• تنهایی را با تمام وجود با تمام ابعادش حس می کنم.
• تنهایی را با تمام وجود با تمام ابعادش حس می کنم.
• " مرگ تدریجی یک رویا " ؛ اسم سریال فریدون جیرانی که سه قسمتش از تلویزیون پخش شده.
" مرگ تدریجی یک رویا " ؛ اسم قشنگیه!
• امروز برد چهار بر یک پرسپولیس برابر صبا باتری، من رو هم اندازه و حتی بیش تر از خیلی از پرسپولیسی های دوآتیشه خوشحال کرد.
ای پرسپولیس میشه شنبه سپاهان را درهم بکوبی و قهرمان شی لطفا!
به نفسه خودت برام مهم نیستی ولی خوب حالا قهرمان شو دیگه لطفا!
" برنج! "چیزی که طی روزهای اخیر هرجا میشینی صحبتشه!
استاد زبانمون می گفت سال 57 درآمد ماهیانه اش حدود 12000 تومن بوده و اون سال با وجودی که کشور در بحبوحه انقلاب بوده و قیمت ها ثبات نداشته بهترین برنج رو می خریدند کیلویی 12 تومان. یعنی اگه استاد محترممون کل حقوقش رو می داد و برنج می خرید با حقوق یک ماهش می تونست 1000 کیلوگرم برنج بخره. در سال 87 اگه استاد محترممون بخواد 1000 کیلوگرم برنج بخره باید حقوق یک ماهش 4000000 تومن باشه که صد البته نیست!
در همین راستای برنج و درآمد ماهیانه و اینا، چند روز پیش یه کاریکاتوری تو همشهری چاپ شده بود به این مضمون که پسری از پدرش می پرسه تورم یعنی چی و پدرش هم میگه یعنی این تخم مرغ رو که دیروز خریدم امروز شاید بخرمش ولی فردا هرگز!
• " ببخشید میشه لطف کنید اجازه بدین من خارج از نوبت پول واریز کنم. می خوام به حساب دادگستری پول بریزم و باید تا ساعت 11:30 فیش رو برسونم و گرنه یکی از اقوامم مجبور میشه امروز توی زندان بمونه. "
این جمله خانم نسبتا میانسالی بود که تو صف شلوغ بانک از ابتدای صف تا انتها به همه گفت. یه عده نگاش کردند و با نگاه بی تفاوتشون پاسخ منفی دادند، یه عده هم شروع به سخنرانی کردند راجع به مشکلات خودشون و اینکه خودشون هزار تا گرفتاری دارند و الان یک ساعته که توی صف ایستادند.
قصد فردین بازی نداشتم، دنبال کار خیر و این حرف ها هم نبودم. اما از همه اون آدم هایی که توی صف بودند لجم گرفته بود و به خاطر همین بعد از 45 دقیقه ایستادن و با وجود اینکه بعد از چهار - پنج نفر دیگه نوبت من میشد، بی خیال 45 دقیقه شدم و گفتم خانم بیا جای من بایست و بعدش رفتم آخر اون صف شلوغ. یک ساعت به اون 45 دقیقه اضافه شد!
اگه همه اون ها راضی می شدند که اون خانم پولش رو بریزه و بره شاید در کار هر کدومشون 5 دقیقه وقفه میفتاد. کسی که اول صف بود به جای اینکه 5 دقیقه بعد نوبتش شه 10 دقیقه بعد نوبتش می شد و کسی که وسط صف بود به جای اینکه چهل دقیقه دیگه نوبتش شه چهل و پنج دقیقه دیگه نوبتش میشد. ولی هیچ کس نخواست 5 دقیقه اضافه تر بایسته. انگار مثل یه قانون ننوشته اون 5 دقیقه ها باید جمع میشد و یه نفر جورش رو می کشید.
گاهی حس می کنم به شدت آدم های مزخرفی هستیم. انگار همیشه و همه جا باید یه قربانی و در کنارش یه قهرمان وجود داشته باشه. یه نفر فداکاری و از خود گذشتگی کنه و بقیه فقط نگاه کنند!
• آدم می تونه با دلیل و بی دلیل از یه جایی خوشش نیاد و یا حتی بدش بیاد.
یکی از اون جاهایی که من ازش با تمام وجود بدم میاد این ایستگاه مترو میرداماده. معمولا سعی می کنم حتی الامکان گذرم به اون جا نیفته، ولی خوب گاهی نمیشه و مجبوری از اون جا هم تردد کنی.
یه بار تو مترو بودم. قطار رسید به ایستگاه میرداماد و منتظر بودیم که در مترو باز شه ولی نشد. من هم یک لگد به در زدم!
اقرار می کنم که حرکتم خیلی غیرمتمدنانه بود ولی دلم خنک شد! این لگد خیلی وقت بود که تو گلوم گیر گرده بود! بعدشم اینکه لگدم یواش بود و داخل مترو هم خیلی خلوت بود و کسی متوجه نشد.
• اصولا و اساسا بر همگان واضح و مبرهن است که آدم باید درس رو بخونه فقط و فقط به خاطر خود درس! و نه اینکه چون ازش درس می پرسند و نمره میذارند و اون نمره باعث میشه که ترمی رو پاس کنه یا نکنه! اونم سر یه کلاسی مثل کلاس زبان که تو با پای خودت پا می شی میری میشینی سر کلاس تا انگلیسی یاد بگیری و اجباری هم در کار نیست! به هر حال اینا نکات واضح و مبرهن قضیه بود.
و اما خوب نکات نامبرهن و ناواضحی هم همیشه وجود داره! مثلا اینکه این Reading های سه صفحه ای Level Advance3 کانون زبان ایران واقعا وحشتناک و سخته و خیلی باید برای خوندنش ( حالا به غیر از فهمیدن تازه! ) وقت گذاشت. و اینکه وقتی از آدم ( یعنی من ) جلسه گذشته درس پرسیده شده اون آدم ( یعنی بازم من ) خیلی که نه، ولی حداقل یکم دیگه باید بدشانس باشه که این جلسه هم اسمش برای درس پرسیدن بر زبان استاد جاری شه! و باز هم اینکه از کلاس 27 نفری ما امروز چون یک Reading خیلی سختی داشتیم 14 نفر در کمال نامردی غیبت کردند تا ازشون درس پرسیده نشه و من و 12 نفر دیگه شجاعت داشتیم و حضور به هم رساندیم و نتیجه این شد که استاد نیمی از گزینه هایی که برای انتخاب داشت، امروز نداشت و در کمال بهت و ناباوری من یک عدد منفی گرفتم و همین منفی منجر به این خواهد شد که من روزهای باقی مانده به ترمی فکر کنم که این منفی گند زده بهش و دیگه پاس شدنش خیلی خیلی سخت خواهد شد!
نتیجه اخلاقی: عزیزم ( منظور خودم! ) در زندگی به شانست تکیه نکن و اینکه غلط می کنی که میری کلاس زبان و درس نمی خونی و دو برابر غلط می کنی که جلسه ای که قراره درس پرسیده شه و تو درس نخوندی از خودت شجاعت به خرج میدی و میری میشینی سر کلاس! همین!
• گاهی بنا به هر دلیلی یا دلایلی، یه چیزی با یه چیزی نمیشه که جمع شه، نمیشه که با هم بشه، نمیشه که هم زمان اتفاق بیفتند انگار! مثل معادله بی جواب انگار! رو این انگار حس می کنم باید تاکید کنم انگار!
به هر حال اینجوری میشه که اون جوری میشه!
• چه قدر همه چی، خوب نیست!
• 9 ماه تلاش!
تلاشی که می دونستم و مطمئن بودم دلیلش چیه. ( وای که چقدر دلم می خواست این اطمینانم نقض شه و زیر سوال بره ولی هیچ وقت نرفت! )
و دیگه مطمئنم تموم شد! و می دونم و مطمئنم که این اطمینانه هم نه نقض میشه و نه زیر سوال میره!
حیف شد! دیگه کلا... کلا می تونی...! کلا نمی تونی هیچ کاری کنی دختر! جز اینکه الان بری بخوابی!