تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

" اینجا هر که
هر چه می کند
به نام خداست
توفیق شان هم از آن روست
که مومنانه کسب می کنند
اینجا خدا کسب و کار همه است

...

در شهر مردمان خوب
که همه مومنانه میزیند
چاقوی ساخت چین
( محصول توسعه تجارت مومنان )
به جای چاقوی دسته عاج زنجانی
تا دسته در گرده هاست
زیرا که خواست خداست
اینجا عدالت برای همه
چنان گسترده است
که فرشته عدالت را
پس از عمری
به مرخصی استعلاجی فرستادند
...

اینجا وقتی درون خانه و کلاس می نشینی
اصلاً نمی فهمی میزان ایمان مردمان چگونه است
خدای روی آسفالت خیابان ها
چنان سخاوتمند است که به حکم او
هر آنچه برای قدرت و لذت و کام کنی
بی هیچ حدی
جایز و بلکه واجب است
دستش چنان فراخ
که برای هر کاری
دلیلی خداوندی است

...

اینجا خدا
خدای سامری و یهودا و ابولهب
خدا ،خدای نمرود است
اینجا هر که به نام خدای ابراهیم راه می رود
همیشه انتظار میهمانی آتش
در انتهای کوچه بن بست
با اوست
اینجا
خدای موسی
خدای عیسی
خدای محمد
دلش برای ما تنگ است ."

اینا یه قسمت هایی از شعر کامبیز نوروزی بود، متن کاملش اینجاست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:23  توسط بهاره  | 

روی میز تحریر اتاق من ایناست؛ 6 تا جای سی دی پلاستیکی و 2 تا کیف سی دی، یه جعبه شیشه ای که یه سری خرت و پرت توشه، لپ تاپ، پرینتر، هدست، تلفن، یه جا خودکاری، شارژر موبایلم و خوراکی.

همین الان لواشک، کلوچه، پسته، بیسکویت و metro خوراکی هایی هست که روی میزه. ممکنه نوعش تغییر کنه، اما همیشه حداقل روی میز دو - سه نوع خوراکی مختلف یافت میشه. و اینکه به هیچ وجه حاضر نیستم که این ها رو مثلا بذارم تو کشوی میز یا کمد. حتما باید روی میز، جلوی چشمم و در دسترس باشه!

دخترخالم از این حرکتم خوشش اومده بود و یه مدت روی میز اتاقش خوراکی می ذاشت. اما خوب، نکته ماجرا اینه که من به هیچ وجه شکمو نیستم و این طوری نیست که اگه پشت میز باشم هر دقیقه در حال خوردن باشم!

اما اون موقعی این حرکت خوراکی روی میز گذاشتن رو انجام داده بود که داشت برای کنکور کاردانی به کارشناسی می خوند و اصولا یکم براش سخته که یه سری خوردنی جلو چشمش باشه و اون نخورتشون! به همین خاطر خوراکی های روی میز وقتش رو می گرفت! خلاصه بعد یه مدت بی خیال طرح خوراکی روی میز شد!

خوراکی که حالا چیز خیلی کوچیکیه. اما همیشه با یه اخلاق خودم به شدت حال می کنم و اونم اینکه با وجود در دسترس بودن و امکان استفاده، حالا به هر دلیلی که بسته به هر موضوعی برای خودم دارم، از این در دسترس بودن استفاده یا سوء استفاده ای نمی کنم. یه حسی تو دنیا هست که خیلی لذت بخشه، بهش میگن عزت نفس که تا نچشی ندانی!

 

خیلی اتفاقی توی تاکسی یکی از دوستای قدیمم رو دیدم که حدودا دو سال به شدت با هم دوست بودیم.

با هم برای کنکور درس می خوندیم، یا اون خونه ما بود و یا من خونه اونا. بعد هم که من تهران قبول شدم و اون شهرستان و ارتباطمون با هم خیلی کم شد، گهگاهی اونم با تلفن. فکر کنم حدود سه سالی میشد که همدیگه رو ندیده بودیم. بعد این مدت من شدم مهندس عمران و اون شد مهندس معمار. دیروز خیلی اتفاقی تو تاکسی دیدمش، با شوهرش بود. زیاد عوض نشده بود، به قول خودش انگار نه انگار که تازه عروسم. خودش می گفت همون جوری شیطونم هنوز. شوهرش که اتفاقا هم رشته من هم بود به ظاهر که پسر نسبتا آروم و ساکتی میومد.

یادمه اون موقع ها ما شناسنامه های همدیگه رو می گرفتیم دستمون و قسمت مشخصات همسر و فرزندان رو برای همدیگه می خوندیم و به صورت شفاهی پر می کردیم. کلی مسخره بازی درمی آوردیم و می خندیدیم.

خوب قسمت مشخصات همسر دوست من پس بالاخره پر شد، امیدوارم خوشبخت بشن.

ولی یه چیزی؛ شوهرها اصلا اون چیزی نیستند و نمیشند که دخترها تو دوران مجردی بهش فکر می کنند.

بهتر و بدترش مدنظرم نیست، فقط بحثم سر تفاوته.

شوهرهای واقعی دوران متاهلی مثل شوهرهای خیالی دوران مجردی نیستند. فقط امیدوارم که همیشه و برای همه این تفاوت، چشمگیر و پر از برتری و مزیت باشه و جهت این فلش برتری هم رو به شوهرهایی باشه  که تو قسمت اول جمله قبل اسمشون رو آوردم.

 

دخترداییم اس ام اس زد؛ حقیقت را کسی می گوید که برای تو زندگی می کند، نه کسی که برای تو می میرد.

  

نه اینکه همه چی خیلی خوبه، ولی خوب نسبتا خوبه. خودم خوبم، دور و بری هام خوبن. هم حالشون و هم نسبتا اوضاعشون. آرامش نسبی هم تو اتمسفر خودم برقراره و هم تو اتمسفر دور و بری هام. هیچ بنی بشری رو نروم نیست، یعنی اگه هم باشه شدتش زیاد نیست.

 کنترل چیزای مربوط به خودم دستمه. دکمه play و stop به خواست من و با فشار انگشتای من زده میشه. اعتماد به نفسم، غرورم، اخلاق های خوبم و حتی اخلاق های گندم، عقلانیتم و حتی احساساتم، همشون نرماله.

نه در بلندترین جای جهان و نه در پایین ترین جای جهانم، در مناسب ترین و درخورترین جای جهان به خودم و زندگی نگاه می کنم. با دو تا چشم به شدت بینا!

نمی خوام به آرامش قبل از طوفان فکر کنم چون اگه هم طوفانی پیش بیاد از پسش برمیام.

ولی حقیقتش اینه که می ترسم، اینکه واسه چی برای خودم هم مشخص نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:1  توسط بهاره  | 

من می دونستم چشمم ضعیفه، ولی فکر نمی کردم که اینقدر! می دونستم واضح نمی بینم، ولی فکر نمی کردم که اینقدر!

رفتم پیش چشم پزشک و فهمیدم که نمره چشمم 1.25 هست! کفم برید!

امروز عینکم آماده شد. یه قاب قهوه ای فوق العاده خوشگل و ناز که گوشه هاش هم نگین داره، اسم مارکش هم POLICE.

بعد از زدن عینکم همه چیز رو یه جور دیگه می دیدم، مثل قبل کدر نبود و پررنگ تر بود. هی عینک رو از روی چشمم برمی داشتم و بین دیدن با عینک و دیدن بی عینک مقایسه انجام میدادم.

اصلا حس می کنم دیدم نسبت به زندگی 1.25 قوی تر شده!، شفاف تر شده. البته دیدم نسبت به زندگی که چند وقتی میشه خیلی توپه و مو لا درزش نمیره، دیگه با این تقویتی هم که انجام شد چه شود!

خوب، از نگاه فلسفی که بگذریم می رسیم به ظاهر که نیاز به تاکید مجدد داره که عینکم خیلی شیک و خوشگله و اونقدر این خوشگلی زیاد هست که باعث شه حداقل برام به اندازه یک هفته جذابیت! داشته باشه و ازش استفاده کنم!

االبته من هیچ وقت از عینک زدن خوشم نیومده و نمیاد و نخواهد اومد و از این هم فقط برای درس خوندن استفاده می کنم تا بعدا که ببینیم چی میشه. ببینم چی میشه یعنی به لیزیک فکر می کنم.

 

هفته پیش یه مادربزرگی فوت کرد که خوب خدا بیامرزدش. برای این مادربزرگ دو_سه سال پیش یه قبری خریده بودند به قیمت 150000 تومان که هفته پیش مزنش بوده 2500000 تومان. این قبرهم تو یه جایی هست تو شهر قم به اسم بهشت معصومه.

این مادربزرگه  گویا خوب و شیک مرده و مراسم ختمش هم خیلی شلوغ بوده که خوب خوشا به سعادتش. هرچند که به شخصه مورد دوم ( شلوغ بودن مراسم ختم ) اصلا به عنوان یه مزیت تو کتم نمیره! نمیره دیگه! خوب چی کار کنم! زور که نیست!

و اینکه  تو محل زندگی این مادر بزرگ محترم رسم بوده که کسانی که میان برای عرض تسلیت و شام و ناهار خوردن! یه پولی میدن که به نوعی به برگزار کننده مراسم از لحاظ مالی کمک شه! ( که این موضوع رو برای اولین بار بود که می شنیدم و کلی هم باعث تعجبم شد! )

خوب، همه اینها رو گفتم ولی هنوز نرسیدم به اصل مطلب!

اصل مطلب اینه که این قبری که الان این مادربزرگ محترم توش خوابیده خیلی باحاله! چرا؟ چون که قسمت پایین و اطراف قبر کاملا سیمان شده و اصلا مثل قبرهای معمولی دوروبرش خاک نیست و تازه در نهایت اون خاکی هم که روش ریخته شده با خاک های معمولی فرق داشته.

به قدری از این قبره خوشم اومد که وصیت می کنم ( فعلا تو وبلاگم ) و در آینده تو وصیت نامم و شفاهی هم ذکر خواهم کرد که برای من همچین قبری رو تو اونجا بخرند. تازه اگه بشه که من رو توی تابوت بذارند و روم هم به جای خاک سیمان بریزند که دیگه چه بهتر.

وای تصور اینکه توی قبرت تمیزه و اطرافت خاک و از اون مهم تر حشرات و از اون مهم تر سوسک نیست برام فوق العاده آرامش دهنده است.

وقتی وصف شیکی! و فوق العاده بودن! همچین قبری رو شنیدم خیالم یه عالمه راحت شد! آخی!

 

خدایا شکرت! مرسی که مواظبمی!

وقتی مواظبمی تو رو بیش تر در کنارم حس می کنم و خودم رو و حتی اطرافیانم رو هم بیشتر دوست دارم.

یه نفس عمیق که معنی آخیش میده از ته ته دل می کشم و میگم یک دنیا ممونم که مواظب آرامش این دختر کوچولویی که بهم نخوره.

 

.... اینا یعنی هیچی! نه! دروغ چرا!

.... اینا یعنی بهتره در مورد چیزی که پایه و اساسش هیچیه فقط نقطه چین گذاشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:59  توسط بهاره  | 

من و دو تا از دوستام که از دوران دبیرستان با هم دوستیم موقع تولد هر کدوممون که بشه، حالا با فاصله چند روز بعد از روز دقیق تولد، خونه کسی که تولدش بوده جمع میشیم و بهش کادوی تولد میدیم.

تولد یکیشون اوایل خرداد ماه بود و این بار این جمع شدنه اینقدرعقب افتاد که شد یکی از روزهای آخر مهرماه که امروز باشه!

کادوی تولد دادن اونم بعد 5 ماه خیلی شاهکاره دیگه!

 

 چند روز پیش زنگ زدم دانشگاه که ببینم مدرک موقتم آماده شده یا نه. گفتند که چند تا عکس و اصل مدرک پیش دانشگاهی و کارت دانشجوییت رو بردار بیار دانشگاه و مدرک لیسانس ببر! در کوزه گذاشتن و آبش رو خوردن هم دیگه به خودم بستگی داره، در موردش چیزی نگفتند!

کارت دانشجویم که تو کیف پولم بود و کیف پولم هم که خیلی وقت پیش گم شده بود.

عکس هم که نداشتم و رفتم انداختم. خیلی وقت بود عکس سه  در چهار با حجاب کامل ننداخته بودم.

و اما اصل مدرک پیش دانشگاهی! یادمه که اوایل دانشگاه یه روز رفتم دیرستان و یه چیزی گرفتم و بردم تحویل آموزش دانشگاه دادم. اما الان و بعد 5 سال یادم نمیاد که اون چیز چی بوده!

بهر حال دو روز پیش رفتم دبیرستانمون و رفتم اتاق امور دفتری و به خانمی که اونجا بود کارم رو گفتم. با هم رفتیم در یه کمد رو باز کردیم و چون ایشون کمرشون درد می کرد و خم شدن براشون خوب نبود! شخصا خودم خم میشدم و فایل ها رو در میاوردم و به همراه ایشون توشون رو نگاه می کردیم تا چیزی رو که دنبالش می گشتیم پیدا کنیم. خوب قاطی فایل ها که نبود، بعدش رفتیم و یه دفتر رو نگاه کردیم و کاشف به عمل اومد که اون چیزی که من همون اوایل دانشگاه رفتم گرفتم و تحویل دانشگاه دادم اصل مدرک پیش دانشگاهیم بوده و اون خانمه که تو آموزش دانشگاه و پشت تلفن به من گفت اصل مدرک پیش دانشگاهیت رو بردار بیار دانشگاه یا خواسته اذیتم کنه یا حواسش نبوده یا تو باغ نبوده یا هر چیز دیگه ای.

خوب من از اون خانمی که کمرش درد میکرد و براش فایل درمیاوردم تشکر کردم و داشتم از در اتاق خارج می شدم که قبل اینکه پام رو از در بذارم بیرون برگشت گفت من اگه 20 سال پیش هم رفته باشم جایی و یه مدرکی گرفته باشم یادم میمونه. بهش لبخند زدم و گفتم خیلی خوبه! شما حافظه خوبی دارین! اصلا انکار نمی کنم که لحنم کنایه آمیز بود، اما به کنایه آمیز بودن لحن اون خانمه در!

بعدش برگشت به خانم همکارش که همون موقع وارد اتاق شد  گفت ایشون اومدند یک ساعت!! وقت من رو گرفتند و آخرشم معلوم شد که چیزی رو که می خواستند 5  سال پیش اومده و گرفتتش! دلش خوشه رفته یه لیسانس از دانشگاه آزاد گرفته!

برگشتم گفتم اولا که کل این زمان 10 دقیقه هم نشد و بر فرض که حالا یک ساعت هم میشد ولی بازهم این کاری که انجام دادید وظیفتونه و بخاطرش حقوق می گیرید! عصبانی شد و گفت برو بیرون!

منم با وجودی که کاملا آمادگی یه دعوای اساسی! رو داشتم ولی صلاح ندیدم تو دبیرستان قدیمیم همچین برخوردی صورت بگیره و اومدم بیرون.

ولی خانم دفتردار باید همین جا ذکر کنم که خیلی پررو تشریف داری!

تو اتاق امور دفتری و بایگانی نشستی و کارت هم داد میزنه که چیه! بعد وقتی  به جای لم دادن روی صندلی و حرف زدن با این و اون، شرایط ایجاب میکنه که پاشی و 10 دقیقه زمان بذاری و یه سری فایل رو نگاه کنی باعث میشه که شاکی بشی و حس کنی وقتت گرفته شده جز اینکه خیلی پررویی دیگه چی میتونم بهت بگم! نه! خداوکیلی خودت بگو چی باید بهت بگم!

تازشم اینکه من لیسانس عمران گرفتم اونم از یه دانشگاه سراسری و اونم از تهران. البته هیچ کدومه این ها ارزش اضافه ای به کسی نداده و نمیده اما چون اونجا بهت نگفتم، گفتم حداقل تو وبلاگم گفته باشم!

حالا فردا صبح هم که باید برم دانشگاه. احتمالا با اون خانمه که تو آموزش کل نشسته و مسئول امور فارغ التحصیلانه و پشت تلفن به من گفت که اصل مدرک پیش دانشگاهیت رو بردار بیار، بساط کم و بیش مشابهی خواهم داشت!

هرچند که امید بیخودیه اما بهرحال امیدوارم خانمه از اینکه داره وظیفش رو انجام میده حس وقت هدر رفتن! بهش دست نده و پیش بینی کنتاک درست از آب در نیاد!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:57  توسط بهاره  | 

دوست جدیدم که تو کتابخونه باهاش آشنا شدم و لیسانس ارتباطات رو داره و داره برای فوقش میخونه خیلی دختر باحالیه. فوق العاده اکتیو، شاد، سرزنده و شیطون.

یه خصوصیت دیگه هم داره و این که به شدت غذا خوردن رو دوست داره و خوشبختانه اینکه غدا خوردن هاش نمود بیرونی نداره و چاق نیست.

امروز یک ساعت تمام با عاشقانه ترین! حالت ممکن داشت از غذا و تجربیات غذاییش! می گفت. اینجوری که می گفت توی 80 درصد رستوران های تهران حداقل یک بار رو غذا خورده. عاشق اینه که هر بار یه رستوران جدید بره و یه غذای جدید سفارش بده.

معتقده غذا خوردن یکی از لذت های بزرگ زندگیه. وقتی من بهش می گفتم که اصلا از طعم ها و مزه های جدید استقبال نمی کنم و زیاد دنبالشون نیستم و همچنین چندان با شور و حرارت و عشق و علاقه غذا نمی خورم لجش در میومد! می گفت پس تو به چه امیدی زنده ای!؟

تعریف میکرد که وقتی میره یه جایی و حسابی غذا می خوره و باب میلش هم هست میگه خدایا من دیگه هیچ آرزویی ندارم، می تونی من رو بکشی! یه اصطلاح داشت که خودش استفاده می کرد. می گفت غذا بخور و بمیر! یعنی اینکه غدا خوردن ته ته لذت های آفرینشه و بعد یه پرس غذای لذیذ و در حالی که هنوز شکمت سیر هست و مزه غذا زیر زبونته اگه هم بمیری مهم نیست!

من فقط می خندیدم! آخه واقعا به طرز جالبی داشت از خاطرات رستوران رفتن هاش و غذاهایی که خورده بود صحبت می کرد.

بعدازظهر گفت بهاره دوست داری شب که رفتی خونه شام چی داشته باشین؟ گفتم نمی دونم، فرقی نمی کنه! گفت تو اصلا برو بمیر! به چه امیدی پس می خوای بری خونه!

غذای مورد علاقه خودش عدس پلو است ( آخر تعجبه که کسی غذای مورد علاقه اش عدس پلو باشه! )، داشت آرزو می کرد که شام عدس پلو داشته باشند.

شب بهم اس ام اس زد و گفت شام چی داشتید؟

تقریبا میشه گفت ضعف کردم از خنده!

شاید یکم که باهاش بگردم تبدیل به یه شکموی درجه یک بشم! هرچند که خیلی بعیده!

من و شکمو شدن؟ عمرا!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:7  توسط بهاره  | 

" سلام شرم محزون سال های پارین و پیرارین. شرم زمانی با صورت سرخ دخترکان پنجه آفتاب رفاقت می کرد که هنوز « قباحت » یک شوخی دم دستی نبود و حیا یک تعبیر از مد افتاده. می بینی جماعت، خستگی عشق را که یا سر از عفونت تن در می آورد یا گم می شود در هزار توی دلدادگی های چروک خورده. می دانی! وقتی روزگار به من چه، خودش را یله می کند روی زندگی ما، آخرین خاکریزهای اصولت هم فتح می شود، درهم می شکند به دست خودت!

سلام مولوی مغموم من، پوسترت را دیدم که نوشته بودند زیرش هشتصدمین سال تولد شاعر ترکیه. یادش بخیر بیت هایی که از تو به فارسی، لابد تک و توکی مانده بود به یادگار که « ای طبیب جمله علت های ما » عشق، آی عشق چهره ات، بی رنگ هم حتی، پیدا نیست، « ای دوای نخوت و ناموس ما / ای تو افلاطون و جالینوس ما ». این که ویران می کند همه چیز را آن سه حرف اهورایی نیست، سه حرفی است اما با آسمان آشتی نکرده هیچ وقت، هوس بنامش، جماعت مرا دعوت می کنند به مراسم گردن زنی.

سلام پاییز که هر ساله از بسته ترین پنجره ها هم سرک می کشی تو. زخم هایت را شمردم کم نبود. یادمان رفته نبضمان را با نبض تو هماهنگ کنیم. این تشویش بیات از این است پادشاه فصل ها. یادمان شبیه فراموشی شده که چه طرفه بازی می کنی با سایه های کش آمده و آفتاب پریده رنگ، فصل رنگ های اصالت، در روزگار به من چه، ما نبض مان را با سرسام تنظیم می کنیم فقط. "

این ها یه گوشه هایی از نوشته سهیل فاطمی تو این شماره چلچراغ بود. مثل همیشه عالی و بی نظیر.

کلمه ها و عباراتی که سهیل فاطمی به کار می بره مثل آواری می مونه که رو سرت خراب میشه، همه چیز رو به هم میریزه و به همین دلیل من فوق العاده نوشته هاش رو دوست دارم.

این روزها که نه، تقریبا میشه گفت یه مدت نه چندان کمی میشه که از آوار ذهن خوشم میاد. از هر چی که همه معادلات رو، همه واژه ها و تعریف هام رو از زندگی و اتفاقات پشت سر بشکونه، به شک بندازتم.

مسیری که توش هستم رو دوست دارم، چون داره به شدت من رو بزرگ میکنه. بزرگ شدنی که خودم حسش می کنم، با تمام وجود. بزرگ شدنی که نیازمندشم و شایدم اون به من!

صفحه سلام چلچراغ علاوه بر آرامش، به من یه حسی میده که نمی دونم اسمش چیه اما فوق العاده برام دوست داشتنی و محترمه.

 

تردید مکن در حق کسی که

می گوید: می ترسم.

اما بترس از کسی که

می گوید: تردید ندارم. ( اریش فرید )

 

حالم خوبه، همه چیز هم نسبتا خوبه. با تشکر از شما! ( شما = خدا )

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:26  توسط بهاره  | 

اعتراض مسعود کیمیایی رو دیدم، فکر کنم با این بار شد بار سوم.

مردهای فیلم های کیمیایی رو دوست دارم چون به معنای واقعی کلمه مرد هستند. مرد در مقیاس بزرگ با متر مردونگی.

امیرعلی آخرش که چاقو خورد باز ایستاده مرد. مرد حتی موقع مردن هم مردونه می میره.

 

حدودا دو سال پیش یه شب من خونه دوستم بودم که دایی مادرش که پیرمرد خوش مشربی هم بود زنگ زد خونه شون. وقتی دوستم بهش گفت که دوستم به اسم بهاره این جاستُ یه چند دقیقه ای تلفنی باهام صحبت کرد و برام چند تا شعر خوند. بعد از حدود یک ساعت دوباره زنگ زد و به دوستم گفت که برای من دو بیت شعر سروده. اون دو بیت رو حفظ بودم اما خوب تو گوشیم هم save کرده بودم. هفته پیش که گوشیم دست برادرم بود یه لحظه حواسش نبوده و اشتباهی اون دو بیت شعر رو پاک می کنه. الان هر چی فکر می کنم یه مصرعش یادم نمیاد.

عشق در فصل بهاران خوب و شورافزا بود

با بهاره زندگی کردن بسی زیبا بود

می وزد باد بهاری بر سر گلبرگ ها

............................................

نقطه چین ها همون مصرع فراموش شده ست!

 

یه مدت موبایلم رو شب ها خاموش می کردم. چرا؟ خوب چرا نداره که، همین جوری!

یه مدته که موبایلم رو شب ها خاموش نمی کنم. چرا؟ خوب چرا نداره که، همین جوری!

دختر داییم اون موقع ها گیر داده بود که چرا موبایلت رو خاموش می کنی، دلیل خاصی داره؟! الان گیر داده که چرا دیگه خاموش نمی کنی، دلیل خاصی داره؟!

آره، راستش فکر کنم دلیلش یکم خاص باشه و اونم چیزی نیست جز همین جوری!

 

دیروز یادم رفته بود که امروز بازی استقلال و پیروزیه. خیلی اتفاقی زن عموم زنگ زد خونمون و داشتیم صحبت می کردیم که گقت عموت زود اومده خونه که بازی رو ببینه. تازه من یادم افتاد که امروز بازی بوده ها!

بعد که صحبت تلفنی تموم شد رفتم تلویزیون رو روشن کردم و دیدم نیمه دوم میخواد شروع بشه. ننشستم جلوی تلویزیون ولی صداش رو زیاد کردم و اومدم تو اتاق و در حین اینکه کارم رو انجام میدادم صدای خیابانی رو هم می شنیدم. تا اینکه اولین گل زده شد، تو اون لحظه من داشتم به یه موضوعی فکر می کردم و درست و حسابی حواسم نبود. فقط متوجه هیجان زدگی خیابانی شدم و اینکه اسم زننده گل رو گفت و چون من نمی دونستم که اون بازیکن استقلاله یا پرسپولیس در نتیجه تو همون لحظه متوجه نشدم که بالاخره کدوم تیم گل زده! تا اینکه بعدش دیگه خیابانی گفت و من تو باغ قرار گرفتم.

خوب، البته برای کسی که استقلال و پرسپولیس هیچ کدوم به اندازه کشک هم براش اهمیت نداره این مسئله طبیعیه.

اما بعد بازی و با این حد از اطلاعات! سر به سر یه پرسپولیسی دوآتیشه گذاشتم و چون میدونستم که درجه حرارتش موقع بازی تا نزدیکی های نقطه جوش رسیده، بهش اس ام اس زدم و گفتم: شانس آوردینا! برو خوش باش!

بدجنسی کردن و اذیت کردن آدم ها سر نقطه ضعف هاشون دروغ چرا خوب، حال میده دیگه!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:22  توسط بهاره  | 

امروز حال و حوصله کار فکری ( اونم چه کاری، درس خوندن برای کنکور فوق لیسانس ) رو نداشتم، در نتیجه به سرم زد که کار بدنی انجام بدم!

یه وسیله جدید وارد اتاقم شده بود و در راستای بهینه سازی استقاده از فضا تصمیم گرفتم که نوع چیدمان رو تغییر بدم و تا شب درگیر ایجاد این تغییر و تحولات بودم.  

اصولا من آدمی هستم که خدا نکنه به چیزی عادت کنم! چون دیگه گندش رو در میارم و میگم خوب همین خوبه دیگه! چه کاریه که عوضش کنیم! جور دیگه جمله قبل میشه اینکه زیاد با تغییر و تحول و تنوع حال نمی کنم، آخه به نظرم کار سختیه.

حدود شش سال میشه که ما اومدیم به این آپارتمان و از همون موقع تا امروز اتاق من و خواهرم همین شکلی بوده که تا امروز صبح بود.

اصلا امروز یک نقطه عطف در زندگی منه! تا امروز هر وقت پشت کامپیوتر می نشستم روبروم دیوار بود، اما الان یک پرده ست و خوب پر واضحه که پشت هر پرده ای پنجره وجود داره!  

موقع بیرون ریختن و تمیز کردن کشوها چشمم خورد به پوسترهای قدیمیم که یه زمانی رو هم رو هم، روی دیوار اتاق بود و بعد از یه مدتی همشون رو برداشتم. یکیشون رو دوباره به دیوار زدم. عکس اخوان بود که زیرش هم نوشته بود: هی فلانی، زندگی شاید همین باشد!

همچنین یه عالمه کاریکاتور هم به چشمم خورد که سال ها پیش از روزنامه ها و مجله ها می بریدم و نگه می داشتم. یکیشون ( که احتمالا از مجله بریده بودم ) رو اردشیر رستمی برام تو نمایشگاه کتاب امضا کرده بود و گوشش نوشته بود : بگذار گریه کنم برای جهانی که کوره راه های مریخ را شناخت، اما کوچه های قلب خود را نشناخت. سال های خوبی داشته باشیم، عشق هم سال های خوبی داشته باشد.

و اون جوری شد که  اتاق اینجوری شد که الان هست!

 

میوه ممنوعه تموم شد. در مورد پایانش نظری ندارم، اما چند تا نکته؛

1. جریان حاج فتوحی و هستی به کنار. اما من با جریان غزاله و مصطفی یه مشکل اساسی دارم. یعنی چی که هر کی سرش رو انداخت پایین بره بدون اجازه خانواده اش ازدواج کنه! درسته که حاج فتوحی دلیل منطقی برای مخالفت با ازدواج دخترش نداشت و مصطفی هم بر حسب شانس پسر خوبی بود، اما نفس کار از بیخ و بن ایراد داره. اصلا آدم هایی که اینقدر مثبت و سفید باشند غیرممکنه که همچین خبطی انجام بدن و غرور و حیثیت یه مرد ( اونم کسی مثل حاج فتوحی ) رو با تصمیم احمقانه شون به بازی بگیرند. من اگه نویسنده بودم یک حال اساسی در قسمت آخر به این دو تا جوون می دادم تا بفهمن یه من ماست چقدر کره داره! به جان خودم براشون یه نسخه طلاق می پیچیدم!

2. " شاید خدا قصه ات رو از نو نوشته باشه."  فوق العاده مصرع بی نظیریه.

3. در مجموع بد نبود اما اگه Happy end اش کمتر بود بهتر میشد.

 

امروز یه ماجرای عشقی رو از زبون سوم شخص حاضر و ناظر شنیدم. زیاد نظری نداشتم، بجز یه سری نظر کلی.

به اتفاقات وقتی میشه صفت خوب، بد، تلخ یا شیرین چسبوند که به اندازه کافی ازشون دور شده باشیم. این بزرگ ترین درسیه که تو این بیست و چهار سال از زندگی گرفتم. اول اتفاق میفته و بعد تاثیرش! اتفاق داره میفته یا افتاده اما تا تاثیرش اتفاق نیفتاده نمیشه در موردش قضاوت درستی کرد.

و اینکه آدم ها دو دسته هستند. گروه اول معنی پشت اتفاقات زندگیشون رو درک می کنند و به ظاهر بسنده نمی کنند که خوب این ها برنده های بازی زندگیند و گروه دوم دربند آه و افسوس و قهرمان بازی های دنیای کوچیک یک نفره خودشون باقی می مونند که از نظر من دو سره باختند و آدم های احمق و کوچیکی هستند و از اون جایی که بالاخره دنیا همه چی باید داشته باشه و از جمله احمق، بهشون خرده ای نیست!

و دیگه اینکه یه نطری هست که میگه آدم ها بعد از ضربه خوردن و سپری کردن دوره نقاهت ( که بین یک روز تا دو_سه سال متغیره ) یه پا اوستا میشن ( یا به تعبیری گرگ ) که اینم به نظر من بدتر از بده. بعد دوره نقاهت باید سلامتی باشه و اگه نباشه یه جای کار ایراد داره.

امشب تو قسمت آخر میوه ممنوعه دو تا دیالوگ گفته شد که به نظرم به حرف های بالا زیادی ربط داره. یه ربط خوب، درست، اساسی و قشنگ.

- چیزی که من رو نشکونه، قوی ترم می کنه.

- پشت بوم اونقدر پهن نیست، مواظب باش با عقب عقب رفتن از اون طرف نیفتی.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:54  توسط بهاره  | 

امروز صبح چهارمین بار بود که ما برای بدرقه برادرم می رفتیم مهرآباد.

دفعات قبل تو فرودگاه، بغض و گریه بودیم. مخصوصا دفعه اول که هیچ وقت صحنه هاش یادم نمیره.

حضور برادرم پیشمون همیشه برامون فوق العاده لذت بخشه و نبودنش فوق العاده سخت، اما خوب عادت کردن هم یکی از قوانین زندگیه. البته شاید نشه گفت عادت، شاید بشه بهش گفت کنار اومدن با چیزهای ناخوشایند و ناگزیر زندگی یا یه چیزی تو این مایه ها.

ولی امروز صبح که رفتیم فرودگاه که راهیش کنیم بره سوئد اصلا گریه نکردیم، فقط چند لحظه یه حلقه اشک تو چشم هامون جمع شد.

تو سالن یکم اون طرف تر از ما یه خانواده ای بودند که داشتند به شدت برای مسافرشون گریه میکردن. به خواهرم گفتم آخی، این ها هم بار اولشونه، کم کم حرفه ای میشن!

 

بعد از اینکه برادرم گذرنامه اش رو نشون داد و رفت اون طرف اون قسمت شیشه ای معروف، ما این طرف همون قسمت شیشه ای معروف منتظر بودیم که برگرده که ببینیم چقدر اضافه بار داره و بابتش بهش پول ایران بدیم.

تو همین فاصله ای که ما منتظر بودیم، تو صفی که برای نشون دادن گذرنامه و رفتن به اون طرف قسمت شیشه ای معروف تشکیل شده بود، یه چند نفر پیرمرد خارجی هم ایستاده بودند. یکیشون فکر کنم حدودا  70 سال رو داشت و به شدت هم شاد و سرزنده و پرانرژی بود. یه تیپ اسپرت  زده بود و یه کوله پشتی هم پشتش بود.

من و خواهرم چشممون به گروه این چند تا پیرمرد افتاد و داشتیم نگاشون می کردیم که اون پیرمرده هم متوجه ما شد و سر تکون داد و بهمون لبحند زد و خوب ما هم بهش لبخند زدیم.

همین جوری که صف حرکت می کرد و میومد جلو اون ما رو نگاه میکرد و لبخند بهمون پرتاب میکرد و ما هم متقابلا جوابش رو می دادیم!

نزدیک ما که رسید لبخندش دیگه به شعف زاید الوصف تبدیل شد و برامون دست تکون داد و با لهجه خارجی برگشت بهمون گفت خداحافظ. من و خواهرم هم دست تکون دادیم و گفتیم خداحافظ.

اما بعدش یارو دیگه ول کن نبود. از اون قسمت شیشه ای که رد شد سه_چهار بار هی برگشت و برامون دست تکون داد و به طرز جالبی ابراز احساسات کرد. انگار که یه عالمه ساله که همدیگه رو می شناسیم!

هیچی دیگه! من وخواهرم هم خوب متقابلا ابراز احساسات نشون میدادیم که آخرین خاطره یک توریست ( احتمالا ) از ایران خوب باشه! و باز هم برگرده و به نوعی به گسترش صنعت توریسم کمک کردیم!

اما یه چیزی هست به اسم نمک! و چون نمک ماجرا زیاد شد یا به عبارتی شورش دراومد دیگه مامان برگشت گفت بسه دیگه! حالا یعنی که چی!

البته خوب به دلیل وجود یه جوی به اسم حاج فتوحی و هستی، طبیعیه که هر نوع مراوده ای با پیرمردان نباید  ساده گرفته شه! خارجی و ایرانی هم نداره! هفتاد سال عبادت سه سوت به باد میره! ( خواهرم گیر داده بود که چرا میگه یک شب به باد میره، ممکنه روز هم به باد ببره! چه اصراری بر شب بودنش هست! منم به همین خاطر و محض تنوع به جای یک شب گفتم سه سوت! )

البته من شخصا حاج فتوحی رو به این پیرمرد سرخوش! ترجیح می دم چون معتقدم که مرد یکی از اون جنس هایی هست که ایرانیش بهتر از خارجیشه!

بهر حال سر جریان این پیرمرده کلی خندیدیم و بعد اینکه وداع جالب و بامزمون با این پیرمرد باحال تموم شد یه اس اسم اس به برادرم زدم و گفتم اگه یه پیرمردی با این مشخصات تو پرواز شما بود برو بهش بگو من برادر اون دو تا دختر هستم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:1  توسط بهاره  | 

خوب، دورهم بودن تموم شد و باز هر کی میره سوی خودش. مسافرت 5 هفته ای برادرم به ایران تموم شد و شنبه صبح میره سوئد و احتمالا رفت که عید دوباره ببینیمش. خواهرم هم که شهرستان درس می خونه و یک هفته تعطیلی که به خودش داده بود و پا شده بود اومده بود خونه دیگه آخرشه و شنبه شب میره پی درس و دانشگاهش. این مدت که پیش هم بودیم خیلی خوب بود، مخصوصا که حضور برادرم واقعا برام و برامون دوست داشتنیه.

باز من می مونم و من! تنها بچه خونه بودن اصلا خوب نیست، دوسش ندارم!

مطمئنم که یکشنبه روز به شدت دلگیری خواهد بود.

 

بین بهار و بهاره خیلی فرق هست!

بهاره خیلی خیلی اسم قشنگیه و من فوق العاده دوسش دارم، اما وقتی اسمم رو برمی دارند میشکونند و میگن بهار، نه!

جدیدا تو کتابخونه ای که میرم توش و برای کنکور فوق لیسانس درس نمی خونم! با یه دختره آشنا شدم که چندین بار که داشت باهام صحبت می کرد به جای بهاره گفت بهار. اولش خواستم تحمل کنم، اما دیدم اصلا گوش هام به بهار آلرژی داره و نمی تونم! بالاخره بهش گفتم بهار نگو! دوست ندارم. گفت باشه. اما دفعه بعد موقع گفتن اسمم یادش رفت و باز به جای بهاره گفت بهار. چپ چپ نگاش کردم، دوزاریش افتاد. گفت آهان! ببخشید! بهاره!

 

خوب، این جور که تلویزیون داشت زیرنویس می رفت گویا عید فطر میفته شنبه.

یه نکته: مثلا اگه عید فطر تو تقویم چهارشنبه باشه و بخواهیم گمانه زنی کنیم میگیم ممکنه یه روز بیفته جلو و سه شنبه عید بشه، ولی اگه دقت شه از یه لحاظی هم میشه گفت که افتاده عقب ها! از کدوم لحاظ؟ از این لحاظ که خوب سه شنبه قبل از چهارشنبه هست دیگه. نه!؟ یه خورده با دقت بیش تری به قضیه فکر کنید! همینیه که من میگم!

یه بار سر این جریان کلی مسخره شدم که مفهوم عقب و جلو افتادن عید رو متوجه نمی شم!

هیچی، همین دیگه! چون بامزه بود، گفتم که گفته باشم. به قول ابراهیم رها ( یکی از نویسندگان چلچراغ ) قبول نداری؟ به جهنم!

 

ابی داره تو گوشم با صدای بلند میخونه؛ بی آرزو موندم، آرزوی تازه می خواهم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 2:7  توسط بهاره  | 

یا من یه مرگمه یا اینکه باز همون من یه مرگمه!

عجب گیری کردم این وسط ها! کدوم وسط؟ نه در واقع وسطی وجود نداره! درستش اینه که عجب گیری کردم از دست خودما!

آخه دختر! به هیچ کجای این دنیای مسخره برنمی خوره اگه وقتی که عصبانی میشی این عصبانیت لامصب رو نشون بدی! چه می دونم مثلا ناجور قاطی کنی، بد و بیراه بگی یا هر غلط دیگه ای که می خوای انجام بدی البته بجز سکوت! دو حالت داره یا یه روزی این سکوت کار دستم میده یا اینکه باز همون کار دستم میده!

اما آخه بدبختی اینه که من نمی خوام آدم واکنش باشم! البته یکی از بدبختی ها!

میان این من حال و تو، ای من پیشین!

تفاوتی است اساسی، قبول کن، بپذیر

گذشت آن چه میان من و تو بود، گذشت

تو را ندیده گرفتم، مرا ندیده بگیر

به راز عشق بزرگی وقوف یافته ام

مرا مجاب نمی کند عشق های حقیر

پرنده ام اینک، یک پرنده آزاد

پرنده ام، آری یک پرنده ... ( بهروز یاسمی )

 

امروز ماجرای یه دختر 21 ساله خوشگل و خوش تیپ و پولدار رو شنیدم که خانواده فوق العاده خوب و فهمیده ای هم داره. دختر خوشگل ماجرای ما قراره ماه آینده با استادش که یه آقای 42 ساله ست و از ازدواج اولش هم یه دختر 8 ساله داره ازدواج کنه.

قصه چیه بابا؟! دوست عروس خانم  که من جدیدا تو کتابخونه باهاش آشنا شدم این رو برام تعریف کرد.

البته یه چیزای دیگه ای هم گفت که من حال ندارم اینجا بنویسم. فکر می کردم این جور اتفاق ها فقط مال فیلم هاست!

 

برادرم لپ تاپش رو تو آژانسی که باهاش رفته بود جایی جا میذاره. بعد که می رسه خونه راننده آژانس که آشنا بوده زنگ میزنه و میگه که لپ تاپ تو ماشین جا مونده و اینکه خوشبختانه  قبل از اینکه مسافر جدید سوار کنه متوجه شده.

حالا این ها به کنار، باحالی ماجرا تو جمله من نهفته ست!

" ای وای! خوب شد که راننده متوجه شده، آخه شارژر موبایلم تو کیف لپ تاپ بوده! "

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 2:12  توسط بهاره  | 

یه داستان کوتاه خوندم از صادق هدایت به اسم " زنی که شوهرش را گم کرد."  نسخه الکترونیکیش بود که سایت سخن منتشر کرده بود.

نه تنها از داستان خوشم نیومد که تازه خیلی هم بدم اومد! حیف که اشاعه مزخرفات میشه و نمی تونم بگم داستان چی بود! هر کی داستان رو خونده که خونده، هرکی هم نخونده چه بهتر! چون چیزی رو از دست نداده.

 

یه چیزی می خوام بگم که اصلا گفتنش خوب نیست و اصلا هم لزومی نداره که بگم. ولی میگم!

یکی از سخت ترین کارها تو این روزهایی که میگذره  برای من حمام رفتنه! درست خوندید! حمام رفتن! به جون خودم خیلی سخته!

مامانم میگه من نگرانتم، اینکه میگی حال نداری بری حمام نشونه بدیه، یعنی روحیه ات خوب نیست! اصولا مامان ها عادت دارند یه چیزی رو بزرگ کنند.

حالا چی میشه یه مدت یه چند روز در میون آدم بره حمام! بی خیال بابا!

مطمئنم که این روزها که بگذره و من در آینده که این پست خودم رو بخونم به خودم میگم که این مزخرفات چیه که من تو وبلاگم نوشتم.

اما خوب فعلا همینه که هست! دختری که حال نداره بره حمام.

حسنی نگو بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه. نه! به خدا اینجوری نیستم!

فقط یکم، نه بیش تر از یکم، موهام چربه! همین!

 

آخرین بار! این رو می نویسم که درس عبرتم رو مکتوب هم داشته باشم!

عزیزم، گلم، نفسم، فدات شم الهی؛ ( اینها رو به خودم گفتم )

تهش مجبور شدی لجت رو سر خودت خالی کنی و برگردی به خودت بگی بنا به این دلیل و این دلیل و این دلیل خیلی احمقی! و تازه خیلی احمق بودنت تایید هم شد!

آره، واقعا احمق بودی که دلت شور زد!

آخرین بار بود! گل می گیرم در دلی رو که بخواد شور بزنه از این به بعد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:27  توسط بهاره  | 

- تو هم برام یه آرزو کن.

- آرزو می کنم که روش بازیت رو تغییر بدی.

این یکی از دیالوگ های این قسمت " مدار صفر درجه " بود.

این دیالوگ یا این آرزو یا هر چیزی که بشه اسمش رو گذاشت، خیلی وقته که تو ذهن منه برای یه کسی که حس می کنم به شدت داره به خودش ظلم می کنه و علاوه بر روزگار خودشم داره بر علیه خودش تبانی می کنه. یه آدمی که مدت هاست که داره روزهایی رو می گذورنه که همه وجودش شده زبون و فکر میکنه هر چی بیان می کنه جزو بدیهی ترین و مسلم ترین اصول دنیاست. و به قول فروغ این ابتدای ویرانی است.

یه کسی که وجودی رو که شایسته بهترین هاست به کم ترین ها و کوچک ترین ها عادت داده. به روزمرگی های دم دست، به الکی گفتن، الکی رفتن، الکی چرخیدن. که ای وای! الکی چرخیدن یعنی چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن و فقط چرخیدن!

یه کسی که قدش، اندازه ش و وجودش خیلی با ارزش تر و گرانبهاتر از چیزهایی هست که برای قامتش درنظر گرفته. 

جدیدا نسبت به جمله هایی که با ای کاش شروع میشند آلرژی پیدا کردم و به شدت ازشون پرهیز می کنم اما دوست دارم این رو بگم. کاش بدونیم داریم چی کار می کنیم. همین!

 

اگه این رو نگم خفه میشم! من نمی دونم این همه بذر حماقت که تو وجود دخترهای همسن و سال خودم و حالا یکم کوچیک تر یا بزرگ تر ریخته شده از کجا اومده؟! من خودم رو از هیچ چیزی مستثنی نمی کنم، اما تو یه زمینه ای مطمئنم و اونم اینکه دیگه این همه احمق نیستم. ( به جان خودم نیستم! )

امشب که داشتم از کلاس زبان بر می گشتم سوار یکی از همین ون هایی شدم که ازش متنفرم. یه دختره پیش من نشسته بود و تا به مقصد برسیم  تلفنی با یه آقا پسری صحبت می کرد.

اینکه براش مهم نبود که صدای بلند و رساش تو ماشین بپیچه و 10 جفت گوش دیگه هم حرف هاش رو بشنوند به خودش مربوطه. حتی حماقتش که از صحبت نیم ساعته اش هم مشخص بود به خودش مربوطه، اون چه به من مربوط بود برداشتم و حسم از در جوار این دختر بودن بود که نوشتم تا خفه نشم!

شک ندارم که اگه اون 10 نفر دیگه هم وبلاگ نویس بودند حداقل نصفشون امشب تو وبلاگشون راجع به این دختر حدودا 22_23 ساله یه چیزی می نوشتند!

 

خواهرم یه تیکه جدید از دوستاش یاد گرفته که بامزست. واما شرح این تیکه یکم سخته. ولی بهر حال امتحان می کنم!

نشستی و به کارت مشغولی یا مثلا وسط یه صحبت کاملا معمولی یهو بهت میگه خر. همین جوری نگاهش می کنی که آخه چرا؟ بعد از چندین ثانیه سکوت میگه عرعر می کنه. بعدش میگه خوب چیه مگه! اینکه فحش نیست. گربه هم میو میو می کنه، گاو هم ما ما می کنه!

یا اینکه میگه سگ، دوباره بعد از چندین ثانیه سکوت میگه  پدر و مادرش دم داره. خوب چیه! اینم فحش نبود!

همین دیگه! بامزه بود! حداقل از نظر من که بود! به قول ابراهیم رها ( یکی از نویسندگان چلچراغ ) قبول نداری؟ به جهنم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:42  توسط بهاره  | 

" سلام نی نی! تولد یه روزگیت مبارک! "

تو اتوبوس یه دختره بغل دست من نشسته بود و این عبارت رو برای یکی که من از کجا باید بدونم که کی بود! اس ام اس میزد.

تولد یه روزگی دیگه یعنی چی!؟ خیلی ترکیب مسخره، بی معنی و لوسیه!

این فضولی وسط اس ام اس زدن مردم حدودا برای 2 هفته پیش بود، اما تولد یه روزگی از بس یه جوری بود که من دیدم راه نداره که از خیرش بگذرم و تو وبلاگم ننویسم!

 

شماره من تو گوشی خواهرم و دو سه تا از دختر های فامیل با عنوان My love ذخیره  شده. یعنی خودم گفتم که اینجوری ذخیره کنند. نمی دونم میشه گفت که آخر پررویی هست یا آخر اعتماد به نفس یا آخر یه چیز دیگه یا آخر هیچ چی! ولی بهر حال بامزست.

تازه امروز داشتم به خواهرم می گفتم که درسته خودم بهت گفتم که با این اسم ذخیره کنی ولی من در واقع ذهن تو رو خوندم و تو خودت می خواستی همین جوری save کنی ولی پشت گوش انداخته بودی! برگشت گفت ذهن خونیت افتضاحه!

مهم نیست! همین که زنگ بزنی به یکی و بدونی رو گوشیش افتاده My love خیلی باحاله!

 

آدم فوق العاده ای بودن یعنی هم فرزند خوبی برای پدر و مادر بودن، هم برادر خوبی برای خواهر بودن، هم برادر خوبی برای برادر بودن، هم برادرزاده خوبی برای عمو و خواهرزاده خوبی برای دایی بودن، یعنی دوست خوبی برای دوستانت بودن، یعنی آدم خوبی تو اجتماع بودن و یعنی انسان خوبی برای دنیا بودن.

آدم فوق العاده یعنی کسی که همه اطرافیانش براش مهم هستند و نه فقط اون هایی که تو دایره تنگ منافع شخصی قرار می گیرند. انسان فوق العاده بودن صفت بزرگیه که نمیشه به راحتی بهش دست پیدا کرد.

و برادر من واقعا یه انسان فوق العاده ست، یه انسان فوق العاده که نمیشه یه عالمه دوستش نداشت! حتی یه عالمه هم واقعا کمه!

 

آخی! آخی! آخی! آخی!

استقلال تو بازی با سپاهان تو دقیقه 94 ( بازم چند تا آخی! ) گل خورد و باخت!

البته برای من، استقلال و پرسپولیس و نتایجی که تو بازی هاشون میگیرند همون قدر مهمه که مثلا دونستن تاریخ تولد گلزار!

اما خوب بدم نمیاد که استقلال تو مسابقه هاش خوب نتیجه بگیره و امشب دلم سوخت که اینجوری بازی رو واگذار کرد. خدائیش دقیقه 94 گل خوردن خیلی دل آدم رو می سوزونه!

یه مقاله ای یه جایی خوندم که توش نوشته بود که طرفداران پرسپولیس بیش تر جزو عوام هستند ولی طرفداران استقلال جزو قشر روشنفکر و تحصیل کرده جامعه.

این فقط یه نقل قول بود! همین!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:1  توسط بهاره  | 

برادرم چند روزی با دوستاش رفته بود شمال. دیشب که برگشت، برامون ( من و خواهرم ) پنج تا از این لواشک گنده ها ( خداییش گنده خیلی بیش تر حال میده تا بزرگ ) آورده بود. صبح دیروز هم مسعود، پسرعموی خوشگل و دوست داشتنی 6 سالم، با مامانش اومده بود خونمون که من خواب بودم، اما 3 تا لواشک داده بود به مامانم و گفته بود که مامانم اونا رو بده به من و خواهرم.

کلی ذوق مرگ شدم که آدم های دوست داشتنی زندگیم بهم حال دادند و به یادم بودند و برام خوشمزه ترین خوراکی دنیا رو آوردند!

 

دو سال پیش که رفتم چشم پزشکی، فکر کنم نمره چشمم یک بود. یه عینک خوشگل خریدم که قابش قرمز بود، یه چند باری زدم و بعد دیگه ازش استفاده نکردم. از عینک زدن خوشم نمیاد.

اما چند وقتیه حس می کنم چشمام ضعیف شده یا شایدم ضعیف تر! و دیدم بد نیست اگه موقع درس خوندن عینک بزنم. دنبالش گشتم اما پیداش نکردم. دلم سوخت! درسته ازش زیاد استفاده نکردم اما خیلی دوسش دارم. خوشگل بود!

حال ندارم باز پاشم برم دکتر، ضمن اینکه دیگه مثل اون قاب پیدا نمی کنم!

 

اونجایی که من میرم توش درس نمی خونم! یه فرهنگسراست که دو تا سالن مطالعه خیلی بزرگ داره. امروز 14 مهر بود و صبح هوا نسبتا سرد بود. این دو تا سالن هم تو زیر زمین فرهنگسراست و از بقیه قسمت ها سردتره. تا نزدیکی های ظهر لرزیدیم و درس نخوندیم! بعدش با دو تا از بچه ها که اون ها هم دارند برای کنکور فوق لیسانس می خونند و جدیدا با هم دوست شدیم و بیش تر از اینکه درس بخونیم می شینیم و صحبت می کنیم، رفتیم به مسئول کتابخونه گفتیم که اینجا خیلی سرده! شوفاژها رو کی روشن می کنید؟

یارو قیافش شبیه علامت تعجب شد و گفت که اولا که مسئول شوفاژ روشن کردن من نیستم و ثانیا اینکه اینجا سرما تعریف داره و کسی 14 مهر شوفاز روشن نمی کنه. منم گفتم خوب پس شما بگین که ما باید بریم با کی راجع به تعریف سرما صحبت کنیم! اونم گفت برین پیش فلانی. ما هم رفتیم پیش فلانی ( یه آقای حدودا پنجاه ساله و هیکلی که خیلی سبیل های خفنی داشت ) و باهاش رفیق شدیم و اونم قول داد که به فکر راه انداختن شوفاژها باشه!

تعریف سرما رو تغییر دادیم!

 

امروز یه حرکت خفنی انجام دادم که هنوزم خودم تو کفش تشریف دارم! موقع برگشتن از کتابخونه با دوستم رفتیم مغازه که من برای تولد خواهرم که روز پیش بود یه کادو بخرم. داخل مغازه و در حال دیدن یه سری عروسک بودم که موبایلم زنگ خورد، گوشی رو از تو کیفم درآوردم و دکمه اش رو زدم و بعدش آوردم بغل گوشم که صحبت کنم اما نمی دونم یهو چی شد که به جای صحبت کردن از همون بغل گوشم، گوشی رو رها کردم و در یک حرکت پرتابی خنده دار از پشت سرم گذشت و یه سقوط باحال انجام داد و زمین رو بوس کرد. ( آهان! مثل اون سریال مهران مدیری که اسمش رو یادم نمیاد ولی وقتی موبایل زنگ می خورد اون رو مینداخت پشت سرش و می گفت بعدا! من فقط بعدا رو نگفتم وگرنه حرکتم دقیقا همون بود! )

فروشنده و دوستم نمی دونستند تعجب کنند یا بخندند! ولی من به هیچ وجه به روی خودم هم نیاوردم و جوری که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده گوشی رو از زمین برداشتم و با خواهرم که پشت خط بود صحبت کردم!

 

" آینه هم از من کارت شناسایی می خواهد."

باحال بود!

 

شب بخیر!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:51  توسط بهاره  | 

سه روزی که گذشت برام به معنای واقعی کلمه وحشتناک بود! دهنم سرویس شد! ( حال و حوصله مودب حرف زدن ندارم )

قاعدتا نباید هیچ مرگم می بود اما نافرم یه مرگم بود. ذهنم شلوغ و فکرم درگیر بود، بیش تر از یه عالمه خوابیدم.

تلفیقی از احساس عاقلانه، غرور، پازل، بلاتکلیفی و تصمیم یه بلبشویی تو سرم ایجاد کرده بود که واقعا شانس آوردم که باعث متلاشی شدنش نشد!

نتیجه: هیچی! کماکان هیچی! فقط بهتر شدم! البته فعلا! و پر واضحه که این بهتر بودن موقتیه!

لعنت به همه چیزهای موقتی دنیا!

لعنت به پازل ذهنم که به همه چی ارج و قرب میده و یه چیدمان عالی براشون در نظر می گیره! چیدمانی که براساس ایده آل ترین ایده آل هاست!

لعنت به حقی که حاضرم همیشه به همه بدم جز خودم!

لعنت به سکوتی که همیشه تو چشمامه و هیچ وقت هم خونده نمی شه!

لعنت به همه حرف های نزده ای که یه فکر ابلهانه پشت سرش قایم شده که میگه ارزششون به درک شدنه و نه زدن!

لعنت به من که زیادی رو قدرت تجزیه و تحلیل و حس ششم آدم های دور و برم حساب باز می کنم!

لعنت به خوب بودن و در جهتش رفتار کردن!

لعنت به غرور! فرقی نمی کنه به جا یا بی جا! درست یا غلط! 

لعنت به فعل درک کردن که انگار اگه منم یکی از فاعلینش نباشم زمین با آسمون جاش عوض میشه!

لعنت به این همه آرامش که وقتی داری از درون داغون میشی بازهم سعی می کنی حفظش کنی!

لعنت به من که این همه سخت زندگی می کنم!

شکسپیر راست میگه. برای لذت بردن از زندگی فقط کافیه کمی احمق باشی.

 

یه چیزی تو ذهنم داره خودش رو به این ور و اون ور میزنه که بگه متعالی نگاه کردن، سعی در جهت خوب بودن، صبوری و زمان دادن برای وقوع حادثه ای که اتفاق افتادنش برات ارزشمنده، یه لذتی داره که غیرقابل قیاسه با اینکه خودت رو بزنی به حماقت و راحت زندگی کنی و طعم لذت های دم دست و احمقانه رو بچشی!

اه! لعنت به من! آدم بشو نیستم! آدم سرطان داشته باشه اما نوع نگاهش به زندگی اینجوری نباشه!

حتی 10 دقیقه هم نمی تونم لعنت هایی که تو جمله های بالا گفتم رو تاب بیارم و یه جمله پشت بندش نگم که گند نزنه بهشون!

نه تنها احمق بودن که حتی خودت رو به حماقت زدن هم هنر میخواد! نمی دونم به کجای عالم امکان بر میخورد اگه من هم یکم هنرمند می بودم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 3:21  توسط بهاره  | 

نیما دهقانی تو وبلاگش نوشته بود:

دل کندن از دل تو ... سخت است چون ز تن جان

یا گم شو و رها کن ... یا بیش از این مرنجان

در هر نگاه تو غم ... زه می کشد درونم

یا بی خیال ما شو ... یا در برت بگنجان

و بی اهمیت ترین اتفاق این روزهای دنیا اینکه؛ من دلم خیلی گرفته! خیلی زیاد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:44  توسط بهاره  | 

مسعود، پسرعموی خوشگل و دوست داشتنیم، یه هفته هست داره میره پیش دبستانی.

امشب اومده بود بهم می گفت هر کی که سلام کنه 70 تا جایزه می گیره. گفتم یعنی ثواب؟ گفت نه! معلممون گفته مثلا میری تو اتاق، بعد یکی نشسته و بهش سلام کنی 70 تا جایزه داره. بعد گفت کی جایزمون رو میده، چه جوری میده، چی میده، من تفنگ لیزری میخوام!

خانم معلم لطفا از این به بعد خواستی به بچه یه چیز یاد بدی به همه جوانبش فکر کن.

گفتی چون بچه شش سال داره ممکنه مفهوم ثواب رو نتونه درک کنه و به جاش گفتی جایزه. جایزه هم که از نظر بچه یعنی یه چیز مادی. حالا بیا و درستش کن! عزیز جان به همون زبونی که بلدی بگو سلام کردن خوبه، دیگه چرا میخوای حدیث رو به زبون بچه ها ترجمه کنی آخه!

مسعود، پسرعموی خوشگل و دوست داشتنیم، سر کلاس دستشویی لازم میشه. بعد دقیقا این عبارت رو میگه: " معلم! بیا بند لباس من رو بکش پایین. میخوام برم دستشویی! "

امشب داشتم با مسعود، پسرعموی خوشگل و دوست داشتنیم، گل یا پوچ بازی می کردم ( End تفریحات سالم تشریف داریم! ) بعد دو سه بار که برده بود و نوبت اون بود که گل رو بین دست هاش قایم کنه با قشنگ ترین و دلنشین ترین حالت ممکن نگام کرد و گفت بیا، من نوبتم رو میدم به تو. گفتم فدات شم الهی، اینجوری نگو! دل من میره ها! گفت یعنی آب میشه!

اما من نگرانم! طرح تفکیک جنسیتی تو پیش دبستانی اجرا نمیشه و من همین روزهاست که مسعودم رو ازدست بدم. از زبونش یه آوا شنیدم و این احتمالا آغاز ماجراست!

 

وقتی زیر پات لیزه مهمه که نلرزی وگرنه تو زمین صاف و خشک که هر کسی میتونه تعادل خودش رو حفظ کنه.

خدایا! میدونم مواظبمی! دمت گرم!

 

" آخه تو این زمونه وقتی لقمه دونه ای سه هزار تومنه آدم برای چی باید عاشق بشه! " یکی از دیالوگ های میوه ممنوعه.

" این روزها انسان قیمت همه چیز را می داند اما ارزش هیچ چیز را نمی داند." یه جمله که نمی دونم کی گفته اما دیدم خیلی قشنگه برای خوندن مخصوصا بعد از دیالوگ بالا.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:14  توسط بهاره  | 

صبح می خواستم جایی برم، بهترین حالت ( یعنی همون نیمه پر لیوان ) رو پیش بینی کردم و گفتم راس فلان ساعت از تاکسی پیاده می شم. خیلی باحال بود! دقیقا همون ساعت اونجایی که باید باشم بودم و از تاکسی پیاده شدم. End محاسبات تشریف دارم! مو لا درزش نمیره!

 

امروز دست روزگار ( به جان خودم فقط دست روزگار بود و لاغیر! ) باعث شد من حدودا نیم ساعتی رو یه جایی بگذرونم که فکر نمی کنم تا آخر عمرم اتفاق بیفته که مثلا یه روز با برنامه ریزی پاشم برم اونجا. مگه باز دست روزگار دخالت کنه!

من امروز از موزه شهدا دیدن کردم.

تو قسمت مربوط به بانوان شهید یه فکری در مورد خانم هایی که  تو جنگ یا دوران انقلاب اسیر شدند یا به زندان رفتند ذهنم رو درگیر کرد که یه جورایی بود. هم باورش، هم عدم باورش.

 

خوبی؟ مرسی. خوبی؟ مرسی. خوبی؟ مرسی. خوبی؟ مرسی.

دلم میخواد یکی ازم بپرسه خوبی؟ و منم بگم نه، اصلا. و بعدش این توانایی رو داشته باشه که کاری کنه ( کاری که راستش خودم هم نمی دونم چه کاریه! ) که دفعه بعد که ازم پرسید خوبی؟ بگم آره، خیلی.

 

یه چیزی خیلی پیچیده ست. چی؟ اینکه از پایه و اساس و بیخ و بن حق بدی و خوشبختانه یا متاسفانه به همون اندازه هم حق داشته باشی!

همین دیگه! غیر از این هیچ نظری ندارم! حالا مثلا داشته باشم هم مگه فرقی می کنه که به چند من!

 

حرفی که شنیدنش آزارم میده اینه که بشنوم انجام فلان کاری توسط من به هر دلیلی برای کسی مهمه و من نتونم قدم از قدم بردارم برای انجام دادن اون کار. بدون هیچ شک و شبهه ای میتونم بگم که به همون اندازه که ناخواسته باعث بهم ریختگی میشم خودم هم بهم میریزم.

 

شبیه وقت اضافه. همین! بدون هیچ توضیح اضافه!

هر اتفاقی که قرار بوده بیبفته تو نود دقیقه افتاده و نتیجه بازی هم مشخص شده. خوبی وقت اضافه اینه که همه یه جورایی با آرامش تو زمین راه میرند و نتیجه رو چه خوب یا چه بد پذیرفتند و دیگه استرس آنچنانی هم ندارند. البته منظورم تو اکثر بازی هاست و گرنه خودم میدونم که مثلا تو فلان بازی، فلان تیم تو وقت اضافی 2 تا گل زده و بازی برگشته یا فلان تیم دیگه ال کرده یا بل کرده. مگه تو چند درصد بازی ها نتیجه تو وقت اضافه تغییر میکنه؟ شاید کمتر از 3 درصد.

دیگه 3 درصد که ارزش چونه زدن نداره! وقت اضافه چیز خوبی بود برای تشبیه کردن. خوبم که نباشه همینه که هست!

 

یه بار یکی از دوستام داشت تعریف میکرد که یه روز دلش خیلی گرفته بود، بعد برمیداره با شماره خودش اس ام اس میزنه به خودش و کلی قربون صدقه خودش میره و مثلا یه کاری میکنه که یکم دلتنگیش کم شه.

الان یاد این کارش افتادم. خدا رو چه دیدی! شاید بعد اینکه پستم رو نوشتم رفتم یه چند تا اس ام اس واسه خودم زدم و کلی ناز خودم رو کشیدم و لی لی به لالای خودم گذاشتم. یه چیزی تو مایه های آخی، نازی، عزیزم، قربونت برم و این مزخرفات دیگه. اما نه، راستش با این ها حالم خوب نمیشه. الان با تیریپ مظلومیت حال می کنم. برم فکر کنم ببینم چه اس ام اسی به خودم بزنم که نشون دهنده درک کردن یه آدم باشه که به شدت حس مظلوم بودن بهش دست داده و دلش همدردی میخواد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:49  توسط بهاره  | 

نشستی پای تلویزیون داری صد فیلم نگاه می کنی. قراره سرگیجه هیچکاک رو نشون بده. فیلمی که خیلی از منتقدین میگن جزو ده فیلم برتر تاریخ سینماست. امید روحانی، منتقد، قبل فیلم داره صحبت می کنه. یهو حرف هاش قطع میشه و میریم مهرآباد! به سلامتی، جناب احمدی نژاد از امریکا برگشتند. مراسم استقبال رو نگاه می کنیم، بعدش یکم تظاهرات و حضور مردم همیشه در صحنه! رو نشون میدند و ترانه وطن عصار رو هم پخش می کنند. خوب به صحبت های آقای روحانی بر میگردیم. صحبت های ایشون هم تموم میشه و منتظریم که فیلم شروع شه. اما یهو باز جناب رئیس جمهور رو تو تلویزیون زیارت می کنیم. توفیق اجباری نصیبمون میشه و مصاحبه مطبوعاتی رئیس جمهور رو هم نگاه می کنیم، بعدش هم یه ترانه از محمد نوری می شنویم و بالاخره به سرگیجه می رسیم. هم سرگیجه هیچکاک و هم سرگیجه خودمون!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 2:10  توسط بهاره  | 

 این پست به شدت شخصیه و جز خودم هیچ خواننده ای حتی یک کلمه از اون رو هم متوجه نخواهد شد. البته می دونم که وبلاگم همچین خواننده ای هم نداره، اما بهرحال همین جوری گفتم که گفته باشم و اگه احیانا یکی پیدا شد که خوند و هیچی نفهمید با این توضیح روشن شه که اصولا این پست برای فهمیده شدن توسط مخاطب نوشته نشده!

یک صحبت طولانی که از قبل می دونی قراره پر از حرف های مزخرف و الکی و سرکاری و پوچ و خلاصه هر چی صفت که تو این مایه هاست باشه، یهو میشه یه منشور با کلی بند تو پاییز بیست و چهارمین سال زندگیت!

ای همه چرت و پرت هایی که گفتم و شنیدم ممنونم! ناخواسته وسیله خوبی شدین تا مابین گفتن و شنیدن شما اصل و فرع های خوب و سازنده ای تو ذهنم شکل بگیره.

و اما نتایج همون مابین های بالا!

1. تقریبا چهارچوب کلی پیش بینی هام درست بود، با یکم اختلاف تو جزئیات.

2. ذهن خون به شدت ماهری هستم.

3. عکس العمل هام تو جایی که جاش باشه معقول و منطقیه.

4. باری به هر جهت! این هیچ وقت در موردم صدق نکرده چه به عنوان فاعل و چه مفعول و به شدت بابتش حالم خوبه.

5. تو مثل بقیه بودن های احمقانه و اپیدمی شده و متاسفانه پذیرفته شده به فرقی که حتی ممکنه درک هم نشه دلخوش ترم.

6. اتفاق معمولی ای که باعث جهش خیلی بزرگ رو به جلو بشه متعالی تر از اتفاق خیلی بزرگیه که باعث جهش بزرگ رو به عقب بشه.

7. تحملم خوبه، بیش تر از حد انتظاری که روش کار کردم و ازش انتظار داشتم.

8. گوش به شدت خوبی هستم، زبون بودن اصلا برام مهم نیست و نیاز آن چنانی هم بهش ندارم. گاهی با گوش بیش تر میشه حرف زد تا زبون!

9. همه ندامتم  بابت یه بزرگترین احمقانه بی کم و کاست سر جاشه، اما اگه اصل رو بر صداقت شنیده ها بذاریم یه جمله حس انسانی خوبی نسبت به خودم در من ایجاد کرد.

10. اگه یه سری چیزها در وجود آدمی باشه و یه کسی که اون چیزها براش ارزش محسوب میشه تحسینت کنه خوبه، اما اگه کسی که اون چیزها براش ارزش محسوب نمیشه هم بابت اون ها تحسینت کنه خوب تره. فرقش اینه که اولی مختصات ذهنش همین هاست و ازش همچین انتظاری هم میره، ولی دومی دنیای ذهنیش این ها نیست و در کمال ناباوری می بینی که داره برخلاف فضای ذهنیش به چیزی که اعتقادی نداره احترام میذاره.

11. لذت 10 تا به دست آوردن ولی با صداقت، برام ارزشمندتره از 100 تا به دست آوردن ولی بدون این صفت قشنگ. سود و زیان که همیشه متر و معیارش بزرگی و کوچیکی اعداد نیست. یه جاهایی علامت بزرگتر و کوچکتری که باید گذاشت تابع قوانین ریاضی نیست.

12. آرامش ذهنیم ارزشمندترین چیزیه که تو روزهای تکراری و بی حوصلم دارم. عجیب برام ارزشمنده.

13. بیقراری بابت زدن حرف و نداشتن سعه صدر برای شنیدن نظرغیر میتونه بیش تر دلالت بر یقین نسبت به عقیده ای باشه یا اصرار نداشتن برای گفتن نظر و داشتن نهایت صبوری برای شنیدن نظر غیر؟

14. اگه بخواهیم یه تفکری رو اثبات کنیم معنیش اینه که خودمون هم باورش نداریم و دنبال کسی هستیم که اون رو بپذیره تا خودمون نسبت بهش کمتر شک کنیم!

15. عکس العمل غیر منطقی ساده ترین راه حله. راه حل های ساده رو دوست ندارم چون من رو گول میزنن و نمیتونه از من یه آدم بزرگ بسازه.

15. خوشحالم که نگاه بزرگ و احترام آمیزم حتی به چیزهای الکی و واسه خنده هم تعالی میده و عمق سطح رو بیش تر میکنه. این ماییم که با نوع نگاه و برخورد می تونیم حتی تو وسط آشفته بازار مسخره بازی های مد روز یه هاله محترم دور خودمون و هر کسی که ثانیه ها و یا دقایقی رو تو دایره ما میگذرونه بکشیم.

16. چقدر خوبه که تجربیاتم رو برای مرور و مرور کردن نگه نداشتم، تبدیل به تئوری های زندگیم شدن.

17. دو بار تو زندگی تو اوج امواج و اتفاقات منفی یهو یه صعود خوب انجام دادم و همون دو بار کافیه تا فرق دو تا چیز مهم رو بفهمم! بزرگ کردن با بزرگ بودن!

بزرگ کردن با بزرگ بودن یه آدم یا اتفاق اینقدر فرق داره که اگه نتونیم به موقع تشخیصشون بدیم  تو اوج امواج و اتفاقات منفی یهو اونقدر بد سقوط می کنیم که باید یه عالمه بیهوده بگردیم و بچرخیم تا شاید ( تازه شاید! ) برسیم به سر جای اولمون یا نزدیکی های سر جای اولمون.

18. چیزهایی که می خواستم بشه و نشد سهم کوچیک من از زندگی بود، خوشحالم که خدا اون ها رو ازم گرفت تا غیرمستقیم بهم بگه لیاقتم داشتن بزرگ ترین هاست. یه موقع هایی فکر می کردم سقف قد کشیدنم ازم گرفته شده و دیگه قد نمی کشم، اما بهم فهموند که این خودمم که قدم رو کوتاه یا بلند می کنم با همه ثانیه هایی که از بین می برم یا بهشون جون میدم.

19. یه اتفاق که از هر زاویه ای بهش نگاه بشه برای یه سری آدم دیگه سرشار از غم و درد و ناراحتی بود برای من تبدیل شد به یه موج مثبت که تونست وسط  دریای زندگی از غرق شدن نجاتم بده و باعث شد که به موقع ترین تصمیم زندگیم رو تو نهایت تلخی بگیرم.

20. مطمئنم خدا منو دوست داره.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:47  توسط بهاره  | 

امروز با شنیدن این شعر شروع شد:

"حالمان بد نیست، غم کم می خوریم

کم که نه، هر روز کم کم می خوریم"

امروز با خوندن این خبر تو اعتماد ملی به پایانش نزدیک شد:

"وزیر مسکن: مردم از دولت انتظار خانه دار شدن نداشته باشند." ( گوربابای علامت تعجب، علامت تعجب رو  دیگه میخواد چی کار. )

از شروع تا پایان هم یه عالمه هیچی بود با یکم بحث الکی سر یه اختلاف نظر اساسی و بازم هیچی!

در مجموع روز مزخرفی بود!

درس؟ کنکور فوق لیسانس؟ اساسی از دستم شاکی تشریف دارند!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:15  توسط بهاره  | 

حدود سه ماه و یا شایدم بیش تر بود که نرفته بودم دانشگاه، امروز رفتم که کارهای فارغ التحصلیم رو انجام بدم و مدرک موقتم رو بگیرم.

اولین تغییری که به چشمم خورد پله های پارکینگ بود. اون موقع ها چیزی به اسم پله وجود نداشت و بچه ها ماشین رو که پارک می کردند باید یه سرپایینی رو میومدند پایین تا به در ورودی می رسیدند.

بعدش در ورودی ساختمون بود که به علت تعمیرات بسته بودنش و بچه ها از در حیاط وارد می شدند. خوبی در حیاط این بود که یه خانم یه گوشه نایستاده که بابت مانتو و مو و ... بهت گیر بده.

 یه سری تغییرات تقریبا اساسی هم تو سالن ها ایجاد شده بود. اون اتاق شیشه ای وسط سالن رو برداشته بودند و راهروی تنگ و باریک کنارش هم طبعا دیگه نبود.

کتابخونه جاش عوض شده بود. شیشه جلوی قسمت آموزش تبدیل به دیوار شده بود.

سلف هم تغییر کرده بود، برای وارد شدن به سلف دخترها باید از وسط سلف پسرها گذشت.

رفتم ریز نمراتم رو گرفتم و نشستم تو یکی از کلاس ها که صندلی هاش نو بود و هنوز نایلون روش رو برنداشته بودند و تک تک نمراتم رو به همراه نیمسال تحصیلی که هر واحدی رو پاس کرده بودم تو برگه فراغت از تحصیل وارد کردم. نمره هر درسی رو که وارد می کردم کلاسش، استادش و خاطرات اون واحد میومد جلو چشمم.

سازه های بتنی، سازه های فولادی، نقشه برداری، آزمایشگاه مقاومت، هیدرولیک، دینامیک،... از هیچ کدوم هیچی یادم نمونده، گذشت و تموم شد رفت. اما حواشی هاشون هنوز تو ذهنمه!

 

دانشگاه!

کارهام تموم نشد، یه دو سه باردیگه ای هم باید بیام پیشت. اما می دونی چیه، بهتره این دو سه بار هم زودتر بیاد و تموم شه بره.

صبح که از خونه به قصد دانشگاه زدم بیرون دلم گرفت. ظهرهم که از در دانشگاه میومدم بیرون شدیدتر شد. دلم می خواست برم یه عالمه راه برم اما نشد. اومدم خونه و خوابیدم.

نوستالژی روزهای رفته بر باد!

 

دانشگاه!

بعد اسمت می نویسم نوستالژی روزهای رفته بر باد! و ازش هم گریزی نیست، اما با یه عالمه اطمینان یا قدرت یا نمی دونم هر چی که میشه اسمش رو گذاشت، پشت بندش می گم و می نویسم اگه نبود روزهای رفته بر باد که ثانیه به ثانیه منی که مثل یه دختر کوچولو بودم رو بی اینکه خودم متوجه باشم بزرگ کرد، مطمئنا من اینی نمی شدم که الان هستم.

و چون حس خوبی نسبت به اینی که الان هستم دارم، بهت میگم که این فارغ التحصیل کارشناسی عمران، نه! بهتره بگم که این دانشجوی سابق کارشناسی عمران ورودی 81 به شماره دانشجویی 81113229، دوست داره بلند داد بزنه یک_ یک مساوی به نفع من!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 2:8  توسط بهاره  | 

من اگه جای خبرنگار CBS بودم، بعد از اینکه مصاحبه ام با رئیس جمهور محترم ایران تموم می شد می رفتم و یه دو سه تا آرام بخش می خوردم و سعی می کردم بخوابم!

 

بیل گیتس برای چهاردهمین سال متوالی ثروتمندترین مرد جهان شناخته شد. 59 میلیارد دلار یعنی خیلی پول ولی من هیچ وقت دوست نداشتم این همه پول داشته باشم، چون بابت اینکه نمی تونستم همه اش رو خرج کنم قطعا دچار افسردگی می شدم! و از اون جایی که میگن سلامتی گرانبهاترین چیزیه که آدم می تونه داشته باشه در نتیجه سلامتیم رو با 59 میلیارد دلار عوض نمی کنم!

 

 " همه چیز در پایان خوب است، اگر خوب نباشد بدانید هنوز به نقطه پایان نرسیده اید."

ای ول! جمله قشنگی بود! خوشم اومد!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:34  توسط بهاره  | 

امروز تو کتابخونه با یه دختری آشنا شدم که اونم مثل من داشت برای فوق لیسانس می خوند. البته رشته اش مدیریت بود. سر صحبت که باز شد فهمیدیم هم دانشگاهی هستیم، اتفاقا ورودی یه سال هم بودیم. بعدش کاشف به عمل اومد که دوران دبیرستان هم یه جا درس خوندیم. همین جوری رفتیم جلو، دیدیم سال و ماه تولدمون هم یکیه! همین دیگه! جالب بود!

 

برادرم که اومده ایران، همون خطی که تو سوئد داشته رو اینجا هم استفاده می کنه. دیشب اون با یه بار شماره گرفتن من رو گرفت، ولی من با چندین بار تلاش باز هم موفق نشدم.

بعدش من شدم نماینده مخابرات ایران و اینجوری استدلال کردم که مخابرات ایران به خوبی ساپورت کرده که اون تونست سه سوت شماره من رو بگیره. اگه مخابرات سوئد هم به همین خوبی ساپورت می کرد من حالا سه سوت که نه، ولی دیگه حداقل با پنج_شش تا سوت که می تونستم شماره اون رو که یه متر با من فاصله داشت بگیرم دیگه!

 

بکگراند موبایل من عکس خودمه، screen saver اش هم عکس خودمه. دیشب در حال رد و بدل کردن bluetooth برادرم چشمش افتاده به اینا. بعد شوخی می کنه میگه بهاره، تو که همش خودتی!

خوب چی کار کنم، خودم رو با شدت دوست می دارم و این دوست داشتن رو هم دوست می دارم!

 

فردا اول مهره. نه مدرسه ای در کار هست برای رفتن و نه دانشگاهی.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:16  توسط بهاره  |