• صد فیلم داره "ضیافت" کیمیایی رو نشون میده و برای بار نمی دونم چندمین باره که دارم می بینمش. هفت تا رفیق قدیمی تو کافه جمع شدند و دارن از سال های رفته میگن. تو شلوغی خنده و شوخی اون ها تلفن زنگ می خوره. به ساعت نگاه می کنیم. عقربه هاش دوازده شب رو نشون میده. مامان میره که جواب بده.
چی شده مگه؟ وای! نه! چرا؟ باشه! الان آماده میشیم!
چشم های ما یعنی علامت سوال! یعنی منتظریم که اسمش رو بشنویم. برادر یه فامیل نزدیک.
مرگ اتفاقی یه پسر بیست و هفت ساله آه از نهادمون بلند می کنه. همه تلفن های بی موقع دنیا یعنی فاجعه! یعنی مصیبت!
عرض تسلیت سخت ترین کار دنیاست. خدا رحمتش کنه، خدا بهتون صبر بده، بقای عمر شما باشه و هر چیزی با معنایی مشابه یعنی بلا استفاده ترین جمله های دنیا که می گیمشون که فقط گفته باشیم! همین!
خواهرزاده چهارده ساله کسی که دیگه نیست وقتی خبر رو می شنوه با مشت می کوبه به شیشه پنچره. با دست باند پیچی شدش آدم رو بغل می کنه و میگه دایی من فقط بیست و هفت سال داشت! اشک هم حقیر میشه گاهی!
تشییع جنازه! همه گریه می کنند. احتمالا قدری برای کسی که دیگه نیست و قدری هم برای بدبختی های خودشون.
" در ره منرل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی "
منم اشکی که دارم می ریزم نصفش برای مرگ یه جوون آشناست و نصف دیگه ش برای همین مصرع شعر ناقابل.
خواهرها و مادر کسی که دیگه نیست ضجه می زنند و میگن عروسی پسرمونه. عروسی بی داماد و عروس!
حجله، ماشینی که با روبان مشکی تزیین شده، عکس های رنگی بزرگ و این کلمه جوون ناکام دور سرم می چرخند.
کسی فوت شده و به واسطه این فوت شدن بیش تر از ششصد نفر آدم تو سالن جمع شدیم که ناهار بخوریم. می خوریم، با اشتها هم می خوریم! سرم این قدر سنگینه که به زور نگهش داشتم.
چند روز پیشتر در جواب بهونه آوردن از آینده موهومی که نیومده و ممکنه هیچ وقت هم نیاد گفتم " اصلا شاید تا یکسال دیگه من زنده نباشم. " به این فکر می کنم که خیلی راحت حتی ممکن بود به یک سال دیگه هم نمی رسید و همه این ششصد نفر آدم الان در حال خوردن ناهار مرگ من بودند. کسی که دیگه نیست خیلی راحت به جای اینکه یه پسر بیست و هفت ساله باشه می تونست یه دختر بیست و پنج ساله باشه.
موبایلم رو نگاه می کنم. بازم هیچی! دلم می خواد سرم منفجر شه!