تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• گلشیفته فراهانی به خاطر بازی تو یه فیلم هالیوودی ممنوع الخروج شد!
به مدرک دکترای وزیر کشور ایراد و اشکال اساسی وارده!
کاروان ورزشی ایران بعد از گذشت یازده روز بالاخره یه مدال برنز کسب کرد!
یه هفته ست برق ما نمیره!
بازیگر، وزیر، کاروان اعزامی به المپیک، خوشحالی بابت عدم قطعی برق!
کلا! همین جوری! دور هم خوشیم دیگه!

• میگن آدم بزرگ ها پیرهن پاره می کنند، تلخی می چشن، شیرینی می بینند، بالا میرن، پایین میان، می افتن، بلند می شن، مدام فراز و فرود تجربه می کنند تا میشن آدم بزرگ. حالا من با بیست و پنج سال سن، حس آدم بزرگ شدن بهم دست داده. هنوز پیرهن پاره نکردم، همچین بزرگ بزرگ هم نشدم، اما این فراز و فرود رو عمیقا و دقیقا و تحقیقا و اینا لمس می کنم! فکر نکنم داشتن همچین حسی ضرر و زیانی داشته باشه! یعنی امیدوارم که نداشته باشه!


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:48  توسط بهاره  | 

• صد فیلم داره "ضیافت" کیمیایی رو نشون میده و برای بار نمی دونم چندمین باره که دارم می بینمش. هفت تا رفیق قدیمی تو کافه جمع شدند و دارن از سال های رفته میگن. تو شلوغی خنده و شوخی اون ها تلفن زنگ می خوره. به ساعت نگاه می کنیم. عقربه هاش دوازده شب رو نشون میده. مامان میره که جواب بده.
چی شده مگه؟ وای! نه! چرا؟ باشه! الان آماده میشیم!
چشم های ما یعنی علامت سوال! یعنی منتظریم که اسمش رو بشنویم. برادر یه فامیل نزدیک.
مرگ اتفاقی یه پسر بیست و هفت ساله آه از نهادمون بلند می کنه. همه تلفن های بی موقع دنیا یعنی فاجعه! یعنی مصیبت!
عرض تسلیت سخت ترین کار دنیاست. خدا رحمتش کنه، خدا بهتون صبر بده، بقای عمر شما باشه و هر چیزی با معنایی مشابه یعنی بلا استفاده ترین جمله های دنیا که می گیمشون که فقط گفته باشیم! همین!
خواهرزاده چهارده ساله کسی که دیگه نیست وقتی خبر رو می شنوه با مشت می کوبه به شیشه پنچره. با دست باند پیچی شدش آدم رو بغل می کنه و میگه دایی من فقط بیست و هفت سال داشت! اشک هم حقیر میشه گاهی!
تشییع جنازه! همه گریه می کنند. احتمالا قدری برای کسی که دیگه نیست و قدری هم برای بدبختی های خودشون.
" در ره منرل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی "
منم اشکی که دارم می ریزم نصفش برای مرگ یه جوون آشناست و نصف دیگه ش برای همین مصرع شعر ناقابل.
خواهرها و مادر کسی که دیگه نیست ضجه می زنند و میگن عروسی پسرمونه. عروسی بی داماد و عروس!
حجله، ماشینی که با روبان مشکی تزیین شده، عکس های رنگی بزرگ و این کلمه جوون ناکام دور سرم می چرخند.
کسی فوت شده و به واسطه این فوت شدن بیش تر از ششصد نفر آدم تو سالن جمع شدیم که ناهار بخوریم. می خوریم، با اشتها هم می خوریم! سرم این قدر سنگینه که به زور نگهش داشتم.
چند روز پیشتر در جواب بهونه آوردن از آینده موهومی که نیومده و ممکنه هیچ وقت هم نیاد گفتم " اصلا شاید تا یکسال دیگه من زنده نباشم. " به این فکر می کنم که خیلی راحت حتی ممکن بود به یک سال دیگه هم نمی رسید و همه این ششصد نفر آدم الان در حال خوردن ناهار مرگ من بودند. کسی که دیگه نیست خیلی راحت به جای اینکه یه پسر بیست و هفت ساله باشه می تونست یه دختر بیست و پنج ساله باشه.
موبایلم رو نگاه می کنم. بازم هیچی! دلم می خواد سرم منفجر شه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:33  توسط بهاره  | 

آلارم موبایلم صداش درمیاد و چشام رو باز می کنه. موبایل سمت راستمه. دست راستم رو کمی این ور و اون ور می کشم تا بالاخره دستم بخوره بهش. صداش رو قطع می کنم و چشام رو می بندم. خوابم نمی بره اما بلند هم نمی تونم بشم. صد البته نه از تنبلی.

اسمش خواب و بیداری نیست چون کاملا بیدار و هوشیارم.

یک ساعتی تو همین حالت میمونم، کم کم خسته میشم و تصمیم می گیرم وضعیتم رو کمی تغییر بدم. چشام رو باز می کنم. دستم رو دراز می کنم و موبایل رو برمی دارم. رون پای چپم هفته پیش کبود شده بود. منم روزشمار راه انداخته بودم و از پروسه کبودیش هر روز یه عکس انداختم به مدت پنج روز. بعد هم عکس ها رو تو یه Folder به اسم Injury ذخیره کردم. میرم تو Injury و عکس ها رو نگاه می کنم. نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه می کنم. برای اینکه چشام غیر از نگاه کردن فعل دیگه ای رو انجام نده از Injury میام بیرونم. میرم تو Inbox.

- پرسیدند بهشت را خواهی یا دوست؟ گفتم جهنم است بهشت بی دوست.

- کاش بدونی نبودنت و تا ابد ندیدنت هرگز بهونه نمیشه برای از یاد بردنت.

- من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم. نمی دانم عزیزانم ز من یادی کنند یا نه.

موبایلم شارژ نداره. خاموش میشه.

مسخره ست! حس می کنم دلش برام سوخته و خودش خاموش شده.

خوشحال می شم! حس می کنم به ترحم و دلسوزی احتیاج داشتم و حالا نه کسی، که چیزی دلش برام سوخته.

موبایل خاموش تو دستمه و دارم بهش نگاه می کنم. نمی دونم باید باهاش چی کار کنم!

می گیرم تو مشتم و فشارش می دم. اگه شارژ داشت حتما دردش می گرفت!  

ناخن هام بلنده. تعمدا رو پوست دستم فشارشون میدم. جا میندازه. نه! فراتر از جا انداختن، قرمز میشه. دوست دارم پوست دستم رو زخم کنه و خون بیاره اما صبح اول صبحی اون قدر زور تو انگشتام نیست! دلم می گیره!

دستم رو باز می کنم. یه موبایل توشه، با سرخی فشار چهار تا انگشت!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:4  توسط بهاره  | 

نه خیلی دور که جایی همین نزدیکی، یکی نه مثل شما ولی از شما، چرا نمی میره از بس که مجبوره ادای زنده ها رو در بیاره.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:37  توسط بهاره  | 

هیچ وقت این قدر خوب و مطمئن نبودم و عجیب تر اینکه هیچ وقت همه چیز این قدر سخت و دور نبوده.

هیچ وقت هیچ نوشته ای از هیچ شاعر و نویسنده مشهور و غیرمشهوری این قدر شرح حال روزگار من نبوده که امروز این نوشته از این وبلاگ بود: " دلمان قرار گرفته حالا هر چند فاصله ای کم نشده... هرچند هنوز هم تنگ می شود و تنگ می شود و روی هوا می ماند... "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:43  توسط بهاره  | 

تنها چیزی در من، که دوست ندارم یاد بگیره، فکر کنه، مصلحت اندیشی کنه، کتاب بخونه و اصلا بزرگ شه، کودک درونمه. از تخس بودنش، لوس بودنش، شیطون شدنش، حرف حساب سرش نشدنش، فلسفه بافی های احمقانش و حرف های خنده دارش بی نهایت لذت می برم و وجودم بی نهایت به وجود تکامل نیافتش! بنده!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط بهاره  | 

آقای محسن نامجو شما خوندین و من شنیدم که " یه روز از خواب پا میشی، می بینی رفتی به باد ". ولی نه تنها که این جوری نشد، بلکه یه روز از خواب پا شدم و دقیقا عکس فرمایش شما اتقاق افتاد. از خواب پا شدم و دیدم که همه اون چه که پیش ترها رفته بود به باد، که فکر می کردم رفته به باد، در واقع نرفته بود!

یه روز از خواب پا شدم و دیدم زندگی سرمست کننده ترین برگش رو برام رو کرده.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:24  توسط بهاره  | 

استاد کلاس زبانمون دستش رو گذاشت زیر چونش و با چهره مظلومش که با کوچیک تر کردن چشاش مظلوم تر هم به نظر می رسید رو کرد به بچه ها و با صدای آروم و بازم مظلومی گفت که راجع به ازدواج یا طلاق صحبت کنید و Opinion بدید. البته وسط Opinion های ما خودش هم زیادی Opinion میداد! اکثر اوقات وقتی راجع به مردها صحبت می کنه میگه Poor men. توی این بحث هم معتقد بود مردها هم توی ازدواج Poor men هستند و هم توی طلاق. همیشه و تو همه بحث هایی که تو کلاس میشه (حتی اگه راجع به انرژی هسته ای هم باشه!) بحث رو می کشونه به Poor men. گاهی فکر می کنم نماینده همه مردهای بیچاره و مظلوم روی زمینه!

مابین Opinion های ما و خودش، بحث مهریه اومد وسط. نه ما و نه استادمون معادل English مهریه رو نمی دونستیم و خودش رو استفاده می کردیم. استادمون، حساسیتش روی صفت Poor دو چندان شد وقتی داشت راجع به High mehriyeh صحبت می کرد.

می گفت ازدواج یه رابطه آگاهانه دوطرفست و هر وقت که زن و مرد به نتیجه برسند که نمی تونند با هم بمونند باید خیلی راحت از هم جدا شن. اگه قرار باشه ضرر و زیانی بعد از طلاق وجود داشته باشه قطعا به نسبت مساوی و هم برای زن و هم برای مرد میتونه باشه ولی چرا Poor man باید یه عالمه سکه دو دستی تقدیم خانم کنه! بچه ها داشتند دلایل اخلاقی، شرعی، فرهنگی، اقتصادی و قوانین علیه زنان رو پشت سر هم ردیف می کردند که استادمون رو راجع به High mehriyeh توجیه کنند که خوب البته استادمون نه تنها توجیه نمی شد که حساسیتش رو روی صفت Poor بیش تر هم می کرد!

من برعکس همه بچه ها که داشتند با لحن جدی و بعضن عصبانی با استاد بحث می کردند دستم رو بالا بردم و با خنده گفتم خود شما به عنوان یه Poor man ایرانی! حاضر بودید اول ازدواجتون به جای اینکه High mehriyeh رو بپذیرید حق طلاق رو به خانمتون می دادید؟ استادمون خندید و گفت نه! منم لبخند زدم و گفتم ازدواج یه رابطه دو طرفه آگاهانه هستا!

وقت کلاس تموم شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:23  توسط بهاره  | 

ایام بدی نیست. وقتی یه چیزی بد نیست یعنی خوبه؟

بعضی شب ها، برق میره. من و خواهرم یه شمع میذاریم جلو رومون و کتاب می خونیم. گاهی رفتن برق طولانی میشه. از کتاب خوندن دست می کشم. اونم همین طور، کمی زودتر یا دیرتر البته. من چشام رو می بندم و به آهنگ های موبایل گوش میدم. خواهرم میگه نخواب! میگم خواب نیستم. میگه می دونم ولی چشمات رو هم نبند، این جوری من حوصلم سر میره. میگم خوب چی کار کنیم؟ میگه نمی دونم! بابا گرمش میشه. زیر لب غر میزنه!

بعضی روزها، چند ساعتی زبان می خونم. مهارت های Listening، Speaking، Reading، Writting رو باید تمرین و تمرین کنم. حداقلش اینه که باید نمره قابل قبولی بگیرم. وقتی داری واسه تافل می خونی، وقتی می خوای بعدش با اون نمره برای دانشگاه جایی که این جا نیست، Apply کنی به خیلی چیزها فکر می کنی.

گاهی فکر می کنم امتحانم رو میدم، نمره خوبی میارم و پذیرش می گیرم اما سفارت بهم ویزا نمیده.

For Example Becouse of Some Political Points. ناراحت نمی شم.

گاهی فکر می کنم یه بلیط تو دستمه. بهش نگاه می کنم. خوشحالم نمی شم، ناراحت هم همین طور.

گاهی فکر می کنم من که برم چی میشه؟

مامان غصه می خوره، خیلی. روزهای اول گریه می کنه، بازم خیلی. بابا نگران و خواهرم دلتنگ میشه. ناراحت میشم.

فامیل و سه – چهار تا دوست صمیمیم دو روز اول یه کوچولو بهم یا شاید در واقع به رفتنم فکر میکنن. از روز سوم به بعد قطعا چیزهای مهم تری پیش میاد که باید بهشون فکر کنند. ناراحت نمی شم.

دیگه چی؟ دیگه هیچی!

هیچی یعنی اینکه، یه نفر از این سرزمین هفتاد میلیونی کم. یه نفر که جای خالیش، جز خانوادش، قرار نیست کسی رو اذیت کنه.

هیچی یعنی اینکه، یه نفر دیگه روی این خاک نیست. یه نفر که جز خانوادش، قرار نیست کسی دلش براش تنگ شه.

هیچی یعنی اینکه، یه نفر دیگه از اکسیژن اینجا استفاده نمی کنه. یه نفر که جز خانوادش، قرار نیست کسی شب قبل از خوابیدن بهش فکر کنه.

هیچی یعنی اینکه، یه نفر دیگه اینجا نیست. به همین سادگی!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 2:26  توسط بهاره  | 

دوستم گفت می خوام یه چیزی بگم. گفتم خوب بگو. خندید و گفت دارم مامان می شم. خشکم زد. چند ثانیه ای نگاش کردم و گفتم دروغ میگی! گفت دو ماهشه!

مجبور بودم عکس العملی نشون بدم که نشون دهنده خوشحالی باشه. تبریک گفتم، کمی مسخره بازی، شوخی، خنده.

دوستم اصولا آدمیه که چیزی تو دلش نمی مونه. بهم گفت فکر می کردم این خبر رو که بهت بدم از خوشحالی می پری بغلم. گفتم شوکه شدم. اصلا فکرش رو هم نمی کردم همچین چیزی بخوای بگی.

تو راه برگشت به خونه، داشتم به حرفی که بهش زده بودم فکر می کردم. بهش دروغ نگفته بودم چون شوکه شده بودم. ولی نه از خوشحالی. دوستم و همسرش دو سال بود که با هم ازدواج کرده بودند و من از این شوکه شده بودم که تا حدودی در جریان بودم که تو زندگی مشترکشون خیلی چیزها احتیاج به زمان داشت تا بشه بستری تقریبا مناسب برای بچه دار شدن.

نرسیده به کوچمون، یه خانم و آقا به همراه پسربچه دو - سه سالشون و یه آقای نسبتا مسن جلوی در خونشون ایستاده بودند و داشتند با هم صحبت می کردند. هنوز بهشون نرسیده بودم که دیدم بچه، داره من رو نگاه می کنه که به اون سمت میام. نگاه بچه رو من بود که بهشون رسیدم. دستش رو دراز کرد و به من اشاره کرد. مجبور بودم بایستم. لبخند زدم و گفتم چیه عزیزم. کماکان دو تا دستش به سمت من بود. نمی دونستم باید چی کار کنم. رو کردم به مادرش و گفتم چیزی هم تو کیفم ندارم که بدم بهش. بچه تقریبا داشت بیقراری می کرد. نتونستم سرم رو بندازم پایین و برم. دستام رو دراز کردم که بیاد بغلم. با خوشحالی اومد. با تعجب بغلش کردم و کمی باهاش صحبت کردم. بعد با صدای بلند و جوری که مادرش هم بشنوه گفتم اسمش چیه. مادرش از اینکه بچه ش به این راحتی رفته بود بغل یه غریبه عصبانی شده بود و این رو میشد از چهرش فهمید. با اکراه گفت یاسین. نخواستم عصبانیتش بیش تر از این طول بکشه. گفتم یاسین جان برو بغل مامان. مادرش اومد جلو و دستاش رو باز کرد که بچه رو از بغل من بگیره. ولی بچه روبرگردوند و مامان و باباش و اون آقایی که پیششون ایستاده بود نتونستند تعجب خودشون رو نشون ندن و صد البته من. مامانش با یه اخم شدید، بچه رو از بغل من کشید و من هم چون

می دونستم اگه بگم خداحافظ، کسی جوابم رو نمیده، یه بار دیگه یاسین رو نگاه کردم و بعد سرم رو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم.

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:7  توسط بهاره  |