تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

می تونی این جوری شروع کنی که ناگهان چه زود دیر می شود یا همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد یا هر شعر یا جمله معروف دیگه ای.

می تونی با کلمه های خودت شروع کنی که فکر نمی کردی جدی باشه، فکر نمی کردی این قدر زود، فکر نمی کردی حالا یا هر کلمه یا جمله دیگه ای.

بهرحال چه جوریش دیگه مهم نیست، چون شروع شد و تو نه خط اول که خط پنجم هستی!

قضیه اینه که فکر نمی کردی حالا حالاها اتفاق بیفته، حرفش نمی دونم به شوخی گفته شد یا به جد اما تو به شوخی گرفتی. معمولا وقتی که باور و پذیرش یه چیز برامون سخته یا دوست نداریم اتفاق بیفته یا هر کوفت دیگه ای، می گیم که نه! اینا همش شوخیه! اصلا غیرممکنه اونم حالا، اونم الان!

اما چشات باز نمی شن که بازش می کنند و می بینی که اون ته ماجرا که دوست داشتی نباشه، که دوست داشتی حداقل الان نباشه، که دوست داشتی حداقل حداقل این جوری نباشه، همین جاست! همین جا یعنی این جای تاریخ زندگیت! همون جایی که نه با صدای بلند که با جیغ میگی که زوده!

هیچ توضیح و هیچ توجیهی نداری بابت هیچ چیز. هیچ چیز یعنی همه چیز!

هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی تلخی زبونی که هیچ وقت فکر نشد که تلخ بوده یا تلخ شده؟! که فقط گوش هات شنید که تلخه!

هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی کلمه ای که قرار بود ته ماجرا گفته شه، ته ماجرا شد و گفته شد و به نیشخند و پوزخند که نه، به تمسخر که نه، که بدتر از این ها، که اصلا به کل انکار شد! انکاری که می گفت که تو، که این توی تمام قد، جز خودت هیچ چیز برات مهم نیست و نمی تونه باشه و تو، این توی تمام قد، تنها عکس العملت تایید بود و بعدش سکوت! کلمه ای که نیاز به توضیح اضافه پیدا کنه همون بهتر که انکار شه اصلا! اون جوری شریف تر باقی میمونه. پس دیگه اصلا چه جای توضیح، توجیه و یا هر کوفت دیگه!

هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی تو حقی نداشتی، نداری و نخواهی داشت و تو بازی ای که می دونستی تهش جفت پوچه، باز شدن دست هات و جفت پوچ بودن عین زندگیه، عین واقعیته، عین تلخی اصلا! و اگه غیر این بود جای تعجب داشت!

هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی بازی ای که سوت پایانش زده شده و تو به رختکن، به بیرون زمین، که اصلا به جهنم، به درک مشایعت میشی.

هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی یک علامت که بیخودی اسمش تعجبه، همون نقطه هم کفایت می کنه. بدون سر خطی البته!

اما خورشید از فردا باز هم هر صبح طلوع و غروب می کنه، میاد وسط آسمون، میره پشت ابر و تو باید از نورش استفاده کنی.

اما تو هستی و کسانی که برات مهم هستند. و دوست داری که تو رو خوب و خوش و با لبخندی بر لب ببینند. لبخندی که نه اون ها و نه هیچ بنی بشری نباید اجازه بدی بفهمه جراحی شده ست! واقعی نیست!

اما زندگی هست و فراتر از چگونه بودنت، اصلا حتی با فرض نبودنت، جریان داره و تو هم می تونی که توش باشی و کیفیت بودنت نه برای زندگی که برای خودت مهم باشه.

اما اما اما... همه این اماها یعنی حقیقت زندگی، یعنی هیچ کس، هیچ کس یعنی هیچ کس، اصلا براش نه تو مهمی و نه چرایی احوالت و نه اصلا احوالت.

ساعت هاست که نخوابیدی، نه از خسته نبودن، که از زیادی خسته بودن! نمی دونی چرا چشات بسته نمیشن! نمی دونی چرا ذهنت مثل چرخ و فلک شده، می چرخه و تو رو هم با خودش می چرخونه!

مسئله اینه که جواب این سوال ها هیچ وقت مهم نبوده!

تو و الکی خواب بودن و اتاق تاریکت و هوای ابری و بارونی بیرون اتاقت و هوای ابری و بارونی درون اتاقت، نباید بیش تر از یه روز طول بکشه.  نباید یعنی نباید! یعنی هر مرگت هست به اون هایی که دور و برت و بیرون اتاقت هستند و براشون مهمی و برات مهمن، هیچ ربطی نداره!

پس بعد از اینکه نوشتن پستت و پناه بردن به کلمه ها تموم شد میزنی بیرون. بیرون یعنی فراتر از خودت! یعنی خودت میشی فراموش! خیلی واضحه! مگه نه!؟

خیلی خوب بود که می خوابیدی و بعدش صبح فردا که بیدار می شدی کبوتر نامه رسون، قاصدک خبرآور، چاپار، پیک، نامه، تلفن، میل و یا اصلا اس ام اسی می اومد حتی با تلخ ترین و گزنده ترین حالت ممکن که اصلا حتی با فحش، که بیدار شو! که اون ته ماجرا که دوست داشتی الان نباشه، واقعا هم الان نیست! و همه این ها یعنی یک معنی! که هنوز دلخوشی داری هرچند الکی، کم، کوچیک و احمقانه! و تو بعدش از روی ذوق هرچی فحش بلدی پشت سرهم ردیف می کنی و به روت نمیاوردی ولی خوشحالی که سرکار رفته بودی و ته قلبت و ته چشات رنگ شادی ( هر چند کم و کوچیک و حتی احمقانه! ) نقش می بست و برق میزد!

خیلی خوب بود که می خوابیدی و بعدش صبح فردا که بیدار می شدی کلاغه میومد لب پنجره ات و تو زبون کلاغ ها رو بلد بودی و می فهمیدی که اون داره میگه که من ته قصه نرسیدم و تو سرکار بودی!

خیلی خوب بود می خوابیدی و بعدش صبح فردا که بیدار می شدی از فهمیدن سرکار بودن برای اولین بار تو عمرت جیع میزدی! از شادی!

ولی تو باید فردا صبح از خواب بیدار شی و زندگی کنی با تمام ابعاد و جوانب، هرچند که تموم شدی! تموم شدی یعنی اطمینان به این که دیگه هیچ چیز نه اینکه نمی تونی که نمی خوای برات پیش بیاد! می فهمی! باید!

ولی تو باید فردا صبح از خواب بیدار شی و بری دنبال زندگی، بری دنبال اون چه که می خواستی. هرچند که خودت بهتر از همه می دونی که تو جمله اون چه که می خواستی یه چیزی دیگه تا همیشه جاش خالیه و اون چیز خودتی، خودت یعنی اون جنبه روحت که فقط یه چیز کوچیک همه سهمت ازش بود و اون سهم، دیگه نیست! می فهمی! باید!

و تو فردا صبح و فرداها صبح از خواب بیدار می شی  و روزی هزار بار و اگه لازم داری حتی بیشتر! تموم شدن مهلت اون واژه کوفتی حالا حالا ها رو برای خودت تکرار و تکرار و تکرار می کنی!

و تو فردا صبح و فرداها صبح از خواب بیدار میشی و با وجودی که می دونی اون نقطه ته تو گذاشته شد، ته تو یعنی یه دختر مغرور و لجباز و خودخواه و ازخود راضی و سخت و سفت و محکم و بی احساس و غیرقابل تحمل که حتی تلفظ یه چیزایی رو هم بلد نیست چه برسه به فهمیدن و درک کردنشون، یه نقطه دیگه هم برای محکم کاری بعد اون ته و اون نقطه میذاری! و بعد از مشتی که خوردی یه مشت دیگه هم خودت به خودت می زنی تا حتی دیگه برای خودت هم مهم نباشه  که اون هایی که شنیدی حق بود یا نبود!

تو فردا صبح و فرداها صبح از خواب بیدار میشی و به هرچی تو دنیا دوست داری فکر می کنی جز خودت!

تو فردا صبح و فرداها صبح از خواب بیدار میشی و باز هم مثل همیشه با بهانه های الکی و کوچیک و شاد، زندگی می کنی و شب که شد همون بهانه های الکی و کوچیک و شاد زندگیت رو با کلمه های که قالبشون بزرگ تر از قد و اندازه اون اتفاقات کوچیک هستند، تو وبلاگت می نویسی و بعدش هم اگه یه کسی پیدا شد و پستت رو خوند و بعدش نوشت که خانم! شما چقدر دلت خوشه و اصلا انگار خوشی زده زیر دلت و نفست از جای گرم بلند میشه! می خندی! بهش از ته دل می خندی!

تو فردا صبح ازخواب بیدار میشی و مثل یه بازنده خوب مردانه می سازی! با همه چیز!

تو فردا صبح از خواب بیدار میشی و با همه چیز و با خودت انتحاری رفتار می کنی! با همه چیز و همه کس بدون هیچ استثنایی شوخی می کنی، به همه چیز می خندی! که اصلا انگار نه انگار!

این نقطه دیگه سر خطی نداره! نقطه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:34  توسط بهاره  | 

• نیما دهقانی تو جشن شب چله چلچراغ  قسمتی از سروده بلندش رو که در مورد خاتمی بود خوند و کلی هم مورد استقبال قرار گرفت. چاپش تو چلچراغ که تقریبا میشه گفت بعیده، اما بالاخره بعد از دو ماه شعر رو با عنوان مردی با عبای شکلاتی  تو وبلاگش قرار داد. به نظر من که یه چیزی تو مایه های فوق العاده بود.

اینم یه تیکه ش:

" ...

اگه اینجوریه بی خیلش اصلا

یه کاری می کنیم... پس زن می شم... من!

و سد ممد می آید خواستگاریم

و پایان می رسد این بی قراریم

( فقط می مونه یک تغییر جزیی

یه چی داریم خیال کن که نداریم )

ولی نه... زشته بابا... این چه کاریست

اصن ایشون که با ما آشنا نیست

میگم واقن ( واقعا ) چقد ما املیما

نمی شه خواستگار زن باشه اینجا؟

... "

 

• با کاش و اگه و اما و جمله هایی که با اینا شروع میشه خیلی وقته که دیگه حال نمی کنم. اما الان دوست دارم بگم که کاش مشکلات آدم مربوط به خودش میشد، مربوط به خودش میشد یعنی اینکه گرفتاری های که برای آدم نقش گرفتاری رو ایفا می کردند به دلیل حماقت ها و غلط های بی جا و به جایی بود که خودش تو زندگی انجام میداد.

ولی قضیه اینه که خیلی از گرفتاری های ما آدم ها هیچ ربط شخصی به خودمون نداره و به دلیل تعلق خاطر عاطفی ای هست که نسبت به  آدم های سببی و نسبی دور و برمون داریم و به دلیل حماقت ها و غلط های بی جا و به جای اون هاست که وضعیت نرومون اینه! اینه یعنی یه چیز خط خطی و ناجور!

به شخصه اگه اینجوری بود و اون " کاش " ای که گفتم تحقق پیدا می کرد من الان آدمی بودم که نهایت آرامش رو داشتم. چون اینقدر عقل در وجودم فوران می کنه که هیچ حماقت و غلط بی جا و به جایی مرتکب نمیشم و خیلی راحت و عاقلانه شب و روز رو با هم گره می زنم!

( خوبیه نوشتن پست تو وبلاگ اینه که مثل مخاطب زنده زبون نداره که در برابر فرمایشات آدم واکنش نشون بده! و مثلا ( مثلا ها! ) بعد از شنیدن این زرت و پرت های من بگه که تو خیلی مغروری! ال هستی! بل هستی! اصلا برو بمیر! )

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:38  توسط بهاره  | 

• امروز روز بامزه ای بود! نه بابا! به 22 بهمن چی کار دارم!

ناهار همه مون خونه یکی از دایی هام بودیم. همه مون یعنی خاله و دایی ها به همراه فرزندان گرامی و محترمشون که ما باشیم!

بعد از ناهار به قصد یه دوز زدن معمولی همون دور و اطراف یا نهایتا یه سینما زدیم بیرون. اما چه جوریش مهمه! ابنجوری که 6 تا دختر بودیم ( من و خواهرم، دو تا دخترخالم و دو تا دختر داییم ) و با هیکل هایی که نصفشون شامل تعریف مانکن یا حداقل نزدیک مانکن نمی شد، یه پسر یعنی پسرداییم که در ادامه می فهمیم که هیکل اون نقشی در ماجرا ایفا نمی کرد و ماشین پسرداییم.

در نهایت مسخره بازی و شوخی و خنده، اومدیم و دو نفر جلو نشستیم و چهار نفر هم عقب و پسرداییم هم که خوب پشت فرمون بود و چاق بودن یا لاغر بودنش فرقی به حالمون نداشت، ولی به هر حال چاق بود! 

فکر نمی کنم هیچ 7 نفری مثل ما اینقدر اسگولانه! تا حالا بیرون رفته باشند! به خاطر اشراف به همین مسخره  بازی ای که راه انداخته بودیم  مسخره کردن رو از همون جلوی در، خودمون از خودمون شروع کردیم تا تحمل نگاه بقیه برامون راحت تر باشه!

کلی هم سر به سر پسرداییم میذاشتیم که کلی خوش به حالت شده که با یه سیخ جیگر ( منظور خودمون شش تا! ) داری میری بیرون و ملت فکر می کنند که حالا چه توانایی داشتی که نه یکی یکی! شش تا شش تا هندونه بر میداری! 

بهرحال ما در این وضعیت خنده دار و افتضاح! همین جوری رفتیم و رفتیم و تازه پسر داییم برای خیلی از دخترهایی که کنار خیابون ایستاده بودند یا داشتند از جلوی ماشین رد می شدند بوق هم می زد و دعوتشون می کرد که اون ها هم به جمع ما بپیوندند!

بعد از یکم رفتن و رفتن خودمون رو اول جاده چالوس دیدیم و برای جلوگیری از جریمه شدن به خاطر دو سرنشین جلوی ماشین یه تغییری در چیدمانمون ایجاد کردیم!

چاق ترین دختر داییم جلو نشست و پنج تا دختر بزرگ به سختی ( سختی کلمه کوچیکیه در مقابل کاری که ما انجام دادیم! ) پشت ماشین نشستند!

مثل میزگرد نشسته بودیم ( یه اصطلاح بود که در همون لحظه خودمون ابداع کردیم! ) و کلی تلاش کردیم که اون چیدمان شکل بگیره و در ماشین بسته شه! ( وای! من هنوزم پام داره درد می کنه! )

قصدمون ساندیس خوردن! در کنار دریا بود ولی به دلیل کمبود وقت! ازش منصرف شدیم و از نصفه های راه ساندیس خوردن با یه دور زدن خفن و بدون راهنمای پسرداییم کنسل شد!

چالوس نصفه نیمه و یهویی و خیلی خنده دار و بامزه ای شد! خیلی بهمون خوش گذشت.

سه بار بین راه برای باقالی داغ ولی بی نمک! و چیپس و البته اکسیژن ایستادیم و عین سه بار موقع سوار شدن کلی فسفر سوزوندیم و تلاش کردیم که یه جوری دو تا در پشت ماشین که مابینش 5 تا آدم جا گرفته بودند بسته شه! ( من واقعا هنوزم در تعجبم که چه جوری این کار خفن رو ما انجام دادیم! )

یکی از زیرنویس های ماجرا هم صدای کمی تا قسمتی شبیه جیغ من بابت رانندگی پسرداییم بود که هی می گفتم من یه عالمه امید و آرزو دارم و نمی خوام بمیرم!

پسرداییم موقع بر گشتن و وقتی رسیدیم سر کوچه داییم به راهنما نگاه کرد و گفت بچه ها راهنما هم داشتیم که!  پس حالا یه راهنما به افتخار بهاره می زنم!

 

• امشب شب بامزه ای نبود ولی خوب شب بدی هم نبود! اتفاقا این دفعه به 22 بهمن کار دارم!

چون از اس ام اس 22 بهمن شروع شد و همین جوری ادامه پیدا کرد و کرد و کرد. خیلی چیزها گفته شد. چیزهایی که خیلی هاش تا حالا بارها گفته شده و خیلی هاش نه و شاید حتی دیگه هیچ وقت هم گفته نشه!

نمی دونم! احتمالا هر آدمی به اندازه خودش روی زمین حق داره، احتمالا که نه! اصلا قطعا!

نمی دونم! من هیچی نمی دونم اصلا! جز اینکه... هیچی اصلا! جز اینکه و این چرت و پرت ها هم تعطیل! برو بخواب دختر کوچولو! شبت بخیر!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 4:4  توسط بهاره  | 

• " من خفته بودم و عشق بیدارم کرد

دیوانه بدم و عشق هشیارم کرد

ای بر پدر عشق که این آخریا...

بی جنبه شد و زد و پسر دارم کرد "

نیما دهقانی تو وبلاگش نوشته بود.

 

• فارغ از هر چی بحث و درگیری، یکی به دو، چی بود یا چی شد، چرا این جور شد یا چرا اون جور نشد، باید این طور می شد یا باید اون طور نمی شد، کاش اینجوری یا کاش اونجوری، جنبه داشتن یا نداشتن، حماقت کردن یا نکردن، صداقت داشتن یا نداشتن، دین عیسی یا دین موسی، توهم زدن یا نزدن، سوء تفاهم بودن یا نبودن، استفاده کردن یا سوء استفاده کردن، مغرور بودن یا نبودن، بزرگ بودن یا نبودن و اصلا فارغ از همه کلمه هایی که له یا علیه ما هستند یا خودمون له یا عیله مون می کنیمشون فقط... فقط می خواستم بگم که... لعنت به من! لعنت به من و این همه خودسانسوری! لعنت به من و این همه سخت زندگی کردن!

 

• دو شب پیش خونه عموم مهمون بودیم و باقی عموها و عمه ام هم اونجا بودم. من تا 8 شب کلاس زبان داشتم و  دیرتر از بقیه رفتم. بعد از اینکه با حدود 20 نفر روبوسی کردم، نوبت به عشقم، یعنی مسعود پسرعموی خوشگل و دوست داشتنیم، رسید. اولش مثل بقیه روبوسی معمولی باهاش انجام دادم، بعدش بهش گفتم حالا از بوس های خودمون ( بوس های خودمون یعنی بوسیدن لب ). بوس خودمون رو انجام دادیم! بعدش میگه که دیگه از این به بعد از بوس های خودمون نه! گفتم بله! یعنی چی که نه!

فکر کنم عشق من و این بچه با بزرگ شدن اون، روز به روز داره کم رنگ و کم رنگ تر میشه و به قول خواهرم باید بگردم و یه عشق جدید برای خودم پیدا کنم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:33  توسط بهاره  | 

• 1. یکی از همکلاسی های خواهرم که خوشگل هم هست به چشم یکی از استادهاشون فراتر از یه دانشجوی خوشگل اومده و پا ندادن دختر همانا و امتحانی رو که مطمئن بوده خوب داده و نمره 8.5 گرفتن هم همانا! البته یه سری جزئیات دیگه هم داشت که اگه کسی غیر از خواهرم برام تعریف میکرد باور نمی کردم. و اینکه این استاد نامحترم متاهل هم تشریف دارند!

2. چند ماهی میشه که تو آپارتمان ما یه همسایه جدید اومده. زن همسایه داره فوق لیسانس میخونه، اونم تو شهرستان و در نتیجه زیاد خونه نیست. یعنی تو این چند ماهی که اومدند اینجا من حتی یکبار هم ندیدمش.

اون یکی همسایه مون می گفت که چندین بار دیده که این آقای همسایه در غیاب خانم همسایه، مهمون داشته!

 

• دو روز پیش که برای آغشته شدن مدرک لیسانس و ریز نمراتم به مهر و تاییدیه رفته بودم وزارت علوم، تو قسمت ورودی خواهران وقتی که جلوی میز اون خانمه که اون جا نشسته بود قرار گرفتم برگشت بهم گفت یکم برو عقب تر! گفتم بله؟! گفت یکم برو عقب تر که ببینم مانتوت چقدره!

 

• یه جمله جالب که یه جایی خوندمش:

زمانی که یک زوج جوان لبخند می زنند، همه علت آن را می دانند. ولی زمانی که یک زوج میانسال لبخند می زنند، هیچ کس نمی تواند علت آن را درک کند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:44  توسط بهاره  | 

• من از یه چیزهایی که هیچ رقمه هیچ ربطی به من نداشت به طور اتفاقی خبردار شدم و این چیزهایی که به طور اتفاقی متوجهشون شدم نشون دهنده این بود که یکی داره از سادگی و صداقت یکی دیگه سوء استفاده می کنه.

خوب هر آدمی بعد از فهمیدن همچین چیزی کمی تا قسمتی قاطی می کنه، عصبانی میشه، رگ گردنش میزنه بیرون و از این چیزها. برای من هم همه این اتفاقات افتاد ولی فعلا یه پوشش صبر و سکوت روش کشیدم تا بالا و پایین کنم و ببینم که در آینده اصلا لازمه و اگه لازمه اون چه کاریه که از دست من دراین مورد برمیاد.

تا اطلاع ثانوی ( یعنی همون آینده ای که گفتم ) تنها حسی که دارم اینه؛ دلم میخواد برم چنان مشتی بزنم تو دهن یکی که دهنش پر خون شه!

 

• تو مترو یه خانمه ازم پرسید که بینی ام رو کجا عمل کردم و عمل چه جوری بود و این حرفا. اتفاقی که چندین بار برام افتاده. تو باجه تلفن عمومی، اتوبوس، خیابون و ...

اما این دفعه یه نکته بامزه داشت. خانمه برگشت گفت دیگران چی میگن؟ میگن خوب شده؟ گفتم نمی دونم! اگه هم کسی به نظرش بد اومده بهم چیزی نگفته!

نمی دونم چرا نظر خودم ( حداقل به اندازه دیگران ) در مورد بینی ام براش مهم نبود و چیزی در موردش نپرسید!

 

• تعاریفی که من رو به عنوان یه دختر بیست و پنج ساله به وجد میاره ایناست؛

دختر ساده ای نبودن، دختر عاقلی بودن، دختر باهوشی بودن، دختری که زیاد مثل بقیه دخترهایی که تو این سن قرار دارند نیست.

 

• تحریم! این یه واژه ست و در یه موردی من حدس زدم که صدق می کنه. حس می کنم حدسم کمی تا قسمتی درست بوده. دلایلش هم ضمیمه هست، البته تو فکرم!

 

• خیلی ممنون آقای راننده تاکسی محترم که ساعت ۵ بعدازظهر و در حالی که قاعدتا از کار روزانه حسابی هم خسته بودین، اسکناس ۵۰۰۰ تومنی من رو گرفتید و ۱۲۵ تومن کرایه ام رو ازش کم کردین و غر هم نزدین!

 

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:18  توسط بهاره  | 

• ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:22  توسط بهاره  | 

چیزی رو که نمیشه تغییر داد باید پذیرفت. بی کم وکاست، تمام و کمال، بی چک و چونه!

تو دیکشنری دنیای ما آدم ها یه واژه هایی هستند مثل صلاح دیدن و مهم هم نیست که سخت هستند یا آسون. مهم اینه که باید جامه عمل پوشونده شن!

خیلی چیزا می تونست باشه... ولی همین!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:53  توسط بهاره  | 

جمله های پراکنده من در این شب زمستانی؛

− صورت ظاهری قضیه همینیه که هست و دیده میشه! یه توجیه منطقی و ابلهانه و احمقانه! متن قضیه هم همینه که هست و دیده نمیشه! یعنی من!

− خیلی خوبه که بخوایم آدم مهم و بزرگی بشیم، ولی مهمه که آدم خوبی باشیم.  

− صداقت همیشه با کلمه هایی که می گیم قالب خودش رو نمی گیره، گاهی وقت ها قالبش رو با کارهامون درست می کنیم یا شایدم نمی کنیم و توهم برمون میداره که براش قالب درست کردیم!

غروری که پشتش تفکر خوابیده شرف داره به خیلی از واژه های بزک شده و خوشگل و شیک ولی توخالی.

باز هم سکوت! چیزی که باید فهمیده شه، نیازی به گفتنش نیست!

− نمی دونم کدوم سخت تره! اینکه کاری رو که دوست نداری، حالا به هر دلیلی خوب و کامل انجام بدیش. یا اینکه کاری رو که دوست داری، حالا به هر دلیلی انجام ندیش. شایدم مهم نیست! مهم اون نیتیه که پشت اون انجام دادن یا ندادن خوابیده! همونی که برای دیدنش باید انصاف داشت و با ندیدنش یا نخواستن برای دیدنش همه چی به راحتی آب خوردن توجیه پذیره!

 

حدودای ظهر دوست برادرم با مامانم قرار بود بابت انجام یه کاری همزمان برن بانک. صبح بهش اس ام اس زدم و گفتم که CD ویندوز ویستا برام بیاره و بده به مامان. قرار بانک رفتن کنسل شد و بعد از یکی دو ساعت توسط کس دیگه ای CD رسونده شد دم در خونمون.

به دوست برادرم زنگ زدم که ازش تشکر کنم و بگم که چرا زحمت کشیده و CD رو داده بیارن خونه، خوب خودم بعدا می رفتم ازش می گرفتم. اونم با لحن کمی تا قسمتی شوخی به همراه جدی! گفت خوب شما چهار پنج بار اس ام اس زدی و من فکر کردم که حتما کارت واجبه!

فهمیدم کار، کار این موبایل قاطیمه که چند روزه معلوم نیست چشه! خودش واسه خودش خاموش و روشن میشه، پیغام های عجیب و غریب میده، به بعضی شماره ها اس ام اس نمی فرسته، به بعضی ها مثل این مورد هم چهار پنج بار می فرسته و آدم رو ضایع می کنه! بهرحال عذرخواهی و تشکر کردم و تو دلم به موبایلم فحش دادم!

وقتی لپ تاپم رو خریدم روش یه ویندوز اورجینال نصب شده بود و هیچ CD ویندوزی هم در کار نبود که بعدا اگه خواستیم، خودمون ویندوزش رو عوض کنیم. که البته کاملا هم طبیعیه و بابت CD اورجینال باید کلی هزاری پرداخت شه که به مزاج ما ایرانی ها همچین چیزی سازگار نیست!

بهرحال لپ تاپم رو روشن کردم و مثل ده ها باری که رو کامپیوتر رومیزی قبلیم ویندوز XP نصب می کردم شروع کردم که وسط های کار کلا همه چی قفل شد و یه صفحه اومد و با یه فونت گنده نوشته بود ERROR و دیگه هرکاری کردم هیچ حرکتی ازخودش انجام نداد که نداد! هیچ رقمه دیگه کامپیوتر بالا نمی رفت!

به دوست برادرم زنگ زدم و جریان رو گفتم، گفت مگه CD رو برای  لپ تاپت می خواستی؟ من فکر کردم واسه کامپیوتر رومیزیت می خوای! لپ تاپ ASUS رو معمولا خود نمایندگیش ویندوزش رو عوض می کنه!

گفتم بابا من که کامپیوتر رومیزیم رو بعد خریدن لپ تاپ جمع کردم! گفت خوب من از کجا باید می دونستم!

گفتم حالا من چی کار کنم! گفتم بیار من برات میدم نمایندگیش که ویندوزت رو عوض کنن!

گفتم نه! البته نه رو خیلی بلند گفتم! بعد در جواب سکوت توام با تعجب اون گفتم آخه تو درایو D کلی عکس و فیلم خانوادگی هست!

در نهایت گفت حالا لپ تاپت رو بیار شاید خودمون تونستیم مشکلش رو حل کنیم، اگه نشد بعدا یه فکری می کنیم!

اگه مشکل حل نشه و لپ تاپم نمایندگی لازم شه و یه کسی هم اونجا وجود داشته باشه که کمی تا قسمتی خورده شیشه داشته باشه، من و همه کسایی که ازشون عکس یا فیلمی تو لپ تاپم هست مشهور می شیم! فقط از همین الان بگم که همه فیلم ها و عکس هایی که تو کامپیوتر منه اصلا مورد اخلاقی نداره و بعدا هر اتفاقی افتاد کار، کار انگلیسی هاست! نه! یعنی کار، کار فتوشاپه!

الانم با لپ تاپ خواهرم پست نوشتم که lable فارسی نداره و کمی تا قسمتی دهنم سرویس شد!

کلی سرش غر زدم که تو چرا تو این همه مدت Lable فارسی نذاشتی روش! میگه خوب لازم نداشتم!

امروز همه چی رو نروم بود! موبایل، لپ تاپ، CD اورجینال، لپ تاپ خواهرم، خودش!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:54  توسط بهاره  | 

• امروز تو مطب دندونپزشکم منتظر نشسته بودم که نوبتم شه و برم داخل. یکی از مجله های روی میز رو برداشتم که یه نگاهی بهش بندازم تا وقت بگذره. از همین مجله های خانوادگی که تو اکثر سالن های انتظار پیدا میشه.

ته مجله فال متولدین ماه های مختلف رو نوشته بود. یه سری توضیحات یا همون چرندیات گفته بود و بعدش هم سه تا تیتر وضعیت مالی، ارتباطی و رمانتیک نوشته بود و با علامت $ و * و ♥ و اینکه چند تا از این ها جلوی هرکدوم هست وضعیت رو مشخص کرده بود. کمترین تعداد یک و بیش ترین هم پنج تا بود.

ماهی که من متولد شدم کمترین تعداد قلب رو بین همه ماه های سال داشت! یعنی یه دونه!

 

• یه شماره ای حدودا یک هفته ای مزاحم من میشد. اس ام اس می زد، حالم رو می پرسید، جوک می فرستاد. مطابق معمول منم که عمرا جواب اس ام اس کسی رو که نمی شناسم بدم. یه بار زنگ زد، جواب دادم و گفتم الو. ولی اون چیزی نگفت و قطع کرد. بعدش دیگه هرچی زنگ زد جواب ندادم!

توی پنج شش روز گذشته هیچ خبری ازش نبود. پیش خودم گفتم خوب طبیعیه. اصولا هیچ مزاحمی وقتش رو صرف آدمی که حتی ذره ای کنجکاوی نداره تا ببینه که کیه که یه هفته هی بهش اس ام اس و زنگ می زنه، نمی کنه!

امروز اس ام اس زد و گفت که ببخشید که چند روز نتونسته بودم اس ام اس بزنم و حالت رو بپرسم، آخه سرم خیلی شلوغ بود!

کلی خندیدم! واسه اینکه نتونسته بود مزاحم شه داشت عذرخواهی می کرد! البته درسته که خندیدم اما چون یکی دو بار بد موقع اس ام اس زده بود و از خواب بیدارم کرده بود بعدش براش اس ام اس زدم و گفتم که اگه یه بار دیگه ازت اس ام اس یا Missed Call داشته باشم شمارت رو میدم به اداره شکایات مردمی ارتباطات سیار. جواب داد وای، این کار رو نکن! آخه من گناه دارم!

گذرم بخوره به میدون ونک حتما شمارش رو میدم به مخابرات! بچه پررو رو باید ادب کرد!

 

• مسعود مرعشی تو پاورقی صفحه محرمانه چلچراغ  یه نکته بامزه نوشته بود: آیا می دانید 90% کسانی که از طرح قرمز ایرانسل استفاده می کنند... از بی خوابی رنج می برند؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:11  توسط بهاره  | 

• تو یکی از ضلع های چهار دیواری اتاق من یه پریز برق هست و منم و منم و همین یه پریز!

این پریز برق که حس می کنم خودش با خودش یا تو درونش! یه سری مشکلات اساسی داره، نزدیک میز لوازم آرایشه. اول یه سه راهی بهش زدم که بتونم جلوی آینه از سشوار استفاده کنم. بعد به اون سه راهی، یه سه راهی قدیمی و کمی تا قسمتی مشکل دار به طول کلی متر خورده و اومده این ور اتاق و پیش میزم. بعد به این سه راهی یه محافظ برق پنج تایی وصل شده. یکیش برای تلفن، یکیش برای لپ تاپم، یکیش برای مودمی که برای اینترنت ADSL گرفتم و یکیش هم برای شارژر موبایلم.

تا به حال دو تا سه راهی به طول کلی متر خریدم تا جایگزین اون سه راهی قدیمیه بکنم ولی اون پریز برق که گفتم خودش با خودش مشکل داره! هر دو تاشون رو زده سوزونده و تازه فیوز برق رو هم پرونده! انگار فقط همون سه راهی قدیمی رو می تونه ساپورت کنه!

اما الان چند روزه هر وقت غیر از این چیزهایی که همیشه به برقه، سشوار یا اتو یا هر چیز دیگه میزنم به اون سه راهی که روی پریز برقه از این طرف محافظ برق خاموش میشه و بعد خودش روشن میشه. یعنی تلفن و شارژر لپ تاپم و از همه مهمتر مودم که خیلی هم حساسه خودش Off و سپس On می شه و بیم اون میره که Off شه و Off بمونه!

ببین سیستم خفن و پیچیده برق اتاق من!

خودت که با سیستم و اصول و قواعد خونه ما آشنا هستی! می دونی که یه واژه هایی مثل بررسی و تعمیر اصولا معنا و کاربردی ندارند!

یه چیزی یا کار می کنه یا کار نمی کنه! اگه کار کرد که خوب وظیفه اش رو انجام داده، اگه هم خراب شد یا مشکل پیدا کرد که دیگه کارش با کرام الکاتبینه!

پس نتیجه چی میشه! این میشه که لطفا هوای ما رو داشته باش!

هر حرکت اضافه تو یعنی یه چیزی حدود یک میلیون و نیم ضرر به وسایل برقی اتاق من! می فهمی این یعنی چی؟ به هر زر و زوری که شده سعی کن بفهمی!

 

• " اگه یه پاک کن جادویی داشتی کدوم یک از خصوصیات بدم رو پاک می کردی؟ رک جواب بده! "

این از این اس ام اس هایی بود که... توضیح نمی خواد که! از این اس ام اس هایی بود که هممون میدونیم و دیدیم دیگه!

غرور و لجاجت جوابی بود که من گرفتم! عادت کردم به شنیدن این دو تا صفت و نه تنها برحق نمی دونمشون که حتی در بعضی موارد بهشون افتخار هم می کنم. گاهی اون روی سکه غرور و لجاجت میشه حماقت و من ترجیح میدم مغرور و لجوج به نظر بیام تا احمق!

ضمن اینکه کظم غیظ ( نمی دونم املاش درسته یا نه) هم انجام دادم و تو یه موردی در جواب این اس ام اس ترجیح دادم که چیزی نگم!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:52  توسط بهاره  | 

• سیروس الوند راجع به ابوالفضل پورعرب یه مطلبی نوشته بود که تو شماره دو - سه هفته پیش چلچراغ چاپ شده بود. یادداشت خوبی بود. یه جمله خوب هم داشت: " از تاریکی عبور نمی کرد، در تاریکی فرومی رفت. "

 

وقتی هیچ چیز خوب نیست، آخه چه جوری حال من خوب باشه!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:44  توسط بهاره  | 

• تو مطب دکتر نشسته بودم و یه خانم به همراه دختر کوچولوی حدودا 3-4 سالش هم اون جا بودند. نگاه دخترش به من افتاد، بهش لبخند زدم و آروم اشاره کردم و گفتم بیا اینجا. دختره هم سریع رفت در گوش مامانش گفت مامان اون میگه برم اونجا. مامانش دور و برش رو نگاه کرد که منظور از اون رو بفهمه و وقتی من رو دید و منم بهش خندیدم، گفت که میگم خدایا این بچه چی داره میگه! پس منظورش شما هستید!

بعدش من بازم چند بار به دخترش اشاره کردم و اونم با وجودی که دیگه مامانش هم اشاره های من رو می دید ولی باز می رفت بغل گوش مامانش می گفت که مامان اون میگه برم اونجا. ولی نمیومد!

بعد از چند دقیقه بابای دختر کوچولو هم وارد مطب شد و تا نشست پیششون، دختره به جای هر کلمه دیگه ای رفت در گوش باباش گفت که بابا اون میگه برم اونجا. بعد زنش براش توضیح داد که منظور دخترشون از اون، کیه!

ولی باز با وجود اصرارها و ایماها و اشاره های زیاد من، در نهایت هم که نیومد! فقط هر بار که من بهش اشاره می کردم اونم انگار که یه پیشنهاد بی شرمانه!! دریافت کرده! هی می رفت در گوش مامان و باباش به طرز مرموزی اون جمله رو می گفت!

منم این بازی رو ادامه دادم!

 

• " کم نیاوردم

کوتاه آمدم "

محمود تقوق تکیار

 

• تو این فیلم " تنهایی " که هفته پیش از شبکه چهار پخش شد، پسره می گفت که زندگی مثل ریاضیه، هیچ وقت به جواب نمی رسی، به راه حل درست می رسی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:31  توسط بهاره  | 

• " دانشگاه آزاد اسلامی با ساده ترین و ابتدایی ترین امکانات ممکن کار خود را با هدف جلوگیری از فرار مغزها و ترسیم آینده ای درخشان برای علاقه مندان به تحصیلات عالیه و پاسخ گویی به نیاز کشور در زمینه نیروی کارآمد متخصص آغاز کرد و...  "

این دومین پاراگراف اولین صفحه دفترچه کنکور کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد بود. خوندن این جمله و نزدن پورخند کار خیلی سختیه، حداقل من که از پسش برنیومدم!

 

• استاد این ترم کلاس زبانمون به طرز وحشتناکی علاقه به صحبت کردن از زمین و زمان و البته خودش و تجربیات شخصیش داره! و ما تایم زیادی از کلاس رو در حال گوش دادن حرف هایی هستیم که هیچ ربطی به درس نداره!

تو کلاس حدودا بیست نفره ما فقط دو نفر هستند که مجرد نیستند. جلسه پیش و این جلسه صحبت این بود که وقتی قصد ادواج با کسی رو داریم چه سوال هایی در اولویت باید قرار داده بشه. اول نظر ما رو بپرسید و بعد نظر خودش رو گفت.

به شوخی و جدی هر کسی یه چیزی میگفت. من گفتم که ازش می پرسم که چه جوری می خوای من رو خوشبخت کنی؟

بعد خود استادمون گفت که من به عنوان یه مرد بهتون میگم که این سوالات رو بپرسید و چون خیلی هم به نظرش مهم بود روی تخته سیاه نوشتنشون.

اولیش اینکه برنامه ریزیش برای آینده چیه و دوم هم اینکه از لحاظ وابستگی به خانواده و استقلال شخصی چه وضعیتی داره.

وقت کلاس تموم شد و آیتم های بعدی موند برای جلسات آینده.

 

• رفتم تو یه سایتی و به جای باز کردن صفحه یه پیغام بهم نشون داد. یه پیغام که حاوی جملات به ظاهر مودبانه ای بود که به زبون بی زبونی می گفت که ای وای! شما چقدر عقب مونده این! چرا هنوز از Internet Explorer استفاده می کنین! اگه تو دنیای اینترنت از این مرورگر استفاده می کنین پس باید بهتون گفت که خیلی چیزها رو از دست میدین!

منم بهم برخورد و رفتم مرورگر Firefox رو Download کردم. اون سایت رو باز کردم و دیدم. ولی برای بقیه صفحه ها و سایت ها فعلا که بازم دارم از Interenet Explorer که بهش عادت کردم استفاده می کنم.

یکی از اخلاق های گند، مزخرف، آشغال و اعصاب خورد کن من اینه که اصولا دیر و سخت تغییر رو می پذیرم، حتی اگه اون چیز تغییر مرورگر کامپیوترم باشه که حتی فرق زیادی هم با قبلی نداره!

دیر و سخت تطبیق پیدا کردن، دیر و سخت اعتماد کردن، محافظه کاری،... می تونم از این عبارت ها کلی پشت سر هم ردیف کنم. ولی خوب اگه نکنم بهتره! پس شب بخیر!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:14  توسط بهاره  | 

• باز داریم یه ایام انتخابات نزدیک می شیم و باز داره تحمل تلویزیون سخت تر از قبل میشه!

خداییش سخته که نصفه کسایی که نامزد نمایندگی مجلس شدند رد صلاحیت بشن و بعدش ما حس می کنیم داریم تو یه انتخابات آزاد به دموکراسی معنا میدیم دیگه!

سخته، ولی ممکنه! چه جوری؟ اینجوری!

 

• خوبم، خوبی، خوب است، خوبیم، خوبید، خوبند.

من، تو، او، ما، شما، ایشان.

من خوبم، تو خوبی، او خوب است، ما خوبیم، شما خوبید، ایشان خوبند.

هیچی! صرف فعل و فاعل بود! نه! راستی فاعل که صرف نمیشه، بهش میگن ضمیر فاعلی. ضمیر فاعلی!

البته خوب همش هم که صرف فعل و فاعل ( همون ضمیر فاعلی ) نبود. خواستم بگم که... اصلا هیچی!

 

• شب بخیر! شب بخیر دختر کوچولوی... اصلا هیچی!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:52  توسط بهاره  | 

• " زندگی در اجتماع کسل کننده ست، ولی خارج شدن ازش یه تراژدیه. "

این جمله مال فیلم A different loyalty بود که چند وقت پیش دیدمش. نمی دونم چرا یادش افتادم، شایدم می دونم. اصلا چه فرقی می کنه!

 

• همین دیگه! همین یعنی هیچی؟ انگار آره، چون خیلی وقته که چیزهای نگفتنی با هیچی ها جمع میشن. ولی باز هم اصلا چه فرقی می کنه!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:50  توسط بهاره  | 

• ماشاء الله شمس الواعظین تو برنامه " میزگردی با شما " ی صدای امریکا که راجع به رد صلاحیت کاندیداهای نمایندگی مجلس بود یه نکته بامزه گفت. گفت این همه رد صلاحیت یعنی اینکه کشور ما توان پرورش آدم با صلاحیت رو نداره!

 

• امروز کلی کار با اینترنت و کامپیوتر داشتم. در کمال تعجب و ناباوری ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدم. تاریخ زندگیم یا ثبت نکرده یا نهایتا یکی دو مورد ثبت کرده که من ساعت 8 صبح جمعه خواب نباشم!

بهرحال صبح جمعه امروز، در مقابل چشمان متعجب و پرسشگر مامان از خواب برخاستم، صبحونه خوردم، کامپیوتر رو روشن کردم، بعدش چی شد؟ برق رفت! بعدش چی شد؟ من گرفتم خوابیدم و تاریخ زندگیم به روال عادیش ادامه داد!

 

سینما یک دیشب یکی از عشق های یکی از عشق های من رو نشون داد. عشق اولی که " مرد عنکبوتی ۳ " بود. عشق دومی هم " مسعود " پسرعموی شش ساله خوشگلم بود.

 

 

 

  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:39  توسط بهاره  | 

• انگار بهت میگن ننه سرما. بهر حال چه ننه سرمایی، چه بابا، چه خاله، چه عمو، چه عمه، چه دایی. خلاصه هر کی هستی لطفا برو!

 

• " هفت هشت سانتی متر برف نمی بارد؛ می نشیند. "

تو ویلاگ قصه های عامه پسند خوندم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:36  توسط بهاره  | 

امروز رو دوست دارم. تقویم، امروز رو دوم بهمن نشون میده.

دوشنبه شب، دوم بهمن ماه سال گذشته، هیچ وقت از یاد من نمیره و نمی ذارم بره. اصلا مهم نیست که از دوم بهمن پارسال تا امسال چه اتفاقاتی افتاد یا نیفتاد، زود گذشت یا دیر گذشت یا حتی چه جوری گذشت!

تنها چیزی که مهمه اینه که شب دوم بهمن ماه سال گذشته، پیش اومد.

من، سریال زیر تیغ، اس ام اس، من.

از دل یه اتفاق به معنای واقعی کلمه تلخ برای یه خانواده، از دل یه گرفتاری ناجور برای یه عده آدم دیگه، از دل شاید یه سوء تفاهم، از دل بهت و ناباوری، از دل یه عالمه چیزایی که خوب نبود، یه شب متولد شد. یه شب که برای من لازم بود. یه شب که بعدش به این نتیجه رسیدم چون خدا دوستم داشته برام اتفاق افتاده. مهم نیست که چقدر اون شب و روزهای بعدش بهت و بغض و اشک و آه بودم و حتی هستم. مهم نیست که ظاهرش شیک نبود و سوز داشت.

اصلا کی می تونست تصور کنه اتفاقات تلخی که روزهای پر از نگرانی و ناراحتی ای رو برای آدم های دیگه ای رقم زده بود و داشت می زد، برای من پیامد مثبت داشته باشه.

دوباره تکرار می کنم؛ امروز رو دوست دارم. تقویم، امروز رو دوم بهمن نشون میده.

خدایا! ممنون که نذاشتی یه حماقتی طولانی بشه. ممنون که نذاشتی دیر بشه. ممنون که الان، اینجا، پشت کامپیوترم با نهایت رضایت خاطر نشستم و پست می نویسم. ممنونم و خوشحالم که یه خودم، مدیون نیستم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:6  توسط بهاره  | 

عجب مزخرفه ( نه، مزخرف کلمه درستی نیست! اونم برای یک کار هنری! )، بهتره بگم عجب خوب نیست این سریال پریدخت!

از پیرشدن لیلا حاتمی و علی مصفا که بگذریم و یه جوری هم باورمون شه که لیلا حاتمی یه پسر بزرگ 20 ساله داره، باز این سریال خیلی نچسبه!

امشب دکتر مثلا خواست ماه رو از پشت ابر در بیاره بیرون و افشای حقیقت کنه، که خیلی هم بد این کار انجام شد!

ضمن اینکه اساسا و اصولا فکر می کنم حقیقت یا ماه یا خورشید یا هر کوفت دیگه ای، وقتی رفت پشت ابر، دیگه رفته! عمرا هم بیرون نمیاد! اگه قرار باشه ابرک بچه پررو، این قدر قدرت داشته باشه که روی چیزی رو بپوشونه، اون قدر هم قدرت خواهد داشت که نذاره روش برداشته شه.

اساسی مشکل دارم با این مفاهیم این جوری که واقعا هم یه جوریه!

خیلی از حقایق برای همیشه پشت ابر موندند و هیچ وقت هم افشا نشدند و چون افشا نشدند هیچ کسی هم خبردار نشد. خروارها خروار از این حقیقت های کوچیک و بزرگ ( نمی دونم واحد شمارش حقیقت چیه! ) تو سینه ها موندند و بعدش هم زیر خروارها خروار خاک ( این واحد رو می دونم که درست استفاده کردم! ) برای همیشه دفن شدند و هیچ وقت هم حجاب از روشون برداشته نشد. همه حقیقت، اونی که ما می بینیم یا در آینده خواهیم دید نیست! خودمون رو گول نزنیم!

اگه حقیقت و حقی پوشونده شد، خورده شد، گرفته شد، از بین رفت یا هر بلای دیگه ای سرش اومد، پوشونده شده، خورده شده، گرفته شده، از بین رفته و یا هر بلای دیگه ای سرش اومده و یه آب هم روش! چیزی که همیشه دیده میشه همون ابرست!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:29  توسط بهاره  | 

• شبکه چهار یه فیلمی نشون داد که من البته از وسط هاش بود که دیدم. نه اینکه امشب دوست داشتم که بشینم پای تلویزیون و فیلم ببینم. نه! اصلا! ولی بعضی وقت ها آدم می بینه نشسته و زل زده به صفحه و داره یه چیزهای می بینه و می شنوه تا یه لحظه هایی بگذره.

مهم نیست! انگار هیچ وقت نبوده!

داستان فیلم این بود که تو یه دعوای خانوادگی یه پدری دامادش رو کاملا اتفاقی هل میده و داماد هم کاملا اتفاقی یا شایدم غیراتفاقی می میره! پدر سکته می کنه و قدرت تکلمش رو از دست میده. پسر بزرگ خانواده تصمیم می گیره آبروی پدری که یک عمر محترمانه زندگی کرده رو بخره و قتل رو گردن می گیره و از این موضوع فقط مادر و عمه شون خبر دارند و حتی دختر هم فکر می کنه که قاتل شوهرش، برادرشه.

بهر حال، پسره میره زندان و منتظر حکمه. پدر هم رو تخت بیماریه و کمی تا قسمتی بی هوش و بی خبر از همه جا.

تا اینکه حال پدر خیلی بد میشه و روزهای آخر عمرش میشه و پسرش هم برای اینکه روزهای آخر کنار خانواده باشه از زندان مرخصی می گیره و این چند روز رو میاد در کنار خانواده و بحث ها و درگیری ها و ...

یه جای فیلم پسره به زنش میگه آخر دنیا زندانه، اون جاییه که من هستم. زنش هم میگه که آخر دنیا وضعیتیه که من دارم، شوهرم به جرم قتل زندانه و خودش به من میگه بی گناهم. خلاصه هر کدومشون داشتند واسه اینکه چرا حس می کنن ته دنیا هستند صغری و کبری می چیدند.

منم ادعا دارم! با تلخ ترین لحن دنیا در مورد آخر دنیا ادعا دارم، اما بدون صغری و کبری چیندن!

و این شاید شوخی ترین درعین بی مزه ترین حرف جدی من باشه که نمی تونم، که نمیشه، واسش صغری و کبری چید حتی! با متاسفانه البته! کاش روزگار بهتر از این پازل می چید!

راستی اسم فیلم " تنهایی " بود.

 

• وبلاگم برای من خیلی مهمه. من یه آدم معمولیم، یه دختر معمولی که تو دنیای مجازی که حتی بزرگ تر از دنیای واقعیه، گمم! گمم یعنی به چشم نمیام، یعنی نیستم! اما همین یه تیکه جا، یه تیکه جا یعنی همین صفحه که هر شب بهش سر می زنم و چهار تا کلمه توش می نویسم با وجود به چشم نیومدن، برام خیلی مهمه! خیلی مهمه یعنی... هیچی! یعنی خیلی مهمه!

کسی که تو دنیای مجازی به این گندگی، این چهار تا کلمه من رو بطور اتفاقی یا غیر اتفاقی می خونه یا در مورد من کاملا دچار اشتباه میشه و گول می خوره، یا اینکه باید خیلی باهوش باشه که بفهمه که چرا این یه تیکه جای بی نام و نشون اینقدر برای یه نفر مهمه.

 

• " خیلی آقایی دخترک مهربون "

قشنگ ترین و دلنشین ترین تعریفی که ازم شده.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 1:24  توسط بهاره  |