تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

امروز اینقدر خوابیدم که دیگه خودم از خودم خجالت کشیدم! آخه مگه آدم هم اینقدر می خوابه!؟ تازه همین الانم که ساعت حدودای دوازده شب هست باز خوابم میاد! قهوه و نسکافه هم حریف میل خوابیدن در من نمیشن!

" خواب بیداریست، چون از سر دانائیست. " این قشنگ ترین نظری بود که تو عمر حدودا یازده ماهه وبلاگم برام گذاشته بودند. نه بخاطر اینکه توجیه خوابیدنمه که بخاطر اینکه حالا نه همه اش ولی قسمتی از خواب در مورد من واقعا مصداق همینه.

 

چند وقت پیش داشتم با دوستم راجع به تعریف هر کس از عشق و دوست داشتن صحبت می کردم. تعریف خودش از عشق و دوست داشتن و این جور مسائل که خوب در نوع خودش جالبه و وقتی به خودم و اون نگاه می کنم می بینم که با وجودی که همجنسیم ولی تو مسئله ای که فکر می کنم حداقل دو همجنس اشتراکات زیادی با هم میتونند داشته باشند ولی در مورد من و اون اینطور نیست. راستش من فکر می کنم اون یه جورایی مردونه به همه چیز نگاه می کنه، هرچند که خودش از بیخ و بن تفکیک جنسیتی رو قبول نداره برعکس من که میگم بالاخره زن زنه و مرد هم مرد!

حالا قضیه خودش به کنار، راجع به برادرش هم یه چیز جالب گفت. می گفت که برادرش که فوق لیسانس مهندسی مواد از دانشگاه شریف داره و بعد از سربازی هم قراره که برای ادامه تحصیلات بره خارج، آدمیه که همش سرش تو درس و تحقیق و پژوهشه و کلا انگار دیدش نسبت به خیلی چیزها یه دید مکانیکیه. می گفت که تو دوران دانشگاه از یکی از دخترهای همکلاسیش خوشش اومده بود و گفته بود من اگه بخوام ازدواج کنم با این خانم ازدواج می کنم و دلیل این انتخاب هم این بوده که این دخترخانم تو هیچ یک ار کلاس هاش حتی یک جلسه غیبت هم نداشته و مثل خودش دانشجوی درس خون و کوشایی بوده! که البته هیچ وقت هیچ رابطه ای بین این دو نفر بوجود نیومده و کلا هیچی به هیچی. فقط اظهار نظرش در مورد اینکه چی باعث شده بوده که از یه دختر خوشش بیاد کلی جالب بوده! البته برای من از جالب یه چیزی اون ورتر بود و کلی خندیدم!

داشتم فکر می کردم که اگه برادر دوستم با من همکلاس بود و بعدا ازش می پرسیدند که از کدوم یک از دخترهای همکلاسیت متنفری قطعا اسم من رو می برد. چون من، سر همه کلاس هام کلی غیبت داشتم و تازه اون هایی رو هم که می رفتم با تاخیر بود و یه دانشجوی شب امتحانی به تمام معنا بودم و یه عالمه درس نخون بودم و خلاصه کلکسیون چیزهایی بودم که اون احتمالا به شدت ازش متنفر بوده!

 

جالب بود! میگم جالب که فکرم به هیچ سمت دیگه ای متمایل نشه. مثلا به اینکه آخه واقعا عجیب نیست این همه تشابه و ربط اتفاقات تو یه مقطع زمانی مشخص تو دو سال! عجب ماهیه این آبان که فردا هم دیگه آخرین روزشه!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:35  توسط بهاره  | 

آدم حق داره بعضی روزها دلش بگیره، حتی اگه این بعضی روزها از معنی ای که تو لغت نامه برای کلمه بعضی نوشته شده بیش ترهم باشه و مثلا بشه خیلی روزها،  باز هم حق داره. حق هم که نداشته باشه کاریش نمیشه کرد. چون دلش می گیره و اصولا همینه که هست!

خوب امروز، البته امروز که نه، چند روزه که روزهام مصداق همون بعضی روزها یا خیلی روزهاییه که وصفش رو تو پاراگراف قبل کردم.

تا حدودای ظهر تو کتابخونه، مکانیک سیالات جلوم بود و یه چند تایی تست زدم که البته نمیگم که اون چند تا واقعا چند تا بود و تو چه تایم زمانی! چون یه بار صبح شرمنده شدم، یا بارم الان شرمنده میشم! (  کسایی که می خوان امسال تو رشته عمران تو کنکور ارشد شرکت کنند من رو اصلا به عنوان رقیب جدی یا نیمه جدی یا حتی شوخی هم حساب نکنند! اصلا من رو رقیب حساب نکنند، به چشم رفیق بهم نگاه کنند! )

بعد از این صبح بسیار مفید! که به ظهر رسونده شد، از ظهر تا حدودای ساعت چهار بصورت مفیدتری سپری شد! با دوستم شروع کردیم به حرف زدن راجع به همه چی و همه کس و اونم غم و غصه دو نفر از کسایی که می شناخت رو برام تعریف کرد و غصه های دل من بیش تر شد! و من به این فکر کردم که چقدر خوبه آدم اگه هم غصه داره، غصه ای باشه که قابل شرح باشه نه مثل غصه های من بدون شرح! و فکر کردن به همین موضوع باز غصه مندترم کرد!

ساعت شش کلاس زبان داشتم و تو مسیر نیم ساعته ای که سوار تاکسی بودم تا برسم سر کلاس در عین حالی که  کماکان یه عالمه ( که نتوان وصفش کرد ) غصه رو دلم بود گوله گوله اشک ریختم! نه، گوله گوله که نبود البته! چند قطره اشک بود که خیلی مظلومانه ( خیلی ها! ) ریخته شد و خوب من به چند قطره اشک مظلومانه میگم گوله گوله. ( چون کیفیت مهمه نه کمیت! )

در عین حال که هنوز یه عالمه غصه بدون تغییر در مقدارش رو دلم بود و خیلی گرفته بود ( دلم رو میگم! ) بعد از تموم شدن کلاس راهی خونه شدم. لحظه ای که رسیدم سر کوچمون چون خیلی دلم برای خودم داشت می سوخت رفتم سوپر سر کوچمون و چندتا خوراکی خریدم که به اصطلاح به خودم حال داده باشم و یکم دل گرفتگیم کم شه و یه بسته آلبالو خشکه هم قاطی خوراکی ها انتخاب کردم که به مدد آلبالو خشکه که خیلی خیلی دوست دارم یکم غصه هام کمتر شه!

اومدم خونه و مدار صفر درجه رو دیدم و یکم هم از تحلیل سریال که تو گفتگوی ویژه خبری و با حضور دکتر ولایتی بود رو نگاه کردم ولی چون خیلی غصه رو دلم بود دیگه تا آخرش رو دنبال نکردم ( الان نمی تونم نظر تحلیلیم رو راجع به این سریال بنویسم چون خیلی غم دارم امشب! )، بعد رفتم سراغ کیفم و آلبالو خشکه رو درآوردم و خوردم و یکم دلم ترش شد که خوب، تحول مثبتی بود!

و الان دارم مثل یه دختر حیوونکی و طفلکی با لحن بچه گانه که احتمالا کمی هم خنده دار ( چی؟ احمقانه! فرقی نمی کنه! هر کی هرجور راحته فکر کنه! ) به نظر میرسه شرح میدم که امروزم که سمبلی از این روزهامه چه جوری گذشت.

قیصر، یادش گرامی، می گفت:

" این روزها که می گذرد، شادم

شادم که این روزها، می گذرد! "

شاید تنها شادی این روزها، همین باشه که میگذره!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:44  توسط بهاره  | 

تلویزیون یه فیلم نشون داد به اسم " چهار شگفت انگیز ". از این فیلم هایی که آخر علمی – تخیلیه! و هر کی هر کاری دلش خواست میتونه بکنه و اصولا کی به کیه! فیلمه دیگه! من از این فیلم ها دوست ندارم، اما بعضی وقت ها آدم می بینه نشسته جلوی تلویزیون و داره یه چیزی رو نگاه می کنه و تنها دلیلش هم اینه که فقط میخواد یه چیزی ببینه، همین!

بهر حال این دو تا دیالوگ مربوط به این فیلمه.

- وقتی به آینده نگاه می کنی، بستن چشم به روی گذشته نباید زیاد سخت باشه.

- بعضی وقت ها آدم نیاز داره که خواسته بشه.

 

یکی از همسایه های قدیمی ما که 78 سالش بود سه روز پیش فوت کرده. این آقا حدودا بیست سال پیش با یه خانمی که خیلی زیاد با هم اختلاف سنی داشتند ( دقیقا نمی دونم ولی فکر کنم اختلاف سنیشون حدود سی سالی میشد ) ازدواج کرده بود. بعد از ازدواج به دلیل بالا بودن سن برای اینکه بچه دار بشن باید روی آقا عمل جراحی انجام میشد که بی خیال شدند و همین جوری بدون بچه زندگی کردند.

من که خودم از همون عنفوان کودکی! تا به امروز و تا همیشه! بچه عاقل و سر به راه و خوب و گلی بودم! ولی  تا چند وقت پیش هر وقت از دردسرهایی که یه بچه تو یه زندگی و برای پدر و مادرش ایجاد می کرد مطلع میشدم به مامان و بابام این همسایه مون رو مثال می زدم و می گفتم که ببینید چقدر راحتند و دارند در کمال آرامش زندگی می کنند. ولی اون ها نظرشون مخالف من بود و می گفتند که نه، باید تو خونه بچه باشه و بچه خوبه و بچه گرمای خونه ست و از همین حرف ها.

بعدها از بچه داشتن خوشم اومد و دیگه از مثال زدن دست برداشتم! اینکه یکی باشه که تو بتونی تربیتش کنی و بعدا ببینی که به ثمر نشسته. و از اون جایی که یه عالمه روش های تربیتی و غیر تربیتی ( غیر تربیتی با بی تربیتی فرق داره! یک نوع پیشرفته  از تربیته که غیرمستقیمه ) خاص و غیرخاص تو ذهن دارم از اینکه بتونم در آینده رو بچه ای که مثل لوح سفید میمونه این ها رو پیاده کنم به وجد میومدم. بهرحال به این نتیجه رسیدم که بچه خوبه، به شرط اینکه خوب بزرگ شه و فکر می کردم و می کنم که می تونم یه بچه رو خوب بزرگ کنم.

امروز که تو مراسم ختم این همسایمون شرکت کردم بازم دیدگاهم نسبت به بچه به سطح بهتری رسید. آخه این خانمه که شوهرش فوت کرده بود تازه پا به میانسالی گذاشته بود و حیوونکی خیلی تنها شد. اقوام و آشنایان و دوستان هم که نمی تونند همیشه پیشش بمونند. البته درسته که هیچ بچه ای حتی ذره ای هم جای شریک زندگی رو نمی تونه پر کنه ولی حس اینکه یکی هست که تو باهاش تو تعریف عنصر کوچک اجتماعی ( خانواده ) شریکی  حس خوب پشتوانه داشتن و تنها نبودن رو منتقل می کنه.

این خانم و آقا حالا نمی دونم به خاطر بچه نداشتن بود یا هر چیز دیگه ولی بهر حال به اکثر بچه های خانواده هایی که به نوعی باهاشون در ارتباط بودند خیلی لطف داشتند. یه لطف و محبت در مقیاس زیاد به من و برادرم و خواهرم هم داشتند که دیگه واقعا آدم شرمنده میشد.

برادرم که سوئده و از فوت این آقا مطلع نشده ولی مامان گفت امشب که بهش میل زدی بگو که فلانی فوت کرده، آخه هم خود این آقا و هم خانمش برادرم رو خیلی دوست داشتند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 23:49  توسط بهاره  | 

معمولا چلچراغ رو همون اوایل هفته می خونم. اما این هقته به خاطر دندون درد و حال نداشتن و اینا یه سری از مطالب چلچراغ بود که تا امروز، جمعه، خوندنش به عقب افتاد. بهرحال دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!

امبر صدری یه مطلبی نوشته بود با عنوان " عشق نه، مرگ " و تو مطلبش گفته بود که قبل اینکه خوندن داستان های کوتاه مسابقه چلچراغ رو شروع کنه با توجه به طیف مخاطبی که چلچراغ داره فکر می کرده که موضوع اکثر داستان هایی که خواهد خوند حول و حوش عشق باشه، حول و حوش تلخی ها و شیرینی های عشق که قاعدتا باید بزرگ ترین چالش زندگی یک جوان باشه. اما بعد از اینکه شروع به خوندن داستان ها می کنه می بینه که موضوع اصلی داستان های رسیده مرگ بوده! و یه جایی تو مطلبش میگه که « مرگ » عنصر قالب داستان ها بود، و حضورش چند برابر « عشق » بود و در ادامه اضافه می کنه که چرا باید ذهن این جوان ها این قدر با سکون، یکنواختی، روزمرگی، بیهودگی و در نهایت مرگ را خواستن و به مرگ رسیدن درگیر باشد؟

 

تو همین شماره چلچراغ علی میرمیرانی یه مصاحبه با افشی یداللهی، ترانه سرا، انجام داده بود. این مصاحبه رو باید خوند و به حرف هایی که دو تا آدم دارند با هم می زنند گوش داد، همین! مخالفت یا موافقت هم نیاز نداره و هر کسی می تونه در عین حال که نظر خودش رو داره نظر دو تا آدم دیگه رو هم بدونه.

به نظرم اگه آدم یکم، فقط یکم و نه بیش تر، در مورد خودش صداقت به خرج بده می ببینه که می تونه نسبت به خیلی چیزها که با اطمینان کامل به خودش نسبت میداده حداقل شک کنه.

غریزه، علاقه، عادت، دلبستگی، وابستگی، ظرف و مظروف، پایاپای،... این ها کلید واژگان این مصاحبه بود. در مجموع جناب ترانه سرای محترم حرف های جالبی زدند.

 

موضع من نسبت به وبلاگ نیما دهقانی و مطالبش دو حالت داره. یا اصلا خوشم نمیاد و یا به شدت خوشم میاد! بعضی از شعرهاش واقعا شاهکاره، حداقل به من که خیلی حال میده.

یه بار یه دوبیتی نوشته بود که از بس خوشم اومد نوشتمش رو Note و هنوزم که هنوزه  سمت راست بکگراند کامپیوتره و زمانی که پشت کامپیوتر هستم و دارم کاری انجام میدم بارها و بارها چشمم بهش میفته.

تو دو پست قبلش هم یه شعر نوشته بود که کم خوب نبود، یعنی زیاد خوب بود! مصرع آخرش که فوق العاده بود.

حل شد به زور یک علامت نابالغ سوال ...

آن آمدن و یا که نه هرگز نیامدن ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 1:21  توسط بهاره  | 

اتفاق به ظاهر ساده این روزها ( این روزها یعنی دو هفته اخیر ) این بود که من یکی از دندون هام رو عصب کشی کردم و یکی دیگش هم کمی دچار پوسیدگی شده و باید درست شه.

چند جلسه ای که رفتم پیش دندون پزشک، چون بعدش به هیچ وجه حاضر نبودم که آمپول ضد التهاب بزنم دچار درد شدیدی می شدم.

این درد شدید یعنی یه چیز وحشتناک که تا حدود 48 ساعت بعد از اینکه روی دندون کار میشه، باعث میشه آدم از درد به خودش بپیچه. دردی که اینقدر غیر قابل تحمله که منی که به هیچ وجه زیر بار خوردن انواع و اقسام مسکن نمیرم رو مجبور می کنه که تو یه 48 ساعت 14 تا مسکن و تو یه 48 ساعت دیگه حدود 22_23 تا مسکن قوی بخورم. دردی که اندازه اش اینقدر زیاد بود که حتی خوردن این همه مسکن هم براش کارساز واقع نمی شد.

دردی که برای یه دندون سه ریشه ای بود و دکترم می گفت که تو کل لثت پخش میشه و حتی باعث میشه گوش و سرت هم درد بگیره. دکتر می گفت که قرص، زیاد نمی تونه موثر باشه و هر بار که یه قسمتی از کار روی دندونم تموم میشد و می خواستم از مطب خارج شم دکتر به هر زبونی که بلد بود من رو از دردی که پیش رو خواهم داشت آگاه می کرد و بهم می گفت که برو و مثل یه دختر خوب و حرف گوش کن آمپولت رو بزن. اما من حتی یکبار هم نتونستم مثل یه دختر خوب و حرف گوش کن عمل کنم.

اون درد جانکاه رو به جون می خریدم و به هیچ وجه به آمپول زدن حتی فکر هم نمی کردم!

بعضی وقت ها انگار به هیچ قیمتی نمی تونیم کاری رو انجام بدیم و دلیلش رو خودمون هم نمی دونیم.

درسته که من فقط تحت شرایط خاص حاضر میشم که آمپول بزنم ولی خوب اینم شرایط خاص بود دیگه، پس چرا نمی تونستم! خیلی مسخره به نظر میومد، من داشتم به شدت درد می کشیدم ولی انگار یه چیزی درون من بود، که نمی دونم اسمش ترس بود یا چیز دیگه، ولی بهر حال نمی ذاشت که آمپول بزنم. حرف هام احمقانه به نظر میرسه ولی تصور فرو کردن یه سوزن به بدنم انگار دردآورترین اتفاق روی زمین بود!

خوب تقریبا میشه گفت روزهای سخت دندون درد من دیگه آخراشه، البته امیدوارم که آخراش باشه. ولی بهر حال قسمت اعظمش گذشته و مابقیش هم میگذره.

به این دندون درد فقط به چشم یه دندون درد معمولی که ممکنه برای هر کسی اتفاق بیفته نگاه می کردم، تا اینکه دیروز یه لحظه یه چیزی به ذهنم رسید که چهارستون بدنم لرزید!

دیدم فقط کافیه یه چیزهایی رو بذارم کنار هم! اون چیزها رو گذاشتم کنار هم و نتیجه .....

وای، نمی دونم چقدر فکری که کردم و چیزی که خودم بهش میگم نشانه، میتونه درست باشه ولی اینکه همه چیز هم فقط اتفاقی باشه رو نمی تونم بپذیرم.

" دنیا به آدم هایی که چرت و پرت میگن هم احتیاج داره. " این برای من یه جمله آشناست که فقط خودم میدونم یعنی چی و همه چیزهایی که یهو از دیروز تا حالا به ذهنم رسیده تو دایره ای می چرخه که این جمله هم توشه!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 2:12  توسط بهاره  | 

امروز بعدازظهر خیابون مطهری یه کار اداری داشتم. روند حوادث زندگی به یه " آهان " رسید، حتی بدون علامت تعجب یا هر چیز دیگه. از ایستگاه مترو مفتح که اومدم بیرون تا اون جایی که باید می رفتم با تاکسی کمتر از 5 دقیقه می شد، اما تصمیم گرفتم پیاده برم.

خوب، آدم یه جاهایی بعد از یه " آهان " هایی که میگه، احساس می کنه که باید قدم بزنه.

حدودا بیست دقیقه طول کشید تا برسم به اون جایی که کار داشتم. تو همین زمان جمله ها و کلمه ها مثل ماشین هایی که از خیابون می گذشتند از ذهنم می گذشتند؛ حالا حالاها، دل گرفتگیم، حدسیاتم که نمی دونم چرا همیشه درسته و انگار این بار هم روش، کافی بودن فقط  دو جمله و درست زدن وسط خال با یه شیطنت در ظاهر کودکانه ولی به شدت هوشمندانه، دایره پیش بینی هام با نگاه به نیمه خالی لیوان، توجیهی که همیشه بوده و هست و یه عالمه ننوشتنی دیگه.

کاری که می خواستم انجام بدم سریع انجام شد و من دو راه داشتم، یا اینکه مسیری رو که پیاده اومده بودم رو پیاده برگردم تا به ایستگاه مترو مفتح برسم ( خیابون یک طرفه بود و برای برگشت از اون مسیر نمی شد که سوار تاکسی شد ) یا اینکه از یه مسیر دیگه برگردم خونه.

ترجیح دادم همون مسیری که پیاده اومدم رو برگردم. نمی دونم چرا، ولی حس کردم باید همین مسیری رو که اومدم برگردم.

تو پیاده روی مجددم اما در جهت مخالف با آروم ترین قدم های ممکن حرکت می کردم و باز کلمه ها و جمله ها بودند که از ذهنم می گذشتند اما این بار مثل خودم که در جهت مخالف قبل می رفتم اون ها هم همین کار رو کردند.

یه زمانی سه شنبه ها رو دوست نداشتم، برام سمبل روزی بود که روز خوبی از کار درنمیاد و ممکنه اتفاق بدی توش بیفته. اما الان دیگه اینطور نیست، سه شنبه ها رو هم مثل باقی روزها دوست دارم با تک تک ثانیه هاش.

هر اتفاقی توی هر روزی که برای من بیفته قطعا بهترین اتفاق ممکنه برای دختر کوچولویی که داره تو آخرین دقیقه های یه سه شنبه پاییزی برای وبلاگش پست می نویسه. دختر کوچولویی که سکوت و صبر و آرامش، بزرگ ترین و ارزشمندترین داشته های زندگیشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:46  توسط بهاره  | 

چند روز پیش دوستم یه چیز بامزه تعریف می کرد.

می گفت حدودا 4 سال پیش با یه پسری دوست شده و دوستیشون هم دو ماهی طول کشیده. بعد بنا به دلایلی که برای من هم توضیح نداد چیه و منم فضولی نکردم گفت که خیلی تجربه بدی بود و اذیت شده و خلاصه خاطره بدی از این رابطه تو ذهنش مونده بود. اما نکته بامزه ماجرا اینه که بعد از تموم شدن این رابطه، شماره موبایل و شماره تلفن خونه این پسره رو روی همه پسوردهاش گذاشته که همیشه یادش باشه که  یه زمانی یه همچین اشتباهی رو مرتکب شده و مراقب باشه که تو روابط آیندش دیگه تکرارش نکنه.

خوب، جالبه اشتباهات آدم همیشه جلوی چشمش باشه دیگه! حداقل از نظر من که جالبه!

این دوستم که حدودا دو ماهی میشه که باهاش آشنا شدم و مثل خودم داره برای کنکور ارشد میخونه و تو کتابخونه همدیگه رو می بینیم دختریه که شخصیت جالبی داره. البته تو خیلی از موارد با هم اختلاف نظر اساسی داریم. بعضی وقت ها اون از دست من حرصش میگه. یه دو تا جمله طلایی هم خطاب بهم گفته؛ یکی اینکه عقاید مسخره ات رو بذار در کوزه آبش رو بخور و اینکه عمرت به این جفنگیات گذشت! ( این جفنگیات یعنی یه سری از طرز فکرهام و نوع نگاهم به زندگی )

من تا حالا بهش جمله طلایی نگفتم فقط بعضی وقت ها که از تجربیاتش و اون چه براش اتفاق افتاده میگه چشام از تعجب گرد میشه. خودش هم دیگه من رو شناحته، وقتی میخواد از این چیزها تعریف کنه میگه میدونم الان یا باورت نمیشه یا شاخ در میاری!

بهرحال اینجوری شده، دو تا آدم که تو موارد خیلی کمی اشتراک افکار و عقاید و سلایق دارن با هم آشنا شدن.

 

اگه بگم فکر نمی کنم یه دروغ گنده گفتم، اگه بگم مهم نیست هم ایضا، اگه بگم هیچ حدسی نمی زنم و پیش بینی نمی کنم هم ایضا، اگه بگم هیچ چیز رو کنار هیچ چیز نمیذارم و نتیجه گیری نمی کنم هم ایضا. باشه، هیچ کدوم این ها رو نمی گم چون آدم که دیگه به خودش دروغ نمیگه یا تو وبلاگش دروغ نمی نویسه که!

راست قضیه اینجوری میشه که همه افعالی که با نون شروع شده بود اولش نون نداره؛ فکر کردن، مهم بودن، حدس زدن، پیش بینی کردن، گذاشتن همه چیز در کنار همه چیز و نتیجه گیری کردن.

اما وقتی که آدم حقی نداره چه برای سوال، چه برای نگرانی و چه برای ....  ( ... یعنی مهم ترین چیزها که گاهی نمیشه نوشتشون! ) دیگه اینکه نون اول فعلی باشه یا نباشه برای کجای دنیا مهمه!

من خوبم، اما در واقع نیستم! چون خیلی چیزها معادلات زندگی آدم رو به هم میزنه، چون خیلی چیزها حساب دو دو تا چهار تا نیست، چون بعضی وقت ها ممکن ها میشن غیرممکن و بالعکس! چون... اصلا چه فرقی می کنه چون چی!

گاهی به دروغ هامون می گیم مصلحتی. الانم شاید مصلحته که به خودم دروغ بگم. آره، من خوبم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 0:19  توسط بهاره  | 

تو آزمون کارشناسی ارشد، معدل لیسانس 20% تاثیر داره. این یکی از احمقانه ترین کارهایی هست که نظام جذب دانشجو یعنی همون وزارت علوم انجام میده. من نمی فهمم بعضی طرح ها و ایده ها رو چه پایه و اساسی به ذهن بعضی ها می رسه!

آخه تو نظام آموزش عالی ما که سطع علمی دانشگاه ها از صنعتی شریف تا فلان واحد دانشگاهی آزاد تو ناکجاآباد گسترده ست چرا باید همچین قانون مزخرفی وجود داشته باشه. یعنی مثلا معدل 17 واحد دانشگاهی ناکجاآباد آزاد با معدل 17 شریف ارزش یکسانی دارند؟!

وقتی کنکور میشه همه چیز و با سیستم تست زنی قراره دانشجوی کارشناسی ارشد انتخاب شه، پس هر کسی فارغ از دانشگاهی که توش لیسانس گرفته میتونه بشینه یه سال به شدت درس بخونه یا نهایتا یه کلاس کنکور معتبر بره و کنکورش هم خوب بده. ولی بین دو نفر که همچین کاری رو با هم انجام میدن اونی که تو واحد دانشگاهی ناکجاآباد آزاد معدلش 18 شده از اونی که تو یه دانشگاه درست و حسابی معدلش 16 شده جلوتره. چرا؟ چون بعضی چیزها از روی بخار معده تصویب میشه! ( این بخار معده رو چند وقتیه که یاد گرفته بودم و دنبال یه جایی می گشتم که ازش استفاده کنم! )

پیش بینی: من کمی تا قسمتی مطمئنم که تو آزمون ارشد امسال اگه ( تازه اگه! ) هم قبول شم دانشگاه آزاد قبول میشم. ولی این چند وقته اینقدر سر به سر کسایی که تو دانشگاه آزاد درس خوندند گذاشتم که مطمئنم بعد قبول شدنم تا یه مدت سوژه همه اونایی میشم که بهشون می گفتم آخی! آزاد می خونی!

 

یه اس ام اس: " ايرانسل عشق را تكميل مي كند: در نيمه شبها با دقايق رايگان ايرانسل مخ عزيزانتان را كاملا بزنيد!! عشق را با ايرانسل معني كنيد. "

یا من نگاهم به یه چیزهایی یه جوریه یا همون من نگاهم به یه چیزهایی یه جوریه!  به هر حال یه چیزهایی برای من قابل هضم نیست.

دخترهای ساده تازه به بلوغ رسیده و بلوغ رو رد کرده ( تنها صفت محترمی که می تونم استفاده کنم همین ساده ست! ) پول تو جیبیشون رو میدند و یه خط ایرانسل میندازند تو گوشیشون و از طرح های سبز و قرمز و صورتی و نارنجی ایرانسل هم استفاده می کنند و تازه احساس می کنند که کلی هم خوش به حالشونه! نه قبض موبایلی در کار هست و نه کسی متوجه میشه و هزینه آنچنانی هم که نداره. خیال برشون داشته که در مقیاس قابل تکثیر در حال معنی کردن عشق هستند!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:11  توسط بهاره  | 

دو روز گذشته تقریبا میشه گفت از فرط درد کشیدن نابود شدم! الان کمی بهترم اما تضمینی وجود نداره که بهتر بمونم!

دکتر دندونپزشکم دو روز پیش که پیشش بودم بهم گفت ببین من که دارم این دندونت رو عصب کشی می کنم بعدش درد خواهی داشت، برات آمپول می نویسم که بری بزنی که دردت کم شه. منم گفتم آقای دکتر من آمپول نمی زنم، نیازی نیست. از دکتر اصرار که دخترجان خیلی درد درپیش رو خواهی داشت و از من انکار که من عمرا آمپول بزنم!

چند ساعت بعد از خداحافظی از دکتر درد وحشتناک دندون من شروع شد. در عرض حدود چهل و هشت ساعت 14 تا مسکن خوردم! مفنامیک اسید و پروفن.

مامانم می گفت کاش بچه بودی، دستت رو می گرفتم و با زور می بردم تا آمپول بزنی.

خواهرم ید طولایی در انواع و اقسام بیماری ها و دکتر رفتن  داره. نصف عمرش به  مریضی مخصوصا سرماخوردگی و حواشیش گذشته و فقط یکم کمتر از موهای سرش آمپول زده! وقتی این همه درد من رو میدید می گفت بهاره از تو احمق تر خودتی! یه آمپول مسکن که دردی نداره، اصلا چیزی حس نمی کنی!

بهر حال دو روزه من از درد به خودم پیچیدم و قرص خوردم و اسپری ضد درد زدم و دستمال گرم کردم گذاشتم روی لپم و لج مامان، بابا و خواهرم رو درآوردم که آخه چرا باید حاضر باشم به طرز وحشتناکی درد بکشم ولی یه آمپول نزنم!

هر کسی یه نقطه ضعفی داره دیگه. آمپول، سوسک و غرور احمقانه ازجمله نقطه ضعف های منه. البته یه سری نفطه ضعف دیگه هم دارم اما دلیل نمیشه که همه اش رو بریزم رو دایره!

حالا نقطه ضعف و این چیزارو بی خیال! امیدوارم بعد از دو شب بی خوابی امشب درد بی خیالم شه و بتونم بخوابم! دندون درد بد کوفتیه!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:22  توسط بهاره  | 

دکتر دندونپزشک قبلیم یه بار ازم خواست که از دندون هام عکس بگیرم، وقتی عکس رو دید کلی تعجب کرد چون من اصلا دندون عقل نداشتم! بعد هم گفت که میخوام عکست رو به چند تا از همکارهام نشون یدم. چون خیلی کم پیش میاد که کسی اصلا دندون عقل نداشته باشه.

دکتر دندونپزشک جدیدم که بر حسب یه اتفاق ( یه دندون درد ناگهانی در ساعات اولیه یک روز پاییزی ) باهاش آشنا شدم و فوق العاده دکتر کاربلد و خوبی هم هست وقتی امروز که جلسه دوم عصب کشی دندونم بود بعش گفتم که من دندون عقل ندارم اونم مثل دکتر قبلیم تعجب کرد و گفت که میخوای یه چیزی بگم که یکم خوشحال شی، بعد ادامه داد البته یکم که نه، خیلی زیاد خوشحال شی! منم گفتم میخواین بگین که کسایی که دندون عقل ندارن آدم های باهوشی هستند. گفت پس می دونستی.

بعدش دکتر گفت البته در سیر تکاملی بشر یه سری اتفاقات داره میفته. اینکه ما کمتر از انسان های نخستین دندون داریم ( اون ها 42 تا دندون داشتند ) یا مقلا ژاپنی ها دنده سیزدهم ندارند.

بهر حال اینه دیگه! در نویسنده محترم این وبلاگ زودتر از بقیه نشانه های تکامل ظهور پیدا کرده!

اینکه بعضی وقت ها هیچ کس حرف من رو متوجه نمیشه و نمیتونه منو درک کنه به دلیل همین قضیه هوش و این چیزهاست دیگه!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 23:3  توسط بهاره  | 

ما بچه های عمران تو درس تحلیل سازه هامون یه مبحثی داریم به عنوان پایداری و معینی سازه های صفحه ای.

برای تحلیل سازه اول باید مشخص کنیم که سازه پایدار هست یا نه و اگه پایدار هست معینه یا نامعین. اگه سازه پایدار بود با استفاده از دو اصل زیر معین بودن یا نامعین بودنش رو تعیین می کنیم.

1. اگر تعداد کل معادلات تعادل سازه برابر تعداد مجهولات سازه باشد، به شرط پایداری، سازه معین است.

2. اگر تعداد کل مجهولات سازه از تعداد کل معادلات تعادل سازه بیش تر باشد، به شرط پایداری، سازه نامعین است.

خوب این درس تحلیل سازه که تا به امروز به هیچ کارم نیومده، فقط یه بار خوندم و پاسش کردم و الان هم دوباره دارم می خونم که چند ماه دیگه برم سر جلسه کنکور ارشد و هر چی ازش بلد هستم و نیستم نتیجش رو تو گزینه ا، 2، 3، 4 نشون بدم!

اما از تحلیل سازه ها نتیجه فلسفی هم میشه گرفت. چه جوری؟ اینجوری؛

اینجانب، در روز 15 آبان سال 1386 رسما اعلام میکنم که تعداد مجهولاتم از تعداد معادلات تعادلم بیش تر است و با احراز شرایط پایداری یک سازه نامعین تشریف دارم که اصلا هم روبه راه نیست!

تحلیل سازه های نامعین خیلی سخت تر از تحلیل سازه های معینه، بعضی هاشون رو هم که اصلا نمیشه تحلیل کرد. نتیجه فلسفی جمله قبل هم که اظهر من الشمسه!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:38  توسط بهاره  | 

چلچراغ یه فراخوان داده بود و خواسته بود که خواننده ها عکس اتاقشون یا یه گوشه از خونشون که تو اونجا به آرامش می رسند رو بفرستند تا تعدادیش تو مجله چاپ شه و بقیه اش هم تو سایتشون قرار بگیره.

منم هفته پیش چند تا عکس از اتاقم گرفتم و براشون میل کردم. امروز صبح که چلچراغ خریدم دیدم عکس اتاق من هم چاپ شده. کلی ذوق کردم! اصلا هم دلم نمیخواد که کلاس بذارم که حالا مگه یه عکس چیه و زیاد هم مهم نبود و این حرف ها! شادی های کودکانه مال آدم های بزرگه. ( این جمله از سخنان گهربار خودمه! )

" صفحه 11 هفته نامه چلچراغ عکس اتاقم رو چاپ کرده. اتاقی که یک انسان فوق العاده ( بهاره ) را به بشریت عرضه خواهد کرد در تاریخ ثبت شد. " این اس ام اسی بود که امروز صبح چندین بار فوروارد کردم. خوب، این که اتاق آدم زودتر از خودش مشهور شه اتفاق جالبیه دیگه!

البته این چلچراغی ها یه اسگول بازی در آورده بودند و اون هم اینکه تو مطلبی که بالای صفحه نوشته بودند توضیح داده بودند که چه کسایی عکس فرستادند اما دیگه زیر عکس ننوشته بودند که هر عکسی متعلق به کیه!

بهر حال! ای جهانیان بدانید و آگاه باشید که عکس سومی که تو صفحه 11 شماره 270 هفته نامه چلچراغ چاپ شده و یه میزتحریر و یه کتابخونه رو نشون میده عکس اتاق دوست داشتنی کسیه که در آینده ای نه چندان نزدیک بارها و بارها اسمش رو خواهید شنید! در این شک نداشته باشید!

سال 76 من برای صفحه مدرسه یه روزنامه ای نامه می نوشتم و چند تا مطلب هم ازم چاپ شد و بعد یه مدت هم ازم دعوت کردند که برای همکاری بیش تر به دفتر روزنامه مراجعه کنم که خوب من از خط مشی اون روزنامه خوشم نمیومد و بعد یه مدت کلا بی خیال قضیه شدم. و 10 سال بعد یعنی سال 86 عکس اتاقم تو هفته نامه دوست داشتنیم چاپ میشه.

بهر حال از من و چلچراغ و نوشتن و این حرف ها در آینده بیش تر سخن به میاد خواهد آمد!

 

امروز روز خوبی بود.

بالاخره این دانشگاه مسخره بعد از یه عالمه بالا و پایین کردن من از پله هاش یه برگه داد دستم که چهار خط توش نوشته بودند که این خانم تاریخ 19 / 2 / 1386 فارغ التحصیل شده و جماعت باور کنید که به خدا کارشناسی عمران داره! البته تازه این گواهی موقت بود! اصل مدرک دو سال دیگه تحویل داده میشه!

تو صف شلوغ بانک به محض اینکه آخر صف قرار گرفتم کارمند بانک من رو حواله داد سمت یه خانم که انگار تازه واسه کارآموزی اومده بود و هنوز یه عالمه آدم رو بهش رجوع نمی دادند. و از بین اون همه مشتری، کارمند محترم شخص شخیش اینجانب رو برای اینکه اون خانم کارم رو انجام بده انتخاب کرد و  من رو از شر اون صف طولانی نجات  داد تا بابت واریز  6000 تومان به حساب دانشگاه دقیقه هام رو تو صف بانک نکشم!

آقای مهربونی که تو قسمت کپی کارمندان دانشگاه کار می کرد بدون توجه به اینکه من کارمند نیستم برام سه صفحه ای که می خواستم رو کپی گرفت و تازه پول هم نگرفت. دادن و ندادن 75 تومان چیز مهمی نیست، اما اینکه کارم رو راه انداخت و مجبور نشدم سه طبقه پله رو برم پایین و از قسمت کپی دانشجویان که کلی هم معطلی داره استفاده کنم برام کلی ارزشمند بود.

 

حق دخالت ندارم ولی امیدوارم حال، اوضاع و همه چی نه به اون خوبی که به زبون میاد ولی حداقل دیگه نزدیکای اون چیزی که به زبون میاد باشه.

ته دلم نگرانم که نکنه اینطور نباشه، ضمن اینکه حس خوبی بهم دست نمیده اگه حس کنم آدمی هستم که فقط شادی ها و خنده ها باهام به اشتراک گذاشته میشه.

خوب، حالا این ها رو گفتم که چی! چیزایی که حتی دو زار هم اهمیت نداره!

 

اگه بگم Everything is ok که یه دروغ خیلی بزرگ گفتم، اما دوست دارم بگم حالم خوبه! بد نیست بعضی وقت ها آدم زر زیادی بزنه! به قول ابراهیم رها ( یکی از نویسندگان چلچراغ ) قبول نداری؟ به جهنم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:10  توسط بهاره  | 

اصولا من آدمی نیستم که دلم بخواد هر چیزی رو که دلم میخواد تجربه کنم، حتی اگه شده برای یکبار. اما در این مقطع زمانی ( که نه حساسه و نه حساس نیست، همینیه که هست! ) دلم می خواد بدون هچ دلیل قابل ذکر و قابل توضیح و قابل توجیه و قابل هر چیز دیگه ای یک سیلی محکم بزنم در گوش یکی!

از اون سیلی هایی که تو فیلم ها می بینیم و طرفی که سیلی خورده از شدت ضربه سرش به یه طرف می چرخه و دستش رو میذاره روی صورتش و بعد از چند لحظه متوجه میشه که از گوشه لبش خون اومده! ای وای، حتی توصیفش هم حال میده دیگه چه برسه به انجام دادنش!

من هر وقت میگم غیر ممکن، بهم میگن که نگو غیر ممکن، چون هیچ غیر ممکنی وجود نداره. اما دیگه اینکه من یه روز تو زندگیم بتونم همچین حرکت خفنی انجام بدم واقعا غیرممکنه!

 

دیروز سر کلاس زبان یه قسمتی از درسمون راجع به مشاغل مختلف بود.

استادمون می گفت هیچ فکر کردین که یه شغلی مثل نمکی، نون خشکی، پلاستیک کهنه خریداریم رو چه طور میشه مثلا برای یه آمریکایی توضیح داد!

و اینکه اون آقای گنده ای که توسریال میوه ممنوعه همیشه با جلال ( پسر حاج فتوحی ) بود و آزادی مشروط داشت شغلش به انگلیسی میشه collecter .

 

دیشب سینما یک یه مزخرفی نشون داد به اسم مرگ یک رئیس جمهور. یه مستند بود که موضوعش مرگ بوش تو یه ترور بود و پر بود از یه سری شعار که به شدت به مزاق تلویزیون ما خوش اومده بود. تحلیل و تفسیر خبر از نوع صدا و سیمایی تو سینما یک!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 15:2  توسط بهاره  | 

امروز تو کتابخونه، من و دوستم روی یه میز نشسته بودیم و هر دومون داشتیم برای کنکور ارشد درس می خوندیم. من داشتم یه مزخرفاتی مثل معادلات همگن و این چرت و پرت ها رو می خوندم ولی دوستم کتاب " از سید ضیاء تا بختیار " مسعود بهنود دستش بود. هر دومون داشتیم برای کنکور درس می خوندیم، اما این کتاب شیرین و لذت بخشی که جزو منابع کنکور اون ها بود کجا و اون خزعبلاتی  که من می خوندم کجا!

دوستم رشتش ارتباطاته و همیشه میگه که حسرت خانم مهندس شدن به دلش مونده! وقتی اینو میگه حرصم می گیره، چون من الان یه خانم مهندسم ولی خوب این به چه دردم می خوره خودم هم نمی دونم، اصلا نمی دونم کجای دلم باید جاش بدم! گوربابای کلاس!

درسته که علوم انسانی رو بیرون از دانشگاه هم میشه خوند ( این دلداری ای هست که همیشه برای آروم کردن خودم میگم ) اما به طور حتم یکی از بزرگ ترین ظلم هایی که من در حق خودم کردم و الان دارم تا سطح فوق لیسانس! هم ادامش میدم گرایش به سمت رشته های فنی بود. چیزی که زمان بهم ثابت کرد اصلا براش ساخته نشدم. ولی بهر حال من به هر قیمتی که شده باید فوق لیسانس عمران داشته باشم تا بعدش ببینیم چی می شه!

 

خواهرم اس ام اس زده و میگه بهاره یکی از بچه های خوابگاهمون بعد از فوت یکی از عزیزاش افسرده شده و رفته تو پیله تنهایی خودش. یه چند تا جمله تاثیرگذار و آرامش بخش بگو که بهش بگیم. یه چیزهایی راجع به اینکه مرگ پایان شقایق نیست و این حرف ها که تو ذهنم بود براش اس ام اس کردم ولی گفتم زیاد کاری به کارش نداشته باشین. بذارین یه مدت تو خودش باشه و حسابی گریه کنه. آخه کسی که عزیزی رو از دست داده جمله فلسفی به چه کارش میاد!

 

یه اوسکلی ( نمی دونم، شایدم درستش اوسگله ) برداشته اسم مغازش رو گذاشته بهاره. البته تا اینجای کار هیچ ایرادی نداره چون بهاره فوق العاده اسم قشنگیه و نشان ازحسن سلیقه کسی داره که این اسم رو برای بچه اش یا مغازه اش انتخاب می کنه. همین سر کوچه ما یه کافی شاپ هست به اسم بهاره.

اما اون چه که باعث شد من صفت اوسکل رو استفاده کنم ( اوسکل به هیچ وجه فحش و یا حرف بد نیست و صرفا یه صفته که تازه خودم هم به دفعات در موارد مختلف مخاطب این صفت قرار می گیرم! ) اینه که این آقایی که برای مغازش اسم بهاره رو انتخاب کرده تو مغازه اش گوشت می فروشه! سوپر گوشت بهاره!

قصابی و انتخاب اسم بهاره! یکم ظرافت و تناسب هم خوب چیزیه آخه!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:47  توسط بهاره  | 

دیشب دو ساعت دیرتر از همیشه رفتم که بخوابم، حدودای ساعت 3.

از لحاظ روحی که بی خیالش بابا، ولی از لحاظ جسمی هیچ مرگم نبود، واقعا نبودا! اما همین که سرم رو روی بالش دوست داشتنیم گذاشتم یه فعل و انفعالات عجیبی به اسم دندون درد تو دهنم خودش رو به طرز خونه خراب کنی نشون داد، بدون هیچ پیش زمینه و مقدمه ای، یه دفعه یه درد خیلی وحشتناک شروع شد و من بیچاره هم که ساعت 3 نصفه شب کاری نمی تونستم بکنم. تا صبح حتی یه لحظه هم نتونستم چشم روی هم بذارم و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ بودم. عمرا اگه ذره ای غلو کرده باشم! به جون خودم تو کل زندگیم این همه درد نکشیده بودم. یه چیز فوق العاده عجیبی بود!

حدودای 7 صبح به محض اینکه مامان از خواب بیدار شد و صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم رفتم و خودم رو با درد آلودترین قیافه بیست و چهار سال عمرم به مامان نشون دادم و گفتم مامان دارم می میرم از درد! تا ساعت هشت و نیم صبح سه تا مسکن خوردم، اسپری به دندونم زدم و یه سری اقدامات درمانی که تجویز مامان بود رو انجام دادم، ولی تاثیر آنچنانی نداشت.

دیگه واقعا نمی تونستم تحمل کنم و ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح خودم رو تو مطب دکتر دندون پزشک دیدم، اونم با یه قیافه افتضاح! قیافه ای که تا صبح نخوابیده، بعد بلند شده و مانتو و شلوار پوشیده و مقنعه سرش کرده و رفته دکتر، بدون هیچ حرکت دیگه ای اعم از شستن صورت یا حتی برای ثانیه ای رفتن به جلوی آینه! واقعا امروز صبح هیچ چیز به جز آروم شدن درد دندونم برام مهم نبود!

اول صبحی دکتر چند تا بیمار داشت اونم با وقت قبلی.

 بهرحال در حال دست رو لپ و یه اخم خفن تو سالن انتظار نشسته بودم. تلویزیون روشن بود و ده دقیقه پایانی برنامه مردم ایران سلام رو دیدم. قیصر امین پور فوت شد، " ناگهان چه زود دیر می شود."

بعد از مردم ایران سلام، خانه سبز شروع شد. یادش بخیر، سریال خوش ساخت بیژن بیرنگ و مسعود رسام. اون قسمتی بود که علی کوچولو متوجه نغمه غم انگیز زندگی مادرش میشه و خانواده سبز صبایی تصمیم می گیرند مامان علی رو شوهر بدند. اون جایی که علی کوچولو داشت با دایی رضاش ( با بازی خسروشکیبایی ) صحبت می کرد و خیلی هم صحنه اشک دربیاری بود خانم منشی صدام کرد. می خواست برام پرونده درست کنه که بفرستدم داخل. آخرین سوال برای تشکیل پرونده این بود: موسیقی مورد علاقه شما چیست؟  داری از دندون درد رو به موت میشی و بعد همچین سوالی جلو روت می بینی! خیلی باید صبور باشی که قاطی نکنی و از اون جایی که من هستم ( منظورم صبور بودنه ) جلوی سوال نوشتم تمام آهنگ های ابی.

بعد منشی گفت حالا که آهنگ ابی نداریم چی کار کنیم؟ و من فهمیدم این سوال برای اینه که وقتی دکتر محترم دست تو دهان بیمار کرده موسیقی مورد علاقه بیمار رو براش بذارند تا بیمار احساس آرامش کنه.

بهرحال لحظه دوست داشتنی دیدن دکتر به وقوع پیوست! به جرات میگم تا به حال از دیدن هیچ کس به اندازه دیدن این دکتر دندون پزشک در صبح پاییزی امروز، هشتم آبان سال 86، خوشحال نشده بودم!

ولی تقریبا که نه، دقیقا گیج می زدم. کیفم رو گذاشتم روی اون صندلی مخصوص دکتر که وقتی روی تخت مطب دندون پزشکی دراز کشیدی دکتر بالا سرت و روش میشینه!

خوشبختانه دکتر، دکتر خوش اخلاقی از کار دراومده بود و به شوخی گفت ببخشید، ولی این جا جای منه! کیفم رو برداشتم و روی یه صندلی دیگه گذاشتم و گفتم آقای دکتر من کل دیشب رو نخوابیدم و از شدت درد اصلا امیدوار نبودم که صبح امروز رو ببینم! دکتر به لحن بچه گونه ادا شدن جمله دومم کلی خندید و گفت بله، مشخصه که شب سختی رو گذروندی.

بهرحال، این دندون مسخره که یهویی اینطور من رو غافلگیر کرده بود به تشخیص دکتر نیاز به عصب کشی داشت و دکتر مهربون لطف کرد و با وجودی که من همین جوری و بدون وقت رفته بودم پیشش و کسانی تو سالن انتظار بودند که وقت قبلی داشتند و نوبتشون بود که بیان داخل، کار روی دندونم رو شروع کرد.

به دلیل موجود نبودن آهنگی از ابی، شکیلا گوش کردیم. فکر کنم دکتر عشق موسیقی سنتی بود. رو دیوار مطبش هم عکس شجریان بود. حالا، نوبت بعدی که برای ادامه کار روی همین دندون مسخره که نزدیک بود دیشب من رو به کشتن بده! باید برم پیشش یه سی دی ابی براش رایت می کنم و می برم که هم وقتی داره روی دندون من کار می کنه بذاره و هم برای بیمارهای آینده که آهنگ های ابی رو دوست دارند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:35  توسط بهاره  | 

سال 1385 عجیب ترین سال زندگی من بود!

سال 1385 سال خودم بود! سال بهاره!

یه بهونه باعث شد بخوام این پستم رو به سال 85 اختصاص بدم. اون بهونه هم امروز بود، هشتم آبان.

الان می خوام یه سری کلمه بنویسم که زنجیروار روزهای سال 85 رو به هم وصل کردند. البته این کلمه هایی که می نویسم بدون جمله و این سوسول بازی هاست! فقط یه ویرگول بینشونه!

همینه که هست! وبلاگ خودمه، هر چی که دلم بخواد رو هر جوری که دلم بخواد توش می نویسم. ( این جمله با لحن بچه کوچولوهای تخس ادا شد! )

و اما کلمات سال 1385؛

عید 85، روزهای معمولی، شوک، نقطه پایان یه داستان بلند، گیجی محض، دوران نقاهت، کنتاک با دوری و بری ها، میل به تنها بودن، یه زنگ تفریح، ایمان آوردن به نبودن آدم زنگ تفریح، بی انگیزگی، مهم نبودن هیچی، شب و روز رو به هم رسوندن، بی اتفاقی محض، وکیل ها حرف مفت زیاد می زنند اما مفت حرف نمی زنند، یه شوخی، هشتم آبان 85، یه به دل نشستن ابدی، یه بزرگ ترین احمقانه، روزهای پوچ و پر از حس بد، ترس، نداشتن شجاعت برای تصمیم، یه دعوا نکردن!، دوم بهمن، گریه و گریه و گریه، ادامه روزهای تکراری با بغض تو گلو، شب و روز و تکرار و من، پوست انداختن، نون پایان، یه دفتر برای از نو نوشتن، بهاره جدید، عید 86.

سال گذشته من رو بزرگ کرد. به جرات میتونم بگم همه بزرگ شدنی که تو حدود بیست و سه سال قبل از اون اتفاق افتاده بود یه طرف و بزرگ شدن این یک سال هم یه طرف!

و الان من یه ببیست و چهار سالم که بدون ذره ای غرور و خودخواهی فکر می کنم که بهترین حالت ممکن از یه دختر بیست و چهار ساله میتونه باشه.

سال پیش تلخ تلخ بود اما نقطه عطف زندگیمه، چرا که تاریک ترین لحظات شب نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشیده.

اما الان حس می کنم تلخی همه حوادث سال پیش ( جز یه حماقت غیرقابل چشم پوشی و تا همیشه نادم بابتش ) و اون چه عواقبش تو سال پیش نمود پیدا کرد یکی از بزرگ ترین لطف های خدا نسبت به من بوده.

اتفاقات معمولی زندگی من تو زندگی یه عالمه آدم دیگه هم با شدت کمتر و بیش تر پیش اومده، اما درس بزرگ اتفاقات تلخ رو همه نمی تونند درک کنند.  سال بعد از گذران روزهای تلخ ( البته درستش اینه که بگم به ظاهر تلخ ) برای همه مثل من نبوده. در این شک ندارم! چون چیزیه که به عینه دیدم و می بینم.

یه عالمه اتفاق بدی که سال پیش روی من سوار شدند، بعد از اینکه ازشون به فاصله مناسب دور شدم در من یه حس خوشایند به وجود آورد که من رو از درجا زدن و بدتر از اون عقبگرد نجات داد و اینه اون چیزی که من مطمئنم و می بینم که در مورد دیگران همیشه اتفاق نمیفته.

و من بعد از این سال، ادامه طی مسیر با همون حس خوشایندم و امید که تا همیشه با من باشه. این بزرگ ترین و پر قوت قلب ترین آرزویه که میتونم برای خودم داشته باشم.

تبصره سال پیش:

خدایا! تو دفتر زندگی قرار نیست چیزی پاک شه و تو نبینیش. اما اگه بعد اتفاقی اشکی ریخته شد تو از میزان خلوص اون اشکه و چرائیش آگاهی. به این آگاه بودنت دلخوشم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 2:8  توسط بهاره  | 

من قبل اینکه قبض موبایلم برسه دستم میدونم که چند تا اس ام اس زدم و چقدر هم صحبت کردم. تا به حال تو هیچ دوره ای هم نشده که اونچه که قبض نشون میده با اونچه که counter موبایلم نشون داده بوده تفاوتی باشه. برای قبض دوره پیش ( مرداد و شهریور ) من دقیقا 560 تا اس ام اس زده بودم و به قرار اس ام اسی 14 تومان میشه 7840 تومان. اما وقتی فیش موبایلم اومد دیدم هزینه پیام کوتاه رو نوشته 11470 تومان! البته 3630 تومان مابه التفاوت این دو تا رقم نه مخابرات رو پولدار می کنه و نه اینکه فشار اقتصادی عظیمی به من وارد می کنه! اما بهرحال پول زور، پول زوره! و اون چه لج آدم رو درمیاره زور بودنشه نه مقدارش!

یا جناب مخابرات حال کرده این دفعه اس ام اس رو دونه ای 20 تومان به من عرضه کنه و یا چرتکه هاشون به سیستم آلبالو گیلاسی حساب و کتاب کرده که البته هیچ کدوم این دو تا اتفاق قطعا برای دستگاه عریض و طویل و مایه دار مخابرات مهم نیست!

 

" و من فکر می کنم زندگی گاهی ترجمه درد است. آدم خودش را مهمان یادش به خیر کند باز؟ "

چلچراغ، صفحه سلام، نوشته سهیل فاطمی

 

احتمالا دارم درست میرم دیگه، قبض موبایل و صفحه سلام چلچراغ. آره، فکر کنم کوچه علی چپ همینه!

که انگار چیزی نشده، مگه شده؟ مگه قرار بود غیر این بشه؟
این چند روزه بزرگ ترین دروغی که دارم برای خودم و زیر گوشم زمزمه می کنم اینه که هیچیم نیست، اما نمی دونم چرا حتی با وجود این همه تکرار باز هم باورم نمیشه!

یه مرگمه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 23:2  توسط بهاره  | 

یکی گفته دنیا هم به آدم های خوش بین احتیاج داره و هم به آدم های بدبین، خوش بین ها هواپیما می سازند و بدبین ها چتر نجات.

نمی دونم دنیا به آدم های واقع بین مثل من هم احتیاج داره یا نه...... موندم که بقیه جمله رو چی کارکنم! یعنی تو ذهنم بود که می خوام از چی به چی برسم ولی یهو پرید، ذهنم حالش چندان رو به راه نیست، درگیره!

مزخرفات بالا که یه مزخرف درست و حسابی نشد، ولی خوب ادامه اش میشه اینایی که میخوام پایین بنویسم.

بهرحال، واقع بینی همون آدم بالا ( منظورم مخترع هواپیما و یا چترنجات نیست، منظورم خودمم! ) بهش میگه قابل پیش بینی و قابل انتظار بود. هیچ فکر دیگه ای هم نکن و واسه خودت هیچ تجزیه و تحلیل فلسفی ای هم راه ننداز! همینه که هست و می بینی!

حتما یکی یه گوشه فکرش یا شایدم بیش تر از یه گوشه، نشسته و یه دو دو تا چهارتایی کرده و حاصلش شده اینی که حتما قراره به صلاح باشه دیگه.

خفه شو و هیچ حرف اضافه دیگه ای هم نزن! به جهنم که دلت چی میخواد یا نمیخواد!

میتونی بری از دو جمله قبل هزار بار بنویسی و یا به هر ضرب و زور دیگه ای هم که شده یه جوری واسه خودت جاش بندازی! ( مخاطب: خودم )

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:34  توسط بهاره  | 

امروز بعد از مدت ها رفتیم سر قبر پدربزرگم. پدربزرگم 16 ساله که فوت کرده و یا به عبارتی مادربزرگم 16 ساله که تنها زندگی می کنه.

یکم اون طرف تر از قبر پدربزرگم، قبر پدربزرگ و مادربزرگ بابام بود. پدربزرگ و مادربزرگ بابای من خیلی همدیگه رو دوست داشتند، نه از این عشق و عاشقی های مسخره این روزها البته!

مادربزرگ بابام 5 / 8 / 1374 فوت کرده و شوهرش هم سه روز بعد یعنی 8 / 8 / 1374. جور رمانتیکش میشه اینکه فقط تونسته بود سه روز بدون زنش زندگی کنه. به این میگن شوهر!

 

" عروسک پشت پرده " صادق هدایت رو خوندم. همونی که از روش فیلم ساحره رو ساختند. من از ساحره زیاد خوشم نیومده بود، خوش ساخت نبود. اما داستان کوتاه صادق هدایت خوب بود.

 

این دو - سه روز گذشته یه عالمه خوابیدم، به قدری که دیگه گوش هام درد گرفت! فقط کم مونده بود زخم بشه از بس که روی بالش بوده و سرم هم روش!

من اصولا زیاد می خوابم، ولی دیگه وقتی زیادتر از زیاد میشه یا حالم خیلی خوبه یا خیلی بده یا هنگم یا اینکه خودم هم نمی دونم چه مرگمه!

لعنت! ( با خودمم بابا! مگه دیواری از دیوار خودم کوتاه تر هم هست! )

 

نمی فهمم! چی رو؟ یه چیزی رو که نه شبیه پازله و نه شطرنج و نه هیچ کوفت دیگه! همین!

لعنت! ( توضیح پرانتز بالا )

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:11  توسط بهاره  | 

چلچراغ یه فراخوان داده بود با عنوان غار کوچک من و از خواننده ها خواسته بود که چند تا عکس از اتاق یا یه گوشه ای از خونشون یا هر جایی که دوسش دارند و تو اون جا به آرامش می رسند رو برای مجله بفرستند و ذکر کرده بود که مجموعه این عکس ها به تدریج روی سایت چلچراغ قرار می گیره و گزیده ای از اون ها هم تو مجله چاپ میشه.

منم امروز چند تا عکس از اتاقم گرفتم و براشون میل کردم. ولی یه نکته کمی تا قسمتی مهم وجود داره و اون هم این که عکس گرفتن تو یه اتاق سه در چهار کمی تا قسمتی سخته. حداقل برای من که سخت بود، یه سری چیزها که نمی خواستم تو عکس باشه رو باید از قاب خارج می کردم و در نتیجه اون چیزهایی که می خواستم باشه نصفه میفتاد!

ولی بهر حال برای ثبت در تاریخ خوبه! بهر حال این اتاقیه که در آینده ای نه چندان نزدیک یک انسان فوق العاده به جهان بشریت عرضه خواهد کرد! ( انسان فوق العاده = من )

 

دایی من و خانواده اش سوئد زندگی می کنند. دو تا پسردایی دارم که یکیشون 6 سالشه و اون یکی هم 3 سالشه. امروز زن داییم زنگ زده بود خونمون و من خواستم با پسردایی کوچیکم که خیلی هم خوشگله تلفنی صحبت کنم. البته صحبت که کردیم ولی هر کی به زبون خودش! من یه چیزایی به فارسی گفتم و اونم یه چیزهایی به سوئدی گفت! تنها نقطه مشترکمون هم سلامی بود که من به سوئدی بلد بودم و دادم و خداحافظی ای بود که اون به فارسی بلد بود و کرد!

 

امروز سر کلاس زبان یه قسمتی از درس مربوط به این میشد که آدم ها رو براساس یه سری خصوصیات طبقه بندی کنیم. مثلا تحصیلات، ثروت، هوش، وزن و چیزای دیگه.

استادمون از لحاظ ثروت می خواست طبقه بندی کنه. همه منتظر بودیم که بگه؛ ثروتمند، متوسط، فقیر. ولی اینجوری طبقه بندی کرد؛ ثروتمند، فقیر، معلم!

من از لحاظ ظاهر اینجوری طبقه بندی کردم؛ خوشگل، معمولی، زشت. استادمون گفت معمولی یعنی چی؟ گفتم یعنی نه خوشگل و نه زشت! بعد شوخی کرد و گفت اینجوری که خیلی کسل کننده میشه! منم لبخند زدم و گفتم ولی استاد بهر حال کسل کننده بودن خیلی بهتر از زشت بودنه!

 

با تو هستم غولک غرور

مانع درک صداقت، قاتل شعور

اگر به دست تو گرفتار نبودیم

رنج قرن ها

بر دوشمان چنین گستاخ نبود

و حاصل ضرب تو در حقیقت

همیشه جواب مسئله را

یک مجهول نمیداد

یک درد! ( اسم شاعرش رو نمی دونم )

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:17  توسط بهاره  | 

چند روز پیش تو کتابخونه یه دختره اومد پیشم و باب صحبت رو باهام باز کرد. وقتی حرف سن و سال شد گفت من فکر کردم شما هم سن خودم هستید. گفتم تو متولد چه سالی هستی؟ گفت 69. حالی به هولم شد!

تا حالا خیلی پیش اومده بود که سنم رو 3_4 سال کمتر از چیزی که هست حدس زده باشند ولی دیگه هیچ وقت 7 سال کوچکتر نشده بود!

بیست و چهار سال منهای هفت سال میشه 17 سال! وای که اگه من با این حجم از دانسته ها از زندگی الان واقعا 17 سالم می بود چی میشد! دنیا رو یه انگشتم می چرخید! البته الان هم دنیا رو می چرخونم اما نه با یه انگشت، با همه انگشت هام! ( خدایا دمت گرم! این همه اعتماد به نفس رو هیچ وقت از من نگیر لطفا )

 

یک خوراکی دیدم که جالب بود. تخمه آفتابگردون رو از پوست درآورده بودند و کمی تا قسمتی فکر کنم با نمک تفت داده بودند. بعد تو بسته ریخته بودند و به ظاهر پروانه ساخت و این چیزمیزا که باید روی مواد خوراکی باشه رو هم داشت. اما یه فکری به ذهن من رسید و اونم اینکه آیا کسانی نشسته اند و این ها رو دونه به دونه با دهان مبارکشون یا شاید با  دست مبارکشون از پوست درآورده اند؟

البته این سوال به نظر احمقانه اومد و به محض شکل گیریش هم مورد خنده قرار گرفت، ولی بهر حال نتونستم جز یکی_دو تا از اون تخمه های آماده رو بخورم! به دلیل شکل گیری سوال بالا در ذهنم از نظر روحی آمادگیش رو نداشتم!

اگه کاملا بهداشتی و استریلیزه و با یک سیستم بدون حضور انسان! اون تخمه ها از پوست دراومده باشه خوب ایده جالبی بوده، هر چند مزه تخمه به اینه که خودت بشکونیش!

 

...چشم هایم بازترین پنجره هایند

برای « لو » دادن

به  من زل نزن... ( زهرا احمدی )

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:7  توسط بهاره  |