تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

جز تحمل تاریک این تکلم خاموشی، راهی نیست! *

* سید علی صالحی 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:17  توسط بهاره  | 

دیشب خوب نخوابیدم. مثل خیلی شب های قبل ترش. زوده واسه عادت کردن به دیازپام و آلپرازولام و هر چیز دیگه. فعلا شب ها رو هر جوری هست با همه بی خوابی ها و بدخوابی هاش به روز می رسونم تا بعد و بعدها.

ساعت شش صبح، دیگه رسمن بلند میشم. دور خودم می چرخم و ساعت هفت از خونه میزنم بیرون. اولین جلسه کلاس آمادگی آزمون تافل بود. دوازده تا جمعه باید به همین زودی از خونه بیام بیرون. مهم نیست.

دیر می رسم سر کلاس. بچه ها دارن یکی یکی خودشون رو معرفی می کنن. تقریبا اکثرشون می خوان برای دانشگاه های خارج از کشور Apply کنن و به نمره تافل احتیاج دارند. منم خودم رو معرفی می کنم و منم مثل بقیه. فقط مقصدهامون فرق داره. پسری که اونم دیر رسید و بغل دست من نشست آخرین نفری بود که داشت می گفت چرا الان اینجا نشسته. البته یه جور متفاوت. گفت Escape from iran.

ساعت یک ظهر کلاس تموم شد. تا اون موقع، یکی دو بار موبایلم رو نگاه کردم. نه اس ام اسی، نه زنگی. بی خبری، خوش خبری ست!

حدودای ساعت سه رسیدم خونه. ظهر جمعه. همه خواب بودن. ناهار خوردم، خوابیدم. بی خبری، خوش خبری ست!

ساعت شش از خواب بیدار شدم. کسی خونه نبود. کامپیوتر رو روشن کردم. Spotlight به روز کرده بود. خوندم. غم رو خوندم. خیلی دیرتر از بقیه.

دوازده ساعت از ساعت چهار صبح گذشته بود. دوازده ساعت از اینکه قلب حمید هامون و رضای خانه سبز، دیگه نمی تونست کار کنه تا شاید خسرو شکیبایی نقش دیگه ای برای ما، برای سال های بی خاطره ما، خاطره بسازه.

شصت و چهار سال یعنی خیلی زود!

شصت و چهار سال یعنی محروم کردن ما از اون حرکات دست و لرزش لب، از اون خنده ها، از اون بغض ها، از اون تکون دادن های سر و از خسرو شکیبایی!

شصت و چهار سال یعنی بد سلیقگی تو انتخاب کاندیدا واسه نبودن!

شصت و چهار سال یعنی عددی که دل رو سوزوند از بس کم بود، از بس کوچیک بود و حسرتش رو واسه ما گذاشت که چرا نود و چهار نبود یا هشتاد و چهار یا حداقل هفتاد و چهار.

تلویزیون رو روشن کردم. خسرو شکیبایی کیمیا، سوار قطار شد و رفت و تو نامه ای که جا گذاشت، نوشته بود " سهم ما هم، یک یادش بخیر ساده. "

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:0  توسط بهاره  | 

به همین سادگی یا شایدم نه به همین سادگی ولی به هر حال من می تونستم یه دختر بیست و پنج ساله متاهل باشم.

اگه زن اون پسره می شدم که تو آلمان زندگی می کرد...

اول یه عقد کوچیک این جا می گرفتیم و بعد که کارهای اقامت من درست می شد می رفتم اون جا و احتمالا تو آلمان یه مراسم عروسی برگزار می کردند و من زن مردی شده بودم که توی محیطی غیر از جایی که من بزرگ شده بودم بزرگ شده بود. اولین کار این بود که باید می شناختمش، بعد باید زبان آلمانی یاد می گرفتم. احتمالا گاهی با هم بحث می کردیم شاید چون من تربیت ایرانی داشتم و اون تربیت اروپایی. احتمالا بعضی از رفتارهای همدیگه رو نمی تونستیم هضم کنیم. وقتی بچه به دنیا میومد سر اینکه کی چه جوری بزرگش کنه با هم اختلاف نظر پیدا می کردیم...

اگه زن اون پسره می شدم که تو یه جلسه معارفه معمولی خیلی از من خوشش اومد و عاشقم شد... 

نیم ساعت صحبت رسمی با هم کردیم. من جوابم نه بود ولی مثلا باید چند روز فکر می کردم و بعدش جواب می دادم! منم تشریفات رو به عمل آوردم و بعد از چند روز فکر نکردن گفتم نه. اما اون بعد دو - سه روز در کمال تعجب زنگ زد و پشت تلفن گریه کرد! به هر دلیلی شیفتم شده بود. گفت که چند روزه خواب و خوراک نداره. گفت وجود شما به من آرامش میده، آرامشی که همیشه تو زندگی به دنبالش بودم. از من یه چیزی با کلمه ها ساخت که خودم هم دیگه کم کم داشت باورم می شد که این قدر دوست داشتنیم! گفت فقط یه دلیل منطقی برای من بیارین که چرا جوابتون منفیه. راست می گفت! تحصیلات عالی، موقعیت مناسب، خانواده خوب. دلیل منطقی رو از کجام باید در میاوردم آخه! گفت از هر چیزی که خوشتون نیومده بگین که من اصلاحش کنم! گفت اگه باز جوابتون منفی باشه من نابود می شم، خواهش می کنم این کار رو با من نکنید. این جمله آخری رو هیچ وقت یادم نمیره. و نتیجه این شد که خوب من پشت تلفن، هم کمی تا قسمتی احساساتی شدم و هم کمی تا قسمتی دلم سوخت و هم کمی تا قسمتی به خودم گفتم که نباید اشک یه مرد رو درآورد و بعد از این رفتار عجیب تو رودروایسی راضی به ازدواج شدم. ولی احتمالا بعد از یه مدت چون همش ملاحظه و مراعاتم رو می کرد که از همه چی راضی باشم حس خوشایندی پیدا نمی کردم. معذب بودم از اینکه دارم با کسی زندگی می کنم که اصلا خودش نیست، باهام اختلاف نطر نداره، مرتب در حال تایید منه....

اگه زن اون پسره می شدم که...

اگه زن اون پسره می شدم که...

هر دختری به هرحال موقعیت های برای ازدواج داره که خواسته و ناخواسته، نشده یا نخواسته که صورت بگیره.

اما دارم فکر می کنم که اگه بالاخره زن یه پسری می شدم که حتی تو خیال بافی های الانم هم هیچ مشکلی تو زندگیمون نمی بود... نمی دونم چه فرقی با اینی که هستم می تونستم داشته باشم.

چه چیز اضافه و کمی تو یه دختر بیست و پنج ساله متاهل هست که اون رو از یه دختر بیست و پنج ساله مجرد متمایز می کنه؟

می دونم ازدواج یه ضرورته، تشکیل خانواده یعنی تکامل یافتن، یعنی معنی دادن به خیلی از واژه های قشنگ زندگی، یعنی داشتن لحظه های شیرین و تجربه حس های ناب انسانی. من همه این ها رو می دونم.

اما چی کار کنم که با یه مقایسه ای که با علم و درک و فهم خودم و با توجه به دیده ها و شنیده هام انجام میدم به این نتیجه میرسم که خیلی از ازدواج ها چیزی به یه دختر هم سن و سال من اضافه نکرده! که نه تنها پله یا پله هایی از من جلوتر نیستند که چه بسا عقب تر هم هستند، که اون ها فقط اسمی تو شناسنامشون رفته و بعدش بچه یا بچه هایی به دنیا اومده و خودشون بین بچه و روزمرگی زندگی مشترک گم شدند، نیستند.

نه که وقتی برای خودشون نداشته باشند که وقتی برای خودشون قائل نمیشن. که انگار قله شون رو فتح کردند. شوهر، بچه و دیگر هیچ!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 4:10  توسط بهاره  | 

تو "کلیدر" غرق شدم. انگار که دارم با بلقیس، گل محمد، مارال، زیور، شیرو، ماه درویش، ستار، موسی و... زندگی می کنم. به سختی کتاب رو زمین میذارم. پیشرفتم فوق العاده بوده. تو دو هفته چهار جلد خوندم و الان جلد پنجمم.

"چرت. خواب. آفتاب. خاموشی. فراموشی. جهان را گو که بچرخد." *

* کلیدر - جلد اول - محمود دولت آبادی

 

امروز ترجمه درد بودم. سردرد، دل درد، درد قفسه سینه، حالت تهوع. به مدد یه آمپول (مزخرف ترین اختراع جامعه بشری!) و یه سرم و یه عالمه مسکن کمی بهتر شدم. ولی مسئله اینه که ضعیف شدم. خیلی!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:39  توسط بهاره  | 

سرکلاس زبان نشسته بودم و به بدبختیم فکر می کردم. به اینکه لهجه استاد این ترمم با شدت زیادی British هستش اونم از نوع اصیل و غلیظ و باید خیلی به خودم فشار بیارم که ببینم چی میگه!

استاد وسط های کلاس بحث آزاد راه انداخت. گفت هر چی راجع به مردها فکر می کنید بگید و اصلا هم ملاحظه من رو به عنوان یه مرد نکنید.

نوبت من که رسید گفتم البته نه همه مردها، ولی اکثرشون نمی تونند بپذیرند و قبول کنند که همسرشون یا دوست دخترشون در موقعیت و مرتبه بالاتری از اون ها قرار داره.

بعدش خواستم اضافه کنم که جنس مذکر نمی تونه عاشق جنس مونثی بشه که حس کنه بیش تر از اون می فهمه، عاقل تر و فهمیده تر از اونه. مردها، حتی در بهترین حالتش که فهمیده و باشعور هم باشند، عاشق کسی میشن که از اون ها حداقل کمی کمتر باشه. بعدش خواستم اضافه کنم که یه دختر احمق بیش تر کشته و مرده و عاشق داره تا یه دختر باشعور.

البته هیج کدوم این ها رو اضافه نکردم و فقط به گقتن همون جمله اول بسنده کردم. تو کلاسی که بیش تر از بیست تا دختر نشسته نمیشه به این صراحت گفت که یه دختر احمق یا حداقل کسی که خودش رو به حماقت بزنه بیش تر کشته و مرده داره! چون احتمالا همه به عشاق قدیمی و جدید و حتی نیومده خودشون فکر خواهند کرد و داشتن این همه عاشق رو با نظریه من در باب دخترهای احمق ربط میدند و می خوان یه جوری در باب کوته فکرانه بودن حرف من چیزی بگن و یه بحث پرآب و تاب راه بندازن که خوب من اصلا حال و حوصله توجیه کردن همه شون رو نداشتم و اگه هم داشتم وقت کلاس بهم اجازه نمیداد.

بعد از من نوبت نفر بعدی بود. ولی استاد رو کرد بهش و گفت قبل اینکه شروع کنی من یه چیزی درمورد حرف این خانم بزنم که البته فقط نظر شخصی خودمه.

بعد مدت پنج دقیقه تو چشم های من زل زد و یه سخنرانی مبسوط با همون لهجه British که من به شدت باهاش مشکل دارم کرد. گفت ببین از نظر من حرف تو درسته. من به عنوان یه مرد نمی تونم بپذیرم که همسرم تو موقعیت، جایگاه و مرتبه بالاتری از من قرار داره چون در این صورت تو تموم مدتی که اون در کنار من قدم برمیداره من بیم این رو دارم که دیگه نخواد با من راه بیاد و من رو ترک کنه. همش باید مراقب باشم که از دستش ندم و این آرامش من رو بهم می ریزه.

تو تمام مدتی که اون داشت دلایل خودش رو توضیح میداد من به این فکر می کردم که روابط انسانی و حس های درونی ما آیا باید به موقعیت و جایگاهمون تو جامعه، میزان درک و فهممون و اینکه اصولا چه جوری فکر و رفتار می کنیم ربط داشته باشه یا نه و مثل همیشه به نتیجه ای نرسیدم.

یه عالمه نمونه تو ذهنم بود از مردهای بزرگی (از هر لحاظ) که عاشق زن های کوچکی (از هر لحاظ) شده بودند و یه عالمه نمونه تو ذهنم نبود از زن های بزرگی (ازهر لحاظ) که معشوق مردهای کوچکی (از هر لحاظ) بودند.

استاد حرف هاش تموم شده بود و نوبت نفر بعدی بود که هر نظری راجع به مردها داره بگه ولی قبلش از من پرسید شما ازدواج کردید؟ جواب دادم نه. به نفر بعدی اشاره کرد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:39  توسط بهاره  | 

مادر، دختر کوچولوی پنج – شش سالش رو بغل کرده بود و به دختر جوونی نگاه می کرد که روی صندلی روبرو نشسته بود و داشت با موبایل صحبت می کرد . بعد از چند دقیقه زل زدن، نگاهش رو از روی اون دختر به دختر خودش برگردوند، بوسش کرد و سرش رو به سر دختر کوچولوش چسبوند. فهمیدن اینکه تو اون لحظه درحال فکر کردن به چی بود اصلا سخت نبود. دخترش، لال بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:55  توسط بهاره  | 

در حین این که سرشار از یه عالمه خستگی و بی حوصلگی و حس های ریز و درشت از نوع بد بودم، بازی شروع شد با یه ترکیب سنی بامزه!

گروه اول: من با سن 25 سال، پسرعموهای شش و سیزده سالم

گروه دوم: خواهرم با سن 22 سال، دخترعموهای ده و هفده سالم

وسیله بازی: یک تکه بسیار کوچیک دستمال کاغذی

فریادها، جیغ ها، دست زدن ها و خندیدن های ما بیش تر از همه دو تیم هایی بود که فینال مسابقات جام جهانی رو برگزار کردند. بی ذره ای اغراق! همسایه ها و پدر و مادرهامون می تونند شهادت بدن!

پسرعموی شش ساله و دخترعموی ده ساله من چنان هیجانی به بازی گل یا پوچ دو ساعته ما دادند که بعد از تموم شدن بازی یه شادی لذت بخش رو با تمام وجود حس می کردم.

وقتی پسرعموم گریه می کرد وقتی دست رو واگذار می کردیم و به هوا می پرید وقتی می بردیم، وقتی دخترعموی ده سالم بازی رو به مثابه امتحان ریاضیش جدی گرفته بود و حتی بابت اشتباه خواهرش که باعث باختشون شد کم مونده بود بگیره بزنتش، بازی اگه هیجان نمی گرفت جای تعجب داشت.

برای یه چیزی حدود دو ساعت از ته دل خندیدیم، از ته دل هیجان زده شدیم، از ته دل یه کاری رو جدی گرفتیم، از ته دل به تنها چیزی که فکر کردیم گل یا پوچ بود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:40  توسط بهاره  | 

گم شدم ولی همه رو می شناسم. با هیچ کس غریبه نیستم. این شناحت از کجا ناشی شده؟ از تکرار آدم ها و روزها، از گذر زمان، از هر چی اصلن! چه اهمیتی داره دیگه!

دیگه چه اهمیتی میتونه داشته باشه وقتی تو با آدم ها زندگی کردی و بعد شناختیشون! اگه اول می شناختی و بعد زندگی می کردی همه چی می تونست مهم باشه، مهم بشه. هم شناخت، هم آدم ها، هم زندگی باهاشون!

اگه جای این دو تا عوض میشد و این پروسه از آخر به اول می رسید شاید اصلا من گم نمی شدم! شاید اصلا هیچ کی گم نمیشد! مگه آدم ها چه جوری گم میشن؟ از بی کسی که گم نمیشن! از آدرس های غلطه که گم میشن! از آدرس های اشتباهی! آدرس هایی که آدم هایی که توی خیابونن فقط واسه افه و پز شهرشناسی! به دیگران میدن! آدرس هایی که آدم ها رو گم می کنه و به کوچه ناکجاآباد و پلاک صفر می رسونه.

گم شدم ولی گریه ام نمیاد. خیلی وقته که دیگه گریه ام نمیاد. نه اینکه نخوام یا جلوش رو بگیرم، خودش نمیاد. پیش ترها بابت چه چیزهایی که این اشک من سرریز نمی شد! الان که بهش فکر می کنم هم خندم می گیره، هم لجم.  

گریه بابت تنها نوزده تو کارنامه پر از بیستم، گریه بابت اینکه مامان اجازه نمی داد برم خونه دوستی که جدیدن پیدا کرده بودم، گریه بابت اینکه چرا بابا اون کاری رو که من می خواستم نمی کرد، گریه بابت اینکه سال اولی که کنکور شرکت کردم رتبم اونی نشد که فکر می کردم یا می خواستم، گریه تو راهروی تنگ اون آموزش لعنتی گروه فنی و مهندسی بابت نمره سازه های فولادی، گریه بابت... گریه بابت همه چی!

حالا این منی که خواسته و ناخواسته اشکم لب مشکم بود دلم واسه همون اشک تنگ شده از بس که ندیدمش! از بس که نمیاد! شاید از بس بی خودی حرومش کردم خشک شده طفلکی!

تو موقعیت هایی قرار گرفتم که قاعدتا باید اشکم میومد، ولی حتی یه کوچولو هم گونه ام خیس نشد. ترسیدم و خواستم یه کاری کنم. احمقانه ست ولی این حماقت رو مرتکب شدم! از کسی، خواستم تو شکل گیری موقعیتی که نیاز به وقت زیادی هم حتی نداشت بهم کمک کنه تا شاید اون موقعیت باعث شه اشکم بیاد. مطمئن نبودم اما حس می کردم میتونه باعث شه بغضی کنم و اشکی بریزم. که اون کس کمک نکرد یا نخواست بکنه یا هر چی و منم هم متوجه شدم که نباید هیچ چیز و هیچ کاری از اون کس بخوام و هم این که کلا بی خیال اشک و اومدن و نیومدنش شدم!                                      دختری آشنا با همه جا و همه کس و بدون حس غربت با جایی یا کسی، دختری بدون بغض در گلو و قطره اشکی بر گوشه چشم، جایی میان گذشته و حال و آینده هنوز نیامده حتی، گم شده.

 

  

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:49  توسط بهاره  | 

یه وظیفه رو دوش خودم گذاشتم و شدیدا گیر دادم که انجامش بدم. از بین این همه کتاب که تو صف طولانی انتظار برای خونده شدن، به من چشمک می زدند رفتم دست گذاشتم رو "کلیدر" ده جلدی و بیش تر از سه هزار صفحه ای. فعلا که صد صفحه پیش رفتم و دارم بی نهایت لذت می برم از این همه توصیفات دقیق جناب دولت آبادی.

نمی دونم! ولی این طور که دو دو تا چهار تای عقل صد البته ناکامل! من میگه یه جورایی انگار روم کم شده یا هر چی! اگه این فرضیه اشتباه باشه عقل صد البته ناکامل! من یه دو دو تا چهار تای دیگه می کنه و خروجی میده که من خیلی آدم مغرور و مزخرفی هستم!                                                     (یه پیشنهاد برای عقل صد البته ناکاملم: بی خیال دو دو تا چهار تا شو! زندگیتو کن!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:2  توسط بهاره  | 

• نیم ساعت مونده به شروع بازی فینال جام ملت های اروپا که یهو برق میره! لبخندی ملیح می زنیم و به قدری خوش خوشانمون میشه که میریم بمیریم... نه! یعنی بخوابیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:35  توسط بهاره  | 

دیگه کم کم دارم از خودم می ترسم. یه جوریم میشه وقتی به طور جدی می شینم و به خودم و اون چه که هستم (یا شدم) فکر می کنم. به اینکه نه برای داشتن، تلاشی می کنم و نه از از دست دادنی، می ترسم. به این که هیچی ازم رد نمیشه، مثل یه سد نفوذناپذیر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:17  توسط بهاره  | 

• آدمی که من باشم گاهی خوابش نمی بره. اول ۷۰ صفحه از کتابی که دو سه روزه دستشه رو می خونه. بعد کامپیوتر رو روشن می کنه و چهار تا وبلاگ باز می کنه و اونا رو هم می خونه، پنج تا سایت هم سر می زنه، شش تا آهنگ هم گوش میده ولی باز کماکان خوابش نمی بره! دیگه این وقت شب هیچ کاری به فکرش نمی رسه واسه انجام دادن جز باز کردن صفحه Blogfa. بعدش به این فکر می کنه که امروز چند شنبه بود ( مهم ترین سوال فلسفی ای که به ذهنش می رسید! ) به این نتیجه می رسه که امشب شب جمعه است. یعنی امروز پنج شنبه بود. بعدش به این فکر نمی کنه که ساعت چنده! چون نیاز به فکر نداره، بلکه باید سرش رو بالا بیاره و یه نیم نگاه به ساعت دیواری اتاق بندازه. این کار رو انجام میده و می بینه از ۳ گذشته. همین آدمی که من باشم در شب جمعه و در حالی که ساعت از ۳ گذشته... هیچی نمی گه دیگه! در حالی که معین داره می خونه " من از هیچ بودن ها، از عشق نداشتن ها، از بی کسی و خلوت انسان ها می ترسم " Media Player رو می بنده و میره که همه سعیش رو کنه که بخوابه. یعنی موفق میشه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 3:19  توسط بهاره  | 

• آی آدم ها که نشسته بر ساحل... نه! کجا نشستنتون به خودتون ربط داره. اصلا هم مهم نیست. آی آدم ها بدانید و آگاه باشید که با من سر لج نیفتید! به خاطر خودتون و خودم میگم. خواهش می کنم عاقل باشید لطفا!

• " کون دنیا رو پاره کرده بود. " یعنی کار مهمی انجام داده بود و بابتش کلی اسم و رسم پیدا کرده بود. این ترکیب رو امروز تو کتاب " شاه کلید " جعفر مدرس صادقی خوندم. جالب بودا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:26  توسط بهاره  | 

• گاهی از نظرم آدم ها این قدر خوب و دوست داشتنیند که حس می کنم چقدر خوبه که منم آدمم و جزوشون و باهاشون تو یه دسته قرار می گیرم و مثلا سوسک نیستم! گاهی از نظرم آدم ها مزخرف ترین موجوداتی هستند که خدا آفریده و به سوسک ها هم حتی حسادت می کنم که چرا جزو اون ها نیستم و باید قاطی آدم ها به حساب بیام! 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:54  توسط بهاره  |