تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

من و خواهرم و دوست خواهرم فرم شرکت در جشن شب یلدای هفته نامه چلچراغ رو پر کردیم و براشون فرستادیم. پریروز به من زنگ زدند و گفتند که جشن یکشنبه بعدازظهر برگزار میشه و یکشنبه صبح برم دفتر مجله و کارت دعوت مراسم رو بگیرم ولی به خواهرم و دوستش زنگ نزدند. خواهرم زنگ زد دفتر مجله که ببینه چرا به اون و دوستش زنگ نزدند! البته خوب دلیلش مشخص بود و از اول هم اعلام کرده بودند که همه کسایی که فرم پر می کنند به جشن دعوت نمیشند و حالا با قرعه کشی یا به هر طریق دیگه ای یه سریشون به جشن دعوت میشند.

ولی باز با این وجود خواهرم زنگ زد و جواب شنید که ما قرعه کشی کردیم. بعدش خواست یکم رایزنی کنه و گفت حالا نمیشه من و خواهرم با هم بیایم، خانمی که پشت تلفن بود گفت که نه دیگه، ظرفیت سالن ما محدوده. سال دیگه هم اگه قرعه کشی کردیم و باز اسم خواهرتون دراومد ولی شما بیاین!

خواهرم خداحافظی کرد و بعدش به من میگه می خواستم به خانمه بگم آخه خیلی بعیده که اسم تو توی قرعه کشی دراومده باشه! واقعا هم راست میگه! من اصلا و ابدا تو قرعه کشی و این جور چیزا شانس ندارم! حتی با خواهرم بارها و بارها امتحان کردیم و دیدیم که تو احتمال پنجاه – پنجاه هم اسم من در نمیاد!

 

تو این سریال " ساعت شنی " مهشید به اون خانم دکتره برگشت گفت من فقط خواستم یکم با روشنک درد و دل کرده باشم. خانم دکتر هم جواب داد اگه میشد با آدم درد و دل کرد من الان خبر نداشتم که تو به روشنک چی گفته بودی!

 

" یه لیوان آب گنجایش بیشتر از یه لیوان رو نداره. اگه بخوای یه پارچ آب بهش هدیه کنی سر ریز می کنه و همه جا رو خیس می کنه. حکایت آدم ها و اعتماد کردن بهشون مثل همون حکایت پارچ و لیوانه.
پس به هوش باشیم بعضی ها رو با یکی مهم تر از خودشون اشتباهی نگیریم. "

اینو تو ویلاگ جزیره سرگردانی خوندم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:17  توسط بهاره  | 

یه دسته گل تو خونه بود که خشک شده بود و می خواستیم بندازیمش بیرون. از یه سری نوار کاغذی  که مثل ورقه های نازک چوب بود برای تزیینش استفاده کرده بودند. قبل از اینکه دسته گل روانه سطل آشغال بشه اون نوارهای کاغذی رو درآوردم، با وجودی که اصلا نمی دونستم می خوام باهاشون چی کار کنم!

اومدم تو اتاقم و اون نوارها رو تو اندازه های مختلف بریدم، در حالی که کماکان نمی دونستم که می خوام باهاشون چی کار کنم!

یه نگاه به دیوار اتاق انداختم. بالای ساعت دیواری سه تا مجسمه مانند به شکل خورشید و ماه و ستاره که تقریبا از خاک درست شده بودند، گذاشته بودم. اون نوارهای کاغذی رو با نهایت بی نظمی با چسب نواری تو فضای کنار اونها چسبوندم. تقریبا یه فضای 40 سانتی متر در 40 سانتی متر از این نوارهای کاغذی که شاید حتی درنگاه اول بی نظمی زیادشون تو ذوق هم بزنه روی دیوار و دور اون مجسمه مانندها تشکیل شد.

از نظر زیبایی شناسی چیز خوشگلی نشد، اما از این بی نظمی و اینکه یهو بدون هیچ فکر خاصی  اون ها رو برداشتم زدم به دیوار، خوشم اومد.

بد نسیت جلوه بصری بی نظمی جلو چشمت باشه، مثل بعضی جاهای بی نظم زندگی.

 

از راه اندازی این خطوط ویژه آزادی –  چهارراه تهرانپارس چند ماهی میگذره. من تا حالا گذرم بهشون نیفتاده بود، اما روزنامه در موردشون زیاد نوشته بود. امروز اون حوالی یه کاری داشتم و برای اولین بار سوار شدم. خوب، درسته که تو اون مسیر همیشه شلوغ و همیشه پرترافیک و پر از چراغ قرمز، اینکه یه لاین فقط برای BRT باشه قطعا باعث میشه که آدم حتی گاهی سریع تر از تاکسی سوار شدن به مقصدش برسه، اما من با یه چیز دیگه بیش تر حال کردم و اون هم اینکه تو یه لاین فقط ما بودیم و بوق زدن و پیچیدن و اینا هم در کار نبود!

مثل جاده ای میمونه که فقط تو توش هستی و تازه کلی هم مزیت داره! خوب، همچین چیزی خوب چیزیه دیگه!

 

" انالله و اناالیه راجعون... ارسال کننده این پیام کشته و مرده شماست. "

این یه جمله بود که یه جایی تو نت خوندمش و تو موبایلم نوشتمش و دقیقا که نه، ولی تقریبا  برای اکثر کسایی که باهاشون اس ام اس بازی می کنم فرستادم. اس ام اس هایی تو این تیپ واسه آدم، کم و بیش میاد ولی من دقیقا از همین جمله خوشم اومده بود و دلم می خواست به جای اینکه تو نت چشمم بهش بخوره تو Inbox موبایلم چشمم به جمالش روشن می شد که خوب نشده بود!

چون حس کردم اگه اون رو تو Inbox می خوندم حس خوبی بهم دست میداد، گفتم حالا که خودم نتونستم تجربش کنم، یه کاری می کنم که دیگران تجربش کنند وب ه خاطر همین چندین بار Forward کردم! مصداق عملی اینکه آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:4  توسط بهاره  | 

خیلی از اوقات وقتی بخوام یه چیزی بگم که یه گوشه از اون هم به عشق می رسه به جای عشق میگم " توهم عشق " و شاید یکی از فکرشده ترین واژه هایی که استفاده می کنم همینه؛ ( توهم عشق )

چند وقت پیش یکی داشت با آب و تاب فراوان یه ماجرای عشقی رو پشت تلفن برام تعریف می کرد. همین جوری تعریف کرد و تعریف کرد، وسطش نظرات خودش رو هم گنجوند و بالاخره رسید به تهش. بعدش به من که مصداق واقعی کلمه گوش بودم گفت خوب، نظر تو چیه؟ گفتم هیچی، نظری ندارم؛ ( هیچی )

دو هفته پیش به دوست خواهرم که حدودا بیست سالشه، گفتم من بهت مجوز اخلاقی میدم که به هر کسی که سنش حول و حوش سن خودته و فکر میکنه که شدید عاشق شده ( و متاسفانه عاشقیتی که تازه قابل تکثیر هم هست! ) یه پوزخند تو دلت بزنی؛ ( پوزخند )

اینقدر غلط اضافه ( دقیقا غلط و نه هیچ چیز دیگه ) اتفاق افتاده و پاش امضای عشق گذاشته شده که تبدیل به یکی از سهل الوصول ترین و دم دستی ترین واژه های دنیای اطرافمون و آدم های اطرافمون شده و دیگه جوری شده که بری بودن ازش بیش تر مایه افتخاره!

اینقدر آدم کوچیک دیدیم که حماقت خودشون یا اطرافیانشون یا هر چیز غیرقابل توجیه دیگه ای رو بهش انگ عشق زدند که فاصله با این واژه بیش تر ترجیح داده میشه.

ما ممکنه به حقیرترین واژه ها عمق بدیم و تعریف متعالی تری ازش عرضه کنیم ولی قطعا هیچ واژه بزرگ یا به ظاهر بزرگی به رفتارهای کوچیک ما معنی که نمیده هیچ، تازه توجیهشون هم نمی کنه.

خیلی ایده آله که در مورد خودمون و اطرافیانمون و روابطمون اشتباه نکنیم و همین طور هم خیلی سخت، اگه از پس این سختی برنیومدیم و خطا کردیم دیگه سعی نکنیم دامن واژه ای رو به این خطا آلوده کنیم.

با نهایت شجاعت بگیم اشتباه، حتی بهش نهایت احترام رو هم بذاریم اما دیگه با واژه ها بزکش نکنیم و یا اینکه نخواهیم از اشتباهمون افسانه ای قهرمانانه و از خودمون هم یه قهرمان بسازیم! قهرمان حقیر یه دنیای  کوچیک و خودساخته بودن، هیچ وقت جزو افتخارات کسی به حساب نمیاد!

با افتخار از اشتباه یاد کردن هم حقارت خودمون رو نشون میده و هم حماقت، اگه می خوایم حقارت و حماقت رو با زرورق پر رنگ و لعاب عشق بپوشونیم و خودمون و اطرافیانمون رو گول بزنیم که هیچی!

ولی اگه می خوایم چیزی رو خوب ببینیم و خوب هم بهش فکر کنیم، با وجودی که درسته که به هیچ کس بابت اشتباهاتش مدال افتخار داده نمیشه، ولی خوب اولین کار اینه که اسم درستی به فعلی که مرتکب شدیم بدیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:57  توسط بهاره  | 

امروز داییم با دوستش اومده بود خونمون و می خواست از یه چیزی براش با دوربین دیجیتال عکس بگیرم و بعدش بریزم رو CD. چند تا عکس گرفتم، بعد لپ تاپم رو آوردم که که دوربین رو بهش وصل کنم. Power رو زدم و چون کس دیگه ای خونه نبود گفتم تا ویندوز بالا بیاد برم آشپزخونه و میوه بیارم، در حال بلند شدن بودم که یادم افتاد که بکگراند کامپیوتر عکس خودمه، تازه اونم نه یکی! شش تا و در حالت های مختلف که کنار هم قرارشون دادم.

وای! اگه می رفتم آشپزخونه و ویندوز بالا میومد خیلی صحنه خنده داری رخ میداد! دایی کمی تا قسمتی غیرتی من احتمالا به دوستش می گفت نگاه نکن! بعدش من رو صدا می کرد که بیام و یه نگاه کمی تا قسمتی چپ بهم مینداخت و بهم می گفت اینو عوض کن!

که خوب من به موقع یاد بکگراندم افتادم و سریع لپ تاپ رو به سمت خودم برگردوندم و صبر کردم که ویندوز بالا بیاد و در اولین اقدام بکگراند رو عوض کردم و بعدش به ادامه ماجرا پرداختم!

خواهرم، دختردایی هام، دخترخاله هام و خلاصه هر کی نگاه به کامپیوتر و موبایل من میندازه یه چیزی بهم میگه! ( معمولا میگن مگه آدم هم اینقدر خودش رو تحویل می گیره! )

حالا تازه علاوه بر بکگراند و Screen saver ، کلی هم عکس از خودم تو Foldaer های مختلف هست!

امروز شمردم و دیدم تو همین موبایل فسقلیم که کیفیت عکسش چندان تعریفی هم نداره و زیاد حال نمی کنم باهاش عکس بگیرم، 109 تا عکس تکی از خودم هست! به غیر از عکس هایی که با این و اون دارم!

نه! بحران زیادی اعتماد به نفس نیست! فقط خوب خوبه که آدم در حالت های مختلف از خودش عکس در تعداد مختلف داشته باشه دیگه! همین!

 

روشن بودن Reply موبایل هر بنده خدایی که آدم ازش تو Inbox، اس ام اس داره چیزیه که کلا رو نرو آدمه! چون موقع خارج شدن از هر اس ام اسی این پیغام Request a reply رو باید زیارت کنی! ولی به هر حال، مطلبیه که هیچ ربطی به ما نداره و خوب طرف دلش خواسته Reply موبالش روشن باشه!

اما من امروز به این حریم شخصی دو زار احترام هم نذاشتم و در کمال پررویی به یکی از همون کسایی که Reply موبایلش روشن بود اس ام اس زدم و گفتم Reply موبایلت رو خاموش کن!

احتمالا طرف قیافش شبیه علامت تعجب شده و تو دلش گفته به تو چه بچه پررو! خوب، اونچه که تو دلش گفت رو که برای من اس ام اس نکرد! و چون جوابی نداد من بالاخره متوجه نشدم که خاموش کرد یا نه! دفعه دیگه که اس ام اس بزنه متوجه میشم، که البته با توجه به شناختی که دارم خیلی بعیده که گوش کرده باشه! ( خود من به شخصه اگه یه کسی همچین چیزی بهم می گفت Reply رو کلا غیر فعال می کردم ولی هر وقت می خواستم به همون کسی که که این رو بهم گفته اس ام اس بزنم تعمدا فعال می کردم! کلا آدمیم دیگه! مرض داریم! )

خوب بهرحال، به این که گفتم! یکی از پسردایی هام میمونه که به اونم باید بگم!

بعضی وقت ها خودم از کارهای خودم خندم می گیره! به یه چیزهایی گیر میدم که عقل جن هم بهشون نمی رسه!

 

یه چیزی خیلی بامزست یا شایدم بی مزست! بهرحال یه جوریه که حتی نمی تونم تشخیص بدم که بالاخره بامزست یا بی مزه!

هر از گاهی یه دو – سه  کلمه ای رد و بدل میشه که یا ردوبدل کنندکان می دونند یعنی چی و یا نمی دونند! بهرحال یه جوریه که بالاخره دقیقا معلوم نیست که می دونند یا نمی دونند دیگه!

یا یه چیزایی شبیه یه بازی مسخره هست یا نیست! بهر حال قطعا یه جوریه که مشخص نیست که بالاخره شبیه یه بازی مسخره هست یا نیست دیگه!

یه چیزی یا خیلی ساده ست یا خیلی پیچیده! بهرحال یه جوریه که مشخص نیست که ساده ست یا پیچیده دیگه!

نه چیزی پرسیده میشه، نه چیزی گفته میشه! ولی قطعا این سکوت یا مدارا یا کاری به کار نداشتن معنای ظاهری خودش رو نداره!

ولی... بعد از ولی یه چیزی می خواستم بنویسم که پشیمون شدم!

دلیل؛ شاید غرور!

جنس؛ احمقانه یا غیراحمقانه! چه فرقی می کنه اصلا!

بی خیال بابا! شب بخیر!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:32  توسط بهاره  | 

یک ساعت و پنجاه دقیقه، یعنی معادل یک فیلم سینمایی نسبتا طولانی نشستم جلوی تلویزیون و حرف های احمدی نژاد رو بی کم و کاست گوش کردم و اما؛

- یکی از دلایل گرونی افزایش قیمت نفته که باعث میشه قیمت های جهانی افزایش پیدا کنه و در نتیجه رو بازارهای داخلی ما هم تاثیر بذاره. حالا متوجه شدم معنی اینکه پول نفت بیاد سر سفره مردم یعنی چی! از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، بی زحمت مرحمت فرموده ما را مس کنید!

یکی دیگه از دلایل گرونی هم اشکالات دیرینه ساختاری تو اقتصادمونه که خوب اشکالات دیرینه ساختاری طبیعیه که تو دو سال و چند ماه حل که نمیشه هیچی، زیادتر هم میشه. پس اینم که هیچی!

یه دلیل دیگه هم یه چیزی هست به اسم " تحریک تورم انتظاری " که تهش میرسه به تیترهای روزنامه ها و حجم عظیم و بی سابقه انتقاد از دولت که خوب پس اونم هیچی!

حیوونکی دولت! سر مسئله ای که هیچ ربطی بهش نداره کلی بازخواست میشه و تازشم رئیس جمهور نیم ساعت وقت خودش و من و بقیه رو گرفت که همین چیزها رو شفاف سازی کنه!

و یه نکته مهم هم این که امشب که صحبت از افزایش قیمت ها شد و آقای حیدری حرف از تخم مرغ زد من کنجکاو شدم و از مامان قیمت تحم مرغ رو پرسیدم که فهمیدم 120 تومن پول بابتش میره!

- یه چیز دیگه ای که امشب روشن شد این بود که همه گروه های سیاسی در مقابل دولت یه جوری عمل می کنند که واقعا یه جوریه و بی سابقه ست و احتمالا همش هم بدون دلیل و از روی بخار معده ست!

تازشم رئیس جمهور می گفت که یادشه که تو دوره قبل ریاست جمهوری یه عالمی تو قم به دولت یه چیزی گفته بود و از زمین و هوا و دریا بهش حمله شده که چرا داری دولت رو تضعیف میکنی!

این خاتمی حسابی خوش به حالش بوده و خودش خبر نداشته ها! یه ثانیه خودش رو بذاره جای احمدی نژاد می فهمه بحران یعنی چی!

- تو زمینه اشتغال هم همین رئیس جمهور خوش خوشان قبلی ما، از سال 80 تا 83 باید سالی 660 هزار فرصت شغلی ایجاد می کرده که سالی 330 هزار تا ایجاد کرده و بقیه رو بی خیال شده و وقتی آقای احمدی نژاد میشه رئیس جمهور 3 میلیون بیکار می ریزن سرش!

- تا سه سال دیگه هم اوضاع مسکن همینه که هست! آسمون خدا لحاف و زمین هم زیرانداز!

- یه موضوع مهم دیگه هم اینکه ما این قضیه ملی شدن صنعت نفت رو الکی زیادی شلوغش کردیم. همچین اتفاق خاصی هم که نبوده! جناب رئیس جمهور گقتند که نفت از یه اجنبی گرفته شد، سپرده شد دست یه اجنبی دیگه. این وسط هورا کشیدن ما خیلی مسخره ست!

- تو زمینه مسئله هسته ای هم رئیس دولت یه جایی گفت که اون ها باید می فهمیدند که ما فرمون رو کندیم انداختیم دور و همین جوری پر گاز داریم می ریم، دنده عقب هم که نداریم! خوب مسلمه که پلیس بزرگراه هیچ وقت برای رئیس جمهور بوق نمی زنه که بزنه کنار و بهش بگه که تند داری میری و ماشینش رو بخوابونه! پس ما اگه از سرعت می ترسیم یه راه بیش تر نداریم و اونم اینه که چشمامون رو ببندیم!

- این آقای حیدری هم یه جا برگشت به رئیس جمهور گفت عده ای از کارشناسان میگن که دولت شما مدل اقتصادی نداره و یا شایدم تمرین می کنه که به یه مدل اقتصادی برسه!

آقای حیدری! نمی دونستی بدون! آزمون و خطا یه علمه! ما بچه های فنی تو آمار و احتمالات مهندسی یا محاسبات عددی برای رسیدن به جواب ازش استفاده می کنیم.

- همین دیگه! یک ساعت و پنجاه دقیقه به پایان رسید، رئیس جمهور هم فردا میخواد بره مکه.

 

ساعت پنج و نیم عصر چهار تا اس ام اس برای یه خط ایرانسل زدم که البته سه تاش در واقع تکرار یکی بوده و هنوز Delivery نگرفتم! عجله نکن ایرانسل! هنوز وقت داری!

 

یه چیزی خیلی مسخره ست و اونم این که کسی این Reply موبالش رو فعال کنه! از اون جایی که ما تو بیکاری همین جوری الکی منوهای موبایلمون رو بالا پایین می کنیم و یکی از اون جاها هم Inbox هست، این کسایی که Reply موبایلشون فعاله حسابی میرن رو نرو آدم.

Sender has request a reply. آدم میره همین جوری الکی یه اس ام اس رو دوباره بخونه ولی موقع خارج شدن هی این رو می بینه! اولا که اس ام اس جوک که جواب نمی خواد، اگه هم غیر جوک باشه اگه جواب لازم داشته باشه و بخوایم جواب بدیم که Request a reply نداره که! جواب میدیم دیگه! Request این وسط هیچ نقشی نداره جز یه مزاحم!

 

" زندگی مثل بازی حکمه، مهم نیست که دست خوبی نداری، مهم اینه که یار خوبی داشته باشی اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو هم ببری. "

یه اس ام اس که خوب بود و خوشم اومد. به دو دلیل؛ بازی حکم رو دوست دارم و اینکه دست رو بردن نه با جکم زیاد بلکه با بازی خوب خیلی حال میده.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:29  توسط بهاره  | 

امروز تو مطب دندون پزشکم ( من دقیقا نمی دونم که قبل از دندون پزشک باید عنوان دکتر رو آورد یا نه! ولی مثل اینکه گویا نباید آورد! بهرحال تا به نتیجه رسیدنم و اینکه دندون پزشک درست تره یا دکتر دندون پزشک همون دندون پزشک رو استفاده می کنم ) آقای دکتر یه چیزی رو حرارت داد، بعدش برد زیر شیرآب که خنک شه و بعد می خواست اون رو داخل دهان من کنه و باقی قضایا. قبل اینکه دکتر اون جسم داغ رو وارد دهانم کنه رو کردم به دکتر و گفتم یعنی خنک شد؟ دکترم اون رو چسبوند به لپم و بعدش لبخند زد و گفت ببین! خنک شده!

بعد ادامه داد که بهت میاد که بیش تر از این ها اهل ریسک باشی. فقط تونستم بگم که نه! و قبل اینکه بخوام چیز دیگه ای به عرایضم اضافه کنم دکتر دست کرد تو دهنم و گفت ا، پس ترسویی! و من هم چون دست دکتر تو دهنم بود نمی تونستم حرف بزنم و به چیزهایی که می خواستم بعد از نه بگم بپردازم. بعد از چند دقیقه هم یه بحث دیگه باز شد و دکتر از خاطرات دانشگاش گفت و ریسک و این چیزها فراموش شد.

ولی دقیقا درسته! من خیلی وقت که نه، ولی یه مدتی میشه که دیگه اصلا اهل ریسک و این چیزا نیستم و اسمش هم به هیچ وجه ترس نیست! تو لغت نامم اسمش هست عقلانیت.

 

" نگاهت همچون باران است و قلبم همچون كوير و مي داني كه كوير بدون باران زنده است؛ پس برو بمير "

این یه اس ام اس بود که اولش رو که خوندم گفتم اه، باز از این اس ام اس های رمانتیک و مسخره و حال بهم زن. ولی وقتی رسیدم به آخرش خوشم اومد! اس ام اس باحالی بود.

 

( مخاطب: خودم )

اصلا پیچیده نیست! از ساده هم یه چیزی اون ورتره! اصلا " به همین سادگی " هیچ وقت اینقدر قشنگ و کامل در مورد یه چیزی صدق نکرده! قبول کن دختر!

انصاف؟! برو بابا! دلت خوشه ها! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:52  توسط بهاره  | 

" من یه مسافرم، یه دریانورد، و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم. "

این آخرین جمله یه برنامه مستند راجع به معلولین بود که از شبکه چهار داشت پخش میشد و من دقایق پایانیش رو دیدم.

 

اصولا من جوری نمیرم بیرون که مورد خاصی داشته باشم، یه تیپ کاملا معمولی که چندان نمیشه بهش گیر داد. پریروز که بیرون بودم از کنار یکی ار همین ماشین هایی که وظیفه ارشاد! مردم رو دارند رد شدم. از اون جایی که آدم تو زمستون چون سردش میشه معمولا پالتو یا کاپشن می پوشه منم یه کاپشن پوشیده بودم که چندان کوتاه نبود ( البته خوب چندان بلند هم نبود! ) و کمی تا قسمتی ترسیدم که نکنه بیان جلو و گیر بدن. از کنارشون که رد شدم و اتفاقی نیفتاد بعدش یه نفس راحت کشیدم!

خیلی مسخره ست! مثل آدم هایی که جرمی مرتکب شدند و با دیدن پلیس یه جوریشون میشه ما هم با دیدن این ماشین ها یه جوریمون میشه! داریم حس آدم های خلافکار رو تجربه می کنیم اونم به خاطر 5 سانتی متر کوتاه بودن یا بلند بودن لباس!

 

امشب صد فیلم، " حفره " ساخته ژاک بکر رو نشون داد. آخی! دلم سوخت! کاش فرار می کردند.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 1:20  توسط بهاره  | 

تلویزیون پنج شنبه ها داره سریال " سرزمین سبز " رو پخش می کنه. سریالی که به نوعی میشه گفت که ادامه " خانه سبز " محسوب میشه و سال 1376 ساخته شده که خوب اون موقع اجازه پخش پیدا نکرد.

ولی الان ما دیگه بزرگ شدیم و شعورمون می رسه! و صلاحیت داریم! که بشینیم و این سریال رو تماشا کنیم. کاری که تلویزیون و سیاست های تلویزیون انجام میده دقیقا همین معنی رو میده.

حالا به ایناش کاری ندارم، چون چه کار داشته باشیم و چه نداشته باشیم همینیه که بوده و هست! چه تو تلویزیون، چه هرجای دیگه!

اون موقع که خانه سبز پخش میشد من حدودا 12_13 سالم بود ولی همون موقع هم با اشتیاق سریال دوست داشتنی ای رو نگاه می کردم که وجود یه تفکر پشتش کاملا مشهود بود. بعدشم که تلویزیون بارها و بارها اون رو تکرار کرد.

الانم درسته که سرزمین سبز ده سال پیش ساخته شده و ممکنه گرد زمان رو یه سری حرف هاش نشسته باشه اما کاملا مشخصه که آدمی به باهوشی بیژن بیرنگ نویسنده اونه. بعضی آدم ها هر کاری که انجام میدن مشخصه که یه سر و گردن از مشابهش بالاتره.

خانه سبز، سیب خنده، دنیای شیرین دریا و این اواخر باز هم زندگی. این ها از استاندارد تلویزیون ما استانداردتر بود! 

این ها دیالوگ هایی بود که امشب تو سریال گفته شد:

- اگه آشنایی ها تو عرض زندگی اتفاق بیفته، دیگه طولش مهم نیست.

- باید به خاطره ها احترام گذاشت ولی با اون ها زندگی نکرد.

- حرف دل، دل می خواد؟

  یعنی ندارین؟

  داریم، ولی گرفته!

 

تو یه جای زندگی یه " حالا حالا ها " شنیدم که همون موقع هم خواستم " تا همیشه " ترجمش کنم ولی نکردم. الانم نمی دونم کامل ترجمش کردم یا نه، اما یه سناریویی تو ذهنم تشکیل شده که هر روز که میگذره بیش تر به درستیش مطمئن میشم. یه سناریو که ته تهش یکی خواسته سر خودش یا وجدانش یا هر چیز دیگش ماله کشی کنه و با ظاهرسازی یه پروسه فرمالیته و شیک و خوب به وجود بیاره و احتمالا بعد هم یه سری توجیهات علم کنه و در نهایت هم به خیال خودش کلاغ قصه رو به خیر و خوشی به ته قصه برسونه!

قطعا سکوت و سکوت و سکوت من هم کمک می کنه که فکر شه همه چیز خوب نوشته و اجرا شده و احتمالا در پایان، سناریوی به فیلم تبدیل شده تو یه دنیای کوچیک تک نفره سیمرغ بلورین هم خواهد گرفت! و این سیمرغ بلورین کلی هم باعث آرامش خاطر و باقی قضایا خواهد شد!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:15  توسط بهاره  | 

دایی من با خانوادش و برادرم سوئد زندگی می کنند. برادرم که تازه رفته و خوب هر شش ماه یه بار اینجاست، ولی داییم حدود سی ساله که ایران نیومده.

چند روز پیش برادرم یه عکسی فرستاده بود که کلی باعث خنده مون شد. داییم تو آشپزخونه خونشون نشسته بود رو زمین و چند تا روزنامه هم جلوش بود و پاهاش رو هم کاملا باز کرده بود و روی روزنامه و مابین پاهاش هم یه قابلمه بزرگ گذاشته بود و داشت یه عالمه گوشت رو می کوبید! اون ها کلا پنج نفر هستند؛ داییم، زن داییم، دو تا پسرشون که یکی شش و اون یکی هم سه سالشه و برادرم. ولی اون گوشتی که تو قابلمه بود حداقل 10 تا آدم گنده رو ساپورت می کرد! دقیقا اولین جمله ای که مامان و بابام بعد اینکه عکس رو بهشون نشون دادم گفتند، این بود که چه خبره! این همه گوشت!

ضمن اینکه من فکر کنم داییم حسابی جوگیر هم شده بود! وگرنه دیگه تو ایران هم کم پیش میاد که کسی اونجوری گارد! بگیره واسه کوبیدن گوشت!

البته شایدم حق داشته! نوستالژی آبگوشت خوری های تو ایران احتمالا بد جوری تو دلش قلمبه شده بوده!

 

امروز یه جایی یه کار اداری داشتم. یه خانم به همکار بغل دستیش که یه مرد بود گفت چرا برای من چایی نریختی. اون آقا هم برگشت گفت مرد مگه چایی می ریزه! خانمه هم جواب داد مگه هست؟! اگه دیدی سلام من رو هم بهش برسون!

امرز تو مترو دو تا خانم داشتند با هم صحبت می کردند. همین جوری صحبت کردند و صحبت کردند تا رسیدند به اینجا. کجا؟ اینجا که یکیشون گفت که مردهای نسل ما تا زنشون رو دیدند مادرشون به چشم اومد تازه! و مردهای این نسل هم تا زن دیدند مادرشون از یادشون رفت!

هیچی، همین دیگه! این ها شنیده های من بود.

بعضی از این تلویزیون های ماهواره ای بعضی وقت ها یه برنامه ای پخش می کنند و قبلش اشاره می کنند که پخش این صحبت ها به منزله تایید حرف های گوینده آن نیست. حالا منم میگم که نوشتن این شنیده ها به منزله تایید آن توسط نویسنده نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:9  توسط بهاره  | 

خداروشکر! Level Advance1 رو هم Pass کردم و تموم شد رفت پی کارش.

3 ترم دیگه مونده که من و کانون زبان از شر ( یا شایدم خیر! ) هم راحت شیم.

 

" در روزنامه نگاری سبکی داریم به نام « روزشمار ». اخبار مهم یک رویداد موضوعی در یک پهنه تاریخی معین به طور روزانه لیست و بدون هیچ توضیحی زیر هم آورده می شوند. خواننده با مراجعه به این روزشمار، در جریان اخبار و سیری که موضوع در آن پهنه زمانی طی کرده قرار می گیرد و طبعا داوری خود را در موضوع خواهد داشت. "

کریم ارغنده پور تو این شماره هفته نامه چلچراغ یه مطلبی راجع به سریال " شهریار " که داره از تلویزیون پخش میشه نوشته بود که مقدمه مطلبش پاراگراف بالا بود.

خوب، اینی که ایشون نوشته بود گویا میشه تعریف روزشمار تو روزنامه نگاری. اما تعریف روزشمار تو وبلاگ نویسی از نظر من میشه این کاری که من دارم انجام میدم؛ یعنی یه سری از اتفاقات روزانه ام یا نظرم راجع به یه سری از اتفاقات جامعه ام یا راجع به هر چیز دیگه ای که دوست دارم و حس می کنم که باید حتما نظرم رو بگم وگرنه تو گلوم میمونه و ممکنه خفم کنه رو! تو این یه وجب جا می نویسم.

 

" خواهر

بیا چکمه های ساق بلند چرممان را بپوشیم

ما

به اندازه چکمه های نظامی خطرناک شده ایم

هورا "

این، پست بهار نارنج بود تو وبلاگش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:57  توسط بهاره  | 

خوشبختانه اون چیزی که فکر می کردم نشد و پیش بینی بدبینانه من به حقیقت نپیوست.

می تونست اوضاع بدتر از بد باشه و بشه ولی نیست و نشد و این خودش یه دلیل بزرگه برای اینکه من الان نه تنها که ناراحت نباشم که حتی خوشحال هم باشم.

خدایا دمت گرم که بدتر از بد نشد!

 

امروز یکی _ دو ساعت مونده بود به امتحان Final زبان و منم داشتم شدید درس می خوندم که پسر داییم برام یه اس ام اس جوک زد.

تا به حال چندین بار پیش اومده که به جای کس دیگه که احتمالا تو Phonebook موبایلش اسمش قبل یا بعد از اسم منه، اشتباهی برای من اس ام اس زده و چون اس ام اس هم یه جوک کمی تا قسمتی بی ادبی بوده بعدش گفته ببخشید، اشتباه شد!

با این پسرداییم که حدودا 18 سالشه زیاد اس ام اس بازی نمی کنم ولی خوب تو همون دفعات کم هم معمولا اس ام اس هایی که زیادی بی ادبی باشه رو برای هم Send نمی کنیم، برعکس برادرش که 3 سال از خودش بزرگتره ولی بعضی وقت ها یه اس ام اس هایی می فرستاده که دیگه آخرشه!

بهرحال بعد از این که مثل دفعات قبل اس ام اس زد و گفت که باز اشتباه فرستاده، رفتیم تو خط اس ام اس بازی.

کتاب زبان جلو روم بود، وقت هم نداشتم ولی خوب نباید کم می آوردم که! امتحان و وقت نداشتن و اینا رو کلا بی خیال شدم!

بعد از نیم ساعت اس ام اس بازی و از دست دادن نیم ساعت از تایم بسیار مهم قبل از امتحان، اون اس ام اس زد که 1000 تومان شارژ داشتم که ریختم به پات! دیگه می خوام برم بخوابم! منم گفتم آدم شارژش رو به پای دخترعمه اش نریزه می خواد به پای کی بریزه پس! بعدشم ادامه دادم که کار خیلی خوبی می کنی! تو برو بخواب، منم به ادامه درسم برسم که قطعا واجب تر از اس ام بازیه!

یادمه ترم پیش هم دقیقا یکی – دو ساعت قبل امتحان رفتم تو فاز اس ام اس بازی در مورد دانشگاه آزاد که البته اون موقع خودم کوتاه اومدم و گفتم بی خیال بابا! درس مهم تره!

بهرحال بعدازظهر رفتم سر جلسه Final و از وقتی از جلسه اومدم بیرون تا همین الان، اصلا به Pass شدن یا نشدن فکر نکردم. فردا صبح بیدار میشم میرم تو سایت کانون زبان ایران و می بینم که یا Pass شدم یا نشدم دیگه. فکر کردن نداره که!

فقط استادمون این Listening ها رو خیلی تند خوند و همین دیگه! تند خوند! توجیه هم نیست! یا Pass می شم یا نمی شم دیگه!

و اینکه همه تو این شعبه کانون زبان می دونند که استاد این ترم ما، خیلی بد نمره کلاسی میده که 60% نمره کل هم هست و همین دیگه! بد نمره کلاسی میده! توجیه هم نیست! یا Pass میشم یا نمیشم دیگه!

 

اه، این لواشکه چقدر بی مزست! لواشک گنده فافا که شکل سیبه و روش هم نوشته با طعم سیب ملس و زیرش هم یه قمرالدین نوشته که نمی دونم یعنی چی!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 1:7  توسط بهاره  | 

" سلام وزیری که برکنار خواهی شد! خوبی؟

نمی دانی من چقدر در پوست خودم جا نمی گیرم از این بابت که این عمل استعفا دوانده شدن تبدیل به یک سنت حسنه در دولت شده است. واقعا این دولت های خجالت آور پیشین چه مسائل هیجان آور و متنوعی را از ملت دریغ می کرده اند. خدا مخصوصا از دولت خاتمی نگذرد که به خاطر تنوع روزمرگی های مردم هم که شده، چهار روز یک بار وزیرهایش را عوض نمی کرد. من خواندم که یکی از مشاورین رئیس جمهور گفته « به جای آنکه بار را یک نفر در زمان طولانی به سرمنزل مقصود برساند، بهتر است چند نفر در زمانی کوتاه برسانند. » ای مرحبا! ای الهی دورت بگردند. درست می گویید. هرچی ما می ریم پیش تر و پیش تر، برکنار بکن بیش تر و بیش تر! ای وزیری که برکنار خواهی شد، بدان و آگاه باش بهترین حالت این است که ما به شعار ایده آل « هر روز یک وزیر » برسیم. و چه بهتر که بر سر هر وعده غذایی یک وزیر جدید معرفی شود."

اینا یه قسمتی از مطلب ابراهیم رها بود که امروز تو ستون « پستخونه » روزنامه اعتماد چاپ شده بود.  

 

خداجون؛

درسته که یکم یه چیزایی بهم ریخته، اما نذار بدتر از این بشه لطفا!

این سربالایی رو دیگه سربالاترش نکن و بذار فردا یا نهایتا دو سه روز دیگه به خودم و دلشوره و نگرانی الانم بخندم لطفا!

میدونی اگه این پیش بینی کمی تا قسمتی ( کمی تا قسمتی چیه! کاملا! ) منفی من درست از آب دربیاد چقدر بد میشه؟ میدونی دیگه، توضیح نیاز نداره که! پس غلط از آب دربیاد لطفا!

نه! این بدبینانه ترین فکریه که تونسته به ذهنم برسه! میدونم و میدونی که تحقق این فکر بدبینانه خیلی ها رو درگیر، ناراحت، عصبی، مضطرب و خیلی چیزای دیگه می کنه! پس نذار بکنه لطفا!

اصلا این چیزا چیه که میگم! فردا یا نهایتا دو سه روز دیگه همه چی عادی میشه و هیچ اتفاقی نمیفته. مگه نه؟ تورو به خودت قسم، تو دلت بگو آره! لطفا!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:2  توسط بهاره  | 

" بلندای بالایت

پستی نبیند نازنین!

درپایت افتاده را بنگر

این است: « ارتفاع پست » ... من "

شعر از حسین عوض زاده، چاپ شده در شماره 275 هفته نامه چلچراغ

 

یا Yahoo قاطی کرده یا Messenger من یا کامپیوتر من یا خود من یا همه با هم و یا... یا هیچی دیگه! یکی از همین هایی که گفتم باید باشه!

به جان عزیز خودم، ظرف هفته گذشته چندین بار Sign in شدم و اومدم بالا و پیغام New message رو دیدم. رو همون نامه کذایی که تو Toolbar خودش رو به ما نشون میده کلیک کردم و رفتم داخل میل باکسم، اما هیچی نبود توش! یعنی چی آخه؟!

 

به این فکر می کنم که دارم زیادی بر اساس منطق، فکر و رفتار می کنم.

خودم رو تو چارچوب رفتار عاقلانه جا دادم تا کمتر دچار آسیب شم، آخه بهم میگن که حساسم ( همون محترمانه لوس! ) ولی این در چارچوب قرار دادن برای کمتر آسیب دیدن، داره از درون یه جوراییم می کنه ( یعنی اذیتم می کنه ).

قضیه اینه که هوش خیلی زیادی می خواد تا من بدون چارچوب با وجود این چارچوب خودساخته، شناخته و درک شه! ( خوندن و فهمیدن این جمله خودش کلی سخته! )

احتمالا ( که اتفاقا قریب به یقین هم هست ) این وسط سوء تفاهم یا سوء تفاهم هایی رخ میده که بعدا یا تبدیل به ادعا میشه و یا تبدیل به توجیه!

اصلا قضیه اینه که لزوما رفتارهای کرده و نکرده من و حرف های زده و نزده من، اون معنی ای رو که در وهله اول به نظر می رسونه، نداره!

خودم رو کشتم ولی باز نشد اون چیزی رو که می خواستم بگم، بگم!

درد! کوفت! مرض! زهر مار!

به خودم، به زمونه، به در، به دیوار، به پنجره، به ساعت، به روز، به شب، اصلا به همه چی!

خوش فکر، فرق داشتن، اینجوری، اونجوری، گاهی، ... جمله نمی خواد که! خودم می فهمم اینا یعنی چی و همین که خودم می فهمم کافیه! کافی هم نباشه همینه که هست!

اصلا هیچی! فقط یه لعنت! با جمله که نمی تونم منظورم رو برسونم! تنها و تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که تو دلم و وبلاگم حداقل یه لعنت بگم! ( البته وبلاگم هم در واقع همون دلمه با این تفاوت که کلمه ها به جای اینکه درونش معلق باشن توش نوشته شدن )

پس لعنت و شب بخیر!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:10  توسط بهاره  | 

امروز به تاریخ هجری شمسی برابر است با 16 آذر ماه سال 1386. به امروز میگن روز دانشجو که خوب من حدودا ده ماهه که از زمره این قشر خارج شدم و به عبارتی از سر کار بودن به معنای واقعی کلمه خارج شدم! حالا بگذریم، اصلا به روز دانشجو بودنش کاری نداشتم که! یه چیز دیگه می خواستم بگم!

می خواستم بگم دوشنبه که میشه 19 آذر 1386 من امتحان Final زبان دارم و باز هم طبق معمول پایان ترم شد و منم و یه عالمه لغت نخونده و گرامر نگاه نکرده و ...

ترم گذشته هم Final روز 19 بود، البته از نوع ماه شهریورش و جالب اینکه 19 شهریور هم مثل الان افتاده بود دوشنبه. ترم پیش یادمه که جلسه آخر کلاسمون که میشد پنج شنبه رو با اعتماد به نفس کامل پیچوندم و سر کلاس نرفتم. فرداش هم که جمعه میشد تشریف مبارکم رو بردم بیرون ( و چه بیرونی هم شد! ) و شنبه هم که بواسطه پرانتزی که ذکر شد حس درس خوندن نداشتم و یکشنبه صبح زود هم که برادرم سورپرایزمون کرد و زودتر از اون چیزی که گفته بود چمدونش رو بست و از سوئد واسه تعطیلات اومد ایران و خلاصه دقایق رو رسوندم به دوشنبه بعدازظهر و رفتم سر جلسه و امتحان دادم و در کمال ناباوری Pass هم شدم. ترم پیش اگه Fail می شدم یه عالمه بهونه تو آستینم داشتم واسه توجیه خودم و وجدانم دچار درد شدید نمی شد! با یه درد سطحی کارش راه میفتاد و زیاد کاری به کارم نمی داشت!

اما الان و بعد از سه ماه باز هم من آدم نشدم که همه چیز رو واسه شب های آخر نذارم ( اصلا سه ماه چیه! 14 تا ترم سه ماهه گذشت و من آدم نشدم! ).

ولی جدی جدی این ترم قضیه فرق می کنه و Level Advance1  واقعا سخته ( واقعا ها! ) و خیلی بعیده که با سه روز درس خوندن، سه شنبه ظهر که میری تو سایت که نتایج رو ببینی خوشحال شی! و از اون مهم تر هم اینکه هیچی دم دستم نیست واسه اینکه به واسطه اون گول بمالم سر وجدانم و قسمت وحشتناک ماجرا همینه! البته خوب یه چیزایی هست ولی می دونم که زیاد موثر واقع نمیشه، چون وجدانم جواب میده که دیگه باید به این چیزها عادت کرده باشی و اصلا براش قابل قبول نیست! ( وجدان من مثل خودم زیادی باهوشه و راحت نمیشه سرش رو کلاه گذاشت! )

بعد از روده درازی ها بالا و چیدن اون چه که بهش میگن صغری کبری، میرم سر اصل مطلب که دو کلمه حرف بی منطق با خداست! ( خودم که حس می کنم که عیب نداره! خدا باحال تر از این حرف هاست و حالا ممکنه به حرف هایی که ما در نهایت بی منطقی می زنیم عمل نکنه ولی حداقل گوش که می کنه! اصلا همین گوش کردن خودش خیلی خوبه! )

آره خداجونم! می خواستم عرض کنم که با وجود تمام اون چیزایی که گفتم و نگفتم خیلی بچه پررو بازیه که بگم دوشنبه Final رو خوب بدم و Pass شم، اما میگم ( یعنی گفتم! ). اصلا میدونی چیه، من که دارم خودم رو میزنم به بچه پررو بودن و ایضا بی منطق بودن، پس بذار پیش بینی آینده رو هم بکنم و خواهش نمایم که سه ترم آینده رو هم بدون دردسر و همون بار اول Pass شم و تموم شه بره پی کارش. هم من از دست کانون زبان ایران راحت میشم و هم کانون زبان ایران از دست من راحت میشه و هم تو از دست جفتمون!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:25  توسط بهاره  | 

اندازه دل گرفتگیم خیلی زیاده و اینجا تنها جاییه که ازش حرفی به میون میارم. جایی که باز فقط خودم هستم و خودم.

چه فرقی می کنه از کجا میاد! اصلا از جایی نمیاد، همیشه هست. بعضی وقت ها زیادی حسش می کنی و بعضی وقت ها کم.

نمی دونم چرا دارم کلمه ها رو به بازی می گیرم وقتی خیلی ساده می تونم بنویسم بغض تو گلومه و حلقه اشک تو چشام به خاطر یه عالمه دلیل یا بهونه یا هر کوفت دیگه ای که میشه اسمش رو گذاشت! همین!

 

می خواستم بگویم

گفتن نمی توانم

آیا همین که گفتم

یعنی

همین که

گفتم؟!

( قیصر امین پور )

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:11  توسط بهاره  | 

اتاقم برای من دوست داشتنی ترین جای دنیاست، هر چند که از بقیه جاهای خونمون سردتره. یه بخاری کوچیک تو اتاق من هست که زیاد دست و پای من رو سوزونده اما سه روز پیش قسمت پایین ناخن انگشت اشاره دست چپم ( چه دقیق آدرس میدم! ) خورد به یه جای خیلی خیلی داغ این بخاری و به ناجورترین حالت ممکن سوزید ( یعنی سوخت ) و بعدش هم ورقلمبیده شد و اومد بالا و کماکمان در حالت ورقلمبیدگی زشتی به سر می بره.

اتاقم برای من دوست داشتنی ترین جای دنیاست، اما دستگیره دو تا از کمد دیواری هاش شکسته و نماشون رو زشت کرده.

اتاقم برای من دوست داشتنی ترین جای دنیاست، هر چند که یه گوشه از سقفش نم داده.

اتاقم برای من دوست داشتنی ترین جای دنیاست، هر چند که بقایای چسب هایی که یه زمانی به مددشون یه عالمه پوستر رو روی دیوار چسبونده بودم،  دیوارهاش رو نقاشی لازم کرده.

اتاقم برای من دوست داشتنی ترین جای دنیاست، مخصوصا زمستون و پاییز. آسمون که می گیره و هوا ابریه و منم تو اتاق اصلا لامپی روشن نمی کنم و تشعشعات همون جو و هوای بیرون یه چیز توپی رو تو اتاق بوجود میاره که جون میده چند تا کار رو انجام بدی. بخوابی، بشینی پشت کامپیوترت و نت گردی کنی، کتاب یا مجله بخونی، فیلم ببینی، موزیک گوش بدی، چیز بنویسی. این هایی که گفتم کارهای دوست داشتنی زندگی منه که دوست دارم تو دوست داشتنی ترین جای دنیا انجام بدم، به شرط اینکه یه خیال آسوده پشتشون باشه و ذهنت درگیر این ور و اون ور نباشه.

 

مسعود، پسرعموی شش ساله خوشگل من، امروز اومده بود خونمون که من خواب بودم. البته زیاده زیاد هم خواب نبودم ولی خوب حال از اتاق بیرون رفتن رو هم نداشتم. هرچند که مسعود یکی از عشقولانه های زندگی منه ولی خوب بعضی وقت ها آدم تو خواب و بیداریه و از زیر پتو بیرون اومدن خیلی براش سخته حتی با وجود یه انگیزه قوی، یعنی دیدن یکی از عشقولانه های زندگیش!

بهرحال بعد از رفتن مسعود و مامانش و کاملا بیدار شدن من، خواهرم می گفت که مسعود می خواسته بیاد تو اتاق و من رو با پخ ( همون حرکتی که بهنوش بختیاری انجام میده ) بیدار کنه!

ولی خوب، حقیقتش اینه که عشقولانه زندگیم نه من رو درک می کنه و نه بهم دلگرمی میده و نه هیچ چیز دیگه!

یه بار داشتیم در مورد ماشین صحبت می کردیم که کاشف به عمل اومد که اون ماشین رنگ روشن دوست داره برخلاف من که ماشین رنگ تیره دوست دارم. البته من واسه دلخوشیش گفتم که خوب ماشین رنگ روشن هم خوبه و خوشگله ولی اون همچین چیزی که نگفت هیچی! تازه گفت که ماشین تیره زشته! و دل من شکست!

حالا درسته که اون 18 سال از من کوچیکتره ولی این اصلا دلیل موجهی نیست!

تازشم ماشین رنگ تیره هم خیلی خوشگل تره و هم خیلی باکلاس تره! به قول ابراهیم رها ( یکی از نویسندگان چلچراغ ) قبول نداری؟ به جهنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:58  توسط بهاره  | 

چند روز پیش تو مترو یه دختری رو دیدم که به چشم خواهری ( به چشم خواهری چیه دیگه! مگه پسرم که اینطوری میگم! نه! همون به چشم یه دختر غریبه ) خیلی چشم های خوشگلی داشت. قیافه اش معمولی بود ولی خوب چشم هاش خیلی ناز بود. البته خوشبختانه آرایش زیادی هم نداشت و تقریبا میشه گفت فرم طبیعیه چشم خودش بود و به زور فلان و بهمان طور خاصی نشده بود! هیچی، همین دیگه! چون چشم هاش خوشگل بود و منم خوشم اومد گفتم که گفته باشم! 

توی اولین درس این ترم کلاس زبانمون، نتایج یه نظرسنجی ذکر شده بود در مورد اینکه وقتی یه آقا یه خانم رو برای بار اول می بینه چی بیش تر توجهش رو جلب می کنه یا براش مهم تره.

به ترتیب درصد این جوری نوشته بود: 36% چشم، 23% لبخند، 14% اندام، 13% لباس، 3% مو، 2% کفش، 1% دست و 7% هم گفتند که نمی دونند.

خوب شخصا که با اون 7% بیش تر حال می کنم ولی فکر می کنم که 3% برای مو خیلی ناجوانمردانه هست و  اجحاف شده! داشتن موی بلند و نگهداریش خیلی دردسر داره! 3% چیه آخه!

 

امروز همشهری یه مطلب چاپ کرده بود در مورد بررسی اختلالات یادگیری در کودکان دبستانی. نه بابا! اینقدر بیکار نیستم که بشینیم همچین مقاله ای رو بخونم! اصلا بخونمش که چی بشه! به چه دردم می خوره همچین چیزی! ولی این مقاله یه تیتر جالب و باحال داشت. عنوان تیترش این بود: " بعضی ها چرا کم حالیشون میشه؟  "

کودکان دبستانی و اختلالات یادگیری رو بی خیال، جدی واقعا بعضی ها چرا کم حالیشون میشه؟!

 

خواهرم با دوستاش دو - سه روزی رفته بود اصفهان و طبیعیه که هر کی میره اصفهان گز میاره. من گز مخصوصا نوع آردیش رو خیلی دوست دارم. یه جعبه گز مغز پسته ای آردی روی میزه که هی تند تند و در فواصل زمانی کوتاه کوتاه بهم چشمک میزنه که بهش توجه نشون بدم که خوب منم نشون میدم و تند تند تحویلش می گیرم و هی آردی میشم و وسایل روی میز رو هم آردی می کنم!

نتیجه فلسفی؛ داشتن و خوردن چیزهای خوشمزه دردسر داره! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 2:58  توسط بهاره  | 

یه کسی که من نمیدونم کیه یه شعری گفته به این مضمون:

حالمان بد نیست، غم کم می خوریم

کم که نه، هر روز کم کم می خوریم

بعد من بارها اون رو از زبون یکی شنیدم و یا به صورت اس ام اس خوندمش.

یه روز از روزای خوب خدا حالم همین جوری الکی، زیادی خوب بود و همین جوری برای اینکه یه چیزی گفته باشم فرمودم: حالمان خوب است، غم هم اصلا نمی خوریم!

و بعد از همون روز خوب خدا، در یک عملیات انتحاری تصمیم ( از نوع کبری ) گرفتم که بار منفی اون بیت بالا رو تا همیشه با اون چیزی که خودم گفتم جایگزین کنم. همین جوری الکی! بحث انرژی مثبت و اعتماد به نفس و قوی بودن و من آنم که رستم بود پهلوان و این چیزا!

خلاصه که هر وقت حال و حوصله و اینا نداشته باشم اول یاد اون بیت میفتم، بعد یاد عملیات انتحاری و تصمیم کبری و در نهایت هم یاد مصرع خودم! ( عجب پروسه ای شد! )

حالا اینکه حالمان خوب است یا نیست که بماند!، ولی دیگه حسابی واسه خودم بچه پررو شدم و با وجودی که دارم زیر یه چیزایی له می شم ولی زر یا حرف مفت ( دقیقا زر یا حرف مفت! و نه هیچ چیز دیگه! ) می زنم که حالمان خوب است، غم هم اصلا نمی خوریم!

 

اینجا همه هر لحظه می پرسند

حالت چطور است؟

اما کسی یکبار

از من نپرسید

بالت... ( قیصر امین پور )

 

نواندیش منتشر می کند: متن کامل و بدون تحریف اظهارات " اکبراعلمی "

اكبر اعلمي، نماینده مجلس شورای اسلامی: امروزه در کشور ما دو نوع تحلیل و ارائه وضعیت کشور وجود دارد؛ یک نوع تحلیل و ارائه وضعیت توسط آقای احمدی‌نژاد و صدا و سیما و برخی نهاد‌های حامی دولت انجام می‌شود که به ملت می‌گویند، الحمدلله، شرایط داخلی و خارجی کشور بسیار خوب است، امن و امان است، گرانی نیست، فرهنگ ما در اوج اعتلا است و اسامی مفسدان هر روز از جیب آقای احمدی‌نژاد بیرون می‌آید و خوشبختانه دیگر فاسدی در کشور نداریم. در باب سیاست خارجی هم هیچ خطری ایران را تهدید نمی‌کند. آمریکا و دیگر کشورهای قدرتمند غلط می‌کنند که تهدیدی برای ایران باشند. اگر احیانا کسی در جایی مواجه با گرانی شد، بیاید و از بقالی همسایه‌ آقای احمدی‌نژاد خرید کند.

اعلمی با بیان این که این نوع تحلیل، سهل‌الوصول‌ترین پاسخ به افکار عمومی و پوپولیستی‌ترین نوع واکنش از سوی یک مسؤول است، گفت: من معتقدم که هر نوع مواجهه غیرصادقانه هر مسؤولی با مردم و کتمان واقعیت‌ها از آنان، مصداق خیانت است.

اعلمی افزود:‌ عنوان حکومت ما جمهوری اسلامی است و مردم که به ما رأی داده‌اند، انتظار دارند که ما پا جای پای قدیسان صدر اسلام بگذاریم. پس نباید یک مسؤول، مردم را اینگونه عوام پندارد که هرچه بگوید، همه قبول کنند.

نماینده مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی گفت: من به عنوان یک نماینده مردم می‌خواهم صادقانه بگویم، نه شرایط داخلی ما امروزه مطلوب است و نه شرایط خارجی.

طولانیه. ادامش رو اینجا بخونین plz.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:36  توسط بهاره  | 

یکی از دخترهای فامیلمون شوهر کرد و امشب مراسم نامزدیش بود. ما ازطرف خانواده مادری هشت تا دختر هستیم و این اولین دختری بود از این هشت تا که متاهل شد. دخترداییم 19 سالشه و نامزدش هم 22 سال داره. خوب، سنشون میگه که هر دوشون بچه هستند ولی داماد دیگه واقعا بچه بود! امشب که برای اولین بار بود که جناب داماد رو زیارت می کردیم همین که وارد شد دهنمون باز موند!یه baby faceبه تمام معنا! یعنی تنها حدسی که میشد در موردش زد یه پسر بچه دبیرستانی بود!

من نمی دونم یه دختر 19 ساله و یه پسر 22 ساله چه دیدی به زندگی دارند و اصلا چه جوری بهش نگاه می کنند، اما میشه صبر کرد تا یکم بزرگ شد. نمیشه!

من خودم تو 19 سالگی خیلی آرمان گراتر از این حرف ها بودم و نگاهم به زندگی مشترک خیلی متعالی تر از این بچه بازی ها بود و هنوز هم هست.

البته خوب، نمیشه به کسی خورده گرفت بهرحال هر کسی یه جوری به زندگی نگاه می کنه دیگه!

ایشاالله با هم بزرگ میشن و خوشبخت هم میشن!

این مراسم نامزدی تو آذرماه امسال، من رو یاد مراسم نامزدی دخترعمه ام تو اوایل آذرماه سال گذشته انداخت. اون روز رو خوب یادمه؛ دانشگاه، گیشا، بوستان گفتگو، کوچه های پاسداران، ایستادن روی پل عابر و نگاه کردن ماشین ها، بغض، آشنایی با یه خانم که پرشیا داشت و باز شدن سرصحبت باهاش و خوندن حرف های نگفته من توسط اون از نگاهم و شنیدن صحبت های خواهرانش و اشک من که شروعی شد برای اشک های روزهای بعد از اون روز و.......

عجب بساطیه! پاییز امسال پر از اتفاقاتیه که مشابهش تو پاییز پارسال اتفاق افتاده و من رو یاد روزهایی میندازه که همین جوریش هم همیشه یادمه!

 

شماره 273 هفته نامه چلچراغ، صفحه سلام، نوشته سهیل فاطمی

" سلام انگیزه که وقتی چشم هایت را می بندی آدم به روزنامه ای فکر می کند برای پارک های کسالت. به تخمه ای برای شکستن پای تردیدهای گس. سلام انگیزه های نسلی که به عشق چیزی فریاد نمی زند دیگر. سلام دل آزردگی های هماره. می دانی، وقتی می شود دست هایت را باز کنی و به ایلیاتی ترین لهجه دنیا بگویی جفت پوچ، از انگیزه حرف زدن بیش از « یک مقدار » حوصله می خواهد رفیق! "

این روزها قشنگ ترین جمله هایی که می خونم نوشته های همین آقای محترم هست که بدجوری ( بدجوری ها ) به دلم می شینه. چقدر خوبه که یکی هست که بعضی نوشته هاش با بعضی از حس و حال های تو یکیه! ممنون آقای فاطمی!

 

دیشب حدودای ساعت 2 نیمه شب، یعنی اگه بخوام دقیق بگم میشه ساعت یک و پنجاه و شش دقیقه، تلفن خونمون زنگ خورد. خواب من واژه سبکی رو بی معنا کرده چون از اون هم سبک تره و همون اولین زنگ باعث شد که از خواب به طرز ناجوری بپرم و تو فاصله ای که به دومین زنگ برسه هم به خودم اومدم و هم به این فکر کردم که این صدای زنگ تلفنه یا موبایلم یا زنگ در خونه و با شنیدن دومین زنگ بود که پریدم و گوشی رو برداشتم و به اون طرف خط که یه خانمی بود گفتم که اشتباه گرفتید، این جا آژانس نیست! دو رقم آخر شماره ما که 75 هست با دو رقم آخر یه تاکسی سرویس که 65 هست گاهی اشتباه میشه ولی اولین بار بود که همچین اشتباهی تو این تایم زمانی صورت گرفته بود و جزو معدود دفعاتی هم بود که من اینقدر با حالت بهت زده یهو از خواب پریدم.

ظهر که از خواب بیدار شدم ( امروز جمعه بود آخه! )  به مامان و بابا گفتم که شما متوجه نشدید که دیشب ساعت دو، تلفن زنگ خورد و اون ها هم گفتند که نه.  سبک بودن خواب و با کوچک ترین صدایی از خواب بیدار شدن هم یکی از مشکلات اساسی زندگیه! به قول ابراهیم رها ( یکی از نویسندگان چلچراغ ) قبول نداری؟ به جهنم!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:31  توسط بهاره  | 

رفتم تو سایت ایران_ اهداء و اطلاعاتم رو وارد کردم که بعد از مردنم، اگه امکانش بود اعضاء بدنم به بیمارانی که احتیاج دارند داده بشه. اینطور که نوشته بودند کارت اهداء عضو هم حدود سه ماه دیگه به آدرسی که وارد کردیم میاد.

من علاوه بر اینکه برای زندگیم کلی برنامه و نقشه و آرزو دارم، برای مردنم هم آرزو دارم. واقعا از ته ته ته دل آرزو می کنم که جوری بمیرم که امکان اینکه اعضاء بدنم به کسی پیوند زده شه وجود داشته باشه.

یه کسی رو می شناسم که همیشه میگه دوست داره که بدنش بعد از مرگ دست نخورده باقی بمونه و همون جوری دفن شه. درسته که آدم باید به نظرات دیگران احترام بذاره ولی اصلا بابت این حرف توجیه نمیشم و نمی تونم احترام بذارم! آخه وقتی یکی مرده، مرده دیگه! حالا اینکه مثلا قلبش دراومده باشه یا نه، چه فرقی می کنه!

باز درسته که آدم نباید نظرات دیگران رو مسخره کنه ولی خوب نظری که قابل مسخره کردنه، از مسخره کردنش گریزی نیست!

البته در مورد مسخره کردن هیچ مشکلی نیست، چون من و اونی که در مورد جنازش! اینقدر حساسه، دائم در حال مسخره کردن نظرات همدیگه هستیم و کلا خداروشکر! نظر مشترکی در هیچ زمینه ای نداریم!

یه نظریه ای هست تو هندسه که میگه آدم از جزء میتونه به کل برسه. وقتی دراین مورد جزیی بر همه عالم امکان، واضح و مبرهن است که نظر من درسته پس میشه به تمام موارد بسطش داد بدون هیچ بحث و حرف اضافه!

حیف که کد ملی و شماره شناسنامه اش رو ندارم و گرنه اذیتش می کردم و برای اون هم فرم رو پر می کردم و آدرس خونه خودمون رو می دادم و بعد سه ماه که کارت میومد می بردم می دادم دستش!

همین الانم میتونم قیافه عصبانیش رو، بعد از دیدن کارت اهداء اعضای بدنش که این همه هم روش حساسه!، جلو چشمم تصور کنم.

 

در حال امتحان کردن انواع و اقسام آلوچه ها هستم. البته از اون نوع غیر بهداشتی ( اصلا همه مزه لواشک و آلوچه به غیر بهداشتی بودنشه! ) که همیشه وقتی مامان دستم می بینه میگه اگه بدونی این ها چقدر میکروب داره و من هم همیشه جواب میدم که یکم میکروب برای بدن لازمه. خوب، اگه لازم نبود و مشکلی قرار بود پیش بیاد که تا الان پیش اومده بود دیگه!

سوپر سر کوچمون یه نوع آلوچه داره که تازه کشفش کردم و خیلی خوشرنگه ( یه چیزی مابین بنفش و صورتی و قرمز و رنگ هایی تو این مایه ها ) ولی فوق العاده شوره. روش نوشته 95 درصد آلوچه و 5 درصد نمک ولی فکر کنم برعکسه!

چند روز پیش یه جایی خوندم که دادن گل از طرف شوهر به زن یه عادت خیلی خوبه که باعث دلگرمی زن میشه و نباید بعد از یه مدت که از ازدواج گذشت این عادت به فراموشی سپرده بشه و یه سری توضیحات راجع به این سوسول بازی ها داده بود. و من به این فکر کردم که چقدر خوب خواهد شد که مثلا در مورد من آلوچه و لواشکی هم در کنار اون گل قرار داده شه. اصلا گل هم نشد عیب نداره! به شخصه خریدن آلوچه و لواشک و آلبالو خشکه رو بیش تر حمل بر توجه و مهم تلقی شدن میذارم! خیلی باحاله که هفته ای یکی دو بار انواع و اقسام آلوچه ها و لواشک های مختلف رو که از نقاط مختلف شهر خریده شده بچشی!

نمی دونم باید به حال خودم گریه کنم یا بخندم که تو سن بیست و چهارسالگی اگه بخوام ( تازه اگه! ) مثلا به ازدواج فکر کنم، فقط به این بعدش فکر می کنم! تازه گاهی وقت ها هم میگم که خوب خودم هم که می تونم برم برای خودم از این چیزها بخرم و دیگه اصلا چه کاریه که به این موضوع فکر کنم!

 

خوب، خوبه که بعضی وقت ها بعضی چیزها پیش بیاد تا آدم نگه که ای کاش پیش میومد یا کاش می شد یا هر کاش دیگه ای! خوبیه این پیش اومدنه اینه که آدم خودش در مورد خودش به جمع بندی می رسه و شناختش در مورد چیزی که هست و حتی چیزی که نمی تونه باشه بیش تر میشه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:46  توسط بهاره  | 

منشی دکتر دندون پزشکم همیشه یه جوری وقت میده که دیگه حداقل یک ساعت منتظر شدن طبیعیه! ( فرقی هم نمی کنه که زودتر از وقتی که داری بیای یا سر وقت بیای یا دیر! ) منم هر بار حسابی غر میزنم البته با شوخی و خنده!

دیروز که بعد از یک ساعت و نیم بالاخره موفق شدم و رفتم داخل، چون آخر وقت بود دکتر خیلی خسته بود و یه جورایی به زور سر پا ایستاده بود. یکم رو دندونم کار کرد و بعدش گفت ببین من از ساعت یک بعدازظهره که سر پا هستم و الان اصلا نمی دونم دارم چی کار می کنم، میشه امروز رو دندونت کار نکنم! با آقای دکتر راحتم و باهاش زیاد شوخی می کنم. گفتم بله دیگه! پول نمی ذاره که استراحت هم داشته باشین خوب! بعدش گفتم باشه، نوبت بعدی کارم رو انجام بدین، گزینه دیگه ای که برای انتخاب ندارم! خندید و گفت دفعه آینده 2 ثانیه ای کارهات رو انجام میدم.

بعد که منشی می خواست برای جلسه بعد وقت بده بهش گفتم من دفعه بعد سر ساعتی که بهم وقت دادی میام و همین جوری سرم رو میندازم پایین و میرم داخل، با هیچ کسی هم کاری ندارم! اصلا هم نگاه نمی کنم که چند نفر تو سالن انتظار نشستند! اونم کلی خندید و تو دفتر که داشت برام نوبت میذاشت جلوی اسمم نوشت بهاره بداخلاق!

 

" مهم نیست که دلت دریا باشه یا برکه، مهم اینه که نذاری کسی تو جیش کنه. "

این یه اس ام اس بود که نتونستم از خیر نوشتنش تو وبلاگم بگذرم، چون جمله عمیقی بود!

 

یکی که من از دور می شناسمش تو مسابقات جهانی کاراته مدال آورده و بالاخره خبرش هرچند با تاخیر به من هم رسید. منم در جواب اس ام اس این خبر ( که دقیقا مثل اخبار فرستاده شده بود بدون کم و زیاد! ) شوخی کردم و گفتم که شوهر آینده کسی که قهرمان کاراته دنیاست از گل نازک تر نمیتونه بهش بگه و یه چیزایی تو این مایه ها!

آدم در جواب خبر شوخی نمی کنه و عکس العمل نشون نمیده اما من دادم.

گاهی وقت ها خودمون رو به فاز شوخی می زنیم تا جدی جدی یه سری چیزها که هیچ ربطی هم به موضوع شوخی نداره رو برای خودمون جا بندازیم!

گاهی وقت ها خودمون رو به فاز شوخی می زنیم تا تو مخمون این فرو بره که دیدی! همینه که هست!

گاهی وقت ها خودمون رو به فاز شوخی می زنیم که خودمون رو گول بزنیم، که بگیم عیب نداره، که بزرگ ترین دروغ دنیا یعنی " مهم نیست " رو که خودمون داریم به خودمون می گیم گفته باشیم! 

گاهی وقت ها خودمون رو به فاز شوخی می زنیم که زر زیادی زده باشیم! دقیقا زر و نه هیچ چیز دیگه!

ربط یه اس ام اس خبری و فاز شوخی، چیزیه که توضیح بیش تر در موردش نه تو وبلاگ می گنجه، نه کسی میتونه حدس بزنه و بهش فکر کنه و نه به زبونم میاد! کلا چیز مزخرفیه!

بهرحال، دیگه کم کم داره درستی یکی از نظریه هام به اثبات می رسه، خیلی بعیده که چیزی غیر از اینی باشه که من فکر می کنم. اینکه علیرغم میل باطنی با مطابقش، اینکه متاسفانه یا خوشبختانه یا هر چیز دیگه هم که دو زار مهم نیست!

اصلا چرا کلمه ها رو بالا پایین می کنم، اون ها چه گناهی کردند! اصلا هیجی! شب بخیر!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:13  توسط بهاره  | 

چراغ اتاقم یکی از مشکلات زندگی منه!

اگه شب قبل از خواب یه چیزی بگیرم دستم واسه خوندن و بعدش کم کم خوابم بگیره مجبورم قبل اینکه کاملا بخوابم بلند شم و چراغ رو خاموش کنم که خوب البته نه اینکه خوابم بپره ولی خوب خدائیش خیلی سخته! اگه هم برای بلند شدن چراغ بلند نشم که تو روشنایی خوابم می بره. من اگه تو روشنایی بخوابم بهم این حس دست میده که در حق خودم یه جفای خیلی گنده کردم. لذت خواب تو یه اتاق کاملا تاریک با خواب تو اتاق روشن اصلا قابل مقایسه نیست. کاش چراغ اتاق من شعور داشت و به محض اینکه چشم های من می رفت رو هم اون هم خاموش می شد.

 

دیروز یه بخش از درس کلاس زبانمون راجع به کارها و ورزش های هیجان انگیز و البته خطرناک بود. مثل پرش از ارتفاع، قایق سواری در رودخانه های خروشان و این چیزا. البته نظر شخصی من راجع به این کارها نه شامل هیجان انگیز میشه و نه خطرناک، تنها صفتی که می تونم بهش بدم حماقته.

بهرحال بعدش این سوال مطرح شده بود که هر کسی خطرناک ترین کاری که تو زندگیش کرده چی بوده. من یکم فکر کردم و دیدم واقعا هیچ کار خطرناکی تو این 24 سال عمرم انجام ندادم.

بعدش استاد رو کرد به کل کلاس و منتظر شنیدن تجربیات خطرناک زندگی بچه ها شد ولی دریغ از یک کار خطرناک! هیچ کدوم از بچه ها هیچ کار هیجان انگیز و یا خطرناکی انجام نداده بودند! بعدش من برگشتم گفتم We like our lifes. در مورد خودم که به شدت my life ام رو دوست دارم چون یه عالمه برنامه، نقشه و ایده تو ذهنم دارم. حیف جون عزیزم نیست که خدای نکرده با یه جماقت گزندی بهش برسه!

تازه من اگه جای خدا بودم هوای این بنده ام ( یعنی بهاره ) رو زیادی می داشتم و برای طول عمرش به عددهای بزرگ فکر می کردم! اصلا حیف من نیست که بمیرم!

 

دیروز یه دختره تو مترو خیلی آرایش کرده بود، خیلی ها! توجه من رو به عنوان یه دختر که خیلی جلب کرد، خیلی ها! تو حدود 40 دقیقه ای که تو مترو بودم خیلی نگاش کردم.

با دوست پسرش یا شایدم نامزدش قرار داشت و داشت می رفت که اون رو ببینه. با یه دختر که بغل دستش بود سر صحبت رو باز کرد و خوب منم که گوش هام رو نگرفته بودم! با اون جنس مذکری هم که داشت میرفت که ببینتش با تلفن صحبت هم کرد ( البته صحبت که نبود، یه چیزی تو مایه های مکالمه کنایه آمیز یا دعوای خفیف یا یه چیزی تو این مایه ها بود! ) بعد تفسیر اون صحبت ها رو با دختر بغل دستیش هم انجام میداد و من کماکان گوش هام رو نگرفته بودم! نزدیکی های مقصد ون پسره زنگ زد و قرار رو کنسل کرد! دختر هم ناجور عصبانی شد و گفت آره دیگه، من خرم که پاشدم اومدم! وقتی صحبتش تموم شد اون دختره که پیشش ایستاده بود برای اینکه دلداریش بده برگشت گفت عیب نداره، ناراحت نکن خودت رو. مردها ارزشش رو ندارند! اونم جواب داد که آره واقعا، چه خوبش و چه بدش هیچ کدوم لیاقت ندارند!

خوب، البته که این ماجرا به من هیچ ربطی نداره و هیچ نظری هم ندارم! اصلا زندگی خصوصی دیگران به من چه! ولی برای اون دختر خیلی دلم سوخت البته نه به این خاطر که پسره نیومد بلکه به این دلیل که خیلی برای اون آرایشش وقت گذاشته بود و عملا هیچی به هیچی! من که عمرا یه روزی با چنان آرایشی برم بیرون ولی بر فرض محال اگه هم همچین قصدی می داشتم حداقل ( تازه حداقل! ) احتیاج به چهار ساعت وقت پیدا می کردم!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:26  توسط بهاره  | 

" انگار هشت بعد داریم!... ابعادی که هرگز شناحته نخواهند شد... به هر حال می بینمشان و مجبوریم  در محاسبه حجم روحمان همیشه جایی برای حاصل ضربشان در نظر بگیریم. "

اینو نیما دهقانی تو پست جدیدش نوشته بود.

 

" این روزها که می گذرد، شادم

شادم که این روزها، می گذرد "

این فکر کنم سومین باری میشه که این مصرع رو تو وبلاگم نوشتم و مطمئنم که تا یه مدتی باز هم خواهم نوشت. وقتی می نویسمش، وقتی بهش فکر می کنم و وقتی هی تکرارش می کنم به آرامش می رسم. آره، این روزها می گذرد، شک نکن دختر!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:14  توسط بهاره  | 

من تا جمعه ظهر تنها کاری که دوست دارم انجام بدم خوابیدنه و انجام هر کاری غیر از اون باعث میشه که کمی تا قسمتی حالم بره تو قوطی. مواقعی که جمعه ها، ناهار جایی مهمون هستیم که عزا می گیرم اصلا!

ولی خواب امروزم بریده بریده بود. دیشب یادم رفته بود موبایلم رو بذارم رو سایلنت و دوستم ساعت حدودای هفت و نیم اس ام اس زد و گفت که خیلی شادم چون دارم برنامه رنگین کمون رو نگاه می کنم! این دوستم اصولا زیاد میونه خوبی با خواب نداره و همیشه کله صبح بیدار میشه. یه دختر فوق العاده شکموییه و از غذا خوردن همون لذتی رو میبره که من از خوابیدن می برم. من رو مسخره می کنه و بهم میگه که همون طور که من اگه پولدار شم ممکنه که یه رستوران بزنم تو هم اگه پولدار شی ممکنه که خوابگاه بزنی!

خلاصه که اول صبحی اون اس ام اس زد که اذیتم کرده باشه و از خواب بیدارم کنه که موفق شد.

موبایلم رو گذاشته بودم که ساعت 9 زنگ بزنه. می خواستم دقیقا همین ساعت بابت یه موضوعی یه اس ام اس به یکی بزنم. دوباره چشام رفته بود رو هم که ساعت 9 شد و این بار آلارم موبایل بیدارم کرد. چشام رو باز کردم و به این فکر کردم که ساعت 9 صبح جمعه واسه چی خودم رو از خواب بیدار کردم! که بعد از کمی به ذهن فشار آوردن یادم اومد! اس ام اس رو زدم و باز گرفتم خوابیدم. حدودای ساعت یازده و نیم برام یه اس ام اس خوشحال کننده اومد. خوندم و جواب دادم و بعدش باز همچنان به زیر پتو بودن ادامه دادم و در نهایت حدودای دو بعدازظهر تونستم خودم رو متقاعد کنم که خوابیدن دیگه بسه!

نمی دونم تو کدوم یک از قطعه های خواب بریده بریده امروزم بود که یه خواب بلبشویی بودم که توش خیلی ها بودند و یه ربط شدیدا بی ربطی هم با هم پیدا کرده بودند!

 

گاهی اوقات اصلا پیگیر چیزی نیستی ولی خودش پیش میاد و تازه یه نشونه قابل تحمل هم توشه. من به بعضی از اتفاقات و نشونه های زندگیم نمی تونم ساده نگاه کنم. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

 

پاییز سال گذشته، پاییز سختی بود. هیچ چیز برای هیچ کس خوب نبود ( هیچ چیز یعنی یه سری چیزای جزیی و کلی و هیچ کس هم یعنی خودم و دور و بری هام ) اما گذشت (گذشت یعنی سپری شد).

" چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند "

من نمی دونم زندگی هر کسی چند تا چنان داره و تو چه مقطع های زمانی براش اتفاق میفته. اما هر کسی خودش میدونه که کدوم چنان، چنان سختیه و اگه بتونه اون رو به سلامت بگذرونه دیگه نگرانی ای از چنان های بعدی هم نخواهد داشت.

حالا که فکر می کنم می بینم که چقدر خوب شد که پاییز سال گذشته پاییز چنان ها بود و همه چیز تو وضعیت چنان بودن محک خورد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:30  توسط بهاره  | 

این " تکه ای از یک داستان " که تو وبلاگ عباس معروفی بود خیلی خوشگل بود. بعضی وقت ها آدم همذات پنداری عجیبی با یکی از شخصیت های فیلم یا رمان یا حتی یه داستان کوتاه می کنه. گاهی وقت ها یه شعری می خونه که به دلش می شینه چون انگار حرف دل خودشه یا هر چیز دیگه ای تو این وادی.

 

در پارکینگ ساختمونی که ما توش زندگی می کنیم، هر وقت باز و بسته میشه کل آپارتمان می لرزه ( می لرزه ها! )، یه چیزی شبیه یه زلزله نسبتا خفیف. با وجودی که دیگه با این لرزش انس گرفتیم، ولی باز هم پیش میاد که با باز شدن در، یهویی از جا بپریم مثل الان که همسایه طبقه پایین در رو باز کرد که ماشینش رو بیاره داخل و من از جا پریدم!

البته این لرزش، بسته به چیزی که من به عنوان یه مهندس عمران و کسی که باید به ساخت و ساز آشنا باشه نمی دونم چیه!، گاهی زیاده و گاهی کم. یه بار دخترعمه ام خونمون بود و این لرزشه هم زیاد بود. طفلکی خیلی ترسید، مثل حس ترس از یه زلرله واقعی که اومده و رد شده!

 

Some mental arithmetic. این اصطلاح رو تو Reading قبلی کلاس زبانمون یاد گرفتم. یعنی بالا و پایین کردن یه موضوع که دو روزه که دارم انجامش میدم.

 

" خیلی طول نمی کشه که همه چیز به نفع تو تغییر می کنه، خیلی بهتر از رویاهات. "

دل گرفتگی با چاشنی اشک و داد زدن ظاهرا هیچ ربطی بهم نمی تونه داشته باشه، اما وقوعش تو یه تایم زمانی با این تفاوت که یکی تو خواب و دیگری تو بیداری، رسید به جمله بالا که دایره تفسیرش میتونه خیلی گسترده باشه اما واقع بینیم بهم میگه که محدودش کنم به اینکه همه ما آدم ها گاهی وقت ها به کسی که خیلی دلتنگه یا خیلی ناراحته یا خیلی هر چیز دیگه ای هست، از سر دلداری یا همدردی یا هر چیز دیگه، یه جمله امیدوار کننده میگیم که فقط یه چیزی گفته باشیم! همین!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:13  توسط بهاره  |