• می تونی این جوری شروع کنی که ناگهان چه زود دیر می شود یا همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد یا هر شعر یا جمله معروف دیگه ای.
می تونی با کلمه های خودت شروع کنی که فکر نمی کردی جدی باشه، فکر نمی کردی این قدر زود، فکر نمی کردی حالا یا هر کلمه یا جمله دیگه ای.
بهرحال چه جوریش دیگه مهم نیست، چون شروع شد و تو نه خط اول که خط پنجم هستی!
قضیه اینه که فکر نمی کردی حالا حالاها اتفاق بیفته، حرفش نمی دونم به شوخی گفته شد یا به جد اما تو به شوخی گرفتی. معمولا وقتی که باور و پذیرش یه چیز برامون سخته یا دوست نداریم اتفاق بیفته یا هر کوفت دیگه ای، می گیم که نه! اینا همش شوخیه! اصلا غیرممکنه اونم حالا، اونم الان!
اما چشات باز نمی شن که بازش می کنند و می بینی که اون ته ماجرا که دوست داشتی نباشه، که دوست داشتی حداقل الان نباشه، که دوست داشتی حداقل حداقل این جوری نباشه، همین جاست! همین جا یعنی این جای تاریخ زندگیت! همون جایی که نه با صدای بلند که با جیغ میگی که زوده!
هیچ توضیح و هیچ توجیهی نداری بابت هیچ چیز. هیچ چیز یعنی همه چیز!
هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی تلخی زبونی که هیچ وقت فکر نشد که تلخ بوده یا تلخ شده؟! که فقط گوش هات شنید که تلخه!
هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی کلمه ای که قرار بود ته ماجرا گفته شه، ته ماجرا شد و گفته شد و به نیشخند و پوزخند که نه، به تمسخر که نه، که بدتر از این ها، که اصلا به کل انکار شد! انکاری که می گفت که تو، که این توی تمام قد، جز خودت هیچ چیز برات مهم نیست و نمی تونه باشه و تو، این توی تمام قد، تنها عکس العملت تایید بود و بعدش سکوت! کلمه ای که نیاز به توضیح اضافه پیدا کنه همون بهتر که انکار شه اصلا! اون جوری شریف تر باقی میمونه. پس دیگه اصلا چه جای توضیح، توجیه و یا هر کوفت دیگه!
هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی تو حقی نداشتی، نداری و نخواهی داشت و تو بازی ای که می دونستی تهش جفت پوچه، باز شدن دست هات و جفت پوچ بودن عین زندگیه، عین واقعیته، عین تلخی اصلا! و اگه غیر این بود جای تعجب داشت!
هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی بازی ای که سوت پایانش زده شده و تو به رختکن، به بیرون زمین، که اصلا به جهنم، به درک مشایعت میشی.
هیچ چیز یعنی همه چیز! یعنی یک علامت که بیخودی اسمش تعجبه، همون نقطه هم کفایت می کنه. بدون سر خطی البته!
اما خورشید از فردا باز هم هر صبح طلوع و غروب می کنه، میاد وسط آسمون، میره پشت ابر و تو باید از نورش استفاده کنی.
اما تو هستی و کسانی که برات مهم هستند. و دوست داری که تو رو خوب و خوش و با لبخندی بر لب ببینند. لبخندی که نه اون ها و نه هیچ بنی بشری نباید اجازه بدی بفهمه جراحی شده ست! واقعی نیست!
اما زندگی هست و فراتر از چگونه بودنت، اصلا حتی با فرض نبودنت، جریان داره و تو هم می تونی که توش باشی و کیفیت بودنت نه برای زندگی که برای خودت مهم باشه.
اما اما اما... همه این اماها یعنی حقیقت زندگی، یعنی هیچ کس، هیچ کس یعنی هیچ کس، اصلا براش نه تو مهمی و نه چرایی احوالت و نه اصلا احوالت.
ساعت هاست که نخوابیدی، نه از خسته نبودن، که از زیادی خسته بودن! نمی دونی چرا چشات بسته نمیشن! نمی دونی چرا ذهنت مثل چرخ و فلک شده، می چرخه و تو رو هم با خودش می چرخونه!
مسئله اینه که جواب این سوال ها هیچ وقت مهم نبوده!
تو و الکی خواب بودن و اتاق تاریکت و هوای ابری و بارونی بیرون اتاقت و هوای ابری و بارونی درون اتاقت، نباید بیش تر از یه روز طول بکشه. نباید یعنی نباید! یعنی هر مرگت هست به اون هایی که دور و برت و بیرون اتاقت هستند و براشون مهمی و برات مهمن، هیچ ربطی نداره!
پس بعد از اینکه نوشتن پستت و پناه بردن به کلمه ها تموم شد میزنی بیرون. بیرون یعنی فراتر از خودت! یعنی خودت میشی فراموش! خیلی واضحه! مگه نه!؟
خیلی خوب بود که می خوابیدی و بعدش صبح فردا که بیدار می شدی کبوتر نامه رسون، قاصدک خبرآور، چاپار، پیک، نامه، تلفن، میل و یا اصلا اس ام اسی می اومد حتی با تلخ ترین و گزنده ترین حالت ممکن که اصلا حتی با فحش، که بیدار شو! که اون ته ماجرا که دوست داشتی الان نباشه، واقعا هم الان نیست! و همه این ها یعنی یک معنی! که هنوز دلخوشی داری هرچند الکی، کم، کوچیک و احمقانه! و تو بعدش از روی ذوق هرچی فحش بلدی پشت سرهم ردیف می کنی و به روت نمیاوردی ولی خوشحالی که سرکار رفته بودی و ته قلبت و ته چشات رنگ شادی ( هر چند کم و کوچیک و حتی احمقانه! ) نقش می بست و برق میزد!
خیلی خوب بود که می خوابیدی و بعدش صبح فردا که بیدار می شدی کلاغه میومد لب پنجره ات و تو زبون کلاغ ها رو بلد بودی و می فهمیدی که اون داره میگه که من ته قصه نرسیدم و تو سرکار بودی!
خیلی خوب بود می خوابیدی و بعدش صبح فردا که بیدار می شدی از فهمیدن سرکار بودن برای اولین بار تو عمرت جیع میزدی! از شادی!
ولی تو باید فردا صبح از خواب بیدار شی و زندگی کنی با تمام ابعاد و جوانب، هرچند که تموم شدی! تموم شدی یعنی اطمینان به این که دیگه هیچ چیز نه اینکه نمی تونی که نمی خوای برات پیش بیاد! می فهمی! باید!
ولی تو باید فردا صبح از خواب بیدار شی و بری دنبال زندگی، بری دنبال اون چه که می خواستی. هرچند که خودت بهتر از همه می دونی که تو جمله اون چه که می خواستی یه چیزی دیگه تا همیشه جاش خالیه و اون چیز خودتی، خودت یعنی اون جنبه روحت که فقط یه چیز کوچیک همه سهمت ازش بود و اون سهم، دیگه نیست! می فهمی! باید!
و تو فردا صبح و فرداها صبح از خواب بیدار می شی و روزی هزار بار و اگه لازم داری حتی بیشتر! تموم شدن مهلت اون واژه کوفتی حالا حالا ها رو برای خودت تکرار و تکرار و تکرار می کنی!
و تو فردا صبح و فرداها صبح از خواب بیدار میشی و با وجودی که می دونی اون نقطه ته تو گذاشته شد، ته تو یعنی یه دختر مغرور و لجباز و خودخواه و ازخود راضی و سخت و سفت و محکم و بی احساس و غیرقابل تحمل که حتی تلفظ یه چیزایی رو هم بلد نیست چه برسه به فهمیدن و درک کردنشون، یه نقطه دیگه هم برای محکم کاری بعد اون ته و اون نقطه میذاری! و بعد از مشتی که خوردی یه مشت دیگه هم خودت به خودت می زنی تا حتی دیگه برای خودت هم مهم نباشه که اون هایی که شنیدی حق بود یا نبود!
تو فردا صبح و فرداها صبح از خواب بیدار میشی و به هرچی تو دنیا دوست داری فکر می کنی جز خودت!
تو فردا صبح و فرداها صبح از خواب بیدار میشی و باز هم مثل همیشه با بهانه های الکی و کوچیک و شاد، زندگی می کنی و شب که شد همون بهانه های الکی و کوچیک و شاد زندگیت رو با کلمه های که قالبشون بزرگ تر از قد و اندازه اون اتفاقات کوچیک هستند، تو وبلاگت می نویسی و بعدش هم اگه یه کسی پیدا شد و پستت رو خوند و بعدش نوشت که خانم! شما چقدر دلت خوشه و اصلا انگار خوشی زده زیر دلت و نفست از جای گرم بلند میشه! می خندی! بهش از ته دل می خندی!
تو فردا صبح ازخواب بیدار میشی و مثل یه بازنده خوب مردانه می سازی! با همه چیز!
تو فردا صبح از خواب بیدار میشی و با همه چیز و با خودت انتحاری رفتار می کنی! با همه چیز و همه کس بدون هیچ استثنایی شوخی می کنی، به همه چیز می خندی! که اصلا انگار نه انگار!
این نقطه دیگه سر خطی نداره! نقطه.
