تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

• تو کتابخونه پسرداییم که خیلی قدیمیه، هم کتابخونش و هم کتاب هاش، یه کتاب از صمد بهرنگی پیدا کردم با عنوان کچل کفترباز. یه قصه کمی تا قسمتی کوتاه برای کودکان بود.

پشت جلد کتاب یکم راجع به صمد بهرنگی توضیح داده بود و در انتها هم نوشته شده بود که یه نویسنده ای راجع به صمد بهرنگی گفته که " شاهکار او زندگیش بود. "

دوستش داشتم! نه! صمد بهرنگی یا کچل کفتار باز رو نمی گم! منظورم این جمله بود.

خیلی خوشگله که یکی پشت سر آدم بگه شاهکارش زندگیش بوده! ( خوشگل نه به معنای زیبا! به معنای خوب، به معنای یه چیزی که خیلی حال میده و اینا! )

می خوام! یه پروسه ای برای زندگیم و یه نفری که بعدا همچین حرف خوشگلی رو در موردم بگه!

 

• وای! وای! وای! وای! وای!

یکی از لذت های زندگیم رو پریروز تجربه کردم! عمه دختر خالم یه لواشکی بهش داده بود که لواشک بودا! از اون لواشک هایی که به معنای واقعی کلمه لواشک بود!

اصلا نتونستم خودم رو متقاعد کنم که یکمش رو هم برای خواهرم بیارم! البته تعریفش رو آوردم!

به جان خودم حق داشتم! خیلی خوشمزه و ترش بود! گذشتن از یه تیکه کوچیکش هم در توانم نبود!

 

• " هر وقت حس کردی همه درها به روت بسته شده و دلت پر از غمه، دستات رو تا جایی که می تونی رو به آسمون بلند کن و با همه توانت بزن تو سرت. "

یه اس ام اس.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:30  توسط بهاره  | 

• " دو برابر مرگم مرده ام و نصف زندگی ام زندگی نکرده ام."

یکی از دیالوگ های نمایشنامه " افرا " بهرام بیضایی که تو هفته نامه چلچراغ خوندمش.

 

• چند وقتیه ( چند وقتیه یعنی دیگه تقریبا میشه گفت خیلی وقته ) که به شدت از دو تا کلمه حالم بهم می خوره، بالا میارم و یا هر چیزی تو این مایه ها؛ غرور و صلاح دیدن.

 

• تو این روزهای بی حوصله و بی... چه فرقی می کنه بی چی اصلا!... جمله رو نمی تونم تموم کنم! جمله موهوم حتی فعلش رو هم گم می کنه!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:0  توسط بهاره  | 

• " پنج شنبه ولیمه دعوت داشتیم، رفتم آرایشگاه. تمام که شد ناگهان هوای WC در سرم افتاد. تا رفتم دست شویی، گوشیم در چاه افتاد. البته به چیز خش آغشته نشد، که آن را دوستم درآورد و من آن را به موبایل فروشی برده و آن درست شد. اما با اینکه 3 بار با الکل جز به جزئش رو ضدعفونی کردم اما باز هم چندش هستم! "

دوستم دقیقا همین عبارات رو برام اس ام اس کرد و این جوری شرح ماوقع نمود!

 

• خیلی اتفاقی به برادر دوستم اس ام اس زدم و خیلی اتفاقی فهمیدم که رفته مشهد مسافرت. بهش گفتم برام لواشک بیار! میگه لواشک حالا از کجا برای تو گیر بیارم! گفتم به من ربطی نداره! من لواشک می خوام!

اصولا من کاری ندارم کی، کجا میره مسافرت! هر کی هرجا میره، من می گم برام لواشک بیاره! کاری هم ندارم که سوغات اون شهر چیه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:23  توسط بهاره  | 

• آدم، خیلی وقت ها که نه، اصولا همیشه در حال حرف زدنه و اگه حرف نزنه جای تعجبه! بیراه یا به راه بودنش هم هیچ وقت مهم نبوده! خوب، حرفه دیگه! مالیات و پول گاز و آب و برق نداره که! زده میشه!

ولی بعضی وقت ها آدم های معمولی هم دیالوگ های طلایی میگن. دیالوگ طلایی یعنی یه چیزی که خود خودشه، یعنی زده شده اون وسط!

حالا کاری به این ندارم که بعضی از این دیالوگ های طلایی تلخه و بعضی هاش هم شیرین، فعلا قضیه طلایی بودنشه!

یه آدم معمولی مثل من هم یکی - دو روز پیش در بدترین شرایط ( بدترین شرایط یعنی بدترین شرایط! بدون هیچ توضیح اضافه! ) یکی از دیالوگ های طلایی زندگیش رو گفت. دیالوگی که بیش تر از این که شنیدنی باشه حس کردنی بود، درک کردنی بود، فهمیدنی بود، خلاصه نمی دونم! ولی مطمئنم فقط شنیدنی نبود.

شاید هیچ چیز غیر از دیالوگ طلایی من نمی تونست همه چیز رو تو خودش جا بده.

اون دیالوگ یا همون جمله کوچولوی اون آدم معمولی که من باشم، با درنظر گرفتن حرف های اضافه سرجمع 7 تا کلمه داشت!

گند زدن و زندگی دو تاش بود! اون 5 تای دیگه هم بماند حالا! اگه می خواستم اون 5 تا رو هم بگم که عین آدم خود جمله رو می نوشتم دیگه!

و این بود شرح و توصیف طنز من از مهم ترین و تلخ ترین دیالوگ طلایی زندگیم که طنین و لحن گفتنش هیچ وقت سرم رو از گیجیش درنمیاره! و این کلمه های آخر که خودشون رو به علامت تعجب رسوندند یعنی... اصلا هیچی! یعنی یه گوشه هایی از زوایای همون دیالوگه!

 

• " یک مرد قوی از خودش دفاع می کند. یک مرد قوی تر از دیگران. "

یه جمله از نوشته سهیل فاطمی تو صفحه سلام هفته نامه چلچراغ.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:54  توسط بهاره  | 

• رفتم تو این سایته. سن شناسنامه ای رو می پرسه و بعد یه سری سوال می کنه. در نهایت هم یه میل می زنه و میگه سن واقعی شما با توجه به جوابی که به سوالات ما دادید اینه.

Real age من رو 30 سال تشخیص داد!

 

• سر ظهر، پیتزا رو گذاشتم تو مایکروویو که گرم شه. حواسم نبود و 30 ثانیه بیش تر از همیشه گرمش کردم و اولین گازی که زدم از فرط داغ بودن باعث شد دهنم بسوزه.

بعدازظهر برای خودم نسکافه درست کردم و اولین جرعه ای که نوشیدم از فرط داغ بودن باعث شد که دهن و گلوم بسوزه.

این روزها همه جوره و از هرجهت دارم می سوزم، اونم بدفرم!

 

• " اینا ذکر مصیبت نیست، خود مصیبته! "

تو سریال پریدخت، یکی این رو به یکی دیگه گفت. از دو قسمتی که از این سریال پخش شده  یه 15 دقیقه اش رو دیدم و چون هیچ آشنایی با شخصیت ها ندارم و اسمشون رو هم نمی دونم فقط می تونم بگم یکی این رو به یکی دیگه گفت!

 

 • " حتی یه آینه پیش روم نیست که اسمم رو یادم بیاره. "

تو رادیو شنیدم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:28  توسط بهاره  | 

" شکر لله نمک به زخمی نیست

صد نمکدان به مشکلم زده اند "

نیما دهقانی تو وبلاگش نوشته بود.

 

• خیلی وقت بود که عصبانی نشده بودم، حداقل این جوری!

البته همش هم از عصبانیت نبود ولی بهرحال در قالب عصبانیت بروز کرد. نمی دونم حالا جفا به واژه عصبانیت شد یا جفا به اون چه که برای نشون دادن خودش مجبور شد در قالب عصبانیت جا بگیره!

هر چند چه فرقی می کنه! مثل خیلی چیزای دیگه! آره! قضیه همینه! اصلا چه فرقی می کنه!

 

• همه امتحان های دانشگاه آزاد تا اول بهمن ماه کنسل شد. تا این جاش هیچ ربطی به من نداشت! اصلا به درک!

اما خواهرم شهرستان درس می خونه و تو خوابگاه دانشگاه آزاده. بهشون گفتند که برای سیستم گرمایشی خوابگاه ممکنه گازوئیل به اندازه کافی نداشته باشند و در نتیجه هیچ تضمینی وجود نداره که اگه تا اون موقع بخوان تو خوابگاه بمونند، اتاق هاشون گرم باشه و ازشون خواستند که برن خونه هاشون.

بچه ها هم احتمالا تو دلشون گفتند به درک! میریم خونه هامون!

ولی قضیه اینه که دو_سه روزه که هیچ اتوبوس و قطاری از اون جا به مقصد تهران حرکت نمی کنه!

خواهرم و دوستاش این مشکل رو که احتمالا به هیچ کس جز خودشون هم ربط پیدا نمی کرد! به نوعی حل کردند.

ولی حتما مسئولان هر خراب شده ای که این مسائل به اون ها هیچ ربطی پیدا نمی کنه! در مورد بقیه دانشجوها یه به درک گفتند و گفتند برفه دیگه! سرمای بی سابقه ست دیگه! به ما چه! غافلگیر شدیم!

 

• یه اسم ام اس برام اومد که توش چند تا کلمه هست که انگار بهش میگن بی ادبی و انگار که آدم نباید تو وبلاگش بنویسه. ولی می نویسمش، البته با حذف کلماتی که حدسشون زیاد سخت نیست و تبدیل اونا به نقطه چین!

" ... گر غمت پایان ندارد

... گر سرت سامان ندارد

... من به این دنیای...

که... از این امکان ندارد! "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:36  توسط بهاره  | 

• خدایا!

خدایا!

خدایا!

خدایا!

خدایا!

هر چی خواستم بگم اولش یه ای کاش اومد. منم نگفتم!

تکرارشون نکردم شاید چون همشون رو می دونی!

اصلا تکرارشون نکردم شاید چون نا ندارم!

حتی می دونی نا ندارم هم یعنی چی!

خدایا!

امشب رو صبح کن!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:36  توسط بهاره  | 

گاهی اوقات یه سری از اتفاقات زندگی رو هیچ کاریش نمیشه کرد. هیچ کاریش نمیشه کرد یعنی هیچ کاریش نمیشه کرد. به همین واضحی!

نمی دونم، ولی انگار بهش میگن سرنوشت، قسمت، تقدیر، بازی روزگار یا یه چیزی شبیه این!

یعنی خواسته تو، میل تو، انتظار تو، همه چیزایی که مربوط به تو میشه، میشه کشک، میشه باد هوا، میشه هیچ!

خیلی بده! خیلی بده یعنی خیلی بده! یعنی مثل یه بیماری لاعلاج میمونه، مثل درد بی درمون، اصلا مثل سرطان.

تنها چیزی که وقتی کف دستت رو باز می کنی می تونی ببینی یه مفهومه. یه مفهوم که باید همه زورت رو برنی که معنا پیدا کنه، که اصلا بشه مسکن!

چه می دونم، میشه بهش گفت تحمل یا پذیرفتن یا هر چیز دیگه ای!

هیچ دکمه کنترلی تو دستت نیست که بزنی جلو، بزنی عقب، Stop کنی، صدا رو کم و زیاد کنی، کیفیت رنگش رو تغییر بدی و یا هر چیز دیگه ای. هرچیز دیگه ای یعنی هر چیز دیگه ای، اصلا یعنی همه چیز!

خوب نیست! خوب نیست یعنی خوب نیست. یعنی سخته، یعنی درد داره، اصلا یعنی افتضاحه!

ولی کاریش نمیشه کرد!

کاریش نمیشه کرد وقتی این جور اتفاقات زندگی، اتفاق می افته و تمومت می کنند! تمومت می کنند یعنی ... نمی دونم یعنی چی! نمی تونم واژه ای هم معنی باهاش پیدا کنم! ولی مزش رو می دونم! تلخه! اصلا واژه ای به تلخی تموم شدن هم هست!؟ شاید مرگ، اونم تموم می کنه!

وقتی کاریش نمیشه کرد پشت بند اتفاقی قرار بگیره یه راه بیش تر نداری!

مسخره بازی، بهانه های کوچیک و کوچیک و ساده و ساده برای فکر کردن و گفتن و خندیدن پیدا کردن تا... نمی دونم تا چی!

بعد سرگشتگی و حیرانی

باز هم حیرت و سرگردانی ست. ( حسین منزوی )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:15  توسط بهاره  | 

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

در نقش سنگ قطره باران اثر نکرد

دل را اگر چه بال و پر از غم شکسته شد

سودای دام عاشقی از سر به در نکرد

هرکس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده ما بی نظر نکرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:1  توسط بهاره  | 

با توجه به طبقه بندی شادی بر اساس سه معیار سلامت، ثروت و تحصیلات، اولین کشور دنیا دانمارکه.

دو کشور آخر هم یکیشون کنگو هست و یکیش هم یه کشور دیگه که اسمش یادم رفته.

خوب خوشبختانه ایران آخر نبود! و با توجه به این که من این خبر رو از تلویزیون خودمون شنیدم طبیعیه که رتبه ایران ذکر نشده تا من بتونم بنویسمش! هرچند که حدسش زیاد سخت نیست!

 

من از یکشنبه صبح از خونه خارج نشدم. البته دو تا کار کوچیک داشتم اما زیاد مهم نبود و به بعد موکولش کردم، اما باید اعتراف کنم که اگه هم واجب بود باز هم از خونه خارج نمی شدم بنا به یک سری دلایل مهم؛ سرد بودن هوا و اینکه حس تنبیلم میگه که تو سرما انجام هیچ کاری نه تنها واجب نیست، که اصلا حرامه!

خوب این دلایل مهم من! پر واضحه که منطقی و قابل قبول نیست و همون فقط به درد خودم می خوره! و می تونم بذارم در کوزه و آبش رو بخورم! 

اما انگار رئیس جمهور محترم علاوه بر اینکه رشته دانشگاهیش با من یکیه گویا یه نفطه اشتراک دیگه هم با هم داریم و اونم اینکه تو یه چیزایی دلایلش و استدلال هاش مثل منه! ( من خودم اعتراف کردم که دلایلم منطقی و قابل قبول نیست! )

برادرم سوئد زندگی می کنه ( یه جای پر از برف که من حتی عکس هاش رو هم که می بینم سردم میشه! )، پریشب داشتیم باهاش صحبت می کردیم و گفتیم اینجا برف اومده و دانشگاه ها و ادارات دولتی برای دو روز تعطیله. فرداش به کار بانکی مهم و یه نقل و انتقال وجه با یه حساب بانکی تو ایران داشت و کلی نفس راحت کشید که بانک ها تعطیل نیست! وگرنه باید می رفت این سوئدی ها رو توجیه می کرد که تو ایران برف اومده و برای دو – سه روز همه چی در تعطیلات! به سر می بره و باید نهایت سعیش رو می کرد که جوری این توجیه کردن رو برای آدم هایی که بیش تر از خیلی از آدم های دنیا برف دیدند، انجام می داد که شاخی رو سرشون درنیاد!

و اینم نظر جناب آقای ابطحی در مورد مهم ترین مسئله این روزهای کشور؛

" دیروز و امروز و قردا به خاطر برف چند ساعته و سرما، نه تنها مدارس که ادارات دولتی پایتخت هم تعطیل شد. می گویند این تعطیلی غیرمترقبه به خاطر مشکلات احتمالی گاز یا ترافیک و امکان پاک کردن معابر بوده است. این سیاست که مردم در خانه ها بمانند تا در خیابان ها مشکلی به وجود نیاید چه راحت و بامزه است. دولت و شهرداری باکفایت یعنی همین دیگه. یک شهردار این شهر رئیس جمهور شده. شهردار بعدی هم در کنار رئیس جمهور فعلی در صف انتظار ریاست جمهوری ایستاده. خدا برکت بده به این ملت. هردوی آنها وقتی در سال های قبل برف می بارید و خیابان ها قفل میشد، کلی مورد انتقاد قرار می گرفتند. وقتی راه حلی برای مشکلات برفی پایتخت پیدا نمی کنند چه بهتر که شهر را تعطیل کنند تا صورت مسئله انتقادهای برفی هر ساله پاک شود. خسته نباشند. انتخابات ریاست جمهوری هم البته سال آینده می باشد."

شب گذشته داشتم به یکی می گفتم که زمان ما ( نه خیلی دور البته! یعنی 4_5 سال گذشته ) چرا وقتی برف میومد دانشگاه ها رو تعطیل نمی کردند! من این رو به طنز و با نیم نگاهی به حس تنبلیم! گفتم و اصلا هم به این توجه نکردم که رئیس جمهور زمان دوران دانشجویی ما، نه هم رشته من بود و نه دلایلش شبیه من!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 23:53  توسط بهاره  | 

می دونی چیه خدا؟

نمی دونم چرا باید وسط یه اتفاقی که برای آدم مهمه، یه اتفاق دیگه ای ( از نوع بدش البته ) پیش بیاد که نه زبون بفهمه چی داره میگه و نه گوش بفهمه چی داره می شنوه!

می دونی چیه خدا؟

کاش تو دنیا هیچ نوع ربطی اعم از منطقی و غیر منطقی وجود نداشت! کاش یه طناب نامرئی ما رو به اتفاقات وصل نمی کرد، اتفاقی که قراره همه حس و حال آدم رو بگیره!

می دونی چیه خدا؟

خیلی سخته که چیزی رو که خودت بهتر از من می دونی، بخوام یه بار دیگه برات بازگو کنم.

می دونی چیه خدا؟

این فقط یه دردودل بود! یه دردودل که فقط انگار ظاهر بهونه اش، تازه بود!

می دونی چیه خدا؟

من سعی می کنم صبور باشم، اما می ترسم! می ترسم از گنجایش خودم و بقیه و اینکه نکنه اون صبوریه به اندازه کافی نباشه و یه جایی این وسط همه چی بهم بریزه!  

می دونی چیه خدا!

خیلی سخته که زیاد همه چی خوب و روبراه نباشه اما آدم همه چی رو خوب و روبراه نشون بده! هم سخته و هم تلخ!

 

نیما دهقانی تو وبلاگش نوشته بود:

" کارد هرگز به استخوان نرسید

مستقیما سر شکم زده اند "

 

دوست داشتم امشب با واژه ها بازی کنم و بالا پایینشون کنم؛ صفت جالب، کلمه ok، کم آوردن، حالش نیست و... اما نمیشه! یعنی نشد! چون همون قدر که ما زندگی رو دوست داریم و هواشو داریم اون انگاری ما رو دوست نداره و طبعا هوامون رو هم نداره!

شب بخیر با یه گونه کمی خیس!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:30  توسط بهاره  | 

نمی دونم چرا اینقدر خوب و خوش ( یا شایدم سرخوش! ) هستم یا سعی می کنم خودم رو نشون بدم.

تو یه تکرار مسخره که حتی برای تنوع کلماتش عوض و یا حتی زیاد هم نمیشه، تو یه بازی احمقانه با یا بی برنده و با یا بی بازنده، تو یه دور باطل که راه افتاده و منم هیچی نمی گم نه برای بیرون اومدن ازش و نه برای چرایی حضورم، اینقدر همه چیز رو به روی خودم نمیارم و نمیارم و نمیارم و اینقدر می خوام خودم رو ندید بگیرم و ندید بگیرم و ندید بگیرم که می گردم و یه چیزی مثل فعال بودن یا نبودن Reply option موبایل پیدا می کنم و بابتش حتی شوخی هم می کنم که مثلا انگار نه انگار!

چقدر دورم از خودم!

 

موبایلم رو گذاشته بودم که ساعت هشت ونیم صبح لطف کنه و از خواب بیدارم کنه که البته لطف رو کرد و زنگ هم خورد ولی بعد از اینکه Turn off کردمش، گفتم یه پنج دقیقه دیگه بخوابم و بعدش بیدار می شم. اما 5 دقیقه تبدیل شد به 3 ساعت! چشام رو باز کردم و دیدم که عجب پنج دقیقه شیرینی بوده! به خاطر این پنج دقیقه شیرین، کاری که قرار بود به خاطرش برم بیرون و انجامش بدم دیگه موضوعیت خودش رو از دست داده بود. از اتاق اومدم بیرون و ساعت یازده ونیم  در حین صحبت با مامان تازه فهمیدم که از دیشب تا حالا کلی برف اومده و همه چیز به حالت نیمه تعطیله!

وقتی اینحوری برف میاد همه چی میشه برف! تلویزون، رادیو، اس ام اس ها، وبلاگ!

البته برف اومدن ( اونم این برف ) پدیده رمانتیک، شیک، قشنگ، جالب و کلا خوبیه! ولی همه کشور رو از حالت نرمال بودن خارج می کنه.

با وجودی که به شدت دلم برف بازی می خواست ولی کسی نبود که من باهاش برف بازی کنم. همه سهمم از برف امروز همون سه یا چهار باری بود که رفتم پشت پنجره و نگاه کردم. برای لمسش از نزدیک و اونم به تنهایی یا باید حدود 50 تا پله رو می رفتم پایین و خودم رو به حیاط یا کوچه می رسوندم یا اینکه حدود 15 تا پله رو می رفتم بالا و به پشت بوم! که خوب هیچ آدم عاقل و تنبلی! این کار رو انجام نمیده! و در نتیجه منم راه سوم رو انتخاب کردم! کامپیوترم رو برداشتم و اومدم چسبیدم به بخاری ( دقیقا چسبیدما! ) و تو یه روز برفی که هیچ کاری نمیشه انجام داد فقط تو نت چرخیدم.

 

می نویسم 16 دی؛

یه روز برفی و سرد و یه شب خیلی سرد و خیلی قشنگ!

یه شب بخیر هم می نویسم برای خوب خوابیدن و خواب های خوب دیدن!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 2:24  توسط بهاره  | 

• بعضی وقت ها بعضی چیزها که نباید بشه، میشه. بعضی وقت ها هم بعضی چیزها که باید بشه، نمیشه.

اصلا انگار خیلی از گیر و گرفت های زندگی ( نمی دونم املای این کلمه ای که زیاد هم نشنیدمش رو درست نوشتم یا نه ) سر همین بعضی وقت ها و بعضی چیزهاست.

یه بار وسط یه چیزی که شبیه گفتگو نبود، شبیه بحث و جدل نبود، شبیه خالی کردن خشم نبود، شبیه توجیه نبود، شبیه توضیح نبود، شبیه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای هم نبود. واقعا شبیه هیچی نبود؟! نمی دونم! ولی انگار بود! شاید شبیه نیش، شاید شبیه زخم، شاید عین بغض، شاید خود گریه.

بهرحال وسط همون چیزی که معلوم نشد دقیقا شبیه چی بود، یه جمله ای گفته شد که گویندش از روی عصبانیت گفتش، شنوندش هم پوزخند زد و مثل یه شوخی شنیدش، مثل یه محال یا شایدم یه غیرممکن!

عصبانیت گوینده و پوزخند شنونده، رنگ باخت و رنگ باخت و رنگ باخت و تو فاصله این رنگ باختنه زندگی و روزهاش با کمی ... چه فرقی می کنه کمی چی! کجایی فعل؟ آهان، جریان داشت! جریان داشت؟ جریان داره!

اما انگار همون چیزی که با عصبانیت گفته شد و با پوزخند شنیده شد، داره نه تو قالبی که گفته و شنیده شد ولی تو یه قالب دیگه، از یه جنس دیگه و با یه محتوای دیگه و اصلا از یه زاویه دیگه، رنگ زندگی به خودش می گیره! میگن زندگی رو با واقعیت رنگ می کنند!

لعنت به من! راجع به هر مزخرفی که بخوام تو این یه وجب جا چیزی بنویسم هزار تا کلمه می تونم پشت سرهم ردیف کنم و هی توضیح بدم، اونم از نوع شفافش! اما به خودم که می رسم، راحت حرف زدن میشه عذاب الیم!

آره، شاید راسته که اخلاقم آشغاله!

 

• " احمق ترين افراد كسانی هستند كه به همه چيز اطمينان كامل داشته باشن.

مطمئني؟

صد در صد! "

یه جایی خوندمش.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:50  توسط بهاره  | 

• آسمان " اسپرم " می بارد

بر دامن آسفالت

" آغاز فصل سرد آدم برفی های نارس. "

اینو نیما دهقانی تو وبلاگش نوشته بود. فوق العاده بود! کدوم یک از ما می تونیم اینقدر یه جور دیگه به یه چیز ساده نگاه کنیم و بعد بنویسیمش!

البته از اون جایی که ما تو جو شرم و حیا و خودسانسوری و یا هر چیز دیگه ای که به این ها ربط پیدا می کنه، بزرگ شدیم و داریم می شیم، نیما دهقانی هم در کمتر از 24 ساعت این پستش رو حذف کرد و به جاش فقط یه علامت سوال گذاشت!

 

• " قرائت صفحه های خالی ذهن "

این یه چیزیه که خودم هم دارم بهش فکر می کنم که ببینم چه چیزیه! و ربطش با من چیه!

 

• خیلی بده که یه چیزهایی از درون ناراحت کننده و تا حدودی حتی عذاب آور باشه، ولی از بیرون مسخره و خنده دار به نظر برسه! اصلا یه تراژدی که نمای بیرونیش حتی ممکنه احمقانه جلوه کنه!

اما مسئله اینه که هست و وجود داره، اونم تمام قد! و حالا تحمل و یا هر چیز دیگه ای باید بشه!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:6  توسط بهاره  | 

بالاخره من و یکی دیگه از مظاهر تکنولوژی تونستیم این امکان رو پیدا کنیم ( هرچند خیلی دیر ) که با هم Face to face شیم!

Face to face شدن با تکنولوژی خیلی چیز خوبیه، مخصوصا اگه اسم اون مظهر تکنولوژی ADSL باشه!

امروز یه آقای نسبتا اخمو و گوشت تلخ اومد خونمون و یه مودم Wireless نصب کرد که کوچکترین منفعتش راحت شدن از شر سیم و سیم کشی بود. البته کوچک ترینش و قطعا یکی از منفعت هاش!

دیگه تو طول روز، هر چند ساعت که دلم خواست می تونم پای اینترنت بشینم و ضمن اینکه دارم حالش رو می برم! نگران اشغالی خط تلفن هم نباشم. دیگه وسط دانلود یهو کسی تصمیم نمی گیره که مهم ترین تلفن زندگیش رو بزنه! و من مجبور بشم که اینترنت رو قطع کنم.

دیگه کسی زنگ نمی زنه خونه و با خط اشغال مواجه شه و ما از شنیدن صداش محروم شیم!

از این به بعد با خواهرم می تونیم همزمان هر کدوم با کامپیوتر خودمون به اینترنت وصل شیم و این وسط، یهو یکیمون عین اجل معلق نیاد بگه که چند دقیقه یا بیش تر از چند دقیقه! اینترنت رو قطع کن تا من وصل شم تا حیایتی ترین کار عمرم! رو انجام بدم و اصلا هم صبر نمی تونم بکنم!

دیگه لپ تاپ میتونه با کامپیوتر رو میزی فرق داشته باشه! و این فرق میتونه حس شه! دلم میتونه بخواد که برم بگیرم بشینم پای تلویزیون و ضمن اینکه در دنیای قشنگ اینترنت تشریف دارم، برنامه ای رو که می خوام رو هم ببینم.

اصلا امشب که کامپیوتر رو روشن کردم  و اون دو تا کامپیوتر کوچیک آبی و بدون ضربدر رو اون پایین، روی Toolbar دیدم خودش کلی حال داد! نیاز نبود که منتظر شم که شماره ای گرفته شه و بعد معتبر بودنش چک شه و بعد آیا وصل شه یا نشه! دیگه می دونم که ممکن نیست که وسط کار یهو اعتبار کارت تموم شه و آدم از شدت لج در اومدن به قول خواهرم بخواد که موهای سرش رو دونه دونه بکنه!

اصولا کسی که با Dail up به اینترنت وصل میشه وقتی که می خواد مثلا بیست دقیقه بره یه کاری انجام بده و بعد برگرده خوب قاعدتا اینترنت رو قطع می کنه ( یعنی حداقل من که این کار رو می کنم ) و درنتیجه تا به حال هیچ وقت این آیکون Not at my desk جلوی آی دی یاهوم دیده نشده! ولی از عقده ای شدن نجات پیدا کردم! و می تونم هر وقت کامپیوتر روشن بود ولی من پشتش نبودم از این آیکون هم استفاده کنم و مزش رو بچشم!

اصلا خیلی ساعت در روز On بودن و گشتن و گشتن و گشتن تو نت خیلی حال میده! کلی کار میشه با این پدیده قشنگ انجام داد، البته نه با اون سیستم درپیت Dail up که عطاش به لقاش ترجیح داده میشه!

برادرم هر وقت میاد ایران وقتی می شینه پای اینترنت به شدت اعصابش خورد میشه. خوب، البته بابت این به شدت اعصاب خوردی به شدت هم حق داره! چون سوئدی ها خیلی انسان های عجول، تی تیش و بی نمکی هستند! و صفحات اینترنت رو برای کاربراشون در کسری از ثانیه و با یه کلیک باز می کنند و برای همچین کاربری دقیقه ها صبر کردن برای باز شدن صفحه، طبیعیه که باعث قدم زدن رو نرو شه!

با ذوق زدگی به برادرم میل زدم و گفتم عید که بیای، ثانیه های کمتری رو می شماری که صفحه ای برات باز شه و من خوشحالم و تو هم می تونی خوشحال باشی!

حالا بگذریم که این چیزی که ما بهش می گیم اینترنت پرسرعت، جفا در حق واژه سرعته! ولی باز بهر حال نسبت به Dail up قابل تحمل تره!

این کارت های VPN هم که حالی به هولمون داده و بدون نیاز به فیلتر شکن و کوفت و زهر مار، اون صفحه کذایی که میگه " مشترک مورد نظر برو بمیر! تو که هیچی، بزرگ ترت هم صلاحیت نداره که این سایت رو ببینه! " از تیر رس نگاهم دور شده!

اینم یه ذوق زدگی دیگه بود که به برادرم گفتم و از خودم شادی در کردم!

چند ساعت پیش که پای نت بودم چند تا صفحه رو باز کردم که بخونمشون، بعدش ناخودآگاه دستم رفت سمت Toolbar که اینترنت رو قطع کنم و بعد به صفحه های باز شده نگاه بندازم که یاد Face to faceشدن با تکنولوژی افتادم و خنده اومد رو لبم!

خواهرم اومد تو اتاق و می خواست جمله معروفش " بهاره اینترنت رو قطع کن تا من چند دقیقه Connect شم و بعدش تو برو " رو بگه. بهاره رو گفت و بعد خنده اش گرفت!

2 ساعت پیش هم که کامپیوتر رو می خواستم خاموش کنم بعد از اینکه همه صفحاتم رو بستم ناخودآگاه باز رفتم رو Toolbar که Disconnect کنم که یادم افتاد ای بابا ADSL رو عشق است!

تکنولوژی خیلی چیز خوبیه!

پ.ن: حس می کنم جنس شادی ها و ذوق زدگی های این پست یه جوری بود که به شدت معلوم می کرد که توسط یک انسان جهان سومی! که کمی لوس! هم هست نوشته شده!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 4:39  توسط بهاره  | 

برای ارضای حس کنجکاوی، وارد یک عدد موبایل فروشی شدم و قیمت Nokia E90 رو پرسیدم. 960 هزار تومان.

خیالم راحت شد! چون فهمیدم که نمی تونم بخرمش!

حالا 960 هزار تومان هم اگه نبود، باز قضیه فرقی نمی کرد. چون قرار نیست فعلا گوشی ای خریده بشه!

مگه اینکه مثلا همین صاحب موبایل فروشی از روی حس ششمش متوجه میشد که یه K700 تو جیب کاپشن منه و می گفت خانم حاضرین گوشیتون رو با این E90 عوض کنین؟ بعد من کلاس میذاشتم و بعد از کمی فکر کردن با اکراه! می گفتم که باشه! برای تنوع بد نیست!

من، پرادو مشکی دو در هم خیلی دوست دارم و معمولا با دیدنش چه تو خیابون چه تو تلویزیون، از خودم عکسی العملی مبنی بر ارادتم نشون میدم! البته فقط از جهت مزه ریختن، وگرنه همه میدونن که پرادو داشتن اصلا مهم نیست، منم می دونم!

یه بار تو یه سریالی، یکی یه پرادو داشت و تا چشم من به پرادو افتاد گفتم آخی! پرادو! و در اون لحظه بابام گفت که چون سقف پارکینگ ما کوتاهه پرادو نمیتونه بیاد داخل و در اون لحظه تاریخی! من متوجه شدم که چرا ما پرادو نداریم!

 

وقتی سریال شهریار رو نگاه می کردم، پیش خودم می گفتم این پسره که داره نقش جوونی های شهریار رو بازی می کنه چقدر آشناست. دیروز متوجه شدم که این پسره، همون اردشیر رستمی، کاریکاتوریسته که یه زمانی کاریکاتورهاش رو خیلی دوست داشتم و یه بارهم تو نمایشگاه کتاب دیده بودمش.

 

آخی! امروز برف اومد! هرچند جدیدا از سرما با شدت زیادی متنفر شدم، اما خوب برف اومدن پدیده خوشگلیه!

دیشب دیر خوابیده بودم و در نتیجه امروز دیر رختخواب رو بدرود گفتم! و چون بعد از بیدار شدنم هم کسی خونه نبود که من باهاش گفتمان انجام بدم و باز هم چون خودم هم از پنجره بیرون رو نگاه نکرده بودم، ساعت 4 بعدازظهر که در ساختمون رو باز کردم که برم بیرون وقتی چشمم به کوچه افتاد و دیدم که برف رو زمین و درخت ها نشسته کلی سورپرایز شدم!

بعد از اینکه کارم تموم شد و برگشتم خونه، به مامان میگم مامان برف اومده، مامانم میگه آره! از صبح تا ظهر داشت برف میومد!

شب هم بارش برف به طرز نسبتا شدیدی ادامه داشت. خواهرم تو فرجه های قبل امتحان پایان ترمه و ضمن اینکه رو نرو من قدم میزنه با این همه درس خوندن!، به جز درس و امتحان به هیچ چیز دیگه ای فعلا نمیتونه فکر کنه، در نتیجه پایه برف بازی ندارم!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:54  توسط بهاره  | 

امروز دندون پزشکم بهم گفت که سریال روزگار قریب رو می بینی؟ گفتم نه! بعدش آقای دکتر گفت که موضوع سریال راجع به زندگی دکتر قریبه که نوه ایشون، هم دانشگاهی من تو شیراز بود.

راجع به سریال روزگار قریب خیلی تو روزنامه و این ور و اون ور تعریف شنیدم اما تا به حال که فکر کنم چند قسمتی هم ازش گذشته نتونستم حتی یه قسمتش رو هم ببینم. دوشنبه ها ساعت 6 تا 8 شب کلاس زبان دارم و تا برسم خونه حدودا 9 میشه و اون موقع هم دیگه آخرای سریاله.

امروزم تو همشهری یه مصاحبه با کیانوش عیاری، کارگردان سریال، و یه مقاله که پر از تعریف از این سریال بود که استاندارهای سریال سازی رو ارتقا داده و انگار که برای هر قسمتش به اندازه یک فیلم سینمایی زحمت کشیده شده خوندم.

از هفته بعد تکرارش رو که ظهر سه شنبه میده حتما می بینم.

 

به سلامتی مرکز گفتگوی تمدن ها هم منحل شد! دلیلش هم در جهت اصلاحات ساختاری دولت یا یه چیزی تو این مایه ها عنوان شده. اصلا گور بابای دلیل! اصولا اصلاحات بد چیزی نیست، بعضی وقت ها اون شکلیش رو می بینیم و بعضی وقت ها هم این شکلیش رو! بازیه دیگه! یکی تو، یکی من!

 

تو شماره این هفته، چلچراغ عکس های جشن شب چله که هفته پیش برگزار شده بود رو چاپ کرده بود به همراه توضیحات ابراهیم رها در زیر هر عکس. عکس وسط مجله هم عکسی بود که بروبچه های چلچراغ با خاتمی در انتهای مراسم انداختند و عکس فوق العاده قشنگ و خوبی شده بود.

یه عکس تکی هم از خاتمی، اون موقعی که برای بار دوم حافظ رو باز کرد که شاهد فال رو بخونه، چاپ کردند که رها زیرش نوشته بود: " ببین همین فال اومد. نشونه نگذاشته بودم. از حفظ هم نمی خونم. وقتی یه عده بکوب دارن حال می گیرن ما هم فال می گیریم! "

 

انتهای 20:30 امشب، یه گزارش پخش شد از کامران نجف زاده که خوب نبود. یعنی بد بود! امان از این غم نان....

 

حس می کنم دارم تعمدا خودم رو لای نوشته هام گم می کنم. تعمدا از خودم فاصله می گیرم. تعمدا به خودم توجه نشون نمیدم. تعمدا خودم رو نمی بینم. نمی دونم  شایدم هیچ کدوم اینایی که گفتم نیست و یا شایدم همشونه. اما سایه تعمد خودخواسته و حالا بی دلیل یا با دلیل رو حس می کنم.

دلم برای خودم تنگه!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:20  توسط بهاره  | 

رادیو جوان به مناسبت عید غدیر یه ویژه برنامه 4 ساعته داشت با اجرای مهران دوستی. یک ساعت آخر این برنامه رو گوش کردم. تو اون یه ساعت انتهایی برنامه، مهمونشون بهروز صفاریان و یه خواننده و یه شاعر که اسمشون یادم رفته، بودند و داشتند راجع به موسیقی صحبت می کردند.

یه جای بحث، مهران دوستی برگشت گفت که ما واقعا آهنگ شاد کم داریم، مثلا آهنگ عاشقانه شاد. یکی از مهمون ها ضمن تاکید حرف مجری گفت خوب آره، اکثر آهنگ های عاشقانه ما غمگینه که خوب البته برمی گرده به اینکه معمولا تو خود عشق بالاخره یه حزن و غمی هم هست و بعد همین جوری بحث کردن و حرف زدن و به چیزای دیگه هم پرداختند که دیگه من به اون هاش کار ندارم.

اما به یه چیزی یه کاری دارم. واقعا عشق و عاشقی و اینا باید لزوما توش غم و غصه و آه و افسوس و دریغ و چرا این جور شد و چرا اون جور نشد و چرا رفت و چرا اومد و این جور مزخرفات باشه؟!

یه جای " حکم " مسعود کیمیایی، فروزنده برگشت به محسن گفت: گه بگیرن کلمه عشقی رو که از دهن تو میاد بیرون!

ضمن اینکه به این فکر کردم که اگه مسعود کیمیایی به جای " گه " هر کلمه دیگه ای می ذاشت دیالوگش به این خوبی نمی شد و تنها چیزی که می تونست منظور رو برسونه همینیه که کیمیایی استفاده کرده، به یه چیز دیگه هم فکر کردم و اون اینکه در مورد عشق و ارتباطش با آه و ناله هم شاید بشه یه چیزی تو این مایه ها گفت؛ عشقی که بخواد غم و غصه و تلف کردن عمر و وقت آدم رو در پی داشته باشه همون بهتر که درش گل گرفته شه.

خودمون به دست خودمون به واژه ها گند می زنیم و تازه بعدش می شینیم و می گیم اینها نشانه و اثرات و یا هر کوفت و زهرمار دیگه از عشق و عاشقیه!

یه بار یکی داشت بهم می گفت چیزی که من رو چاق نمی کنه، دیگه لاغرترم هم که نباید بکنه!

دقیقا همینه! اگه عشق یا هر مفهوم دیگه ای نه تنها که باعث حرکت رو به جلوی من نشه، بلکه تازه بخواد یه چیزی یا چیزایی رو هم ازم بگیره، همون بهتر که نباشه!

نمی فهمم چرا نباید عشق یا دوست داشتن یا هر چیز دیگه ای رو جوری تعریف کرد که توش همه چیز رو حساب و کتاب و برپایه منطق باشه و روز به روز باعث موفقیت بیش تر و انرژی بیش تر و سرحالی بیش تر بشه و تازه براش آهنگ و ترانه هم ساخت!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:24  توسط بهاره  | 

سال گذشته تو همچین روزی یه سری اتفاق تو دنیا رخ داد، اما مهم ترینش این بود که من شروع به وبلاگ نوشتن کردم! و حالا اگه به نفسه هم مهم نبود و نیست، حداقل میشه گفت که سرآغاز اتفاقات بسیار مهمی خواهد شد! یعنی امیدوارم که بشه!

این اولین پستی بود که من نوشته بودم و بعد از اون همین جوری پست بود که نوشته شد و پست بود که حتی نوشته نشد!

بهر حال این روده درازی ها رو کردم تا خودم رو لوس کنم و بگم که امروز اولین سالگرد وبلاگمه، که می تونم بگم نوشتنش یکی از کارهای دوست داشتنی زندگیمه.

تو این یک سال قسمتی از احساسات، افکار و اتفاقات روزهام رو نوشتم. اگه الان یه پست که برای مثلا هفت ماه پیش بوده رو ببینم و یه چیزی که به نوعی به حالم ارتباط پیدا می کرده و توش نوشتم رو بخونم دقیقا که نه، ولی تا حدود زیادی می تونم خودم و حالم رو تجسم کنم.

خیلی از خندیدن هام فردای نوشتن پست، رنگ ماتم نشسته روش و خیلی از ناراحتی هام بعد مدت ها تسلی پیدا کرده، اما خوبیش این بوده که حس لحظم رو نوشتم.

قسمتی از تردیدهام، ترس هام، اشک هام، خوشحالی هام، غم هام و باقی احساساتم رو مکتوب کردم و بعد از مدتی که به عنوان یه خواننده رفتم و خوندمشون، صحنه هاش حالا خوب یا بد، جلوی چشمم متصور شده. بابت بعضی هاشون لبخند به لبم نشسته، بابت بعضی هاشون تو فکر فرو رفتم و بابت بعضی هاشون حتی به شدت از دست خودم عصبانی شدم.

خیلی وقت ها یه حدس هایی برای روند جاری زندگیم زده بودم که بعدا درست از آب دراومده و گاهی هم پیش بینی هام کاملا غلط از آب دراومد.

نوشتن " روزشمار لحظه های من " کاری بود که تو خیلی از روزهای رفته، شب قبل از اینکه به رختخواب برم انجام می دادم و بابتش خوشحالم!

خوشحالم که یه جایی داشتم و دارم که برای خود خودمه و توش یه قسمتی از

/ پیچیده ترین، معمولی ترین، ساده ترین / 

/ قشنگ ترین، معمولی ترین، زشت ترین / 

/ عاقلانه ترین، معمولی ترین، احمقانه ترین /

/ سفیدترین، خاکستری ترین، سیاه ترین / 

/ بامزه ترین، معمولی ترین، بی مزه ترین /

/ شیرین ترین، معمولی ترین، تلخ ترین /

زاویه های لحظه های زندگیم رو می نویسم، یه جایی که توش نه کاملا، ولی خیلی شبیه خودمم.

امیدوارم وبلاگم تا من هستم با من باشه و مطمئنم که اگه یه جای زندگی من باشم و اون نباشه، بودن من عین نبودنه و خدا کنه که هیچ وقت به اون جای زندگی برنخورم.

اولین تولد " روزشمار لحظه های من " مبارک! برای خودش و نویسندش کلی آرزوی خوب دارم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 1:19  توسط بهاره  | 

• هفته نامه چلچراغ تو شماره 276، یه پرونده درآورده بود راجع به افسردگی یا به تعبیر چلچراغ "  دپزدگی ". متن زیر یه قسمتی از نوشته سهیل فاطمی در همین مورده با عنوان " شب خوش افسرده اطوار آلود من ".

" وقتی اطوار می شود خود زندگی، آن وقت زندگی کجای این بازی باید بایستد عزیز؟ در این بازی های خودخواسته، وقتی جماعت فرق نیشخند و هرهر را در این چند شنبه های تکراری نمی داند، طبیعی است نورسیده که تو تلخی آن سلام های بیات را با افسردگی ندانی لابد.

هرچند می شود گفت این هم کنار باقی تهوع های ادواری مد روز. چه فرقی می کند وقتی تو اطرافت را هم تنها به شانه بالا انداختنی مهمان کنی و بی تفاوتی، تنها تفاوت توست با اطرافیانت. چه فرقی می کند که این افسردگی اطوارآلود قرار است دلیلی داشته باشد یا نه. در این سرگیجه هماره حالا دلیل این اداهای خموده تو هم اگر بر کسی عیان نشد، اتفاقی نیست. نمی دانم می شود گفت بگذریم یا نه، تو خودت لابد گذشته ای دیگر. گذشته ای که افسردگی هم برایت جلب توجه شده. بهانه ای برای جلب توجه شاید. محتاج دیده شدنی لابد که افسردگی و دیده نشدنت بهانه ای است برای بهتر یا بیش تر دیده شدن. نمی فهمم این کسالت دروغین را این تمارض بغض آلود اما خنده دار را. در روزگار دروغین تنها راست شاید همین دروغ های کسل و بی حوصله تو باشد نورسیده. "   

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 1:57  توسط بهاره  | 

" صورت هر کی قهره

اخم و زشت و بده

خیال نکن بچه جان

 که دوستدارت زیاده

آشتی گل قشنگیست

 که تیغ و خار نداره

روشنه مثل خورشید

 گرد و غبار نداره "

این شعر که نکته آموزشی – اخلاقی هم داره یکی از یه عالمه شعری بود که مسعود، پسرعموی خوشگل و دوست داشتنیم، تو پیش دبستانی یاد گرفته بود و امشب به همراه همون یه عالمه شعر دیگه بارها و بارها با اون لحن بانمک و شیرینش برای من و خواهرم خوند.

یه شعر دیگه هم یاد گرفته بود که توش یه چند تا کلمه انگلیسی داشت، بعد وقتی گفتیم اون رو هم برامون بخون، گفت آخه اون انگلیسیه! گفتم عیب نداره عزیزم! می تونیم متوجه شیم!

 

یه اس ام اس: " زندگی دو چیز به من آموخت که هر چی فکر می کنم یادم نمیاد! "

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:47  توسط بهاره  | 

• " WAG THE DOG " با بازی داستین هافمن و رابرت دنیرو رو دیدم.

جمله اول فیلم خوب بود.

 Why does a dog wag its tail? Because a dog is smarter than its tail

If the tail were samarter, the tail would wag a dog

 

• زمستون و پاییز رو همیشه دوست داشتم، بخاطر دوست داشتنشون سرما رو هم تحمل می کردم. همیشه هم می گفتم سرما خیلی بهتر از گرماست.

زمستون و پاییز رو هنوزم دوست دارم، اینکه بخاطر دوست داشتنشون سرما رو تحمل می کنم یا نه هم یه حرف چرت و مزخرفه! چون همینه که هست! چه تحمل کنم و غر نزنم و چه تحمل کنم و غر بزنم! ولی دیگه نمیگم سرما خیلی بهتر از گرماست چون گرما خیلی بهتر از سرماست.

مسخره ست! انگار همیشه سردمه! امروز به مامان می گفتم انگار سرما تو وجودم ریشه کرده و هیچ جوری گرم نمی شم!

میرم یش بخاری می شینم. دستام و پاهام و صورتم از گرماش سرخ میشه اما یه جایی تو من سردشه!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:22  توسط بهاره  | 

• " حکم " مسعود کیمیایی رو دیدم. چند تا دیالوگ؛

-  من رویا ندارم و از اینم می ترسم.

- عاشق ها آدم های متوسطی هستند. با تعریف از هم، خودشون رو بزرگ می کنند.

- هر دومون آدم های متوسطی بودیم. ما هم مثل همه درس می خوندیم، روزنامه می خوندیم، گیتار می خریدیم اما یاد نمی گرفتیم.

 

• امروز رفتم اداره پست، با داشتن یه حس خوب 12800 از کیفم درآوردم و دفترچه کنکور سراسری  سال 87 رو گرفتم. در شرایطی که یکم بیش تر از یک ماه به کنکور سراسری  فوق لیسانس امسال باقی مونده و با وجود یه عالمه شرایط و چیزای دیگه، میخوام سال آینده کنکور انسانی بدم. هنوز هیچ چی نمی دونم، جز اینکه باید دفترچه رو می خریدم. فعلا همین!

 

• " کریسمس نزدیکه. اگه بابا نوئل بودی تو جوراب من چی میذاشتی؟ اگه واسه بقیه هم بفرستی جواب های جالبی می گیری. "

این اس ام اسی بود که امروز غروب برام اومد. خودم که این جواب رو دادم؛

.Nothing. As you see my answer isn't interesting

حال و حوصله جواب با مزه دادن رو نداشتم و این اولین چیزی بود که به ذهنم رسید.

بعدش همین جوری الکی یا شایدم برای امتحان کردن میزان نمک خون مردم، خودم هم این رو برای چند نفر فرستادم. جواب های زیر برام اومد که البته توضیحات داخل پرانتزش نظرات گهربار خودمه!

- خوش بو کننده پا ( کلیشه ای ترین جوابی که در وهله اول ممکنه به ذهن هر کسی برسه )

- یه عطر کوچیک که هم هدیه ست و هم پاهات رو خوشبو می کنه ( توضیح پرانتز بالا )

- مقدار زیادی عقل ( موندم از عقلی که بوی پا بده کجا میشه استفاده کرد! )

- شال گردن و کلاه ( نظری در موردش ندارم )

- جوراب ( توضیح پرانتز بالا )

- اون یکی لنگه جورابت ( بد نبود )

- ... ( کمی تا قسمتی بی ادبیه و بهتره که ننویسمش )

- ... ( بی ادبی نیست ولی بازم بهتره که ننویسمش! )

نمی دونم اونی که برام اس ام اس زد دیگه چه جواب هایی دریافت کرده. البته اگه جواب هایی که براش فرستادند مثل جواب هایی باشه که برای من فرستادند، پس میتونم بگم نمک جوابی که من براش نوشتم احتمالا از بقیه بیش تر بوده. !Nothing، که مثلا اینکه من اگه بابانوئل بودم اصلا تو رو تحویل نمی گرفتم!

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:56  توسط بهاره  | 

امروز داشتم از جلوی دکه روزنامه فروشی رد میشدم که کیهان توجهم رو جلب کرد و دلیلش هم سه تا عکسی بود که از مراسم جشن شب چله چلچراغ تقریبا یک چهارم نیم صفحه اولش رو پر کرده بود. کیهان رو گاهی میخونم و اونچه که در همون گاهی باعث میشه که 100 تومن بدم و کیهان رو بردارم تیتر جنجالی ای هست که با بزرگ ترین فونت ممکن میره تو چشمم!

آرش خوشخو یه بار یه مطلبی نوشته بود در مورد کیهان و گفته بود که برای درک درست از شرایط و اتفاقات جامعه باید کیهان خوند، تا حدودی باهاش موافقم اما چون تو اکثر قریب به اتفاق موارد یه چیزی مابین صفحات بزرگ این روزنامه پیدا میشه که رو نرو آدم اساسی قدم میزنه ترجیح میدم که خوندنش رو به همون گاهی که این اواخر به به ندرت تبدیل شده، محدود کنم.

بهرحال امروز هم این سه تا عکس به همراه  تیتر " چله نشینی اصلاح طلبان " باعث شد که یه 100 تومنی بدم و یه کیهان بردارم. سریع رفتم به صفحه 13 تا بعد از رویت عکس ها، متن رو هم زیارت کنم!

و اما؛

1. من دو روز پیش یعنی دوم دی ماه، تو جشن چله یک هفته نامه زرد! شرکت کرده بودم که با حمایت جبهه مشارکت منتشر میشه! و اون پیچ های خطرناکی که یه زمانی چلچراغ رو اذیت میکرد در واقع پیچ های خطرناک جبهه مشارکت بوده و توجیه شدن ما بابت افزایش قیمت مجله نه کمک به چلچراغ که کمک به جبهه مشارکت بود! فقط نمی دونم چرا حافظم بهم کمک نکرد که یه هفته نامه زرد یا غیر زرد دیگه ای رو به خاطر بیارم که بتونه همچون جمع 2000 نفره ای متشکل از خواننده های مجله و سیاستمداران و هنرمندان و ... رو گردهم بیاره و اونقدر اون هفته نامه زرد و اون جمع مهم باشه که یک چهارم صفحه اول کیهان بشه عکس های مرتبط به اون!

2. با توجه به اون چیزهایی که من از زبون همسر دکتر شریعتی شنیدم ایشون گفت که طی حدود سی سال گذشته و تا به امروز در هیچ دوره ای رسانه های عمومی به تبلیغ شریعتی نپرداختند و تفکر شریعتی بی هیچ پشتوانه ای خودش رو در دل جوانان ایرانی جا داده. من در این جمله انتقاد می بینم، اما خوب صورت قشنگ تر این جمله میشه اینی که کیهان نوشته، یعنی انتقاد همسر شریعتی از خاتمی و دولت های گذشته نسبت به بی توجهی به شریعتی. قشنگی جمله کیهان هم که معلومه در کدوم کلمه نهفته دیگه!

3. حسین زمان از برگزار کنندگان جشن به این خاطر که زمان کافی برای اجرای برنامش رو بهش ندادند دلخور شد، اما از خیلی چیزهای دیگه هم دلخور بود. مثلا از اینکه چندین ساله که اجازه اجرای برنامه نداره و حتی به ما که  مخاطبان و خواننده های هفته نامه زرد چلچراغ بودیم  دو بار برگشت گفت که من برعکس شما دلیلی برای شادی ندارم وقتی خیلی از دانشجویان در زندان به سر می برند. اما خوب قطعا این چیزها که زیاد ارزش نداره، اون چه مهم بود و ارزش ذکر شدن در روزنامه وزین کیهان رو داشت دلخوری یه نفر ( که احتمالا اون نفر هر کسی میتونه باشه ) از برگزار کنندگان مراسم بود که خوب ذکر شد دیگه!

4. و آخرین حاشیه ذکر شده در شب نشینی با تاخیر ما به ضم کیهان استقبال ضعیف تر جوانان از این برنامه به نسبت سال های قبل بود. سال گذشته چلچراغی ها برای جشن، اریکه ایرانیان رو با ظرفیت 1200 نفر در نظر گرفته بودند که هم سالن پر شده بود و هم اینکه کلی از کسایی که دوست داشتند تو جشن شرکت کنند به دلیل ظرفیت محدود سالن نتونستند وارد سالن بشن. اما امسال سالن 2000 نفری میلاد نمایشگاه بین المللی پر شده بود. احتمالا وقتی کسی بیرون سالن نمونه و همه چی طبق برنامه ریزی و پیش بینی شده باشه معنیش میشه عدم استقبال! تقصیر این چلچراغی هاست که چلچراغی رفتار نکردند و همه مهمون ها روی صندلی نشسته بودند و کسی پشت در نموند!

5. جناب آقای خوشخو برای درک درست از شرایط و اتفاقات جامعه، گاهی هم باید در بطن اون اتفاق باشی و وقتی هم که کیهان میخونی با خودت هی تکرار کنی که نه بابا! چشم ها و گوشه های من که اشتباه ندیدند یا نشنیدند!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:47  توسط بهاره  | 

" شب یلدای با تاخیر هم، نوبر امسال بود. مجله چلچراغ و شب یلدایش اما آن­قدر برای جوانان و علاقه مندان چلچراغی جاذبه و واکنش دارد که با تاخیر هم که شده مشتری فراوانی در جامعه جوان داشته باشد."

این یه قسمتی از پست محمدعلی ابطحی درباره جشن شب چله چلچراغ بود.

 

.I miss you، داشتم با خواهرم راجع به این عبارت صحبت می کردم و اینطور معنیش کردم؛ زر زیادی!

خواهرم شوخی می کنه و میگه خوبه یه فرهنگ لغت مخصوص خودت! بنویسی و بدی بیرون! 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:30  توسط بهاره  | 

یکشنبه، دوم دی ماه سال 86، تو سالن میلاد نمایشگاه بین المللی گردهم جمع شدیم ( یعنی پشت سر هم نشستیم ) تا ما یعنی خواننده های چلچراغ و اون ها یعنی نویسنده های چلچراغ و … ( … یعنی هانیه توسلی، محسن نامجو، فاطمه معتمد آریا، گلشیفته فراهانی، دیگه حالا لازم نیست همشون رو نام ببرم که! همون … که اولش نوشتم  خوب بودا! بیخودی پرانتز باز کردم اصلا! )  و سید محمد خاتمی که سرجمع میشدیم 2000 نفر شب یلدا رو با دو روز تاخیر جشن بگیریم.

1. روی کارت دعوتمون نوشته شده بود " شما را به جشن چله چلچراغ دعوت می کنیم با حضور: انار، آجیل، هندوانه، حافظ، مولوی، اهدای نشان به منتخبین چلچراغی و … سید محمد خاتمی. از اینکه با ما هستید، خوشحالید! " خاتمیش که خیلی خوب بود، از اینکه با اون ها بودیم هم خوب دروغ چرا! خوب و خوشحال کننده بود. به انار و آجیل و هندوانه هم می رسیم حالا!

2. ساعت حدودای سه بعدازظهر درهای سالن میلاد باز شد تا ما از اینکه با اون ها خواهیم بود خوشحال باشیم! که خوب منم تاکید کردم و گفتم بودیم دیگه! هنوز وارد سالن نشده بودیم که یه دختری که پیش من ایستاده بود برگشت به دوستش گفت قلبم داره از دهنم میاد بیرون! این چلچراغی ها یه چیزی می دونستند که خودشون تاکید کرده بودند که ما می دونیم که از اینکه با مایید خوشحالید! ولی باید زیرشم قید می کردند لطفا مراقب سلامتی خودتون هم باشین و اگه هیجان، زیاد براتون خوب نیست لطفا گزارش مراسم رو تو مجله بخونین!

3. مطابق معمول اکثر همایش های اینجوری، اوایل مراسم بیش ترین چیزی که چلچراغی ها بابتش نگران بودند،حرص می خورند و سعی می کردند به محترمانه ترین وجه به ما تذکرش رو بدند رعایت حجاب بود! البته یه جا یه تهدید کمی تا قسمتی خشن هم کردند تا ما به خودمون بیایم و اون هم اینکه علیرغم میل باطنیشون اگه ما به حرفشون گوش ندیم ممکنه مجبور بشن ما را به یه جایی هدایت کنند! نه بابا! گشت ارشاد نبودن که دیگه! منظور از اون یه جا بیرون بود!

4. عادل فردوسی پور وارد می شود! یه عالمه دست و سوت و کف!

5.مجری برنامه کسی نیست جز امیر مهدی ژوله که این دو تا دختری که بغل دست من نشسته بودند خیلی غش و ضعف می کردن واسش!

5. ژوله خودش رو معرفی کرد و بعد از تحویل گرفته شدن زیاد از طرف جمعیت، خوشش اومد و گفت این دست برای منه؟! با شدت گرفتن همون تحویل گرفته شدن فوق الذکر بعد از ادای این جمله، یکی از آیتم های برنامه تبدیل شد به اینکه ژوله خودش رو معرفی می کرد و جمعیت خودشون رو هلاک!

6. از اون جایی که ژوله مجری بود، یه گوشی تو گوشش بود که خوب کارکردهای زیادی می تونست داشته باشه، کارکردهایی که همه می دونیم و توضیحش اصلا لازم نیست! اما ژوله خواست به ما ثابت کنه که با ما اینجوریه ( اینجوریه یعنی اینکه که کف دستتون رو باز کنید! آره همون جوری منظورمه! ) و گفت ببینید این گوشی فقط و فقط نماد کنترل و سانسور منه و بس! ولی من اصلا نمی خوام بهش توجهی کنم! که همین موقع یکی که هویتش بر ما فاش نشد! تو گوشش گفت بیخود می کنی! و اونم برای اثبات ادعاش همین بیخود می کنی رو گذاشت کف دست ما تا ما بدانیم و آگاه باشیم!

7. مجددا تاکید بر حجاب! ای بابا! اون روسری جاش اون عقب نیست! یکم که نه، خیلی بیش تر از یکم باید بیاد جلوتر!

8. ابتدای مراسم برزو ارجمند یه ترانه ای اجرا کرد که ژوله اینطور از برزو و ترانه اش و خانوادش بهره برداری سیاسی – طنز کرد؛ گفت خانواده ارجمند ارجمندها تو همه زمینه های هنری وارد شدند جز گویندگی اخبار و دلیلش هم این میتونه باشه که اهل دروغ گفتن نیستند!

9. پنج سال و شش ماه و بیست روزه که چلچراغ می خونیم! این یه یادآوری بود!

10. ژوله وقتی خواست امیر صدری، دبیر جشن رو به روی سن دعوت کنه همه سمت های ایشون  رو نام برد و بعدش گفت فقط یه نفر هست که به اندازه ایشون سمت داره. ما خواننده های فهیم و باهوش چلچراغ کلی برای ژوله دست زدیم و اونم کلی ذوق کرد که به ما الهام شد که اون کس کیه و دیگه نیازی به ذکر اسمش نیست!

11. نوجوانان والیبالیستمون رو کلی تشویق کردیم و همراه مجری خوب جشن، دعا کردیم که مسئولین ورزش  کشور کاری به کارشون نداشته باشن و بذارن بدون حمایت و پشتیبانی اون ها پله های ترقی رو بعد از این هم طی کنند!

12. علی میرمیرانی و هانیه توسلی میان روی سن و از شاعری ناآشنا صحبت می کنند که درآینده ای خیلی دور! مشهور خواهد شد و سال ها باید بگذرد تا مردم اشعار نغز ایشان را درک کنند! شبیه علامت سوال شدیم که آخه این چه شاعریه که ما نمی شناسیمش و این ها دارن پیش بینی می کنند که بعدها مشهور خواهد شد! بعد از این معرفی گنگ یه کلیپ پخش میشه و ما با این شاعر عزیز آشنا می شیم! ایشون کسی نیستند جز عادل فردوسی پور! و اون شعرها هم چیزی نیستند جز چه می کنه این رونالدینو یا عجب گلی رو نمی زنه این دل پیرو!

13. حال و روزت گریه داره بی خیال/ اگه روزت شب تاره بی خیال/ اگه شبنم زهر ماره بی خیال. این رو بارها و بارها در طی مراسم می شنویم.

14. سردبیر TOFEL و IELTS گرفته چلچراغ، بزرگهمر شرف الدین یا به قول ژوله ایرانی مقیم وطن وقتی فارسی صحبت می کنه آدم حس می کنه یه نفر داره زبون دومش ( فارسی ) رو به خوبی زبون اولش ( انگلیسی ) صحبت می کنه ولی خوب بازم مشخصه که گوینده داره به زبون دومش تکلم می کنه!

15. فرزاد حسنی و بهاره رهنما میان رو سن با چاشنیه شوخی و خنده و اینا.

16. امیرژوله حس می کنه محبت خونش اومده پایین! برای نمی دونم چندمین بار خودش رو معرفی می کنه و یه عالمه محبت وارد خونش میشه!

17. نسل نیمه عاشق، نیمه فریاد، آشیانه رفته بر باد. اینو تو جشن بارها شنیدیم.

18. بهزاد فراهانی میاد روی سن تا از گلشیفته تقدیر کنه. ژوله میگه خانم فراهانی هر مراسمی که برگزار میشه سه بخش ثابت داره؛ تلاوت قرآن، سرود ای ایران، تقدیر از گلشیفته فراهانی!

19. بهزاد فراهانی از مجری طناز و باهوش مراسم خوشش اومده. " طنز این جوون خیلی قویه " در راستای این خوش اومدن بود.

20. از بس که عادت کردیم ابطحی رو با خاتمی ببینیم، وقتی محمدعلی ابطحی وارد میشه ژوله میگه آقای ابطحی اصل جنس کی می رسه؟

21. پرویز پرستویی جونم رفته بود مسافرت و نتونسته بود تو جشن حضور پیدا کنه، نشانش به دخترش تقدیم میشه.

22. مراسم یه جایی احتیاج به تعلیق داره! امیرژوله اینطور به دستور کش دادن مراسم جامه عمل می پوشونه. چطور؟ خوب معلومه دیگه! با معرفی خودش! من نگرانم نکنه محبت خونش تا انتهای مراسم اور دوز کنه و بی مجری بشیم!

23. حسین زمان چند تا قطعه برامون با همراهی دکتر چراغعلی اجرا می کنه که آخرش به دلخوری می رسه چون رو یه برگه براش می نویسن که آقای زمان، لطفا کوتاه!

24. هورا! خاتمی اومد! یه عالمه کف و سوت و ابراز احساسات و اینا! حتی بیش تر از ژوله! کلی محبت به خون خاتمی تزریق کردیم! نوش جونش! گوارای وجودش!

25. یکی از معدود کسایی که با خاتمی روبوسی می کنه پیمان قاسم خانی بود. خواستم بگم کاش خاتمی، زن بود تا منم باهاش روبوسی می کردم که دیدم اگه زن بود که خاتمی نمیشد! خواستم بگم کاش خاتمی مرد بود ولی میشد منم باهاش روبوسی کنم که خوب دیدیم اینم نمیشه! پس هیچی! هیچی نمیگم! حالا درسته که گفتم ولی نگفته فرض شه! اصلا جان کلام اینکه من خاتمی رو دوست دارم. دیگه حداقل گفتن این که موردی نداره!

26. بهاره رهنما و دخترش هم اومدند پیش خاتمی و حال و احوالپرسی اختصاصی انجام شد! زن و شوهر خوب بهم میان! خوب!

27. ژوله کلی ابراز احساسات می کنه برای خاتمی! " الهی قربونتون برم " هایی که میگه هم ما و هم خاتمی رو به خنده میندازه. به جا هم میگه چون من نسبت به آقای خاتمی ضعف دارم گفتن موقع برنامه اجرا کردن ایشون رو نگاه نکنم!

28. درسته که ژوله کلی خاتمی رو محبت مال می کنه اما دلیل نمیشه که لزوما در حالت آشتی باشه! همه این محیت مال کردن ها در وضعیتیه که تازه با آقای خاتمی قهره! دو ماه پیش براشون نامه نوشته که خوب این آقای خاتمی بی وفا هیچ جوابی بهش نداده هنوز! ژوله میگه اگه این نامه رو به هر کس دیگه ای داده بودم تازه وام هم بهم داده بودند!

29." اولین سالگرد خلاقیت هنری " مهران مدیری مورد تقدیر و تشویق شدید ما قرار می گیره! این اولین سالگرد خلاقیت هنری یه چیزیه که اگه مبدا زمانی رو بگیریم زمان ساخت سریال برره، حاصل میشه که خوب حالا ایناش زیاد مهم نیست! مهم اینه که ما و ژوله مهران مدیری رو دوست داریم! زیاد در قید و بند بازی با کلمه ها نباشیم! خود مهران مدیری هم میگه که من 27 ساله که دارم کار هنری انجام میدم و این اولین سالگرد خلاقیت هنری منه! خوب دیگه، اینجوریاست آقای مدیری! آقای ژوله که تو 26 سال گذشته، با شما کار نکردند که!

30. فاطمه معتمد آریا میگه این اولین باریه که پدر و مادرم همراه من در مراسمی حضور پیدا کردند و دلیل این حضور هم که خوب مشخصه دیگه! مردی با عبای شکلاتی!

31. خاتمی عزیز برامون فال حافظ می گیرند، بعد که کتاب رو می بندد فاطمه معتمد آریا بهشون می گه که شاهدش رو نمی خونین؟ آقای خاتمی میگه کتاب رو که بستم، اما دوباره باز می کنم و شاهد یه فال دیگه رو می خونم براتون. جالب اینکه دوباره همون صفحه ای میاد که بدون خوندن شاهدش، بسته شده بود!

32. چی؟ انار و هندوانه و آجیل؟ اگه انار و هندوانه و آجیلی در کار بود بالاخره مابین این 30 تا آیتم قرار داده میشد دیگه! ساعت هفت و نیم شده! پاشو برو خونتون! مدیریت سالن اجازه پذیرایی یا امکان پذیرایی یا یه چیزی تو این مایه ها رو فراهم نکردند!

درسته که آدم اگه چهار ساعت و نیم یه جا بشینه گرسنش نمیشه ولی همچین بدش هم نمیاد که حداقل یه گلویی تازه کنه! به قول ابراهیم رهای همیشه غایب، قبول نداری؟ به جهنم!

اما چلچراغی ها راست گفتند. از اینکه با اون ها بودیم خوشحال بودیم حتی بدون انار و هندوانه و آجیل!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:19  توسط بهاره  | 

• - از قدیم ندیم ها، از وقتی که روحانیت نماینده خدا روی زمین بود و کسانی به طنز خدا را نماینده روحانیت در آسمان نمی دانستند، روز 27 آذر را روز وحدت حوزه و دانشگاه نام نهاده اند...

- ... دعای آقای احمدی نژاد برای ملت ایران مستجاب می شود چون وسیله حل مشکلات وحشتناک اقتصادی خود ایشان هستند، عاجزانه تقاضا می کنیم حداقل برای حل مشکلات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ملت ایران هم در کنار کعبه دعا کنند؛ شاید خداوند رحم و تفضلی کند.

محمد علی ابطحی تو وب نوشت، گاهی نکته های ظریف و بامزه ای میگه، مثل دو مورد بالا.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:26  توسط بهاره  | 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 0:2  توسط بهاره  |