باید نقش یه صورت مسئله پاک شده رو بازی کنه تا حضورش دین و دنیای کسی رو مکدر نکنه. اگه هم داره روز به روز آب میشه و شبیه غم، مشکل خودشه!
اون دخترک، منم.

• به بازی جدید ویلاگستان دعوت شدم. به اینکه از میز کامپیوترمون عکس بگیریم و بذاریم این جا. به احترام دعوت شدن بازی کردم، هرچند با تاخیر و هر چند بی حوصله ای حتی برای عکس انداختن.
لپ تاپ خودم بیش تر از دو ماهه که شکسته و منتظره که یه قطعه ش از دوبی بیاد و بعد از تعمیر شدن برسه به دستم. الان بیش تر از دو ماهه که اجاره نشین لپ تاپ خواهرمم و با اینی که عکسش این جاست وارد دنیای مجازی میشم.
بکگراند کامپیوترم یه عکس از خودم بود. خواهرم برای اینکه وقتی از کامپیوترش استفاده می کنم بهم حس غربت دست نداده موقتا و تا وقتی کامپیوترم از تعمیر برگرده بکگراندش رو کرده عکس من که خوب باید برای عکس انداختن عوضش می کردم. رفتم تو میل باکسم. اون جا دست خطی خاطره انگیز از یکی از غزل های حافظ رو داشتم. Download کردم که بشه بکگراند کامپیوتر واسه عکس انداختن.
از دیشب دو تا دستمال کاغدی بغل پرینتر جا مونده بود که دلیل مچاله شدن و سیاه شدنشون اشک و ریمل چشمم بود. موقع عکس انداختن ریختمشون تو سطل آشغال زیر میز.
قرار بود جوانمردانه بازی کنیم و چیزی رو تغییر ندیم، ولی انگار من زیاد جوانمردانه بازی نکردم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:20  توسط بهاره  | 

• گرد غم نشسته. رو همه چیز، رو همه کس.
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.*

*مهدی اخوان ثالث


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:15  توسط بهاره  | 

 • دخترخاله ام شهرستان درس می خونه و باید می رفت برای انتخاب واحد ترم آینده. بهمون پیشنهاد مسافرت سه روزه دادند و ما هم قبول کردیم. نه نفر آدم پا میشیم میریم برای انتخاب واحد! قرار بود نفری دو واحد براش برداریم!
تالاپ! بین راه چهار تا ماشین به هم می خورند که دو تا از اون ماشین ها واسه ما بود.
مسافرت کنسل میشه و برمی گردیم.
مامان میگه من که از اولشم گفتم دارم با عذاب وجدان میام. آخه مگه واجب بود آدم تو ماه رمضون روزه اش رو بخوره و پا شه بره سفر! ما البته معتقدیم عدم رعایت فاصله مجاز در رانندگی در هر ماهی ممکنه باعث تصادف شه. خوبیه خونه ما اینه که هر کسی حرف خودش رو می زنه و اصراری هم نداره که کسی اون رو بپذیره.

• پسر فلانی مرد. این فلانی دوست مامان بود و اون پسر هم جوونی بیست و هفت ـ هشت ساله که قرار بود پدر بچه ای بشه که شش ماه دیگه می خواست به دنیا بیاد. قاطیم! این دومین مرگ یه جوون از دور و بری های من، ظرف بیست روز گذشته بود. مرگ هم دیگه داره از اتفاق بزرگی بودن در میاد!

• عیبی... باشه! عیب نداره، میگم عیبی نداره! پارتیت تو دل من کلفت تر از اونیه که حتی بتونی تصورش رو بکنی. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:48  توسط بهاره  | 

• سال 81 همین چند وقت پیش نبود. دقیقا شش سال پیش بود. شش سال یعنی خیلی.
همین موقع ها، تو شهریور ماه بود که نتایج کنکور دانشگاه اومد. روزنامش رو هنوزم دارم، دور اسمم خط کشیدم. مهندسی عمران _ تهران. جنس خوشحالیم یادمه، اندازه ش هم همین طور.
هفته دوم یا سوم ترم یک بود و اولین برخورد ما جلوی در کتابخونه. یادم نمیاد جزوه فیزیک 1 بود که ازم خواستی یا ریاضی 1.
روزها و روزها گذشت. خیلی واحدهامون با هم بود. زیاد ازم جزوه می گرفتی هرچند من بیش تر غیبت می کردم و هرچند تو کمتر و هرچند همه جزوه ها رو خودتم می نوشتی!
مشکل IQ نداشتم! فهمیده بودم اون چه رو که باید می فهمیدم.
تو خواستی، من نخواستم. به همین سادگی!
اما همکلاسی بودیم. با هم ارتباط داشتیم هر چند کم و کوچیک و رسمی.
نخواستن من تبدیل به خواستن شد ولی خیلی دیر! یه چیزایی تغییر کرده بود و یه اتفاقاتی افتاده بود و بازم نشد. به همین سادگی!
ارتباطمون هنوز هم در حد همکلاسی بود اما اندازه ش زیاد شده بود، هر چند هنوز رسمی بود.
بعد از چهار سال و پاس کردن 141 واحدی که توی خیلی هاش جای پاهای یکیمون برای اون یکی به یادگار مونده بود هر دو فارغ التحصیل شدیم و البته با معدل هایی به شدت افتضاح!

و الان تقویم، شهریور 87 رو نشون میده. سخت یا آسون، خوب یا بد، شش سال گذشت و ما شش سال بزرگ تر شدیم و اندازه شش سال آدم دیدیم و اندازه شش سال برای هرکدوممون اتفاقاتی افتاد و اندازه شش سال تلخ یا شیرین زندگی کردیم.
و الان تقویم، شهریور 87 رو نشون میده و الان یه ماهه که ما با همیم! بعد از 6 سال آشنا بودن و کم و بیش از حال هم خبر داشتن و با هم نبودن! دقیقا نه به همین سادگی ولی خوب همه چیز واقعیت داره!
الان راجع به همه روزهای رفته حرف می زنیم، با هم شوخی می کنیم، میگیم، می خندیم.
الان و بعد از شش سال دیگه خیلی چیزها و معنی خیلی کارها واسه هردومون روشن شده.
بهم میگی شش سال پیش هم اصرارت و انتخاب من توسطت، هرچند که نشده بود که بشه، عاقلانه نبوده و از روی خواهش دل بوده. میگی الان هم همین طوره و چیزی تغییر نکرده.
برام توضیح میدی که مشکل در شخص شخیص من نهفته ست! به اینکه من اون دختری نیستم که باید باشم. نه برای تو، که برای خانوادت!
من و همه چیزهایی که مربوط به من میشه اصلا تو چهارچوب قوانین خانواده شما برای اینکه بهم اجازه دخول داده بشه نیست! تفاوت های مذهبی، فرهنگی، اقتصادی، ظاهری، رفتاری و کوفت و زهر مار همشون در من در هیبت مشکلاتی به شدت اساسی تجلی داره!
می خندم، خنده تلخ! میگم سر تا پام مشکل داره! میگی اصلا خود بحرانی!
می خندم! میگم اصلا تو غلط کردی عاشق بحران شدی و دو چندان ترش که بحران رو عاشق خودت کردی! و این شوخی ترین حرف زندگی منه! چون ایمان دارم این غلط، درست ترین کار زندگی هردومون بوده!
میگم الان شش سال بزرگ تر شدی، شش سال واقع بین تر شدی ولی بازم نتونستی از بحران چشم بپوشی! این خیلی خوبه، این برای من یعنی همه چیز!
میگی وقتی بهت فکر می کردم و می کنم عقلم تعطیل میشد و میشه. بعدش اضافه  می کنی اما از آینده هم می ترسی! میگی عقلت میگه که بترسی! میگم مرده شور اون عقلت رو ببرن!
برام توضیح میدی که پذیرفتن من توسط خانوادت و در راس ماجرا پدرت یه چیزی تو مایه های غیرممکنه! شاید فقط یک درصد احتمال وقوع داشته باشه!
میگم احمق! یکم شعور داشته باش! شش سال به واسطه خودم و خودت و زمین و زمان خواسته یا ناخواسته، دونسته یا ندونسته سنگ جلوی ما بود، اما به هر حال نشد که نشه! هی ماجرا کش و قوس پیدا کرد اما نشد که پرونده ش بسته شه! پس حتما این وسط یه چیزی هست که ازش گریزی نیست و ما باید بفهمیم! پس لطفا بیا بفهمیم!
میخوای من رو متوجه عمق ماجرا و عمق مسئله کنی! میگی خانوادت هر لحظه ممکنه تو رو وادار به ازدواج کنن! بعد ادامه میدی اون وقت میدونی این اتفاق چه بلایی می تونه سرت بیاره! دلم می خواد مسخره بازی دربیارم و با شوخی بگم هیچی، خوب یه شام عروسی می خورم! اما می ترسم! میدونم عصبانی میشی!
برام توضیح میدی که ازدواج اجباری توی خانوادتون سابقه داشته! کف می کنم، اما کم نمیارم!
می خندم، خنده تلخ! سر به سر بابات میذارم. خوشم اومده ازش! مانع هر چقدر بلندتر باشه از روش پریدن لذت بیش تری داره! میگم خوبه که بابات هست! اون جوری یه مشکلی داریم که بخوایم حلش کنیم و این خیلی حال میده! از لوس بازی های من حرصت می گیره!
هر دومون اون قدر عاقل هستیم که بفهمیم باید همه چیز رو درنظر بگیریم. هم با هم بودن رو و هم خانواده تو رو. خوشحالم که اینقدر عاقلیم که که حتی فکر با هم بودن به هر قیمتی و چشم پوشی از خانوادت حتی لحظه ای به ذهنمون خطور نکرده.
میگم به خاطر اون یک درصد احتمال وقوع همه انرژیمون رو میذاریم که مخالفت رو تبدیل به موافقت کنیم هر چند تو میگی که من اصلا پدر تو رو نمی شناسم و هر تصوری هم ازش بکنم، باز از واقعیت خیلی دوره! پدر تو رو نمی شناسم، اما خودم رو خوب می شناسم! بیش تر از اون سرسخت و مصر نباشم، کمتر هم نیستم!

تصور ازدواج استراتژیک و تحمیل شده تو رو می کنم! نه! تو توی این قالب نمی گنجی! مطمئنم! خودتم مطمئنی! اگه قراره یه چیزی غیرممکن باشه این مسئله ست که غیرممکنه!
اگه من نباشم کی وقتی که خوابی Inbox موبایلت رو بترکونه! تازه اومدیم و یکی پیدا شد و ترکوند! ترکوندن اون کجا و ترکوندن من کجا!
اگه من نباشم کی پشت تلفن وقتی آهنگ قرار منصور رو می خوانی اون جوری بخنده! تازه اومدیم و یکی پیدا شد و خندید! خندیدن اون کجا و خندیدن من کجا!
اگه من نباشم کی می خواد بعدازظهرها که به قول خودت از خدمت به نظام مقدس معاف شدی و میای خونه و می خوای بخوابی هی اس ام اس بزنه و نذاره راحت بخوابی! تازه اومدیم و یکی پیدا شد و اس ام اس زد! اس ام اس زدن اون کجا و اس ام اس زدن من کجا!
اگه من نباشم کی می خواد بعضی بعدازظهرها اس ام اس و زنگ نزنه و بذاره راحت بخوابی و بعدش بهت بگه اگه گذاشتم راحت بخوابی واسه این بوده که محققان اعلام کردند که خواب نقش عاطفی مغز رو افزایش میده و در نهایت به خاطر خودم بوده و نه تو! تازه اومدیم و یکی پیدا شد و گفت! گفتن اون کجا و گفتن من کجا!

یک درصد احتمال داره بهمون اجازه داده بشه که خیلی چیزهای قشنگ و منحصر به فردی که بینمون وجود داره برای همیشه بمونه و به احتمال نود و نه درصد ما رو برای همیشه خوشبخت نگه داره.
نود و نه درصد احتمال وجود داره که شخص سومی طی یک اقدام استراتژیک وارد ماجرا شه تا شاید به احتمال یک درصد یه خوشبختی برای تو شکل بگیره!
من زور اون احتمال یک درصد و به ظاهر مظلوم خودمون رو بیش تر می بینم! و به همه چیزهایی فکر می کنم که فقط و فقط بین من و تو بوده و هست.
بابات نمی دونه روز تولد تو دقیقا یه روز قبل از روز تولد منه!
بابات نمی دونه اون روز که بعد از شش سال قرار بود ما برای اولین بار تحت عنوان دو تا دوست همدیگه رو ببینیم، من که از خونه خواستم بیام بیرون برق رفته بود و به واسطش آب هم نبود! نتونستم جلوی موهام رو سشوار بکشم که خوب بایسته و شالم رو اتو کنم و همه چیز هم اینقدر یهویی شد که فقط پونزده دقیقه وقت داشتم که آماده شم! و از موقعی که نشستم تو ماشین تا وقتی که پیشت بودم و بعد هم شبش که داشتیم اس ام اس بازی می کردیم و تحلیل اولین قرار ملاقاتمون رو انجام می دادیم هی غر زدم که من دوست نداشتم امروز تو من رو این جوری بینی و تو هی گفتی باور کن خوب بودی! خوشگل تر از همیشه!
بابات نمی دونه گاهی وسط بحث هایی که بابت این شکل می گیره که تو لج من رو درآوردی و ازت شاکیم، تو ماهرانه ترین Politic ممکن رو پیاده می کنی و در چرخشی هوشمندانه و صدالبته بی ربط، میگی تو هیچ میدونی من خیلی دوستت دارم؟ تو هیچ می دونی عزیز دل منی؟ تو هیچ می دونی صدات به من جون میده؟ من می خندم و بعدش در ادامه همین سه تا سوال هوشمندانه و شیطنت آمیز، بحث میره به یه جای دیگه و جو بهم میریزه و من یادم میره داشتم راجع به کدوم کارت که لجم رو درآورده توجیحت می کردم!
بابات نمی دونه آهنگی که من تو گوشیم و رو شمارت گذاشتم اون ترانه گروه آریانه که میگه " تو صدای زنگ عشقی، مهربونی و پراحساس، دل تو آبی و ساده، به بزرگی یه دریاست، تو یعنی گمشده من، که به وسعت نگاهم، بیقرار دیدن تو، عاشقونه چشم به راهم ".
بابات نمی دونه تو به من یه آغوش واسه گریه هایی که جمع کردم که یه روز تو دامنت بریزم بدهکاری.
بابات نمی دونه من چه جوری خودم رو برای تو لوس می کنم و تو چه جوری نازم رو می کشی.
بابات نمی دونه حتی راه رفتن من هم به چشم تو قشنگ میاد.
بابات نمی دونه من بابت کلمه تلاش چقدر سر به سر تو گذاشتم و میذارم و خواهم گذاشت.
بابات نمی دونه تو خصوصیات متولدین ماه بهمن که هر دومون توش به دنیا اومدیم نوشته متولدین این ماه عشق اول خودشون رو هیچ وقت فراموش نمی کنند.
بابات نمی دونه من به موبایل جدیدت میگم زشت و تو برام توضیح میدی که فلان کار رو می کنه و بهمان امکان رو داره ولی من بازم حرف خودم رو می زنم و میگم اصلا مهم نیست! هر چیزی در بدو امر مهم اینه که خوشگل باشه.
بابات نمی دونه که تو بعضی وقتا به من میگی ما دوستت داریم و وقتی من میگن شما یعنی کیا؟ تو جواب میدی که ما یعنی من و ماشین و موبایلم.
بابات نمی دونه من بعضی وقت ها که دارم حرف میزنم و تو می خوای وسطش نظر بدی به هیچ قیمتی نمیذارم و میگم وایسا به نقطه برسم و بعد یه عالمه جمله رو با « و » به هم وصل می کنم که به نقطه نرسم و نذارم تو نظر بدی!
بابات نمی دونه ما چقدر نقشه برای آینده مون داریم. فوق لیسانسمون رو بریم سوئد بگیریم، چقدر دوتایی بشینیم سر یه چیزایی با هم بحث کنیم، چقدر لحظه های خوب برای هم بسازیم،....
بابات نمی دونه خیلی خوش به حال تو شده چون من اصلا نمی تونم باهات قهر کنم و حرف نزنم.
بابات نمی دونه وقتی سر به سر هم میذاریم من میگم باشه! حالا هی من رو اذیت کن! بالاخره صبح دولت من هم خواهد دمید! و تو میگی خانم سال هاست که صبح دولت شما در دل ما دمیده! از همون موقع ها که واسه خودتون خوش خوشان می رفتین و می اومدین و اصلا دور و برتون رو هم نمی دیدین و عین خیالتون هم نبود که یکی حواسش به شماست.
بابات نمی دونه وقتی تو هستی همه چیزهای عادی دور و برم برام خوب و دوست داشتنی میشه.
بابات نمی دونه تو تنها کسی هستی که حضورت به زیر پوست این دختر آروم و ساکت چنان انرژی ای منتقل می کنه که شیطونی از سر و روش می ریزه.
بابات نمی دونه تو تنها کسی هستی که هر دو روی من رو دیدی. چه اون موقع ها که یه عالمه خشک و سرد و جدی و مغرور بودم و لجت درمیومد که به جای تو بهت می گفتم شما و چه الان که سرشارم از دوست داشتن وجود نازنینی مثل تو.  
بابات نمی دونه هنوزم که هنوزه یاد دانشگاه که میفتیم تو من رو واسه درس نخوندن هات و نمره خوب نگرفتن هات مقصر می دونی و من تو رو.
بابات نمی دونه هنوزم که هنوزه من بعضی روزا که از خواب بیدار میشم باورم نمیشه که تو، توی زنذگیم هستی و برای اینکه مطمئن شم Inbox موبایلم رو چک می کنم و اسم تو رو که می بینم خیالم راحت میشه که حضور تو رویای دیشبم نبوده، بلکه واقعیت این روزهامه!
بابات نمی دونه من گاهی لجم می گیره که نه کلمه ها می تونن بیان کنن من چقدر تو رو دوست دارم و نه کارهام می تونن نشون بدن! حس می کنم اون چه میگم و انجام میدم خیلی قالب کوچیکیه واسه حس بزرگ من.
بابات نمی دونه هی من بهت میگم وقتی اس ام اس میزنی ننویس Bahare  و بنویس Bahareh. بهت میگم اون h آخرش رو ننداز، اون جوری حس می کنم یه چیزی در من کمه! اما تو اذیتم می کنی و بازم می نویسی Bahare و تازه گاهی حتی صدام هم که می خوای بزنی میگی بهاره بدون h آخر البته! میگم دیوونه اون h آخرش که خوبه. اول اسم تو هم هست. اما بازم گوش نمیدی! میگی من Bahare رو بیش تر دوست دارم!
بابات نمی دونه من گاهی ناخواسته ساعت پنج صبح که تو باید بیدار شی و به قول خودت برای رفتن و خدمت به نظام مقدس خودت رو آماده کنی از خواب بیدار میشم و سریع بهت اس ام اس میزنم که ببین!منم بیدارما!
بابات نمی دونه از بس زیادی حواسم پیش تو هست وقتی دوستم بهم اس ام اس میزنه و یه چیزی ازم می پرسه به جای اینکه به اون اس ام اس بدم، جوابش رو به شماره تو می فرستم.
بابات نمی دونه دست راست من وقتی که عصبی یا ناراحت میشم شروع به درد گرفتن می کنه و روزهایی که به واسطه ذکر و خیر زیادیش، دوز عقل خون تو میره بالا دست من اینقدر درد می کنه که می بندمش.
بابات نمی دونه وقتی نصفه شب میرم وبلاگ توکای مقدس رو می خونم و می بینم که توش نوشته:
بیایید از فردا روزی چند بار این بیت را زیر لب زمزمه کنیم؛
عقل گوید: " شش جهت حدست و بیرون راه نیست "
عشق گوید: " راه هست و رفته ام من...........بارها "
کلی ذوق می کنم و سریع برات این بیت رو اس ام اس می کنم.
بابات نمی دونه تو تنها کسی هستی که با تو و به واسطه تو یه جور دیگم. یه جور خوب!

کاش بابات وبلاگ خون بود و این پست رو می خوند. حتی اگه متوجه همه گریه ها و بغض های پنهان من پشت همه اون خنده ها و شوخی ها و مسخره بازی ها نمی شد عیب نداشت ولی حداقل لابه لای جمله های من، اشتیاق و دوست داشتن و خواستن ما رو میدید.
می دونم! بابات هیچ وقت اینا رو نمی خونه و هیچ وقت هم از اینا خبردار نمیشه اما همه اون حسی که تو لحظه های ما جاریه کاش اونقدر قدرتی به ما بده که بتونیم باعث شیم اون یک درصد احتمال وقوع، تحقق پیدا کنه! حتی اگه شده شش سال دیگه!
شاید مسخره به نظر برسه اما بابات رو قطعا نه بیش تر از اون چه که تو دوستش داری ولی حداقل اون قدری که تو دوستش داری، دوست دارم. دقیقا نمی دونم چرا! شاید به خاطر اینکه باعث میشه همدیگه رو راحت به دست نیاربم و چون راحت به دست نیاوردیم خیلی تلاش کنیم که راحت هم از دست ندیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 4:32  توسط بهاره  | 

• " هفته دولت بر ملت دولتیار ایران خجسته باد. (روابط عمومی همراه اول) "
سوال: آیا فرستادن این اس ام اس از طرف روابط عمومی همراه اول برای ما، از مصادیق اخلال در امنیت روانی یا سلب امنیت روانی محسوب نمی شود؟

• برادرم یکی ـ دو هفته دیگه میاد ایران. بهمون گفت خودتون بگین چی براتون بیارم. من و خواهرم هم نشستیم و با همکاری هم یه میل خوشگل! براش زدیم. گفتیم ما که سوغاتی نمی خوایم ولی چون دیگه خیلی اصرار کردی اینا و اینا و اینا! آخرش هم یه جمله تاکیدی اضافه کردیم مبنی بر اینکه خواهش می کنیم غیر از اینا و اینا و اینا دیگه هیچی نیار!
برادرم هم در جواب میل نوشته: من فکر می کردم فقط این سوئدی ها خیلی رک هستند و تعارف ندارند ولی گویا تو ایران هم اتفاقاتی افتاده!
همه این شوخی ها، شوق دیدن یکی از نازنین ترین انسان های زندگیم رو صدچندان می کنه! نازنینی به غایت خوب، مهربون و دوست داشتنی!

• با تو بودن عالیه! ممنون که اینقدر خوبی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:7  توسط بهاره  | 

• " اتوبوس شب " کیومرث پوراحمد رو چند روز قبل از فوت خسرو شکیبایی گرفته بودم که ببینم که اون اتفاقی که زود بود برای افتادن، اتفاق افتاد و منم بعدش نمی دونم چرا ولی دلم نیومد بشینم پای فیلم و فیلم همین جوری موند که موند تا دو سه روز پیش که بالاخره دیدم.
یاد خسرو شکیبایی به خیر و دم اون کسی که این دیالوگ رو گذاشته بود تو دهن محمدرضا فروتن هم گرم؛ می کشی بکش! تحقیر نکن!

• تو کلاس آمادگی آزمون TOEFL با یه دختری آشنا شدم که یه قسمتی از مسیر برگشت به خونه هامون با هم یکیه. هفته پیش بعد از تموم شدن کلاس، من از دکه روزنامه فروشی هفته نامه چلچراغ رو خریدم و بعد که سوار ماشین شدیم اون یه چیز جالب گفت. گفت به هیچ وجه هیچ اخباری رو از هیچ کانالی دنبال نمی کنه. نه رادیو، نه تلویزیون، نه ماهواره، نه روزنامه و نه اینترنت. صبح تا بعدازظهر سر کاره، بعدش هم میاد خونه زبان می خونه. چند وقت دیگه هم که از ایران میره.
خندیدم و گفتم چیزی رو از دست نمیدی! تازه اعصابت هم راحته!
بعدش به این فکر کردم که اگه من و خیلی از ما اخبار رو پیگیری نکنیم و مثلا ندونیم که فلان اتفاق افتاده یا فلان کس فلان کار رو کرده اتفاق خاصی میفته!؟
بعدترش به این فکر کردم که من و خیلی از ما اخبار رو پیگیری می کنیم و متوجه میشیم که فلان اتفاق افتاده یا فلان کس فلان کار رو کرده و باز هم اتفاق خاصی نمیفته!
اگه اشتباه نکنم به ما میگن افکار عمومی و اگه این واژه خوشگل حداقل به اندازه کشک اهمیت داره پس چرا اطلاع پیدا کردن افکار عمومی از فلان اتفاق یا فلان کار فلان کس، به اندازه همون کشک هم نقشی در هیچ چیزی ایفا نمی کنه!
اگه اشتباه نکنم با عبارت هایی مثل احترام به افکار عمومی، نگرانی از نارضایتی افکار عمومی، ترس از قضاوت افکار عمومی و ...  بشه یه سری جمله ساخت!
نمی دونم! شایدم دارم اشتباه می کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 1:0  توسط بهاره  |