تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• این روزها باز کردن Google و Search کردن " دانشگاه زنجان " ما رو به یه فیلم می رسونه و کلی عکس از تجمعات اعتراض آمیز بچه های دانشگاه و یه عالمه مقاله و تفسیر و تحلیل.

فاجعه دانشگاه زنجان یا واقعه دانشگاه زنجان یا فساد اخلاقی معاون دانشجویی دانشگاه زنجان یا تیزبازی بچه های انجمن اسلامی دانشگاه زنجان که مجوزشون توسط همین معاونت لغو شده بود یا شجاعت اون دختر دانشجو یا هر اسم دیگه ای رو میشه تیتر این اتفاق کرد. اما تیتر مهم نیست! حتی اینجا متن هم مهم نیست. مهم، حاشیه ست!

دکتر مددی معاونت دانشجویی دانشگاه زنجان و استاد گروه زبان و ادبیات که اتفاقا قرآن و حدیت هم درس میداده به شدت دنبال رابطه جنسی با یه دختر دانشجو بوده و با تهدید و ارعاب و صد البته قدرتی که داشته به خیال خودش همه چیز رو مهیای تحقق خواستش می بینه که یهو درهای قفل شده اتاق معاونتش شکسته میشه و همکلاسی های اون دختر، دوربین به دست وارد میشن!

اگه بخوایم با خودمون رو راست باشیم می بینیم که خیلی از ما با دیدین فیلم و قیافه رنگ باخته استاد و برملا شدن تشت رسوایش حال کردیم! حال کردیم یعنی کیف کردیم، یعنی ذوق زده شدیم، یعنی دلمون خنک شد!

نه به این خاطر که مددی رو می شناختیم یا اون دختر رو. مددی می تونست هر اسمی باشه، اون دختر هم می تونست هر کسی.

مددی برای ما شد سمبل همه کسانی که می دونیم عالم بی عملن، می دونیم سرشار از ریا و دورویی هستند، می دونیم غلطن ولی چون زور دارن خودشون رو جای درست نشوندن. خون، خونمون رو می خوره و مجبوریم تحمل کنیم چون نمی تونیم چیزی رو اثبات کنیم یا زورش رو نداریم یا شجاعتش رو یا صدامون به جایی نمی رسه یا هر چیز دیگه.

اون دختر هم برای ما شد سمبل خودمون تو موقعیت های مختلف که مجبوریم و مجبورمون می کنند کاری رو انجام بدیم که نمی خوایم، که بهش نقد داریم، که با امرکنندش مشکلات فکری عمیق داریم. اما باید انجام بدیم چون زورمون نمی رسه، چون مجبور به بقا هستیم یا چون هر چیز دیگه.

ما بدون ثابت شدن جرم و دونستن همه ابعاد ماجرا، هتک حرمت کردیم ( حتی از یه متهم ) و چپ و راست هم داریم می کوبیمش. تو یه جامعه اصولی و قانونمند اینا خیلی غیراصولیه اما تو جامعه ما که هیچ چیزش رو اصول نیست این عین اصوله! این قدر رفتار غیراصولی دیدیم که یه چیزی تو گلومون قلنبه شده.

اصلا شاید بشه بهش " کینه " گفت. باشه! مهم نیست! " کینه " صداش می کنیم. حتی بایت اینکه داریمش متاسف هم می شیم، اما انکارش نمی کنیم. سینه رو صاف می کنیم و به رساترین صدای ممکن می گیم از اون چه به ما گذشته " کینه " عمیقی درمون بوجود اومده. " کینه " ای که مددی بهانه ای شد که ازش صحبت کنیم، که مستقیم و غیر مستقیم تو حرف ها و نوشته هامون ردپاش محسوس باشه.

کسانی یا جریاناتی سال ها رفته بودن و میرن روی منبر و از آتیش جهنم و فلان و بهمانی صحبت می کنند که انتظار مایی رو می کشه که به اعتقادشون مسلمون نیستیم چون روسری هامون عقبه، چون لباس تنگ می پوشیم، چون نمازخوندن یا نخوندنمون رو تو بوق و کرنا نمی کنیم، چون روزه گرفتن یا نگرفتمون معلوم نیست، چون با نامحرم دست میدیم و می گیم و می خندیم و چون خیلی چیزهای دیگه...

ما و ماها سال ها خفه خون گرفتیم و داریم می گیریم و رفتیم کمیته انضباطی دانشگاه.  یه بار به خاطر زیادی بیرون بودن مو، یه بار به خاطر آرایش، یه بار به خاطر کوتاهی مانتو. اون جا تعهد دادیم که از این به بعد متین تر بگردیم و مثل آدم! بیایم دانشگاه. وقتی می خواستیم با همکلاسیمون که هم جنسمون نبود از جلوی در ورودی دانشگاه بگذریم عین آدم های خلاف کار قرار می ذاشتیم که اول اون بره و بعد از پنج دقیقه ما بریم که فردا روزی این بار به جرم روابط غیراخلاقی با پسرها نبرنمون کمیته انضباطی. مسئول حراست رو که تو سالن میدیدم انگار که یه قاتل جانی چشمش به پلیس افتاده راهمون رو کج می کردیم تا نکشونتمون جلو و باز به بهانه ای روانه اون کمیته انضباطی لعنتی نشیم!

" کینه " ما به خاطر این چیزها و چیزهای مشابه دیگه ست که رو اومده.

" کینه " ما رو اومده چون این اتفاق تو جایی رخ داده که اون جا و جاهای هم سو با اون، اتاق فکر جریانی بوده که مدام از آدم بودن و خطا و ثواب و درست و نادرست و هزار تا واژه دستمالی شده دیگه دم زده.

" کینه " ما رو اومده چون بابت کارهای به ظاهر غیر شرعی و به مراتب کوچیک تر از این اتفاق تحقیر و توبیخ و تنبیه شدیم و مددی و امثال مددی که باعث تحقیر و توبیخ و تنبیه ما بودند حالا با متر و معیار خودشون کاری انجام دادند به مراتب غیرشرعی تر و غیراخلاقی تر.

روابط جنسی و اون چه هر کی در خفا می کنه به خودش ربط داره. اینکه جناب مددی به هر دلیلی لذت جنسی رو با شریک جنسیش ( احتمالا همسرش ولی نه یقینا! ) نتونسته تجربه کنه یا حتی تجربه کرده ولی خوب تو روابطش قائل به تنوع طلبی! هستش هیچ کدوم به من و ما ارتباطی نداره. مددی و هر آدمی می تونه هرجور که دلش می خواد راجع به لذت های طول عمرش و کیفیتش تصمیم بگیره و درست و غلط بودنش هم هیچ ربطی به ما نداره. اما اینکه این روابط تو اتاق معاونت دانشجویی و با تهدید به اخراج اون دختر در صورت برآورده نشدن خواستش و با سوء استفاده از موقعیت و مقام و از همه مهم تر توسط مددی ( مددی نه به عنوان یه شخص که به عنوان سمبل یه تفکر ) انجام شده " کینه " فرو خفته ما رو قلقلک میده که به هر چیز باربط و بی ربطی گریز بزنیم. حقیقتش اینه که ما دنبال بهانه بودیم! برای اینکه اون بهانه مقدمه ای بشه که حرف هامون رو بزنیم و چه بهانه ای تیزتر و برنده تر از ماجرای دانشگاه زنجان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:15  توسط بهاره  | 

• یه اخلاقی پیدا کردم که خوب نیست. خوب نیست یعنی بده؟ شاید! نمی دونم!

تو جاهای شلوغ که قرار می گیرم یه نفر رو انتخاب می کنم و بهش زل می زنم. این که انگشت بذارم روی کی کاملا اتفاقیه ولی یهو می بینم چشام به طرز تابلویی زوم کرده رو یه نفر!

چند شب پیش تو عروسی، کنار میز ما یه دختر نشسته بود. من صورتم رو فقط و فقط به نیت دیدن این دختره چرخوندم. دیدم که تو اون لحظه داره عکس میندازه ولی باز صورت و نگاهم رو به جهت دیگه ای معطوف نکردم. همراهش که داشت ازش عکس می گرفت به دختره گفت فکر کنم ایشون هم گوشه تصویر بیفته ها! دختره نگاه کرد به من، لبخند زد و گفت عیب نداره! راحت باش عزیزم! منم پررو پررو به مکاشفم ادامه دادم! دختر خوشگلی بود، البته معمولا همه تو عروسی خوشگل میشن یا می کنندشون ( برعکس من که زشت میشم یا میکنندم! ) و فکر کنم دوست پسرش هم که به احتمال بالای 99 درصد فهمیدم که داره عکس ها رو برای اون میندازه بعد از دیدن عکس ها یه جمله ای تو این مایه ها بهش بگه که عزیزم چه خوشگل شده بودی اون شب!

تو مترو حدود 5 دقیقه زوم کرده بودم رو یه پسره. قیافه نسبتا خوبی داشت، موهاش هم بور بود. به طلایی یا نارنجی نمی زد و کلا رنگ جیغی نبود و به صورتش میومد. ولی من بعد از این مکاشفه 5 دقیقه ای به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت از پسر بور خوشم نخواهد اومد احتمالا! پسره از مترو که پیاده شدیم این مکاشفه من رو حمل بر چراغ سبز یا هر چیزی گذاشته بود و بعدش اومد که سر صحبت رو باهام باز کنه که با اخم من و تندتر کردن قدم هام راهش رو گرفت و رفت و احتمالا این سوال تو ذهنش نقش بست که اگه هیچی به هیچی! چرا پس این همه نگام کرد!؟

تو ایستگاه اتوبوس تو فاصله خدود بیست - سی سانتی متری من یه دختره نشسته بود که زیاد و بد آرایش کرده بود. آرایش بد از نظر من آرایشیه که خیلی معلوم باشه آرایشه. رد مداد و رنگ خیلی معلوم باشه و قشنگ ننشسته باشه روی صورت و ... . بهرحال دختره، هم بد آرایش کرده بود و هم اینکه یه خال گوشتی ناجور کنار چشمش داشت که مانعی بر سر راه مکاشفه من ایجاد کرد! نگاه کردن به چهره ای که یه خال گوشتی ناجور روشه که رو اعصاب آدم قدم میزنه کار من نیست و در نتیجه مکاشفم نصفه موند! خوب دختر جان! برو اون خال رو بردار!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:17  توسط بهاره  | 

• رو بیلبورد نوشته شده بود " بارندگی، دارندگی نیست. درست مصرف کنیم. "

باشه! ما درست مصرف می کنیم اما " بارندگی، دارندگی نیست " یه جوری نیست آیا؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:37  توسط بهاره  | 

• Attach کردن چهار تا فایل به حجم حدود 60 مگابایت چقدر وقت میگیره؟ خیلی!

شب دراز است و قلندر هم اگه می خواد فایل Attach کنه چشمش کور، دندش نرم! باید بیدار بمونه!

حتما آقای وزیر ارتباطات یه چیزی می دونسته که گفته همین میزان سرعت اینترنت در ایران خیلی هم خوبه دیگه! برین حالش رو ببرین! واقعن ها!

 

• این یک خودزنی است. این یک خودزنی است! این یک خودزنی است؟

 

• همه بدوبیراه هایی که نمی تونستم به زبون بیارم رو تو دلم به خودم و آرایشگر آشنایی دادم که برای اولین بار رفتم پیشش و اون بلا رو سرم آورد!

به طرز اسفناکی زشت شده بودم و به طرز احمقانه ای در نهایت توداری! هزاری ها رو شمردم و دادم دستش و بابت ...(!) به قیافم ازش تشکر هم کردم و با همون وضعیت اسفناک پاشدم رفتم عروسی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:2  توسط بهاره  | 

• ممکنه یه موضوعی، فکر تو رو سخت به خودش مشغول کنه و مشغول کنه و مشغول کنه و هی و هی و هی به حاشیه های زائد و غیرزائدش فکر کنی و هزار تا نکته فلسفی و غیرفلسفی از کنارش برای خودت دربیاری و هی بگی که اگر X بشود Y نتیجه می دهد و اگر Y بشود Z نتیجه می دهد و ایضا کلی خزعبلات مشابه دیگه!

غافل از اینکه ای انسان! ای آدم! کل موضوع مورد فکر اساسا و اصالتا قابل پرداخت نیست! بعد حالا تو داری واسه خودت الکی بسط و گسترشش میدی!

 

 یک سوم موهام دیگه نیست! اشکال نداره! اگه از خیلی، حتی یک سوم هم کم شه بازم خیلیه!

 

• یه چیزی در من به وفور یافت میشه که نمی دونم خوبه یا بد! البته معمولا میگن داشتنش خوبه ولی شاید نه همیشه و همه جا! " صبر " رو میگم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:25  توسط بهاره  | 

• یکی که یه قل دیگه هم داره، نه یعنی دو تا قل دیگه داره ولی خوب اینجا فقط یکی از قل هاش به کار من میاد واسه نوشتن! باعرض پوزش از قل سوم هم نداریم! خوب من چی کار کنم! خودش هیچ نقشی تو ماجرا نداره و منم که نمی تونم بیخود و بی جهت بهش گریز بزنم! هرچند که زدم!

بهرحال یه روز همون یکی بالا با قلش تو ماشین نشسته بوده. یه لحظه چشمش به آیینه می افته و می بینه که موهاش بهم ریخته ست. دست می بره به موهاش که اون ها رو مرتب کنه ولی می بینه که تصویر توی آینه، یعنی خودش، دستش رو نبرده به موهاش! کمی یا شایدم بیش تر از کمی علامت تعجب تو ذهنش شکل می گیره یا درحال شکل گیری بوده و اینکه این که منم، پس چرا من نیستم! و بعد در کسری از ثانیه میفهمه که خودش رو نشناخته، یعنی قلش رو نشناخته! همین! نه! بعدش راستی می خنده!

اصولا از اینکه کسی یه ماجرای بامزه یا به خیال خودش بامزه و جالب رو بگه و بعدش بخواد بحث فلسفی راه بندازه چندان خوشم نمیاد ولی الان خودم می خوام همین کار رو بکنم!

خیلی که نه، شایدم آره البته!، ولی بهرحال شده که کاری کنم که بعدش بگم ای وای! این یعنی من بودم! و خودم رو نشناسم! مثل اینکه آیینه ای جلو روم باشه و کسی که عین منه، یعنی در واقع خود منه، داره موهاش رو مرتب می کنه ولی من این حرکت برام اینقدر عجیب بزنه که حس کنم واقعا دستم رو موهام نیست یا قاعدتا نباید باشه!

راستی من چند تا قل مجازی ممکنه داشته باشم که بعضی وقت ها یه کاری بکنن ( بکنم ) که هضم، درک و شناخت کاراشون ( کارهام ) برام خیلی سخت میشه؟!

حس می کنم خیلی بد نوشتم اون چیزی رو که دوست داشتم بنویسم راجع به نکته تحیلی، آموزشی، پژوهشی دو قلوها ( سه قلوها البته! )، آینه، نشناختن، اشتباه و این چیزا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:53  توسط بهاره  | 

• هیج می دونی که گاهی همه زورت رو تو دستت جمع می کنی، همه زوری که نمی دونم از کجا آوردی! و بعد دست پرزورت رو با تمام قدرت می بری بالا و چنان سیلی محکمی می خوابونی تو صورتم که سرخیش رو می تونم با چشم خودم ببینم! تا حالا شده کسی بهت یه جوری سیلی بزنه که خودت قرمزیش رو ببینی! ببینی ها، نه اینکه حس کنی! هیچ می دونستی که سیلی هات خیلی نامردیه!

با تو هستم! زندگی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:8  توسط بهاره  | 

• امروز صبح که از خواب بیدار شدم ( نه! راستی اصلا صبح نبود که! آخه به کدوم دلیل منطقی و شایدم غیرمنطقی آدم روز تعطیل باید صبح از خواب بیدار شه! ) آره! امروز که از خواب بیدار شدم ( چه اهمیتی داره چه ساعتی! ) کله مبارکم به اندازه همیشه نبود. سنگینیش باعث تمایزش با همیشه می شد!

و دلیل این اضافه وزن هم سیری اندر احوالات خودم و جهان بود که احتمالا توی خواب بهم الهام شده بود و به این سوال ختم میشد که آیا وقتی کسی یا چیزی حال و احوال و حوصله و زندگی ما را رسما تعطیل می کنه و بهم می زنه و از این رو به اون رو می کنه ما باید از دست اون کس یا چیز عصبانی یا ناراحت یا هرچیزی! باشیم یا از دست خودمون که به انداره کافی قدرتمند نبودیم؟ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:40  توسط بهاره  | 

• Ewe یعنی گوسفند ماده و تلفظش دقیقا مثل You هست!

فکر کن از کسی بپرسی می دونی گوسفند ماده به انگلیسی میشه چی و اون هم جواب بده You!

البته قصد من از نوشتن اینا هیچ ربطی به جالب بودن این موضوع نداشت. قصد من از نوشتن این پست خود گوسفند بود اونم در زبان فارسی! همین! بدون هیچ توضیح اضافه ای!

راستی الاغ هم اضافه شود به همین هایی که نوشتم!

به جان خودم گوسفند و الاغ و این به ظاهر خزعبلاتی که نوشتم خیلی به هم ربط داره ولی بی ربط میزنه چون نمی تونم هیچ توضیحی راجع بهشون بنویسم!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:34  توسط بهاره  | 

ساعت حدود 12 بود. سینی لیوان های چای بعد از شام رو بردم تو آشپزخونه که بشورم. اصلا چی شد که این قدر دیر امشب چای خوردیم؟! نه! راستی زیادم دیر نبود! فکر کنم حدود 11 بود. ولی یک ساعت سینی همون وسط بود. نمی دونم! یه چیزی تو همین مایه ها.

اصلا بعد شام بابا بدون خوردن چای رفت که بخوابه. هنوز کاملا نخوابیده بود که زنگ خونه رو زدند. دوست برادرم بود. بابا رفت پایین و چیزی رو که می خواست بهش داد و بعد برگشت. بعد دیگه نرفت بخوابه. مامان رفت چای ریخت. چای خوردیم. بعد از یک ساعت سینی رو برداشتم بردم آشپزخونه.

راستی یه چیز مهم دیگه! برق آشپزخونه یا لوستر آشپزخونه یا شایدم هر دو مشکل پیدا کرده و نیاز به تعمیر داره. یه برق کار باید بیاد و درستش کنه. چند روزی میشه که نور آشپزخونه، نور لامپ هوده. البته خوب نور مهتابی هال هم هست. پس اصلا مسئله نور نبود!

امروزم که چهارشنبه بود. چهارشنبه ها رو دوست دارم معمولا، بدبیاری هم نمیارم توش معمولا! ولی امروز بعدازظهر هم راستی یه لیوان چای خالی کردم روی فرش.

شایدم تقصیر خودم بود. سینی رو یه جوری گذاشتم لبه ظرفشویی که هیچ توجیه منطقی نداشت! اصلا خیلی هم از کوته فکریم ناشی می شد! چون نداشتن تعادلش خیلی واضح بود. سه تا لیوان رو شستم. تعادلش از اونی هم که بود بدتر شد و سینی و لیوان سرامیکی مشکی رنگم که خواهرم برام خریده بود و خیلی دوسش داشتم با سینی افتاد روی زمین و لیوانم به پنج – شش قطعه نامساوی تقسیم شد!

وای! خیلی دلم سوخت! این لیوانم رو خیلی دوست داشتم! خیلی بزرگ بود و جون میداد که توش رو پر چای یا نسکافه کنی و بذاری کنار دستت و هی بخوری و هی تموم نشه!

آخ! لیوانم! دیگه نیست!

" تا عاقلان راهی برای خندیدن پیدا کنند، دیوانگان بارها خندیده اند. " شایدم برعکس! تو چی؟ شاید خندیدنش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:40  توسط بهاره  | 

• در این مقطع تاریخی ( البته نه! کجاش تاریخیه! )، در این مقطع غیرتاریخی حس می کنم که به شدت و  زیادی بی احساس شدم و حس می کنم که به شدت و زیادی این خوب نیست. این یک هشدار بود به خودم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:16  توسط بهاره  | 

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have
All of me

You used to captivate me
By your resonating life
Now I'm bound by the life you've left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:56  توسط بهاره  | 

• " مقابل درب مغازه پارک نکنید. در این صورت پنجر می شوید. "

ببین آقای محترم مغازه دار کوچه ما که اینو نوشتی و زدی پشت شیشه مغازت!

" در این صورت " با توجه به جمله قبلی شما یعنی پارک نکردن و یعنی اگه کسی ماشینش رو جلوی در مغازه شما پارک نکنه پنجر میشه! " در این صورت " باید بشه " در غیر این صورت ".

 

• چند روزیه یه گربه پررو از راه حیاط وارد آپارتمان ما میشه و به خودش زحمت میده و سه طبقه پله رو میاد بالا و خودشو به خرپشته می رسونه و اونجا لالا می کنه!

امروز تو راه پله باهاش تعارف رد و بدل می کردم! اون چند تا پله بالاتر از من ایستاده بود. یکم من اون رو نگاه کردم و یکم هم اون من رو و در همین حین تو دلم هم دعا می کردم که اون نخواد بره پایین و از کنار من رد شه که خوشبختانه دعام هم گرفت!

از گربه به شدت بدم میاد. هی گربه پررو! پات رو از راه پله و کلا آپارتمان ما ببر و برو پی زندگیت! هیچ

خوش ندارم دوباره باهات Face to face شم! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:47  توسط بهاره  | 

• رضا رشیدپور اول برنامه مثلث شیشه ای امشب، به فیلمبرداری که دو دست و دو پای خودش رو چند ماه پیش براثر یه سانحه سر صحنه فیلمبرداری از دست داده بود و از طرفی قول کمک های مالی ای هم که بهش شده بود تحقق پیدا نکرده بود، داشت می گفت که نباید امیدت رو از دست بدی!

نداشتن دست و پا، هزینه های سنگین بیماری و زندگی و نگه داشتن امید در وضعیت نرمال رو یکی برای من جمع بزنه که چه جوری میشه که بشه!

زبونم لال، خدای نکرده، اگه یه روزی من به هر دلیلی دو دست و دو پام رو از دست بدم و بعد ببنیم یکی تو تلویزیون داره به من میگه تو نباید امیدت رو از دست بدی به هر طریقی که شده شماره تلفن طرف رو پیدا می کنم و همه فحش های با ادبی و بی ادبی که بلد هستم رو نثارش می کنم!

قطعا لال شدن و حرف نزدن شرف داره به اینکه بدون هیچ تصوری از یه موضوع، لبخند بزنیم و حرف های شیک تحویل بدیم.

 

• من عصبیم! احتمالا می دونم برای چی ولی نمی تونم در موردش برای خودم توضیح قابل قبول بدم یا توجیه قابل قبول یا هر کوفت دیگه ای!

نه فقط همین! ولی همین بسه! یعنی در واقع همینم زیاده!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:27  توسط بهاره  | 

• به شدت قفل شدم! شیش قفله!

هیچ کاری نمی تونم و نمی خوام انجام بدم! حتی فکر کردن!

استارت این حس کوفتی از عصر جمعه ای زده شد که گوش هام دوست نداشت چیزهایی رو بشنونه ولی شنید و زبونم دوست داشت چیزهایی رو بگه ولی نگفت!

البته نه به همین سادگی نوشتن این چهار خط!

  

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:47  توسط بهاره  | 

• گوشه سمت چپ لپ تاپم شکسته و هی چشمم بهش میفته و هی غصه می خورم.

 

• بازی کردن تو زمین فوتبالی که قرار نیست هیچ وقت هیچ توپی جلوی پای تو قرار بگیره که بتونی شوتی بهش بزنی،... . ( این جمله فعل ندارد! )  

 

• شب بخیر!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:31  توسط بهاره  | 

جمعه عصر – مترو

پسر جوونی وارد مترو شد و هنوز کاملا ننشسته بود که باب صحبت رو با آقای میانسالی باز کرد. در ادامه حرف هاش داشت می گفت که دیروز سوار مترو شده بود و چند تا جوون دانشجو و بی فرهنگ و علاف که دانشگاه رو با پارک اشتباه گرفتند و جز عشق و عاشقی به هیچ چی تو زندگی فکر نمی کنند تو مترو بودند و هرو کر می کردند و چرت و پرت می گفتند و اینجوری ادامه داد که همه دانشجوهامون همین طوری هستند و...

دختر جوونی بغل دستش نشسته بود و با شنیدن این حرف ها تقریبا میشه گفت به مرحله جوش آوردن رسید و گفت که این چه طرز حرف زدنه و من خودم دانشجو هستم و اصلا تو محیط دانشگاه همچین چیزی نیست و چرا توهین می کنی! بعدش شروع به بحث کردن کردند راجع به هر چیز بی ربط و همون باز بی ربطی!

چیزی که به شدت مشخص بود عصبیت بی حد و حصری بود که تو نگاه، کلام و حرف های هردوشون موج میزد و شاید داشتند ناراحتی ای که از جای دیگه ای ناشی میشد رو سر همدیگه خالی می کردند. یه کیس بوکس برای مشت زدن و خالی شدن شاید!

اگه از من بپرسند نسل ما چه چیزی رو خیلی نداره یه جواب دارم؛ آرامش.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 22:23  توسط بهاره  | 

• حالا که ورق ها همگی رو شده اند

سرخورده از این همه تکاپو شده اند

گیریم کسی کلید را پیدا کرد

درهای جهان قفل از آن سو شده اند*

 

*جلیل صفربیگی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:25  توسط بهاره  |