تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• سهمیه بنزین دور دوم و بیش تر از نصف سهمیه دوره قبل رو هم داشتیم و احتمالا! به همین دلیل شرکت محترم نفت و فرآورده های نفتی ناراحت شد که چرا ما اینقدر کم از بنزینمون استفاده می کنیم و در نتیجه کارت سوختمون سوزید! و بابام هم سوزید که بنزین با نرخ آزاد زد!

و اینکه واژه لیست سیاه یه واژه ست که یه جوریه! ترسناک، مشکوک یا حالا هر چی!

در لیست سیاه بودن رو هم تجربه کردیم وقتی مسئول جایگاه پمپ بنزین گفت کارت سوختتون حالا به هر دلیلی رفته تو لیست سیاه!

 

• هفته نامه چلچراغ، شماره 290

چه بود؟

رشته کلام را می گویم

که در حجم عسل چشمانت گم شد. ( آرام )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:54  توسط بهاره  | 

• یه ایمیلی برام اومده که توش نوشته که من یکی از شش برنده خوش شانس لاتاری اروپایی ایمیل آدرس ها هستم و 805472 دلار برنده شدم و باید برای آزاد سازی این مبلغ 510 دلار پرداخت کنم!

منم ایمیل زدم و گفتم مشکلی نیست! شما 510 دلار رو از اون مبلغ 805472 دلار بردارین و بقیه اش رو بدین!

یه بار هم یه میلی تو همین مایه ها برای پسرداییم اومده بود و طرف هم هی از لندن زنگ می زد و می گفت حدود 1000 دلار واریز کن تا ما پولت رو بتونیم بدیم!

تو این میلی هم که برای من اومده بود یه سری مشخصات شخصی و شماره تلفن خواسته بودند و گفته بودند که از اسپانیا باهاتون تماس می گیریم برای هماهنگی بیش تر.

خلاصه که منتظر یه تلفن 805472 دلاری از اسپانیا هستم! حالا 805472 دلار هم نشد، عیب نداره.  ولی امیدوارم بهم زنگ بزنند. واسه خنده!

 

سینما یک یه فیلمی نشون داد به اسم خیابان دهم و ولف.

حالم بد شد از بس با دلیل و بی دلیل زدند و کشتند! تازه آخراش هم برق خونمون رفت!

 

امروز یعنی بیست و نهم فروردین روز ارتش است.

مبارک و نامبارکش که هیچی! اما به عنوان فرزند یک بازنشسته ارتش که... خواستم یادآوری کرده باشم که کردم! نکته مهمش هم که طبق معمول در... بود!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:11  توسط بهاره  | 

• هر اس ام اسی که هی Forward میشه بالاخره یه منشایی داشته و اول به عقل یه نفر رسیده و اون نشسته نوشته و برای دوستاش فرستاده و دوستای اون هم برای دوستاشون و الی آخر. خیلی هاش بامزه و جالب بوده و خیلی هاش هم نه.

یه عده هم که عقاید خودشون رو برمی دارن و در قالب اس ام اس و با تمثیل و استعاره و این چیزا بیان می کنند. اما فاجعه از اون جا ناشی میشه که طرفی که به خیال خودش مبتکر اس ام اس نویی بوده، این اس ام اس نو رو می خواد در قالب زبان لاتین بسط و گسترش بده!

چی بگم والله! تفتیش عقاید که نمیشه کرد ولی کاش حداقل درست Type کنند!

The life is a like غلطه! درستش میشه The life is like a

Sometaims غلطه! درستش میشه Sometimes

... غلطه! درستش میشه ... ( پرواضحه که ... یه کلمه بی ادبی بود! )

 

• امروز یه عالمه چاغاله بادوم و یه عالمه آلبالو خوردم. امیدوارم دل درد نگیرم!

نتونستم مقاومت کنم! نفس من در برابر هر دو مورد بالا به شدت ضعیفه!

به قول برادرم هر چیزی زیادش خوبه! منم زیاد خوردم!

شکم من در مقابل چیزهای ترش و خوشمزه ( از زاویه دید خودش البته! ) هیچ محدودیت و تهدیدی برای خودش و من قائل نیست!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:26  توسط بهاره  | 

• امشب سنتوری رو دیدم، برای بار دوم البته.

علی سنتوری داره توی قابلمه سوسیس سرخ میکنه و دو تا معتاد میان و پیشش میشینن. اولین لقمه رو میده به یکی از اون ها. سرش رو بالا میاره و می خواد لقمه دوم رو بده به دومین نفر، که یهو می بینه سه تا دیگه هم اضافه شدن. اون نگاهش خیلی نگاه بود!

" اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش "

 

• میشه بشه! لطفا!

 

• !As you wish  

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:21  توسط بهاره  | 

• " آرایش نقابی برای پنهان شدن در پشت آن نیست

بلکه هنری برای نمایان کردن اسرار زیبایی شماست. "

اینو تو تبلیغ یه سالن آرایش و زیبایی خوندم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:23  توسط بهاره  | 

• اگه بگم هیچ وقت به این خوبی نبودم که دروغ گفتم چون بالاخره بوده روزهایی تو زندگی که حالا با دلیل و بی دلیل آدم حالش خیلی خوبه. ولی به هر حال الان خیلی خوبم، یعنی حالم خیلی خوبه! همین!

 

• اون قدر هوشمندانه و توام با صبوری و درایت عمل کردم که خودم کیف کردم! دلم می خواد خودم رو بغل کنم و به نشانه تشکر و ای ول گفتن! خودم رو چند تا ماچ آب دار کنم!

 

• عمرا سرما بخورم! حتی تو جو پر از سرماخوردگی خونه که یکی مامان سرفه می کنه و یکی بابا!

 

• احمدی نژاد گفته تغییر در ترکیب کابینه در راستای نوآوریه! نمی دونم چرا فکر می کنم اگه مثلا امسال تغییری در هیئت دولت به وجود نمیومد بیش تر نوآوری معنا پیدا می کرد!

بابا اصلا نوآوری رو بی خیال! ثبات هم واژه خوشگلیه به خدا!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:26  توسط بهاره  | 

• مسعود، پسرعموی خوشگل شش ساله من، گاهی حرف های بامزه ای میزنه.

دیشب عروسی بودیم. وقتی عروس و داماد داشتند شام می خوردند غذا خوردن اون ها رو که دید اومد به من گفت داماد با قاشق به عروس غذا داد! گفتم آره دیگه! خوب عروسیشونه! تو هم اگه داماد شی باید اینجوری دهن عروس غذا بذاری! گفتش که نه! من نمی خوام داماد شم! من می خوام پلیس شم!

کلی خندیدم و بعدش هرچی توضیح دادم که پلیس شدن هیچ تداخلی با داماد شدن نداره توجیه نشد که نشد! بعد اومد در گوشم و خیلی آروم گفت یه چیزی رو میدونی!؟ گفتم چی رو؟ گفت مامان و بابای من هم با هم عروسی کردند! خندیدم و گفتم خوب معلومه که عروسی کردند! اگه عروسی نمی کردند که تو به وجود نمیومدی! که قطعا به دلیل سن کم منظور من رو از جمله آخر متوجه نشد!

آخرش داشتم براش اندر مزایای ازدواج صحبت می کردم! گفتم ببین اگه تو زن بگیری خیلی خوبه! اون عروس میشه و از این لباس های خوشگل عروس می پوشه، تو داماد میشی و لباس دامادی می پوشی، با هم می رقصید، با هم شام می خورین، بعدش میرین دو تایی با هم تو یه خونه زندگی می کنین، وقتی از سر کار بیای زنت میاد و بهت خسته نباشید میگه، شب با هم می خوابین!

گفت نه! من زن نمی خوام! همین مامانم خوبه!

 

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط بهاره  | 

• بارون اومد و من پونزده دقیقه زیر بارون مجبور بودم راه برم. چون باید می رسیدم خونه! و در نتیجه موش آب کشیده شدم!

 

• کیفم خوشگله! دوستش دارم! امروز که رفته بودم پیش دکتر دندون پزشکم گفت کیفت مبارک! خیلی قشنگه!

 

• روز فن آوری هسته ای مبارک! چی، کجا، واسه چی، دلیل و اینا! من چه می دونم!؟

 

• بعضی از مردها هم موجودات پیچیده ای هستند! در مواجهه با همسرانشون گاهی زبون تند و تیزی دارند ولی مهم ترین و عزیزترین موجود زندگیشون همونیه که بهش چندان روی خوشی نشون نمیدن یا نمی تونند بدن یا هر چیز دیگه!

کلا چرایی هضم این قضیه برام سخته! یعنی نمی فهممش!

 

• " هوی " هم فحشه! یعنی فکر کنم باشه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:5  توسط بهاره  | 

• از مسیری که تا به حال بارها و بارها رد شده بودم بازم رد شدم و در یک لحظه خاص سرم رو بلند کردم و یه چیز بلند دیدم و اون چیز هم چیزی نبود جز برج میلاد! هیچ وقت به این بلندی ندیده بودمش! ( خودم می دونم چهارمین برج بلند جهانه! )

طول و عرض جغرافیایی اون مسیر تکراری رو که نمی دونم چیه! ولی همین طول و عرض جغرافیایی امروز به نگاه من یه زاویه ای داد که هم جدید بود و هم تو افقش برج میلاد خیلی بلند! خیلی!

دیدن یه چیز تکراری از یه زاویه جدید خیلی خوب بود!

 

• " خیلی خوبه! همیشه آرایش دارم! حتی وقتی از حمام میام بیرون. "

این توصیف یه نفر بود از قیافش که ابرو و خط لب و خط چشم رو تتو کرده و مژه هم کاشته.

تتوی ابرو رو دوست دارم اما اینکه آدم همیشه آرایش داشته باشه فکر نکنم زیاد جالب باشه. صورت تمیزی که تازه از زیر دوش اومده کنار و هیچ چیزی روش نیست، هم خوبه و هم زیبایی خاص خودش رو داره!

من که اگه از حمام بیام بیرون و ببینم هنوز رو صورتم آرایشه یه جوریم میشه! حس می کنم کثیفم هنوز!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:3  توسط بهاره  | 

• " ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت! "

تو سریال شهریار شنیدم. میونم با مرگ هیچ وقت خوب نبوده و نیست و نخواهد شد! ( چه خودش، چه آرزوش ) ولی چون مصرع جالبی بود نوشتمش! همین جوری!

 

• ببین دور باطل!

باطلت میکنم! حالا ببین!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:18  توسط بهاره  | 

• الان یکی از سخت ترین کارهای دنیا میتونه خریدن مانتو باشه! یه دور کوچیک تو مانتو فروشی ها حرفم رو به اثبات می رسونه!

اگه آدم بخواد یه چیزی بخره که کمی تا قسمتی ( و نه زیاد! ) جزو مدل های جدید محسوب شه و خوشگل هم باشه کار بسیار سختی پیش رو خواهد داشت! چون در مورد مانتو نمیشه دو مورد جدید بودن و خوشگل بودن رو با هم جمع کرد! یه طرح های عجیب و غریبی و ایضا زشتی به اسم مانتو توی بازاره که آدم انگشت به دهان میمونه!

پارچه رو الکی برش دادند، هرجاش رو که دلشون خواسته یه دوخت زدند و بقیه پارچه رو هم همین جوری الکی ول کردند به امان خدا! این دقیقا توصیف من از اغلب مانتوهایی بود که دیدم بدون هرگونه اغراقی.

من یه مانتویی انتخاب کردم و تو اتاق پرو دکمه هاش رو بستم، اون تیکه پارچه هایی که ازش آویزون بود و باید در جای مناسب خودش قرار می گرفت رو هم قرار دادم و یه پارچه روی مانتو اضافه اومد و من داشتم دنبال جایی می گشتم که اون تیکه رو بشه بهش وصل کرد! از اتاق پرو اومدم بیرون و از مغازه دار در مورد اون تیکه اضافه که مثل وصله ناجور روی مانتو بود سوال کردم و اون هم گفت که مدلشه! خواهرم شوخی کرد و گفت عجب مانتوی بی سروتهی! مغازه دار هم جواب داد خانم تازه اینی که شما انتخاب کردین جزو با سروته دارترینشونه! و بعد هم رو کرد به ما و گفت که معلوم نیست که چی دوختند!

من و خواهرم سر این مانتو و سر خیلی از مانتوهایی که دیدیم و پرو کردیم و پرو نکردیم یه عالمه خندیدیم و بعد از دو روز گشتن من به این نتیجه رسیدم که عمرا اگه بتونم از این چیزها بپوشم! و در نتیجه یه مانتوی ساده و معمولی که دورترین فاصله ممکن رو با طرح های جدید داره خریدم!

 

• کم کم داره اپیدمی میشه دیگه یا شایدم اصلا شده! جدیدا همه تو فیلم ها و سریال ها دو تا زن دارند! آخریش هم همین پیامک از دیار باقی بود که تازه این یکی شاهکار هم بود! دو تا هوو با هم تو یه آپارتمان زندگی می کردند و یکیشون برای اون یکی آش هم برد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 1:15  توسط بهاره  | 

خوب به سلامتی 13 فروردین 1387 هم به در شد.

1. دستم خورد و چایی ریخت و پای خواهرم سوخت و بالاخره تو جمع سی نفری نحسی سیزده توسط من دامان یکی رو گرفت!

2. سه دست حکم بازی کردیم و هر سه بار هم من و یارهام بازی رو واگذار کردیم. بار اول و دوم که به طرز مفتضحانه ای هم واگذار کردیم! تو بر زدن ورق ها طلسم افتاده بود! هر کاری می کردیم هر چی حکم و تک و سرخال بود میفتاد دست اون وری ها! خوب ما هرچقدر هم بازیمون خوب می بود وقتی واقعا هیچی تو دستمون نبود دیگه معجزه نمی تونستیم بکنیم که!

3. تابستون 82 بینیم رو عمل کردم و 13 بدر 83 وقتی داشتیم وسطی بازی می کردیم توپ به طرز ناجوری خورد به بینیم و حسابی درد گرفت ولی خداروشکر چیزیش نشد و نیاز به تعمیر! پیدا نکرد! ولی از اون به بد دیگه 13 بدرها وسطی بازی نمی کنم. امسال داماد داییم که به تازگی هم وارد خانوادمون شده بعضی از توپ هایی که به سمت کسایی که اون وسط بودند مینداخت خیلی سهمگین بود و من به عنوان ناظر بازی خیلی نگران بودم اون توپ ها به کسی نخوره!

4. یه سیزده بدری پسرداییم تک تک ما هفت_هشت تا دختر فامیل رو نوبتی سوار موتور کرد و برد و یه دور کوچیک همون حوالی باغچه داییم باهاش زدیم و برگشتیم. خیلی مزه داد. امسال من خیلی دلم موتور سواری می خواست. موتور بود، حوالی باغچه داییم هم بود اما شلوغ بود و نشد که بریم.

5. تو کل سیزده بدرهای عمرم فقط یکی – دو بار سبزه گره زدم. شاید ده – یازده سال پیش.

6. وقتی شب میشه و می خواهیم برگردیم خونه، قبل اینکه بریم سوار ماشین شیم همه می ایستیم و یه عکس دسته جمعی میندازیم. عکس دسته جمعی پایان سیزده بدر. اون عکس رو خیلی دوست دارم.

7. شب که اومدیم خونه عکس های امروز رو ریختم تو کامیپوتر و برای برادرم که سوئده و امسال عید نتونست بیاد پیشمون میل کردم. متن میل هم این بود: " 13 بدر 1387! جات خیلی خالی بود. کباب و جوجه و آش و بستنی بدون تو اصلا مزه نداد."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:1  توسط بهاره  | 

• تلویزیون داره خودش رو خفه می کنه که به ما بفهمونه که مدرسه ها و ادارات دولتی 14 و 15 فروردین تعطیل نیست.

از اون وقتی که بشر تقویم رو اختراع کرد روزهای تعطیل رنگش قرمز بود و اتفاقا استثنائا این مورد این ور آبی و اون ور آبی هم نداشت. البته خوب درسته که ما این ور آبی ها، قرمزی های تقویممون بیش تر بود ولی بهر حال از قبل مشخص و تعیین شده بود و ییهویی پیش نمیومد!

تا اینکه زد و خرداد 84 شد و شد دیگه! دوران ریاست جمهوری خاتمی تموم شد و الی آخر!

و یه روز از خواب بیدار شدیم و دیدیم که تقویم محض خنده تعطیلی عید فطر رو یک روز نوشته بوده و یک روز شد سه روز!

و یه روز از خواب بیدار شدیم و دیدیم یه سه شنبه و چهارشنبه ای تعطیله و چون بعدش یه پنج شنبه ای عین برج زهرمار بین این دو روز تعطیل و جمعه فاصله انداخته در نتیجه پنج شنبه هم تعطیل!

و یه روز از خواب بیدار شدیم و دیدیم رو زمین برف نشسته و خوب معلومه بعدش چیه دیگه! تعطیل!

و فردا و فرداهای این روز جمله آخر به دلیل همون زحمت خدا ( چیزی که 2 هفته کشور رو فلج کنه قطعا رحمت نیست و همونیه که من نوشتم! ) باز هم تعطیل!

خوب! حالا که فکر می کنم می بینم تلویزیون زیادم کار عبثی انجام نمیده! خوب 14 و 15 فروردین بین 13 روز تعطیلی و جمعه قرار داره و ممکنه با توجه به مسبوق به سابقه بودن تعطیلات ییهویی در طی سال های اخیر! مردم پیش خودشون فکر کنن که تعطیل!

 

اینجا یه طنزی نوشته شده بود در رابطه با تست خودشناسی از روی آجیل که خیلی بامزه بود!

بین نخود چی، پسته، بادوم زمینی، کشمش، تخمه، برگه زردآلو، گردو، بادوم هندی، انجیر، فندق و توتی که مثلا تو یه ظرف آجیله انتخاب من برگه زرد آلو بود.

" برگه زردآلو: شما علاوه بر اینکه آدم یبس مزاجی هستید که همیشه ساعت ها در دستشویی است، اخلاقتان هم نوعی یبوست دارد.... اگر مونث باشید آن قدر چسان و فسان برای مذکرهای دورو برتان میایید که احتمال ترشیدگی برای شما بسیار زیاد است... "

" همیشه ساعت ها در دستشویی است " این قسمتش خیلی درست بود! به نظر من دستشویی خیلی جای دوست داشتنی ایه! در مورد من هم کیفیتش بالاست هم کمیتش! منظور از کیفیت مدت زمانیه که در این مکان دوست داشتنی هستم و منظور از کمیت هم تعداد مراجعاتم! خوب آدم تو کجای این جهان پهناور میتونه با چند دقیقه وقت گذاشتن به یه حس فراق بالی برسه مثل وقتی که کارش رو انجام داده و داره از دست شویی خارج میشه!

انتخاب خواهرم بادوم هندی بود که اتفاقا در مورد اون هم نکته بامزه و قابل گیردادن وجود داشت و خلاصه که بعد از خوندن این طنز خودشناسی از روی آجیل! کلی خندیدیم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:47  توسط بهاره  | 

• اینجا یک اتفاق بد افتاده!

اینجا یعنی حول و حوش خونه ما و اون اتفاق بد هم این که در سال جدید ما چشم باز کردیم و دیدیم که نانوایی که تو محل ما نان لواش می پخت یهو و بی خبر گذاشته رفته یه جای دیگه! و ما و البته احتمالا کسان دیگری در به در دنبال محل کسب جدید این نانوای محترم هستیم، چرا که نان های لواشی که می پزه فوق العاده خوبه و از اون مهم تر تنها نان های لواشیه که به مذاق ما و مخصوصا مامانم سازگاره!

پیشنهاد من اینه که بعد از کشف محل مورد نظر، خونمون رو عوض کنیم و بریم اون جایی که اون رفته!

ای نانوای عزیز بی تو هرگز!

 

مهران مدیری هنرمند و آدم تحسین برانگیزیه، ولی تا اینجا که چندان از " مرد هزار چهره " خوشم نیومده.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:24  توسط بهاره  | 

• تا اینجای تعطیلات چیزی که زیاد خوردم نه شیرینی بوده، نه شکلات، نه آجیل، نه میوه! چای بوده!

 

• شاید با آغاز سال جدید دیگه هیچ وقت! امروز هفتمین روز سال جدیده!

 

هوا بس ناجوانمردانه گرم شده است!

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 18:47  توسط بهاره  | 

 I feel better now

But I have no motivation

There should be a pain

I am suffering from a pain

Oh what a strong motivation I have for recovery

 

• حالم بهتر است

اما انگیزه ای ندارم

دردی لازم است

من از درد رنج می برم

آه چقدر برای زندگی انگیزه دارم. *

 

* حنا مخملباف

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:48  توسط بهاره  | 

• اصولا دید و بازدید و خاله بازی عید به نوبه خود که چیز مسخره ایه. ولی به هر حال به طور متوسط عمل دید یه چیزی حدود نیم ساعت و عمل بازدید هم ایضا همین حدود طول می کشه و تموم میشه میره پی کارش. ولی مشکل از اون جایی ناشی میشه که از طرف خانواده مادری من، این عمل دید و بازدید بیش تر از یک ساعت زمان و انرژی می گیره.

شش تا خانواده در طول دو هفته تعطیلات یک شب در میون میهمانی شام میده و حدود 30 نفر آدم یک شب در میون خونه یکیشون هستند و تبریک عید انجام میدند!

ممکنه تصور کردنش راحت باشه ولی در واقع بعد از میهمانی اول همه چی تکراری میشه و ما بچه ها شروع می کنیم به مسخره کردن این حرکت خنده دار!

من از موقعی که یادم میاد همچین پروسه! غیرقابل توجیهی! مثل یه تکلیف شرعی واجب! باید تحقق پیدا می کرده و جای وارد کردن اشکال و سوال هم نداشته!

یکی از میهمانی ها امروز تموم شد و میریم که 5 تا میهمانی دیگه رو هم داشته باشیم! خیلی سخته ولی چاره ای جز تحملش نیست!

تا اینجا که غرزدن و دیدن نیمه خالی لیوان بود.

نیمه پر لیوان هم اینکه خدارو هزار مرتبه شکر که از طرف خانواده پدری، همچین عادت غیرقابل توجیهی وجود نداره و 5 تا میهمانی به تعداد میهمانی های بالا اضافه نمیشه!

اگه اینجوری میشد که من هرسال عید می نشستم و گریه می کردم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 1:9  توسط بهاره  |