تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• پایان سال 1386

نمی دونم چطور بود! شاید بد نبود، هرچند که حقیقتا چندان هم خوب نبود. پر بود از یکنواختی و روزهای تکراری و بدون اتفاق و آروم.

اما برام یه مزیت بزرگ داشت و اون هم اینکه به ثبات نسبی رسیدم. ثباتی که بهم آرامش خاطر میده، برام عزیزه و به شدت بابت حفظش تلاش می کنم.

در انتهای سال 86 حالم خوبه، یه عالمه انرژی مثبت دارم و چشم هام بابت دوست داشتن زندگی برق می زنه.

 

• جای یه عزیز تو خونمون خیلی خالیه. برادر نازنینم که خیلی کار داشت و امسال عید نتونست بیاد ایران تا حداقل یکی – دو هفته ای پیشمون باشه. یه عالمه دلم براش تنگ شده و بیشتر از یه عالمه دوستش دارم.

 

• خدایا! امسال و همه سال های پیش رو مواظب من و خانوادم و همه بنده هات باش.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:17  توسط بهاره  | 

• سال هاست که نزدیک سال نو که میشه ما یه پروژه تکراری داریم. همه ساله می دونیم که باید یکی دو هفته قبل عید، کارت تبریک بگیریم و برای داییم که سوئد زندگی می کنه بفرستیم. ولی اکثر سال ها بنا به هر دلیلی این پروژه کارت تبریک گرفتن و پست کردنش به تاخیر میفته.

البته دو _ سه ساله که من دارم با مامان رایزنی انجام میدم که آخه این چه کاریه! بریم چند تا کارت تبریک پیدا کنیم و بخریم، بعد پشتش بنویسیم سال نو مبارک، بعد بریم پست کنیم و بعد از چندین روز برسه سوئد! خوب آدم میشه پشت کامپیوتر و چند تا کارت پستال خوشگل اینترنتی پیدا می کنه و با میل می فرسته و عید رو تبریک میگه!

ولی مامان تا به امسال که راضی نشده! میگه اون اصلا ارزشی نداره! باید کارت خرید و پست کرد!

البته داییم هم همیشه کارت تبریک عید می فرسته و فکر می کنم تا زمانی که اون این کار رو ادامه بده مامان اجازه نده ما از تکنولوژی استفاده کنیم!

 

طبق اخبار وزارت کشور حدود ۶۰٪ واجدین شرایط در انتخابات شرکت کردند! به این ۶۰٪ خسته نباشید عرض می کنم یا کنایه آمیزترین لحن دنیا!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:34  توسط بهاره  | 

امروز، 24 اسفند، تموم شد.

من یه حق رای داشتم و دارم و خواهم داشت.

از این حق رای دو بار استفاده کردم. سال 80 به خاطر ابقای کسی و سال 84 به خاطر نیومدن کسی!

و امروز رای ندادم و همه فرداهایی که با صرف نظر از یه سری جزییات، شبیه امروزند رای نخواهم داد.

 

از یه هفته قبل از انتخابات، صدا و سیما برامون حجت و آیه و حدیث میاره که رای دادن یعنی تکلیف شرعی، یعنی ثواب، یعنی کمک به ائتلای دین و مذهب، پر واضحه که یه قسمتی از اونایی که رای میدند چرا رای میدند. یه عده هم به هرحال تفکر سیاسی خاص خودشون رو دارند و دلشون می خواد که اون تفکر سیاسی ( چه اهمیتی داره که حالا ایدئولوژی مذهبی هم قاطیشه! ) جریان حاکم بر کشور باشه.

قطعا دو دسته بالا درصد قابل توجهی از آراء رو به خودشون اختصاص میدند.

پس صورت قضیه ساده ست؛ انتخابات برگزار میشه، مردم پای صندوق های رای میرن، نماینده ای رو که می خوان انتخاب می کنند.

نتیجه هم به همون سادگیه؛ اینجا هم دموکراسی وجود داره، هم انتخابات آزاد برگزار میشه. هر کسی می تونه بره رای خودش رو توی صندوق بندازه و اگه نرفت این دیگه مشکل خودشه و البته به نفع عده ای!

بعله! انتخابات به خیر و خوشی برگزار شد و مردم سرنوشتشون رو خودشون رقم زدند و اوضاع گل و بلبل و حس وطن دوستی و عرق ملی هوار هوار و دیدن خانم هایی که دارن رای میدن و روسریشون خیلی رفته عقب تو تلویزیون به وفور و کلا گور بابای شئونات اخلاقی و فلان و بهمان که یقه مون رو بقیه سال واسش جر میدیم و هدف وسیله رو توجیه می کنه و ....

 

دیگه چه اهمیتی داره که منی که نرفتم رای بدم حتما یه مرگم بوده که نرفتم دیگه! منی که نرفتم و ماهایی که نرفتیم برای بار چندم این اشتباه تاریخی رو تکرار کردیم و احتمالا باز هم خواهیم کرد که شاید درصد ما که عدم مشارکت در انتخابات رو انتخاب می کنیم بالا بره و این بالا رفتن بتونه دیده و شنیده شه.

اما تحریم ما و سکوت ما یعنی همون چیزی که برای اون ها برگ برنده ست! اون ها به هرحال رای خودشون رو دارند. مشارکت حداکثری که نه، ولی به هرحال مشارکت قابل قبول سیاسی و بهره برداری تبلیغاتی از اون میزان رای همیشه درصحنه!، همیشه حاصل میشه .

من و امثال منی که رای نمیدیم هیچ وقت سکوتمون و دلیل سکوتمون به پشیزی هم گرفته نمیشه.

من به عنوان کسی که رای ندادم می دونم که اگه بدتری اتفاق افتاد من به اندازه یک رای درش مقصرم.

می دونم که تحریم من و امثال من حتی باعث هیچی هم نمیشه! به جون خودم می دونم. من با علم به همه این ها رای ندادم.

و چرا؛

من رای ندادم، چون به اندازه همه تصمیماتی که برای من گرفته شده و به شعور من توهین شده اعتراض دارم، چون به اندازه تک تک وقایعی که قلب شده و به من گفته شده و فکر شده که من نخواهم فهمید عصبیم، چون به اندازه بار سنگین همه چیزهایی که حقم بوده و ازم گرفته شده و حقم نبوده و بهم تحمیل شده خستم، چون دلم نمی خواد وارد بازی ای بشم که دو سرش باخته، چون برام شنیدن بی تفاوت بودن آسون تر از احمق قلمداد شدنه!

من رای ندادم، چون نمی تونستم! نمی دونم بابت اینکه این نتونستن این قدر شدید در من ریشه دوانده من باید از کسی یا کسانی عذرخواهی کنم یا کس یا کسانی از من!

من رای ندادم و این رای ندادن به اندازه همه حرمت انسانیم برام ارزشمنده و بهش افتخار می کنم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:50  توسط بهاره  | 

• تو یه کوچه کم عرض که زیاد ازش عبور می کنم مدت های مدیدی بود که داشت یه ساختمون چند طبقه بزرگ ساخته می شد. طی این مدت طولانی، من بارها و بارها از زیر داربستی که برای ساختن این ساختمون بسته بودند رد می شدم و هر بار بعد از اینکه به سلامت می گذشتم به خودم می گفتم ای دختر! یه بار حتما یه چیزی از اون بالا می افته تو سرت! دیگه از این جا رد نشو! ولی باز دفعه بعد می شد و باز من رد می شدم.

چند روز پیش با خواهرم داشتیم از اون کوچه می گذشتیم که دیدم بالاخره اون داربست ها رو برداشتن. بعد به خواهرم گفتم که فکر می کردم که قبل برداشته شدنشون یه چیزی بخوره تو سر من.

بعد از یه ساعت، یه گوشه خیابون یه آقایی از یه چیزی که شبیه نردبون بود رفته بود بالا تا به تیر چراغ برق برسه و یه کارهایی انجام بده که من نمی دونم اون کارها چی بود. اما یه تیکه چوب از دستش افتاد و دقیقا جلوی پای من سقوط کرد! البته قبل از افتادنش، یه صدایی شبیه فریاد شنیدم و بعد افتادن دلیل اون فریاد رو متوجه شدم.

همکار اون آقا که پایین ایستاده بود تو محاسباتش اشتباه کرده بود و چون فکر می کرد که اون تیکه چوب میفته رو سر خواهرم، با دستش اون رو گرفته بود و بعد هل داده بود که بره عقب. بعد اومده بود عذرخواهی می کرد نه بابت اینکه چوبی از اون بالا سقوط کرده، بابت اینکه با دستش خواهرم رو به حالت نیمه بغل گرفته بوده!

 

همون روز داشتیم عرض یه خیابون فرعی رو رد می کردیم که یهو یه پرشیا با سرعت نسبتا زیاد از اصلی پیچید به فرعی. بعد که من و خواهرم رو دید هم فرمون رو پیچوند که جهت ماشین عوض شه، هم یه جوری ترمز کرد که صدای کشیده شدن چرخ های ماشین روی زمین اومد.

خواهرم که سریع خودش رو به گوشه خیابون رسونده بود، ولی من خیلی بامزه دقیقا همون وسط خشکم زده بود و نظاره گر این ماجرای چند ثانیه ای بودم. دو تا پسر جوون تو ماشین بودند. راننده سرش رو آورد بیرون، بعد به من که نمی دونم چرا از اون وسط تکون نخورده بودم و زل زده بودم به اونا، گفت ای ول! چه شجاعتی!

 

دیگه همین دو تا بود! اون روز اتفاق سومی که مرتبط با جونم باشه نیفتاد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:31  توسط بهاره  | 

• همه چی معمولیه ولی تو این قدر خوبی، این قدر سرحالی، این قدر شیطونی، این قدر انرژی داری، که دوست داری با همه چیز و همه کس شوخی کنی و بگی و بخندی. ولی یه حرف، یه جمله، یه عبارت، همه حست رو ازت می گیره.

تلخ ترین، ناحق ترین، سنگین ترین، غیرمنصفانه ترین و ناجوانمردانه ترین حرف زندگیم رو امروز و برای بار سوم شنیدم. ناجوانمردانه ترین حرف، خیلی تلخه! و بدتر اینکه هر از گاهی بی بهانه و با بهانه تکرار میشه!

اینقدر تلخ که اگه عسل هم باشی، تا چند ساعت، تا چند روز، هیچ شیرینی ای در تو پیدا نمیشه! و بعدش هم نه که فراموش، ولی لابه لای گرد زمان و زندگی سنگینیش نه که کمتر، که قابل تحمل تر میشه.

 

• شب بخیر!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:23  توسط بهاره  | 

• آخه ماهواره گرامی الان چه وقت سوختن بود!

صداوسیما داره با همه توانش سعی می کنه به ما بقبولونه که باید رفت و حماسه ای!! دیگر رقم زد و دقیقا همین وسط تو زدی و سوختی! و تا روز موعود و خلق حماسه ای دیگر!! هر وقت تلویزیون روشن باشه تنها یک گزینه برای انتخاب وجود داره و تحمل تنها گزینه موجود اعصاب پولادین می خواد!

انتخابات، صداوسیما، مشارکت، دخالت در تعین سرنوشت آینده، وظیفه ملی و شرعی!!!، تبلیغات، رای، تحمل، آینه، گلدون، شیشه، پنجره،... ندارم! ندارم!

بعدشم اینکه به سلامتی ارزش تعمیرکردن رو که دیگه نداری و باید نو شی و این یعنی متولد شدن یه هزینه غیرقابل پیش بینی و بدون برنامه ریزی در شب عید! به قول معروف آدم باید خودش عاقل باشه!

و اینکه؛ 5 سال، 2 تا ریسیور که یکیش دو بار هم تعمیر شد و به میمنت و مبارکی در هفته یکی مونده به آخر سال از چرخه مصرف خارج شد!

نمی دونم چرا ماهواره تو خونه ما خوب کار نمی کنه!

 

• یه اس ام اس:

" وقتی که رفتی هم دلم سوخت و هم جیگرم. با رفتنت دوگانه سوزم کردی! "

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط بهاره  | 

• سر یه معادله یه مجهولی بی جواب یا بی راه حل یا بی هر کوفت و زهرمار دیگه حس خوبی ندارم. حسی که نمی دونم چیه. یه حسی که توش همه چی پیدا میشه؛ قاطی بودن، اعصاب خوردی، ناراحتی، بی حوصلگی، بی خیالی و شاید خیلی چیزای دیگه.

تو ریاضیات بهمون یاد دادند که معادله یه مجهولی آسون ترین معادله ست و خیلی راحت و سریع میشه به جواب رسید. حرف مفت زدند! اینم مثال نقض!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط بهاره  | 

• از ساعت نمی دونم حول و حوش چند بعدازظهر، موبایل هامون رفته تو حالت No access و تا همین الان که بیرون نیومده.

این که تو شبکه نیستی یه جوریه! انگار آدم یه چیزی گم کرده!
به این وسیله کوچولو و اینکه تو دستمون باشه زیادی عادت کردیم! وقتی نیست انگار واقعا یه چیزی کمه!

 

• تایم کلاس زبانم رو خیلی دوست داشتم. چندین ترم بود که دوشنبه و پنج شنبه ساعت 18 تا 20 بود. ولی Level جدید تو این تایم کلاس ندارند و ترم بهار باید یکشنبه و سه شنبه برم بشینم سر کلاس.

چه تغییر مزخرفی! سالی که نکوست از بهارش پیداست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:23  توسط بهاره  | 

• هیچی! پر از اینم!

اتفاقا این هیچی اصلا چیز بدی نیست! خوبم، خوشم، شایدم سرخوشم! سر به سر عالم و آدم میذارم، میگم، می خندم، حس می کنم پر از انرژی مثبتم و تازه می خوام با بقیه هم تقسیمش کنم. دیگه چی؟ همین دیگه!

" ای زندگی!

این منم که باز

با همه پوچی از تو لبریزم! "

 

• اگه تا آخر این هفته اون اتفاقاتی که در تلاش هستیم و داریم مقدماتش رو آماده می کنیم که بیفته، تو خونمون بیفته واقعا میشه روش اسم انقلاب رو گذاشت!

حرکت و برنامه ریزی ای که پیاده کردیم خیلی خفنه! به جان خودم اگه ذره ای اغراق کرده باشم!

هرچند زیاد امیدی نیست ولی به هر حال داریم نهایت تلاش خودمون رو می کنیم! باشد که نتیجه دهد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:53  توسط بهاره  | 

مصاحبه  لیلی نیکونظر با حامد بهداد رو خوندم. این پسره یه چیزی داره به اسم صداقت که تو رفتارش، تو حرف هاش و حتی تو بازیش خیلی معلومه. یه چیزی که خیلی چیز توپیه. تو مصاحبه ش هم یه جایی گفته بود " صداقت از من وام می گیرد. "

اولا که خیلی خوشم اومد از این جمله کوتاه و خوشگل و نغز و بعدشم اینکه نمی دونم حمل بر خودستایی میشه یا نه ( اگه هم بشه، مهم نیست! چون همینه که هست! ) ولی بهر حال منم همینی که حامد بهداد گفت هستم. یعنی " صداقت از من وام می گیرد. " تازه از نوع بلاعوض!

 

• امشب با خواهرم به این نتیجه رسیدیم که این کسی که مثلا!! به خیال خودش نشسته و طرح!! خونه ما رو ریخته و پیاده کرده خیلی آدم خنگی بوده! در خنگیش که البته شکی نبود ولی امشب به صفت خیلی مفتخر شد!

فکر کنم چشماش رو بسته و انگشتش رو همین جوری شانسی و الکی و محض خنده، گذاشته یه جایی روی نقشه و گفته این جا آشپزخونه، یا اونجا اتاق خواب و الی آخر! در نهایت هم یه سری فضای پرت و غیر قابل استفاده و یه تعداد تورفتگی و بیرون اومدگی رو دستش مونده و به امان خدا رهاش کرده!

نکته انحرافی ماجرا هم در اینه که ما چرا اینجا رو خریدیم و چرا حدود شش ساله که اینجا تشریف داریم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:42  توسط بهاره  | 

• تو وبگردی های هام رسیدم به اینجا. یه دختر کمی تا قسمتی احتمالا معمولی که خودش رو می نویسه.

 

• روزهای آخر سال رو هم که حال و حوصله و انگیزه و از اون مهم تر کاری برای انجام دادن نیست، خودم رو با محسن نامجو خفه کنم تا بعدش ببینیم چی میشه. از اول و آخر هر چیزی بدم میاد از جمله سال!

 

• گویا ارسطو گفته " یک سوال عاقلانه الزاما به معنای عاقل بودن آورنده آن نیست. "

یک سوال که چیزی نیست، من یه عالمه سوال عاقلانه تو ذهنم دارم و اصلا هم عاقل بودن یا نبودنم برام مهم نیست، مهم جوابیه که نیست!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:52  توسط بهاره  | 

توی فیش واریزی برای ترم بعد کلاس زبانم که مبلغش 42 هزار تومنه نوشته بودم 4 میلیون و 200 هزار ریال! کارمند بانک بهم نگاه کرد و گفت: خانم شما به من 420 هزار تومن پول دادین؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم بله!؟ گفت پس چرا توی فیش نوشتین 4 میلیون و 200 هزار ریال!؟ جز عذرخواهی بابت اینکه حواسم نبوده چیز دیگه ای نمی تونستم بگم!

سوار یه ونی شدم که راننده اش خانم بود. دقیقا پشت سر راننده نشسته بودم ولی وقتی می خواستم پیاده شم گفتم: مرسی آقا! هرجا شد پیاده میشم! طبیعتا بعدش جز عذرخواهی چیزی نمی تونستم بگم!

خیلی که نه، ولی گاهی پیش اومده که وقتی می خوام از خونه برم بیرون یادم بره موبایلم رو بردارم. ولی به فاصله حدود 30 ساعت از مورد اول و 6 ساعت از مورد دوم موبایلم رو جایی جا گذاشتم که خیلی بعیده آدم موبایلش رو جا بذاره!

بعدش و با فاصله زمانی کمی از موارد بالا، با دوست برادرم داشتم تلفنی صحبت می کردم. یه چیزی حدود 5 دقیقه یه ماجرای نسبتا مهمی رو برام توضیح داده، بعد از تموم شدن حرف هاش یه سوالی کردم تو مایه های اینکه لیلی زن بود یا مرد! این بار واکنشم عذرخواهی نبود، شرمندگی بود!

به طرز وحشتناکی اصلا انگار این جا نیستم! حتی یه ذره هم تمرکز حواس و یه چیزایی تو این مایه ها ندارم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط بهاره  | 

• هر چقدر که حامد بهداد تو " یک مشت پر عقاب " خوب بازی می کنه، از اون طرف این خزر معصومی بازیش افتضاحه! واقعا که قسمت های خزر معصومی سریال رو به زور تحمل می کنم. ولی چهره ش از اون چهره هایی هست که دوست دارم. یه چهره آروم و معصومانه.

ظاهرا سریال کلی هم جرح و تعدیل داشته. لهجه آذزی علی رضا خمسه که برداشته شده، امیر حسین و غراله هم به زور یه دیالوگ که چپونده شده تو سریال با هم نامزد شدند!

تو این شماره چلچراغ با اصغر هاشمی کارگردان سریال مصاحبه کرده بودند. یه جایی گفته بود: " یک نفر وکیل است و تصمیم دارد که از یک مقتولی احقاق حق بکند و مجبور می شود با خانواده او رفت و آمد بکند و ماجرا را پیگیری بکند. حالا این دلیل نمی شود که هر کس وکالت یک نفر را به عهده گرفت، باید حتما زن فامیل او هم بشود! "

آدم وقتی یه سریال قابل تحمل هم می خواد نگاه کنه باز باید دخل و تصرفی که نشون دهنده درنظر نگرفتن شعور بیننده ست توش حس کنه!

باباجان! اون ها بچه های دوران قبل از انقلاب بودند و بی تربیت بودند و مثل ما که همه محصول دوران بعدش هستیم مودب و باتربیت و خوب و ماه و گل نبودند که! توسط مسئولان فرهنگی و آموزشی و تربیتی کنترل نشده بودند که! اصلا یکی از دلایل انقلاب کردن همین تبدیل بی تربیتی به باتربیتی بود! که الان این همه باتربیتی و روابط سالم و اصولی و اخلاقی و ارزشی تو جامعه شاهد باشیم! پس بذارین ما ببینیم که قبلا چی بوده و با وضعیت گل و بلبل الان مقایسه ش کنیم و بابت همین وضعیت گل و بلبل یه به به هم زیر لب بگیم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:0  توسط بهاره  | 

• " یا خدا اهدنا الصراط الراست

راه ها هم به پیج و خم زده اند "

یه مصرع از شعر نیما دهقانی .

 

• چیز پیچیده ای این وسط نیست. قضیه به همین واضحیه که هست، که وجود داره.

قضیه چیه؟ قضیه اینه که  هفت – هشت روز دیگه محرم و صفر تموم میشه و همه چی... آره! همون همه چی، همون هیچی هم تموم میشه. همه سهمی که هیچی بوده تموم میشه!

یه چیزی هست این وسط به اسم " من " که زیاد مهم نیست حتما! پس شب بخیر!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:39  توسط بهاره  | 

• بالاخره و خیلی دیر، خونه ما هم تونست روی خوش به یکی دیگه از جلوه های پیشرفت و تکنولوژی روز روز که نه، ولی هی همچین دنیا، نشون بده!

ساده شده قضیه اینه که بابای من متقاعد که نه، ولی خسته شد از بس ما براش سخنرانی کردیم که LCD با تلویزیون های معمولی فرق داره! و متقاعد که نه، ولی حوصله ش سر رفت از بس که شنید که کلی سال گذشته که ما این تلویزیونی که الان داریم رو داریم و دیگه بسه! ( از شانس بابام تا همین لحظه و با گذشت یه عالمه سال حتی یه خم کوچیک هم به ابروی این تلویزیون نیومده که حداقل بهانه مون این باشه که این تلویزیون مشکل داره! )

بعله! درنهایت اینکه امروز Panasonic معمولی ما تبدیل شده به یه Panasonic دیگه البته به اضافه صفت LCD! و این فرآیند تغییر کردن خیلی پروسه زمان بر و طولانی و نمی دونم شاید بهتره بگم بامزه ای بود!

کلا حکایت ما و خونه ما و چیزهای جدید مخصوصا چیزهایی که یه سرش به تکنولوژی وصل باشه، حکایت بامزه ایه!

دو عدد عبارت نغز در تایید بامزگی این پروسه؛

- خوب مگه حالا گوشی خودت با فلان گوشی چه فرقی داره!؟ هم با هردوشون میشه صحبت کرد و هم تازه اس ام اس داد! مگه موبایل غیر از این دو کار قراره کار دیگه ای انجام بده!

- مگه تلویزیون و ماهواره ( کلا هر دوشون با هم! ) چی نشون میده که حالا چه فرقی داشته باشه که تو چه تلویزیونی نگاشون کنی!

( در یک اقدام هوشمندانه این عبارت آخر رو نگه داشتیم که در آینده ای امیدورام نه چندان دور! در جهت متقاعد کردن برای لزوم داشتن یک عدد سینمای خانوادگی توپ ازش استفاده کنیم! )

 

همین الان اومد؛ داغ داغ و تازه از Inbox دراومده!

" چروک لباتیم، بخند تا نابود شیم جیگر! "

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط بهاره  | 

• توی مترو و خیلی صندلی اون طرف تر از من یه تلفنی زنگ خورد و یه مکالمه ای شروع شد.

- تو کی هستی؟ اول خودت رو معرفی کن!

- ... ( حرف هایی که چون اون ور خط بود طبیعتا من نشنیدم )

- آهان! تو همونی که خیلی بی ادب بود! ببین من با تو هیچ حرفی ندارم!

- ...

- من هر کی باهام بی ادبی صحبت کنه بهش می گم بی ادب و بی تربیت. تو هم چون به نظرم این جوری باهام صحبت کرده بودی بهت میگم که بی ادب و بی تربیتی!

- ...

- ببین! به من گفته شده بود فقط به 15 نفر زنگ بزنم و بگم و تو هم جزو اون 15 نفر نبودی.

- ...

- اصلا دلم خواست! حالا تو چی میگی؟ دیگه هم به من زنگ نزن!

... و ادامه!

این مکالمه هیچ ربطی به هیچ چی نداشت!

اما من اینجا نوشتمش چون با بلندترین صدای ممکن تو کل واگن مترو پخش شده بود و شنیدن یه مکالمه احمقانه طبیعتا چیز اذیت کننده ای است!

 

• " عدالت برای عدالته، نه برای انتقام. "

یه جایی که یادم رفته کجا بود، این رو شنیدم.

 

صدای امریکا امشب می گفت گزارش البرادعی یه پیروزی و دست آورد خیلی بزرگه! که فقط در خارج از مرزهای ایران محسوس نیست! همین!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:38  توسط بهاره  | 

• یکی از اهداف که نمیشه گفت البته، یکی از برنامه های آینده من اینه که یه دیس خیلی بزرگ از آلبالو خشک، البته فکر نکنم بهش بگن دیس، منظورم از هموناییه که تو بعضی از مغازه ها توش یه عالمه آلبالو خشک گذاشتند و می فروشند و احتمالا بیش تر از شش – هفت کیلو هم توش جا میشه.

بهرحال یکی از برنامه های آینده زندگی من اینه که یه روز یه دونه از اون ظرف ها که توش حداقل شش – هفت کیلو آلبالو خشک باشه بذارم جلوم و بخورم! ( البته طبعا نه همش رو، ولی دوست دارم همش جلو چشمم باشه! )

خیلی ایده توپیه! به هر کی میگم اعلام پایه بودن شدید می کنه و میگه که منم میام می شینم پیشت!

دیگه تصمیم گرفتم که به کسی نگم، اونجوری دور اون ظرف خیلی شلوغ میشه و شش – هفت کیلو آلبالو خشک در مقابل اون همه آدم چیزی به حساب نمیاد!

 

یه جایی هست تو حکم کیمیایی که لیلا حاتمی به انتظامی میگه " به ما نگاه کن! ما آدم های متعادلی نیستیم! "

خیلی دیالوگ قشنگی بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:45  توسط بهاره  | 

از در مترو که پام رو گذاشتم بیرون صدای " سنتوری رسید " به گوشم خورد. رفتم جلو و دو تا سوال احمقانه راجع به قیمت و کیفیتش پرسیدم در صورتی که هم از قیمتش خبر داشتم و هم از کیفیت خوبش.

اون آقا هم جواب داد کیفیتش عالیه، زیرنویس انگلیسی هم داره. سی دی 1500 و دی وی دی 2000 تومان.

کیف پولم دستم بود، بدون اینکه بازش کنم یه نگاه بهش انداختم. بعدش گفتم مرسی و راهم رو کشیدم و رفتم.

نمی دونم اون آقا چه فکری پیش خودش کرد، اما بعد با صدای بلند گفت خانم اگه بخوای ارزون تر هم بهت میدم.

یه لحظ نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم. نمی دونم چرا، ولی قدم هام رو تندتر کردم و با سرعت از اون جا دور شدم.

همه لذتی که از هامون، از لیلا، از میهمان مامان، از اجاره نشین ها و...  برده بودم بهم اجازه نداد که 2000 تومان ناقابل رو بدم و به تماشای فیلمی بنشینم که اجازه اکران پیدا نکردن و بعدش هم این جوری بیرون اومدنش مثل آب یخی بوده که بر سر همه کسانی ریخته شده که برای سنتوری شدن سنتوری زحمت کشیدند.

خوشحال شدم وقتی شنیدم داریوش مهرجویی و تهیه کننده فیلم یه شماره حساب اعلام کردند و گفتند هر کی که فیلم رو می بینه پول بلیت سینما رو به این حساب واریز کنه.

کاری ندارم به اینکه مهرجویی گفته هر کی این فیلم رو به صورت غیرقانونی ببینه نفرین می کنم یا اینکه پول های این حساب صرف امور خیریه خواهد شد.

من نمی خواستم و نمی تونستم با عذاب وجدان فیلمی رو ببینم و این شماره حساب بهم کمک کرد.

" شماره حساب 0116407795 ( بانک تجارت کد 032 ) به نام داریوش مهرجویی و فرامرز فرازمند "

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:39  توسط بهاره  | 

و گاهی آدم خلاصه میشه تو اشک، اشکی که باید سرریز شه و فقط خودش می دونه این باید یعنی چی و اگه این باید اتفاق نیفته چقدر بد میشه. چقدر بد میشه یعنی چقدر بد میشه! کلمه ای واضح تر از این هم مگه هست!؟

و گاهی آدم خلاصه میشه تو بهت، شوک و ناباوری ای که می دونه باید بشکنه و باید خورد شه و فقط خودش می دونه این باید یعنی چی و اگه این باید اتفاق نیفته چقدر بد میشه! چقدر بد میشه یعنی چقدر بد میشه! کلمه ای واضح تر از این هم مگه هست!؟

و گاهی آدم خلاصه میشه تو یه خواهش! شاید کوچیک که به نظر بزرگ میاد و شاید بزرگ که حتی کوچیک هم به حساب نمیاد! بدون باید البته! اصلا همه بایدهای زندگی اونجاست که خودمونیم، فراتر از خودمون هیچ بایدی وجود نداره و اگه هم باشه به سادگی آب خوردن و حتی ساده تر و به مدد زرورقی از کلمه ها تبدیل به نباید میشه! چه فرقی می کنه چه کلمه ای! مثلا Sorry!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:17  توسط بهاره  |