امروز اینقدر خوابیدم که دیگه خودم از خودم خجالت کشیدم! آخه مگه آدم هم اینقدر می خوابه!؟ تازه همین الانم که ساعت حدودای دوازده شب هست باز خوابم میاد! قهوه و نسکافه هم حریف میل خوابیدن در من نمیشن!
" خواب بیداریست، چون از سر دانائیست. " این قشنگ ترین نظری بود که تو عمر حدودا یازده ماهه وبلاگم برام گذاشته بودند. نه بخاطر اینکه توجیه خوابیدنمه که بخاطر اینکه حالا نه همه اش ولی قسمتی از خواب در مورد من واقعا مصداق همینه.
چند وقت پیش داشتم با دوستم راجع به تعریف هر کس از عشق و دوست داشتن صحبت می کردم. تعریف خودش از عشق و دوست داشتن و این جور مسائل که خوب در نوع خودش جالبه و وقتی به خودم و اون نگاه می کنم می بینم که با وجودی که همجنسیم ولی تو مسئله ای که فکر می کنم حداقل دو همجنس اشتراکات زیادی با هم میتونند داشته باشند ولی در مورد من و اون اینطور نیست. راستش من فکر می کنم اون یه جورایی مردونه به همه چیز نگاه می کنه، هرچند که خودش از بیخ و بن تفکیک جنسیتی رو قبول نداره برعکس من که میگم بالاخره زن زنه و مرد هم مرد!
حالا قضیه خودش به کنار، راجع به برادرش هم یه چیز جالب گفت. می گفت که برادرش که فوق لیسانس مهندسی مواد از دانشگاه شریف داره و بعد از سربازی هم قراره که برای ادامه تحصیلات بره خارج، آدمیه که همش سرش تو درس و تحقیق و پژوهشه و کلا انگار دیدش نسبت به خیلی چیزها یه دید مکانیکیه. می گفت که تو دوران دانشگاه از یکی از دخترهای همکلاسیش خوشش اومده بود و گفته بود من اگه بخوام ازدواج کنم با این خانم ازدواج می کنم و دلیل این انتخاب هم این بوده که این دخترخانم تو هیچ یک ار کلاس هاش حتی یک جلسه غیبت هم نداشته و مثل خودش دانشجوی درس خون و کوشایی بوده! که البته هیچ وقت هیچ رابطه ای بین این دو نفر بوجود نیومده و کلا هیچی به هیچی. فقط اظهار نظرش در مورد اینکه چی باعث شده بوده که از یه دختر خوشش بیاد کلی جالب بوده! البته برای من از جالب یه چیزی اون ورتر بود و کلی خندیدم!
داشتم فکر می کردم که اگه برادر دوستم با من همکلاس بود و بعدا ازش می پرسیدند که از کدوم یک از دخترهای همکلاسیت متنفری قطعا اسم من رو می برد. چون من، سر همه کلاس هام کلی غیبت داشتم و تازه اون هایی رو هم که می رفتم با تاخیر بود و یه دانشجوی شب امتحانی به تمام معنا بودم و یه عالمه درس نخون بودم و خلاصه کلکسیون چیزهایی بودم که اون احتمالا به شدت ازش متنفر بوده!
جالب بود! میگم جالب که فکرم به هیچ سمت دیگه ای متمایل نشه. مثلا به اینکه آخه واقعا عجیب نیست این همه تشابه و ربط اتفاقات تو یه مقطع زمانی مشخص تو دو سال! عجب ماهیه این آبان که فردا هم دیگه آخرین روزشه!
