تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

هوای حوصله ابریست.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:27  توسط بهاره  | 

امشب تلویزیون داشت می گفت براساس نتایج سرشماری که پارسال انجام شده بود، حدود 22 درصد خانوارهای ایرانی کامپیوتر دارند.

من که خیلی تعجب کردم. اصلا فکر نمی کردم درصدش اینقدر کم باشه! یعنی اون بقیه ای که کامپیوتر ندارند چی کار می کنن؟! تصور خونه ای که توش کامپیوتر نباشه برای من سخته.

زندگی بدون کامپیوترم برای من غیرممکنه! قطعا بدون اون خواهم مرد!

 

دو هفته است که سریال دوست داشتنیم، مدار صفر درجه، رو ندیدم. هفته پیش که مهمون داشتیم و نشد. فرداش هم نمی دونم چطور شد که یادم رفت که بشینم تکرارش رو نگاه کنم.

این هفته هم که مهمونی تشریف داشتیم و فرداش هم خونه نبودم که بتونم تکرارش روببینم.

داشتم با آه و افسوس این موضوع رو برای دختر خاله هام تعریف می کردم. مسخرم کردند! گفتند حالا انگار چه اتفاق مهمی افتاده!

نخیرم! به نظر خودم این از دست دادن های بزرگ زندگیه که افسوس نداره، نه از دست دادن های کوچیک زندگی!

( نمی دونم چه مرگم شده! آخرهر چیزی که میگم باید به یه جمله مثلا فلسفی ختم شه! نکنه یه بیماری جدیده! )

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:8  توسط بهاره  | 

چند ماه پیش این دو تا شعر رو که نمی دونم شاعرش کیه، یه جایی که یادم نمیاد کجا بود خوندم و چون خوشم اومده بود رو یه گوشه کاغذ یادداشت کردم. امروز اتفاقی چشمم به اون کاغذه افتاد.

1. وقتی جهان از ریشه جهنم

و آدم از عدم

و سعی از ریشه های یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده  در حرف

کفتار را به کفتر تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست

نان را از هر طرف بخوانی نان است!

2. ما در عرصه احتمال به سر می بریم

در عصر شک و یقین

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال، یقینی نیست.

 

یه خواب دیدم که خیلی عجیب بود. نمی دونم تعیرش چیه و اصلا چرا باید همچین خوابی ببینم. نه به خودش فکر میکنم و نه به تعبیرش. ( عمرا! تو اگه بتونی به چیزی که نباید فکر کنی، فکر نکنی من بهت جایزه میدم دختر! دختر! نیلوفر! چرا می کنی کل کل!... این آهنگ خیلی طرفدار داره گویا! از کجا به کجا رسیدم! )

 

از این ماشین های ون متنفرم.

 

امروز افشین یداللهی تو یه مصاحبه تلفنی داشت می گفت گاهی دلم برای خودم تنگ میشه. منم ایضا!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:11  توسط بهاره  | 

من هر وقت بخوام عمق یک فاجعه ای رو نشون بدم از عمرم مایه می ذارم. مثلا میگم فلان قدر از عمرم رو حاضرم بدم که فلان اتفاق نیفته یا اگه افتاده از پروسه زندگیم حذف شه.

مهم ترین و بزرگ ترین پیشنهادم هم سر یه جریانیه که حاضر بودم ( و البته هنوز هم هستم ) که 10 سال از عمرم رو بدم ولی زمان به عقب برمی گشت و اون اتفاق نمیفتاد.

چند وقت پیش هم که موهای جلوی سرم رو کوتاه کرده بودم خیلی بد شده بود و اصلا بهم نمیومد. خیلی دپرس شدم و حاضر بودم که یک سال از عمرم رو بدم ولی صبح از خواب بیدار شم و ببینم موهام مثل سابقه.

امروزم داشتم با خدا گفتمان می کردم که این حدود هشت ماهی که تا کنکور فوق لیسانس، هم آزاد و هم سراسری، مونده رو بی خیال شه و من شب که خوابیدم، فرداش که بیدار شدم فردای روز کنکور باشه. ولی بعدش پشیمون شدم!

گفتم یه وقت دیدی زد و قبول نشدم، اون وقت این هشت ماه هم از دستم الکی الکی رفته!

ولی بهر حال این هشت ماه احتمالا جزو کسل کننده ترین روزهای زندگی من خواهد بود و بدبختی هم اینه که مهم نیست کم درس می خونی یا زیاد. حتی اگه عین 24 ساعت رو هم بخوری و بخوابی باز این سایه کنکور بالاسرته!

 

" به یه نی نی میگن عشق یعنی چی؟ میگه یعنی بذاری اونم از پفکت بخوره اما فقط دو تا دونه! "

یه اس ام اس باحال و البته پرمحتوا که نشون میده نی نی ها بهتر از بقیه آدم ها که تو رنج های سنی مختلف قرار دارند می فهمند!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:7  توسط بهاره  | 

من در یه موردی که متاسفانه یا خوشبختانه مربوط به خودم هم نیست با ریشتر بالایی حس نگرانی و وظیفه شناسی می کنم واز طرفی نسبت به دخالت کردن یا نکردنم هم نمی تونم به نتیجه برسم.

معمولا سعی نمی کنم و اصلا دوست هم ندارم که به جای کسی تصمیم بگیرم اما بعضی وقت ها وقتی از زاویه دید کسی که بیرون ماجراست به ماجرا نگاه کنیم شاید اون وقت نوع نگاه تغییر کنه. من فقط می خوام اون آدم بیرون ماجرا باشم و کسی از زاویه دیدی غیر از زاویه دید خودش به ماجرا نگاه کنه.

من به شدت نسبت به تصمیماتی که یکی از اطرافیانم داره می گیره نگرانم. نگرانم که فردایی بیاد و اشتباهی که نباید، صورت بگیره. و می ترسم که فردایی بیاد و من خودم رو سرزنش کنم که چرا وظیفه ای که حس می کنم روی دوشمه رو انجام ندادم.

شاید همه ما آدم ها به اشتباهاتمون زنده ایم، اما یعنی واقعا هیچ کدوم در مقابل دیگری وظیفه نداریم که سعی کنیم بهتر ببینه تا کمتر اشتباه کنه. ضمن این که به هیچ کس به خاطر اشتباهاتش مدال افتخار داده نمیشه!

توشک و دودلی نسبت به اینکه باید کاری بکنم یا نباید بکنم، گفتم برم ببینم حافظ چی میگه. اومد " گر نثار قدم یار گرامی نکنم، گوهرجان به چه کار دگرم بازآید "

برو بابا! تو هم دلت خوشه حافظ! انگار همه چی فقط یار و می و معشوق و این چیزاست!

فال که فال نشد اما محض اطلاع جناب حافظ و برای اینکه لال از دنیا نرم باید بفرمایم! که آدم از گوهرجان می تونه استفاده های بهتر و مفیدتری بکنه!

 

این هفته تو صفحه سلام چلچراغ که همیشه سهیل فاطمی می نویسدش، یه یادداشت از مهدی کرم پور، فیلمساز، چاپ شده بود. این چند خط زیر یه گوشه هایی از اون یادداشته.

" این میان ما از چه دم می زنیم؟ عشقی در میانه نیست. هیچ رنگی از عشق پیدا نیست. همه اش اسیر و گرفتار خود بودن است، با شعار و لعابی از عاشقی. اگر تا به حال برای این ها گونه خیس کرده اید، بروید و تا آخر عمر زار بزنید و سعی کنید با خودتان روراست باشید. "

 

 

* : عنوان کتابی از جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:57  توسط بهاره  | 

امسال تابستون ما هر میوه ای که می خوردیم مامانم یاد برادرم می افتاد که پیشمون نبود ودلش پیش اون بود که ای وای! ما داریم مثلا زردآلو میخوریم و اون نمی خوره!

البته یه چیزهایی که میشد توی فریزر نگه داشت رو فریز کرد که وقتی اومد بخوره.

الان که برادرم اومده هر شب یه چیزی از فریزر درمیاره که یخش باز شه و بده برادرم بخوره! ( مادره دیگه!  اونم از نوع ایرانی! )

برادرم میگه بابا خیلی از این میوه ها هم تو سوئد هست ( البته نه به طعم ایران ) و من اصلا عین خیالم نیست که حالا آلبالو یا گردوی تازه نخوردم! ولی برای من مثل روز روشنه که مامانم سال دیگه هم باز یه سری چیز فریز میکنه.

دایی من حدود 27 ساله که سوئد زندگی می کنه و ایران نیومده. امشب داشت به برادرم می گفت اونجا که حلیم نیست. داشتی برمی گشتی یکم حلیم بدم ببر برای دایی!

سر این چیزهایی که ما اینجا می خوریم و تو خارج پیدا نمیشه و یا اگرم پیدا میشه به طعم ایران نیست که پسر یا برادرش بخورن کلی سر به سر مامانم میذاریم!

برادرم می گفت یه میوه ای هست تو سوئد به اسم آواکادو که تو ایران نیست. حالا مگه شما آواکادو نخوردین طوری شده خوب!

 

برادرم خیلی اصرار میکنه که من برای فوق لیسانس برم اونجا درس بخونم.

خودم قبلا دوست نداشتم اما الان بدم نمیاد. ( چه کلاسی! بدم نمیاد! ). برادرم میگه مدارکت رو ترجمه کن و بده من ببرم و سعی کنم برات پذیرش بگیرم. خوب چون برادر و داییم اونجا هستند خیلی موقعیت خوبیه برای من.

اما یه چیزی که هست اینه که معدل لیسانس من اینقدر بده که واقعا روم نمیشه حتی به برادرم نشون بدم. نمی دونم تو دوران لیسانس چرا یه جورایی با نمره خوب دیگه حال نمی کردم و فقط به قدر کفایت درس می خوندم یعنی پاس شدن. خیر سرم من نمی دونم این 4 سال چه غلطی کردم! نه فعالیت علمی انجام دادم و نه حتی غیرعلمی! عین یه بچه مثبت پا شدم رفتم دانشگاه، مثبت تر اومدم بیرون! از نطر بعضی ها یه اسگول به تمام معنا! البته الان پشیمون نیستما! نه نسبت به اولی و نه نسبت به دومی!

ولی به هر حال برای منی که تا قبل دانشگاه اون همه درس خون بودم و نمره برام مهم بود و تو ذهن اکثر دور و وری هام هنوز هم همچین ذهنیتی هست خیلی افت داره که  اون معدل لیسانسم رو نشون بدم.

حالا تازه اگه من پی این افت کلاس رو به تنم مالیدم و مدارکم رو ترجمه کردم که برادرم یه ماه دیگه ببره سوئد و اگه یکی از دانشگاه های سوئد هم قبول کنه که این افتخار شامل حالش بشه! که من اونجا درس بخونم و خودم هم نظرم عوض نشه، همش یک درصد قضیه حل شده! نود و نه درصد مابقی رضایت مامانمه که عمرا راضی بشه علاوه بر پسرش، دخترش هم پاشه بره خارج! ( اگه درسه که خوب همین جا می خونی! این جمله مامانمه. )

امشب به مامانم می گفتم مامان تو چرا بین بچه هات فرق میذاری! چرا برات مهمه که اون میوه تابستون نخورده  ولی مهم نیست که من آواکادو نخوردم! ( آخر استدلاله ها! )

آهان! راستی یه اتفاق دیگه هم می تونه بیفته که مغزی مثل من فرار نکنه! و مامانم هم راضی و خشنود باشه و اونم چیزی نیست جز اینکه من فوق لیسانس قبول شم، البته تهران.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:45  توسط بهاره  | 

این هفته چلچراغ یه سری مجموعه مطالب چاپ کرده بود راجع به چپ دست ها. به عنوان یک راست دست برای من که جالب بود.
متن زیر هم که متعلق به وبلاگ یه چپ دسته مابین همون مطالب بود.
« یکی از آرزوهام اینه که یه روز محصولات مخصوص چپ دست ها بسازم. تا به شما 97 درصد بگم که ماها چی می کشیم از دست این چاقوهاتون، این قیچی هاتون، این دنده ماشین، این دستگیره در و پنجره، این چپ کلیک مسخرتون، این شماره های کمکی کیبورد که به خودتون حال دادین گذاشتین زیردست راستتون. اون صندلی های تکیتون که باعث شده کتفم کج بشه!، اون شماره گیرهای قدیمی تلفن که باید انگشت رو می کرد توش و می چرخوندی، این کنسرو بازکن هاتون، این ساعت های مچی که نمی شه با دست چپ کوکشون کرد. اون قلم درشت من درآوردیتون که کلی هم برای خودتون انحناهای خاص خطاطی مخصوص راست دست ها ساختین توش. اون جیب پیراهن مردونه. اون در یخچال. اون خط کشتون که شماره هاش میره زیر دست آدم.
برام این حرکت هارمونی بهتری داره. خلاصه که چیزهایی هست که یک راست دست هرگز نمی فهمه. آن هم حس خوشایندی است که یک چپ دست دارد. جدی می گم. می توانید از تک تکشون بپرسید. »
الان یهویی یه چیزی به ذهنم رسید که دوست دارم بنویسمش.
وقتی خودم واسه خودم یه سری قیاس انجام میدم با بقیه دخترها، حس می کنم که اگه از یه لحاظ هایی یه سری تقسیم بندی ها انجام شه  من جزوه گروه 3 درصدی ها قرار می گیرم. البته اصلا قضاوت نمی کنم که کدوم گروه بهتر یا بدتره. این فقط یه تقسیم بندی حاصل ذهن خودمه بدون هیچ برتری خاصی.
با شکل گرفتن همچین تصوری تو ذهنم و اینکه از یه لحاظ هایی چپم!  یه چیزی مثل جمله نویسنده چپ دست متن بالا میاد تو ذهنم و اونم حس خوشایندی است که یک چپ دست دارد. جدی می گم. می توانید از تک تکشون بپرسید!

حس ششمم ( البته نه، نیازی به حس ششم نیست )، روند اتفاقات جاری و یه کم نگاه به گذشته و یه مرور کلی بهم میگه که احتمالا روزهای سختی پیش رو خواهد بود. نمیدونم، شاید تا آخر سال.
اما می خوام به خودم قول بدم که این حدود 4 ماه و نیم تا کنکور فوق لیسانس رو حسابی قوی باشم و خوب درس بخونم. امیدورام بتونم و بشه.
" تا زمانی که به فردا امیدورای اقتدار از آن توست. آنچه کرم ابریشم آن را پایان زندگی می داند در نظر پروانه آغاز زندگیست."

دیروز نمی دونم یهو چی شد که رفتم ببینم امسال تولدم میفته چه روزی. وای! دیدم 16 بهمن میفته سه شنبه. هیچ وقت سه شنبه ها رو دوست نداشتم. انرژی منفی میده بهم. کلی خورد تو ذوقم!


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:57  توسط بهاره  | 

کتاب " جان شیفته " رومن رولان هم تو چمدون برادرم از سوئد به ایران اومده که اگه وقت کرد تو این یه ماهی که ایرانه بخوندش. کتاب خیلی قدیمی بود، تاریخ انتشار و این چیزا نداشت اما پشت جلدش نوشته بود قیمت دوره چهار جلدیش 2500 ریال.

دوست داییم صاحب اصلیه کتابه که اونم سوئد زندگی می کنه و داده بودتش به برادرم که بخونه. اما نکته جالب این که ایشون موقع خوندن زیر بعضی از جملات که به نظر خودش برجسته بود خط کشیده بود و چند جا هم در حاشیه کتاب یه چیزایی نوشته بود. خوب من که الان اصلا حال و حوصله خوندن همچین کتاب  حجیمی رو ندارم اما اون جملاتی که زیرش خط کشیده شده بود رو خوندم. از بعضی هاش زیادی خوشم اومد و یادداشتش کردم.

من از این جور کتاب ها خوشم میاد. از کتاب هایی که صاحب کتاب بعضی جاهاش رو که به نظر خودش برجسته هست علامت گذاری می کنه.

یادمه اون موقع ها ( اون موقع ها یعنی 7_8 سال پیش ) وقتی دیوان شعر می خوندم اگه از شعری زیادی خوشم میومد گوشه کتاب با خط خودم می نوشتمش. الان کتاب های فروغ، شاملو، مشیری، صالحی، سهراب،... که تو کتابخونمونه دست خط من توشه. الان که می رم نگاشون می کنم خوشم میاد از کار اون موقع هام، ضمن اینکه بهم نشون میده که چند سال پیش از چه جور شعرهایی بیش تر خوشم میومده.

راستی آخر جان شیفته این رو نوشته بود.

" ( به ماری )

ده سال پیکار با خویشتن،

باید با خود پیکار کرد تا از خود برتر رفت.

ده سال صلحی که دختر جنگ است و مادر جنگ.

گله مند نباش! صلح در پایان راه است.

به پیشواز آن برویم!

دوست من، زن من، زخم هایم را به تو پیشکش می کنم

این بهترین چیزی است که زندگی به من داده است.

زیرا هر کدام آن نشانه گامی به پیش است.

رومن رولان / سپتامبر 1933 "

 

یه CD دستم رسیده که یه سری آهنگ توشه. قاطیشون آهنگ های آلبوم مسافر شادمهر هم هست.

من دبیرستان می رفتم که این آلبوم شادمهر اومده بود بیرون و یادمه که اون موقع خیلی آهنگ هاش رو دوست داشتم. ولی بعد از اینکه تبش فروکش کرد دیگه پیش نیومد که بهشون گوش بدم مگه خیلی اتفاقی.

الان از اسپیکر داره این صدا میاد:

تو این کویر غربت کسی به فکر ما نیست

به فکر آبی دوست، به فکر دریاها نیست

 

" بابا به جنگ رفت و زنده شهید ماند "

یه مصرع از یه شعری که چند ماه شنیدم و زیادی تو ذهنم جا خوش کرد. یه مصرع....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:30  توسط بهاره  | 

آخیش! ( از ته ته دل )

 Final این ترم زبان رو هم Pass شدم و تشریف مبارکم رو بردم سطح بالاتر یعنی Advance1

جلسه آخر که پنج شنبه بود، با نهایت اعتماد به نفس نرفتم سر کلاس که Writing گرفته بوده و نمرش هم تو Final تاثیر داشته.

جمعه،  باز با همون اعتماد به نفس مورد اشاره رفتم بیرون و اپسیلونی درس نخوندم.

شنبه هم اعتماد به نفسم سر جاش بود، اما حال جسمیم زیاد خوب نبود و چندان درس نخوندم.

یکشنبه صبح، برادرم از سوئد اومد. البته باید درس می خوندم پس خوندم ولی نه با کیفیت و یه حواس جمع!

دوشنبه، هم هی! یه چیزایی خوندم تا دقیقا قبل شروع امتحان!

ولی خوب بعد از امتحان حالم کمی تا قسمتی رفت تو قوطی. چون هم سوال ها سخت بود، هم جواب ها!

اما امروز که رفتم تو سایت و نمرم رو دیدم حال کردم. حد نصاب قبولی 75 بود و من 76 شده بودم.

از همه کسانی که در پاس شدنم نقش بسزایی داشتند کمال تشکر را به عمل می آورم. همه کسانی یعنی خدای خوب و بزرگ و مهربون و شخص شخیص خودم.

نکته: همیشه نمره 10 بیش تر باعث خوشحالی میشه تا نمره 20! ( نمره 10 یعنی بین مرگ و زندگی این زندگی بوده که بهت لبخند زده! )

 

دختر دایی من امسال کنکور داشت و خوب هیچی نخوند و رتبه اش هم تو رشته تجربی شده بود حدود 130000 ( درست خوندین! مطمئن باشین! ).  نیاز به گفتن نیست که این رتبه یعنی چه درصدهایی. و باز نیاز به گفتن نیست که کسی که تو کنکور سراسری این رتبه رو آورده کنکور دانشگاه آزاد رو چه جوری داده.

و اما یه چیزهایی نیاز به گفتنه!

جمعه نتایج دانشگاه آزاد اومد و دختردایی من هم با توجه به شاهکارهاش می دونست که به هیچ وجه امکان قبولی نداره و نه روزنامه گرفته بود و نه رفته بود تو سایت که نتیجه رو ببینه.

اما یکشنبه غروب ( دو روز بعد! ) همین جوری واسه خنده رفته بود تو سایت و در کمال ناباوری ( این کمال ناباوری واقعا کمال ناباوری بودا! ) اسمش رو دیده بود که تو انتخاب اولش قبول شده!

انتخاب اولش هم لیسانس علوم دامی تو یکی از شهرستان های نزدیک تهران بود. ( من نمی دونم لیسانس علوم دامی یعنی چی! اما خودش که می گفت مهندش میشم و رشتم هم کلی کلاس داره! )

بعد به من زنگ زد و با نهایت هیجان و خوشحالی ( این نهایت هیجان و خوشحالی واقعا نهایتش بودا! ) گفت بهاره من رفتم تو سایت و اسم خودم رو دیدم ولی باورم نمیشه. تو هم برو یه بار دیگه ببین!

" عجب سطح علمی ای داره این دانشگاه آزاد!" خیلی سعی کردم این جمله رو ننویسم ولی تلاش هام نتیجه نداد!

البته تو شهرهای بزرگ باز تقریبا یه چیزی به اسم درس خوندن برای قبول شدن در دانشگاه آزاد کمی موثره، ولی در بقیه جاها با یه عالمه درس نخوندن! هم به راحتی میشه که پذیرفته شی.

از اون جایی که من به هر طرف که می نگرم یه کسی رو که می بینم که یا دانشجوی دانشگاه آزاد بوده یا هست یا می خواد بشه نمی تونم سر به سر همه این آدم ها بذارم چون قطعا من رو زنده نخواهند گذاشت. اما بعد از جریان دختر داییم، کلی سر به سر خواهرم که اونم آزاد میخونه گذاشتم. می رفتم رو سرش دست می کشیدم ( اسم این مدل دست کشیدن رو گذاشتم دست ترحم! ) و می گفتم آخی! آزاد می خونی! دیگه کم مونده بود بگیره بزنه منو!

البته این چیزهایی که گفتم  فقط و فقط من باب مزاح بود و گرنه خودم بیش تر از هر کس دیگه ای معتقدم که اصلا مهم نیست که چی می خونی یا کجا می خونی یا رتبه ات تو کنکور چند شده و هیچ کدوم این ها ارزش و اعتبار اضافه ای به کسی نخواهد داد. 

من لیسانسم رو که از دانشگاه آزاد نگرفتم ولی اگه برای فوق لیسانس آزاد قبول شم و مهم تر از اون امکانش هم باشه که برم، با پا که چه عرض کنم  با سر خواهم رفت! ( فقط خدا کنه تهران باشه! نه بخاطر کلاسش البته، بیشتر به این دلیل که خیلی سخته برام که دور از خونه باشم. )

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:9  توسط بهاره  | 

اتفاق خوب و خوشحال کننده اینکه برادرم یکشنبه صبح اومد ایران.

البته باز گولمون زد! گفته بود دوشنبه شب میاد، اما یکشنبه صبح حدودای ساعت 5:30 زنگ در رو زد و گفت که بیاین پایین پول آژانس رو حساب کنید. البته ما می دونستیم که پرواز سوئد فقط پنج شنبه ها و شنبه ها هست، ولی خوب گفته بود که مستقیم نمیاد و میره ترکیه و از اونجا میاد.

ایران ایر هم لطف کرده بود و 8 ساعت تاخیر داشت و به جای اینکه شنبه شب برسه، کله سحر رسید.

چون عید هم دقیقا همین جوری غافلگیرمون کرده بود و ییهویی! جلو در سبز شد، من که هفته پیش بهش میل میزدم گفتم من که فکر نمیکنم تو عمرا راستش رو گفته باشی که دوشنبه میای.

بهر حال اینم یه جورشه دیگه! یهو از خواب بیدار میشی و برادر نازنینت رو که حدود 6 ماه ندیدیش بغل می کنی.

 

من با یه چیز مسخره، خیلی حال کردم!

قاطی سوغاتی هایی که برادرم برای یکی از بچه های فامیل آورده بود یه اسباب بازی هم بود. این اسباب بازی یه الاغ  کوچولوی قرمز رنگه که صورتش مستطیل شکله و روش 7 تا سوراخ داره. دمش و گوش هاش هم قابل انعطافه. بعد زیرش یه شاسی داره که اگه اون رو به جهت مخالف بزنی و بعد جلوی صورت این الاغ، عکس العملی نشون بدی ( مثلا حرف بزنی ) چراغ هایی که زیر اون 7 تا سوارخه روشن میشه!

کوچولو بودن و مسخره بودنش باعث شد خیلی ازش خوشم بیاد! گفتم من این رو می خوام و برداشتمش!

به مامانم میگم خیلی باحاله! خیلی آدم ها در برابر صحبت آدم هیچ عکس العملی نشون نمیدن ولی این الاغه حداقل 7 تا چراغ واست روشن می کنه. فعلا که گذاشتم روی پرینتر روی میز تا بعدا براش یه جای بهتر پیدا کنم.

 

این سوئدی ها جعبه کادو و کاغد کادوهای خیلی شیک و خوشگلی دارند. علاوه بر سوغاتی ها از جعبه های کادو هم خوشم اومد. فقط نمی دونم چرا جعبه کادوها و نایلون ها به نظرم بیش تر از تعداد کادوها بود! با برادرم شوخی می کردم ومی گفت این وسط انگار یه سری کادو کمه و پیچونده شده!

برادرم یه کاپشن قهوه ای آورده که خیلی خوشگله. طی این حدود 4 سالی که مسیر تهران_استکلهم طی شده کمد ما یه عالمه کاپشن در خودش جا داده که من و خواهرم  بعضی هاشون رو حتی یکبار هم نپوشیدیم.

 

داییم و خانوادش هم سوئد زندگی می کنند. داشتیم فیلم ها و عکس های اون ها رو نگاه می کردیم. پسر دومش که حدودا 4 سالشه خیلی ناز و با مزست، به قول خواهرم هلو است!

 

دوشنبه غروب Final زبان داشتم. واسه خودم کلی برنامه ریزی کرده بودم که یکشنبه و دوشنبه حسابی بخونم که نشد که بشه! و در نتیجه امتحان رو خوب ندادم. فردا نتایج میره رو سایت کانون زبان.

امیدوارم Pass شم. حتی فکر تکرار کردن این 3 ماه هم عذاب آوره!

 

3 روز بود وبلاگم رو آپ نکرده بودم. دلم تنگیده بود برای نوشتن روزشمار لحظه هام!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 2:39  توسط بهاره  | 

ای خاطرات کهنه پرپر!

من خسته نیستم،

دیریست خستگی ام

تعویض گشته است به درهم شکستگی.

من خسته نیستم،

درهم شکسته ام.

این خود امید بزرگی نیست؟

 

وقتی داری میری پیش کسی که بعد از مدت ها این قدر خوشحال می بینیش و میدونی شادی الانش چقدر براش ارزشمنده به حدی که 2 ساعت تموم روبروت میشینه و با قشنگ ترین و دلنشین حالت ممکن از شادی زایدالوصفش میگه، حتی اگه 1 ساعت قبل از بیرون اومدن از خونه هم یه برش تلخ از یه گوشه از زندگی خصوصیت ذهنت رو درگیر کرده باشه، حق نداری رنگ شادی به حرفات ندی. خوشحالم که این حق رو به خودم ندادم.

 

خالی بودن همون قدرخوب نیست که سرریز شدن.

در خلا بودن مغروارنه همون قدر حماقته که چسبیدگی کورکورانه.

همه و هیچ واژه های مناسبی برای اینکه در زندگی جامه عمل بهشون بپوشونیم نیستند.

نداشتن چیزی برای به دست آوردن و چیزی برای از دست دادن شاید طعم قدرت بده، اما در لذت بخش بودنش خیلی تردید وجود داره.

خدای من تعادل!

 

گفتمان! همچینم بد چیزی نیست ها! البته درسته که من زیادی باهوشم و میتونم ذهن آدم ها رو بخونم و لازم نیست که همه چیز رو برام توضیح بدن، اما نباید همچین انتظاری از بقیه داشته باشم و  باید سعی کنم باهاشون حتی در جزئی ترین مسائل conversation انجام بدم. ولی امان از حرف هایی که همه ارزشمندیشون به به زبون نیاوردنشونه و زیبایشون در رفتاره و نه در گفتار.

 

آدم وقتی داره بخاطر کسی کاری انجام میده، با اراده خودشه. در این شکی نیست!

اما دوست داری بشینی به حال خودت زار بزنی وقتی مجبور میشی بشینی کارهات رو در قالب کلمه ها بگنجونی تا کسی بفهمه تاکید رو بخاطر کسی هست و نه اراده!

 

به نظرم وجدان ما آدم ها باید تو وجود بقیه هم یه شعبه داشته باشه تا به راحتی نتونیم سرش گول بمالیم!

 

2 روزه در مجموع 8 ساعت خوابیدم ( این برای من یعنی فاجعه! یعنی سونامی! ) و یه چیزی حدود یه بشقاب غذا خوردم. و اما حالم؟ خوب، توپ، تانک، مسلسل  دیگر اثر ندارد!

anyway ( با این وجود، به هر حال یا هر معادل فارسی دیگه ای در این لحظه حال نمیده، پس همون anyway ). آره، anyway من خوبم چون میخوام باشم!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:3  توسط بهاره  | 

امروز یکی از مامورین اجرای طرح امنیت اخلاقی، به خواهرم که یه مانتوی نه چندان بلند و مقنعه و یه شلوار جین رنگ روشن پوشیده بود و آرایش کمی هم داشت، گیر داده بود.

خانمه که اومده جلو، خواهرم عصبانی شده و زودتر از این که اون چیزی بگه، بهش گفته آخه شما می خوای از چی من ایراد بگیری و بهش گیر بدی؟!

اون خانمه هم که گویا سنش خیلی کم بوده برگشته گفته شلوارت رنگش روشنه و بدن نماست!

خواهرم هم با حق به جانب ترین لحن ممکن جواب داده که یعنی که چی رنگش روشنه!؟ شما اصلا چرا به خودتون اجازه دادین به من گیر بدین! ( البته دقیقا دقیقا این کلمات نبوده، یکم غلظتش بیش تر بوده گویا! )

یکی دیگه از مامورها که همراه اون خانم بوده گفته بابا راست میگه، این که مورد نداره!

بعد هم راهشون رو کشیدن رفتن! ظاهرا به همین سادگی!

 

حس خوبی ندارم!

برای دوشنبه که Final زبان دارم هیچی نخوندم هنوز!

حس می کنم زیادی لوسم، یا حساس! ( شاید جفتش یکیه در واقع! )

من اگه کمتر فکر می کردم ( به همه چی ) خیلی راحت تر و لذت بخش تر می تونستم زندگی کنم!

گاهی اوقات حس می کنم تشابه رفتاری خیلی کمی با بقیه دخترهای 24 ساله دور و برم دارم!

این صفت رو تا این جای زندگی در مورد خودم زیاد شنیدم: تفاوت. اما گاهی فکر می کنم اگه نبود هم به هیچ جای دنیا بر نمی خورد!

دوست داشتم واژه عبور برام به سادگی به فعلیت در میومد تا کمتر یه چیزایی رو نروم می رفتن! یکی از قضایای بغرنج زندگی من اینه که نمی تونم به سادگی از حتی یه واژه پیش پا افتاده  بگذرم و ذهنم رو درگیرش نکنم!

" مثل عده کمی از مردم فکر کن، اما مثل اکثریت مردم زندگی کن."  تا قبل ویلگول نه کاملا اما تا حدودی اوکی هست برام، اما بعد از اون هیچ رقمه تو کتم نمیره که نمیره! چی کارش کنم خوب!

دلم جیغ میخواد! یه جیغ بنفش! بدون دلیل!

دلم یه سیلی می خواد! صورت سرخ کن! بخاطر همه چیزهای کوچیکی که برای خودم بزرگشون کردم و می کنم! کاش دست بزن داشتم و یه سیلی محکم می خوابوندم در گوشم!

بین همه جمله های این پاراگراف که از سر خط شروع شده و به ! ختم شده هیچ ارتباط  منطقی و غیر منطقی وجود نداره! همین جوری بدون هیچ دلیل منطقی و غیر منطقی بلند بلند فکر کردم!

برو بخواب که نه منطقی بودن حالیته نه غیر منطقی بودن!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 2:22  توسط بهاره  | 

حدودا 3 ماه پیش جزوه های کنکور فوق لیسانس رو از یکی از بچه ها گرفتم و کپی کردم که اگه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند و قسمت شد بخونمشون. ( که هنوز نشده! )

بهر حال، این اول ماجرا بود. ادامه ماجرا اینه که موقع کپی کردن، اون آقاهه که تو مغازش دستگاه کپی داره و برای ملت کار کپی کردن رو انجام میده ( خوب، نمی دونم به اون آقاهه چی باید گفت بخاطر همین این جوری توضیح دادم! ) حدود 20 صفحه از یکی از جزوه ها رو حال نکرده بوده کپی کنه و منم اون موقع چک نکرده بودم که جزوه ها کامل کپی شده یا نه.

در راستای ادامه ماجرا به تازگی فهمیدم که یکی از جروه ها ناقصه و به خاطر همین امشب زنگ زدم به همونی که فکر میکردم ازش جزوه گرفتم و گفتم که یه روز میام جزوت رو می گیرم که اون 20 صفحه رو کپی کنم. دیدم هی داره انکار می کنه که از من جزوه نگرفته بودیا! گفتم نه! از تو گرفتم، حتما یادت رفته!

بعد از اینکه صحبتم با تلفن تموم شد رفتم جزوه ها رو نگاه کردم و دیدم اسم یکی دیگه روی جزوه هاست! و اونی که من فکر می کردم ازش جزوه گرفتم و به خودش هم این موضوع رو قبولوندم! بنده خدا memory اش خوب کار میکرده و این من بودم که یادم رفته بوده!

 

من اگه کمتر می خوابیدم و اگه قدرت داشتم که 2_3 ساعت بعد از بیدار شدن از خواب اعصابم بخاطر ترک رختخواب! به هم نریزه و سر جاش باشه و اخلاقم هم خوب باشه و بتونم حوصله انجام کاری رو داشته باشم قطعا تاثیرات شگرفش رو حس می کردم و کلا تو زندگی خیلی پله جلوتر از این چیزی بودم که الان هستم!

 

این خانم ترکمندی که گاهی اوقات اخبار 20:30 رو میگه بعضی وقت ها واقعا افتضاح لباس می پوشه. آخه شلوار پارچه ای با کتونی! اونم اون کتونی ها!

در بیش تر از 90 درصد از اون گاهی اوقات هم آب دهنش رو جوری قورت میده که شنونده با گوشت و پوست و استخوان کاملا این حرکت رو حس میکنه و کلا یه جورایی به شدت روی نرو آدمه!

من نمی فهمم! آخه مگه قحط الرجاله؟ ( منظور از رجال  گوینده شایسته و خوبه، بدون در نظر گرفتن جنسیت )

 

تو ذهنم ماجرای جبیب و سارا تو سریال مدارصفر درجه تحت الشعاع حرکت جناب احتشام قرار گرفت. اصولا اینکه اول ماجرا آدم جوگیر شه و کلی کارهای جالب و تحسین برانگیز ( مثل پرت کردن خودت تو رودخونه سن برای خوشحال کردن طرف مقابل ) انجام بده خوب طبیعیه.

اما اینکه مردی وقتی زنش ازش طلاق میگیره به پوچی محض برسه وخودکشی کنه فوق العاده ست! ( حالا  گیر ندین که اتفاقات دیگه ای هم در اینکه این تصمیم رو گرفت نقش داشت چون چیزی از ارزش کارش کم نمی کنه! ) خدایی کی آخه اینکار رو می کنه! اونم آخرش که دیگه شدت و حدتش به اندازه اولش نیست! به معنای واقعی کلمه برای زنش مرد!  

به هیچ وجه نمی تونم و اصلا نمی خوام که تحسینم رو از این حرکت نشون ندم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:23  توسط بهاره  | 

استاد این ترم کلاس زبانمون یه آقا هست که دیگه میشه بهش گفت پیرمرد.

اوایل ترم ازش خوشم اومد و دیدم بد درس نمیده، نه خیلی سخت می گیره و نه خیلی آسون.

ولی از اواسط ترم به این طرف روز به روز اون حس اولیه داره کمرنگ و کمرنگ تر میشه.

دروغ چرا خوب! حقیقتا اولین و مهم ترین دلیلم برای این تغییر نظر برخورد استاد محترم با یکی از دخترهاست که خوب چندان برخورد مناسبی نیست و یه جورایی زیادی تو چشم میزنه!

یکی دیگه از دلایلم هم حرفی بود که یه بار برگشت به یکی از بچه ها زد. یه بار سر یه موضوع مربوط به یادگیری زبان انگلیسی یکی از بچه ها داشت باهاش بحث می کرد و تو حرف هاش هم خوب چون داشت نظر خودش رو می گفت یه چند جایی برگشت گفت به نظر من و بعد ادامه حرفش رو زد. یه جا دیگه استاد جوش آورد و با لحن نسبتا بدی گفت اصلا شما کی هستید که هی میگین به نظر من، به نظر من!

Reading این جلسه راجع به حس ششم بود و اینکه باید بهش اطمینان کنیم یا نه. وقتی درس تموم شد من داشتم با بغل دستیم صحبت می کردم، البته اون داشت یه چیزی رو تعریف میکرد و من گوش میکردم. که یهو استاد برگشت اسمم رو صدا کرد. اگه ببینه دو نفر دارن با هم صحبت می کنند میگه که چیزی رو که برای بغل دستیت داشتی تعریف می کردی برای کل کلاس بگی.

من دو راه داشتم، راه اول این بود که راستش رو بگم و دقیقا بگم موضوع صحبت من با بغل دستیم چی بود که خوب نمی توستم این کار رو بکنم چون اون داشت راجع به یکی از سوتی های وحشتناک و بزرگش تو این حدود 12 ترمی که میومد کانون زبان صحبت می کرد و دیدم درست نیست که همچین چیزی رو سر کلاس و جلوی بقیه بچه ها عنوان کنم.

 در نتیجه راه دوم رو انتخاب کردم که دروغ گفتن بود. چون درسمون راجع به حس ششم بود، منم گفتم داشتیم راجع به یه تجربه  که در ارتباط با موضوع درس بود صحبت میکردیم. اونم گقت خوب باشه، پس دوباره بگین که ما هم گوش بدیم. منم جواب دادم متاسفانه این یه تجربه شخصی و خصوصیه و نمی تونم اون رو برای شما و بچه ها تعریف کنم. دیگه هیچی نگفت! خوب نمی تونست گیر بده که خانم شما حتما تجربه شخصیت رو برای من تعریف کن که!

من اصلا این رو با این منظور نگفتم که بچه ها خوششون بیاد و حال کنند اما دیدم بعد از حرف من کل کلاس منفجر شد و بچه ها برگشتند به من گفتند آفرین خوب جوابش رو دادی!

دوباره آخرهای کلاس یه چند ثانیه من با بغل دستیم صحبت کردم و استاد دید و گفت ایشون دارند ادامه تجربه شخصیشون رو تعریف می کنند و ادامه داد ولی من بهتون پیشنهاد میکنم رازهاتون رو افشا نکنید چون ممکنه دوستتون از در کلاس که رفت بیرون اون رو برای چند نفر دیگه بازگو کنه.

منم گفتم نه استاد! من به ایشون اعتماد کامل دارم!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 2:4  توسط بهاره  | 

معمولا اگه بخوام پستی برای وبلاگم بنویسم آخر شب و قبل از خواب این کار رو انجام میدم.

نگاه می کنم به برجستگی های اون روز و اگه موضوع قابل نوشتنی بود می نویسم.

ولی الان بعدازظهره و هنوز شب نشده، ولی می خوام یه پست جدید بنویسم. یه پست که مطمئنم نمی تونه شدت حسی رو که امروز را باهاش به پایان خواهم رسوند نشون بده. اما خوب یه قسمتی از یه عالمه رو که می تونه!

ظاهرا تنها اسمی که میشه روی حس الانم  گذاشت خوشحالیه. اما یه چیزی درونم بهم میگه حتی این کلمه هم صفت خوبی نیست! یه جورایی کوچیکه!

امروز نتایج فوق لیسانس دانشگاه آزاد اومد و من صبح این اس ام اس رو دریافت کردم. " ای خدا، قبول شدم."

اگه کسی تو یه شرایط کاملا معمولی و نسبتا روتین بشینه برای فوق لیسانس درس بخونه و قبول شه از قبول شدنش خوشحال میشه، دیگه چه برسه به وقتی که حاشیه های زندگی یکم بیش تر از حدش باشه و تمرکز برای درس خوندن سخت و یا شاید دست نیافتنی به نظر برسه.

بعضی وقت ها تو زندگی یه سری اتفاقات خوب و بد می افته که بزرگ تر از قالبشون هستند. قبولی امروز از جنس اون یه سری اتفاقات بود.

هیچ وقت فکر نمی کردم که قبولی یه دوست تو کنکور بتونه اشک شوق تو چشام جمع کنه.

اما " ای خدا، قبول شدم" ی که امروز رفت تو Inbox موبایلم ( و چندین بار تا الان نگاش کردم و دلم هم نمیاد که پاکش کنم ) اینقدر برام به معنای واقعی کلمه دلنشین بود که نتونستم از ریختن قطرات اشک روی صورتم خودداری کنم.

هرچی فکر می کنم یادم نمیاد آخرین باری که اشک شوق ریخته بودم کی بوده! انگار خیلی دور بوده!

و اینکه؛

خدایا! به اندازه بزرگیت ازت ممنونم!

" ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد "

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:58  توسط بهاره  | 

100 لیتر بنزین سفر و مهر.

خوب وقتی همین جوری رو هوا یه چیزی بگی و بخوای اون چیز رو به کرسی بنشونی میشه همین!

میشه یه جورایی مسخره کردن خودت! میشه اینکه یه عالمه هزینه کنی که کارت سوخت بدی دست مردم و رو اعصابشون قدم بزنی و یه عالمه تو جامعه تنش ایجاد کنی و بعدش ببینی که ای بابا! اون موقع داغ بودی و درست و حسابی فکر همه جاش رو نکردی!

امروز بنزین سفر، فردا بنزین فلان، پس فردا بنزین بهمان! آخرش می بینیم صرفه جویی که نشد هیچ، تازه هزینه های جانبی این طرح هم شد قوز بالا قوز!

 

سلام توجیه، که لعبتی است این روزها. هر کس عفونت های کریستین دیور مالی شده اش را مدالی می کند بر سینه. سلام سینه های سوز دل، سینه های آه نهان و اشک سحرگهان، سلام مد روز که به خیانت اسپری آپ تو دیت بودن می زنی، خجسته آن سینه ستبری که هیچ نشانی به افتخار بر آن نیست در این روزهای حراج تعهد.

می دانی، گمانم ما شبیه سراشیبی شده ایم. چیزی نزدیک به فرود، اما ناشیانه تر؛ سقوط!

سلام روزگارانی که قربانی می کنی همه چیز را. همه چز یعنی یادم تو را فراموش. یعنی من یک شبنامه ناخوانده نیستم دیگر، روزنامه ای شده ام در دست خوانندگان مشتاق.

سلام من دروغ، توی فریب، مای امتحانات تا همیشه مردود.

سلام تعهد سربریده شده جمعی. سلام روشنفکری عزیز من که به جای منور کردن ذهن، بی خیالی را نور می تابانی.

سلام اخلاق که نسبی شده و نسبتش با زور وجدان من و تو سنجیده می شود فقط! سلام عطسه عشق که کارش با یک دستمال کاغذی تمام می شود، عروجش سطل زباله ای است رفیق.

یه گوشه هایی از مطلب " شیرین مثل زهر، مثل نان سوخته " از صفحه سلام چلچراغ که سهیل فاطمی می نویسه.

نمی تونم بگم چقدر نوشته هاش رو دوست دارم. چرا! می تونم بگم. خیلی خیلی بیش تر از خیلی!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:14  توسط بهاره  | 

دانشگاه آزاد فردا اسامی قبول شدگان مقطع فوق لیسانسش رو اعلام می کنه.

سال آینده و تو یه همچین شبی منم منتظر فردا خواهم بود، حتی با وجودی که اصلا مطمئن نیستم که بتونم فوق لیسانسم رو تو دانشگاه آزاد و با اون شهریه ها بخونم. به هر حال تو روزایی که داره میگذره و به اندازه هیچی یا یکم بیش تر و شایدم کمتر! درس می خونم حتی دانشگاه آزاد قبول شدن هم یه جورایی زیادی خوش بینانست!

بهر حال فردا نتیجه ها میاد و طعم شیرین قبول شدن میتونه بهترین و بزرگترین شیرینی باشه برای مزه مزه کردن زیر زبون. یا شاید یه کادوی ذوق دربیار فردای روز تولد برای یه 25 ساله بدون زیاد و کم روز و ماه!

خداکنه همچین طعمی چشیده شه. همین!

 

چلچراغ یه صفحه داره با اسم صید قزل آلا در پاورقی. نویسنده این صفحه هم یه آقایی هست به اسم نیما دهقانی.

دو هفته پیش تو این صفحه نویسنده محترم از خواننده هاش خواسته بود که با توجه به خلاقیتشون برای  داستان شنگول و منگول و با فرض در نظر گرفتن حضور پدر در ماجرا، یه پایان بنویسند و براش میل کنند.

حدودا یه ماه پیش من یه پستی نوشتم که یه جورایی به بابای نداشته شنگول و منگول ربط پیدا می کرد.

وقتی دو هفته پیش این صفحه رو خوندم گفتم چه جالب، یکی دیگه هم به این موضوع فکر کرده. بعد اون پستم رو برای نیما دهقانی میل کردم و گفتم که منم به همچین موضوعی تو وبلاگم اشاره کرده بودم.

خوب، این جمله ها رو گفتم که به این جا برسم. کجا؟ همین جا دیگه! یعنی ادامه مطلب!

وقتی صید قزل آلا در پاورقی این هفته چلچراغ رو که یه شعر طنز و یا به قول خود آقای دهقانی یک فال برای متولدین کلیه ماه های سال بود! خوندم دیدم یه بیتش اینه:

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت      

وبلاگ خوبی داری! ن.د.هقانی هستم!

اصولا دلیل نداره که من فکر کنم منظور جناب دهقانی از این بیت من هستم، ولی چون بعضی از افکار من بی دلیله در نتیجه این طوری فکر کردم! هر چند که نه وبلاگ من چیز مهمی محسوب میشه و نه نظر ایشون در مورد وبلاگ من!

ولی خوب، چون وبلاگ جاییه که آدم بعضی از فکرهاش رو ( فارغ از درست یا غلط بودن ) بلند بلند میگه، منم اینو گفتم. ( این جمله آخر یه دلیل بود برای بیان دلیل اشاره کردن به یه فکر بی دلیل! )

 

" آروم و هوشیار کشتمش، بیدار بیدار کشتمش."

اینو یه جایی خوندم. ولی فکر می کنم اگه گوینده فعل ها مقتول بود قشنگ تر میشد. یعنی " آروم و هوشیار کشتمم، بیدار بیدار کشتمم."

آخه دختر جون! تو همه بازی ها ( چه مهم مثل بازی زندگی، چه غیر مهم مثل بازی های روزمره ) مقتول ها دیگه نمی تونند حرفی بزنند!

نکته ماجرا همین جاست دیگه!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:19  توسط بهاره  | 

من میدونستم دارم کجا میرم. از 2 روز قبل می دونستم که جمعه میریم چیتگر. اما موقع حاضر شدن کفش پاشنه بلند پوشیدم. نمی دنم چرا، اما اصلا دوست نداشتم تیپ اسپرت بزنم. با کفش پاشنه بلند هم میشه دوچرخه سواری کرد. کی میگه؟ من میگم.

وقتی هم که رسیدیم اونجا، بابام که تازه کفش هام رو دید گفت آخه با این کفش ها هم میشه دوچرخه سوار شد؟! ( احتمالا اینکه عقل هم چیز خوبیه یا یه چیزی تو این مایه ها هم توی دلش گفته. با توجه به شناختی که از بابام دارم مطمئنم )، بعدش مامان که کفش هاش پاشنه نداشت گفت خوب می خوای بیا کفش های من رو بپوش. گفتم نه. با همین ها می تونم. 

به هر حال رفتیم و دوچرخه کرایه کردیم. یه دوچرخه خیلی بزرگ به من رسید. حس کردم که می تونم سوارش شم ولی همون اول پیست که معمولا هم شلوغه رفتم تو شکم یه دوچرخه دیگه که یه پسر پشتش نشسته بود. من همراه اون دوچرخه گنده افتادم زمین و زخمی شدم ولی اون قبل از اینکه به زمین برسه تونست خودش رو کنترل کنه.

از این که اون شلوار خوشگلم که خیلی دوسش داشتم بد جور خاکی شد بیش تر از زمین خوردنم ناراحت شدم.

بعدش رفتم دوچرخم رو عوض کردم و یه دوچرخه کوچیکتر گرفتم و 2 ساعت با کفش پاشنه بلند دوچرخه سواری کردم! اصولا کار نشد نداره.

تو پیست یه پسره برگشت گفت با کفش پاشنه بلند که خیلی سختته، گفتم مشکل خودمه! با یکی دو تای دیگه هم یه کل کلی داشتم. امروز از اون روزایی بود که نمی تونستم زبون به دهن بگیرم!

خواهرم هر کی جلوش بود قبل اینکه بهش برسه می گفت آی آی ( به قول دخترخالم نقش بوق رو بازی می کرد ) که کسی که جلو هست متوجه شه و راه بده. موقع برگشتن همون مسیر، اونایی که آی آی شنیده بودند وقتی گروه ما از کنارشون رد میشد می گفتند آی آی!

 

امروز با یه آقا پلیس مهربون برخورد کردیم که از طریق وبلاگم ازش تشکر می کنم.

امروز بابام هیج مدرکی همراش نبود. چرا؟ چرا نداره که! یادش رفته بود یه چیزای غیر مفید و سنگینی! مثل گواهینامه یا کارت ماشین یا حتی کارت سوخت! رو بذاره جیبش. 

قبل از رسیدن به چیتگر و تو اتوبان، پلیس ماشین ما و ماشین شوهر خالم رو نگه داشت. مامان ها کمربند نبسته بودند. شوهر خالم رو 4000 تومان جریمه کرد. اما نوبت به ما که رسید چون هیچی همراهمون نبود می خواست ماشین رو ببره پارکینگ. بعد بابام رفت رو مخش و متقاعدش کرد که یه همکار باید با همکارش مدارا کنه. بابام بازنشسته نیروی زمینی ارتش هست و به هر حال یه جورایی با ماموران نیروی انتظامی همکار محسوب می شه دیگه!

خلاصه آقا پلیس مهربون و فهیم نه ماشین رو روانه پارکینگ کرد و نه حتی جریمه کرد. فقط  گفت جمعه است و یه صلوات نثار روح رفتگان کنید. ای ول! به این می گن پلیس خوب! وگرنه ما به چیتگر نرسیده باید برمی گشتیم خونه و چه بسا که حتی غر هم می شنیدیم که حالا چه وقت چیتگر رفتن بود آخه!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:39  توسط بهاره  | 

چند روز پیش داشتم در مورد چگونگی مادر بودن برای مامانم نطق می کردم!

می گفتم مادر بودن فقط مهر و محبت بی شائبه و همه چیز رو برای بچه آماده و مهیا کردن نیست.

بچه هم باید نه بشنوه، بچه هم باید برای خواستش دلیل منطقی بیاره.

با بچه باید جوری برخورد کرد که ظرفیت شنیدن دلایل منطقی در رد خواسته هاش رو داشته باشه. اما متاسفانه بعضی از مادرها فقط و فقط براشون این مهمه که هر چی بچه می خواد در اختیارش بذارن که یه وقت خدای نکرده خم به ابروش نیاد و ناراحت نشه!

ولی من فکر می کنم  کسی که بخوای همیشه خوشحال و راضیش نگه داری بچه به درد بخوری در آینده نخواهد شد!

من خودم زیادی عاقل بودم و جنبه محبت زیاد مامان گلم رو داشتم و هیچ وقت هم ازش سوء استفاده نکردم ( یا حداقل کم و کوچولو سوء استفاده کردم! ) ولی دلیل نمیشه که همه مثل من باشند!

معتقدم که محبت پدر و مادر اگه زیاد و نابجا و بدون برنامه باشه حتما آثار سوء خودش رو یه جایی نشون میده!

البته تو خونه ما که دیگه بچه ای یافت نمی شود که کسی بخواد این ها رو روش پیاده کنه! ولی به هر حال از دست خیلی از مامان هایی که دور و برم دارم می بینم شاکیم!

البته در زمینه مامان بودن فرمایشات! دیگه ای هم دارم ولی فعلا تا همین جا کافیه! یه لحظه حس کردم دارم مثل روانشناس ها که هیچ از صحبت هاشون خوشم نمیاد و فکر می کنم هیچ فایده ای هم نداره صحبت می کنم!

  

بعضی وقت ها شک نداری که کاری که داری انجام میدی درسته. اما واقعا اون شک نداشتن، خودش شک نداره!؟

بعضی وقت ها مطمئنی که نباید یه کاری رو انجام بدی، اما واقعا چقدر اون اطمینان، قابل اطمینانه!؟

فقط احمق ها هستند که نظرشون رو تغییر نمیدن.

آزموده را آزمودن خطاست.

خوب، در واقع هر چقدر هم که خودت رو قرص و محکم نشون بدی و ظاهرا آروم باشی، اما این چیزایی که این بالا نوشتم میتونه ذهنت رو درگیر تناقض کنه. ادا در نیار دختر! ( با خودمم )، واقعیت اینه که میتونه دیگه!

 

سرم خیلی سنگینه. به زور تحملش می کنم. دلم میخواد فکر کنم از سرماخوردگیه. خوب، آره. قطعا همین طوره. ( قطعا همین طوره؟ )

جدیدا یه جوری شدم. یه جورایی زیادی خودم رو تو موضع قدرت می بینم. منظورم از این قدرتی که این جا نوشتم  به هیچ وجه شامل بار معنایی منفی و سوء کلمه نمیشه. نمی تونم هم توضیح بدم که دقیقا چیه. اصلا شاید زیادم صفت مناسبی رو استفاده نکردم. اما بهر حال جدیدا ( یه دوره چند ماه که البته این اواخر شدتش هم بیش تر شده ) یه جوری شدم.

 

من نمی دونم ورقی که ما اینجا باهاش بازی می کنیم با ورقی که تو سوئد بازی میکنند چه فرقی می تونه داشته باشه، اصلا شایدم فرقی نداشته باشه. برادرم به احتمال زیاد هفته آینده میاد ایران. امشب که براش میل زدم گفتم اگه میتونه و تو فرودگاه مشکلی پیش نمیاد یه دست ورق بیاره. خوب بهر حال تنوعه دیگه! یه مدت هم با ورق های خارجی بازی کنیم حالا!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:25  توسط بهاره  | 

در کمال بهت و ناباوری و تعجب بسیار من برای دومین بار در تابستون امسال سرما خوردم! ( البته یه دونه علامت تعجب کمه و جا داشت که چند تایی بذارم)

به خاطر این میگم بهت و ناباوری که من چندین سال بود که هی زمستون میومد و می رفت و حسرت یه سرما خوردگی کوچیک به دل من مونده بود!

چندین سال بود که من اصلا مریض که هیچ، حتی سرما هم نمی خوردم!

اما در تابستان سال 1386 برای بار دوم سرما خوردم!

خوب برای این اتفاق می تونم یه دلیلی بیارم که تو دکان هیچ عطاری پبدا نمیشه!

اینجانب فکر می کنم که الان ( یعنی الان الان که نه، چند وقتیه ) زیادی اعتماد به نفس پیدا کردم و زیادی به خودم مطمئن شدم و زیادی حس آدم قوی بودن رو پیدا کردم و بطور خلاصه زیادی بزرگ شدم. از اون جایی که همه این چیزایی که گفتم جزو صفات خوب یه آدم محسوب میشه، در نتیجه من از نظر جسمی یه کم ضعیف شدم و خیلی سریع با یه ویروس کوچیک سرما می خورم تا در وجود یه کسی به اسم بهاره موازنه منطقی ایجاد شه!

این بود نگاه فلسفی من به یک سرما خوردگی!

 

امشب خون بازی رو دیدم. باران کوثری واقعا خوب بازی کرده بود. سیمرغ حقش بود.

اصولا من نمی تونم آدم معتاد رو درک کنم و به هیچ وجه نتونستم رفتارهای مادر سارا رو هضم کنم که می خواست با نهایت مهر و محبت و عاطفه  دخترش رو از اعتیاد نجات بده!

رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب برای نوشتن فیلمنامه خیلی تحقیق کردند و اون طور که تو یه مصاحبه ای با بنی اعتماد هم خوندم  مدتی در جریان ترک دادن یه جوان معتاد تو یه خانواده ای بودند. قطعا اونچه که براساسش فیلمنامه رو نوشتند جنبه علمی داشته و از تجربیات عینه آدم ها ناشی شده .

احتمالا چون من چیزی در مورد اعتیاد و ترک کردن نمی دونم، نمی تونم درک کنم که معتاد چیزی برای از دست دادن نداره که حالا نگران خورد شدن غرور و شخصیتش هم باشه و نتونه خورد شدن مادرش رو ببینه و باز هم به خودش نیاد که بتونه یه تصمیم قاطع بگیره!

و یه نکته دیگه هم اینکه همین طور که  تو همه چیزها بین آدم فقیر و پولدار تفاوت است در اعتیاد هم بین معتاد فقیر و معتاد پولدار تفاوتی است از زمین تا آسمان!

آخر فیلم خواهرم شوخی کرد و گفت نتیجه اخلاقی این که لطفا اگر پولدار نیستید معتاد نشوید!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 5:30  توسط بهاره  | 

چند وقتیه نمی دونم چرا حس زلزله اومدن دارم! البته این یه حس جدیدالتاسیس نیست! شاید من بد گفتم. چند وقتیه که همش فکر می کنم که می خواد زلزله بیاد. بیش تر هم شب ها همچین حسی پیدا می کنم.

توهم تکون خوردن بهم دست میده! تازه انگارصداش رو هم می شنوم!

دیوار اتاق من یه ترک بزرگ داره. درواقع ترکش رو سطح صاف دیوار نیست، یعنی رو سطح دیوار هستا ولی سطحش صاف نیست! این ترک صافی دیوار رو از بین برده و یکم برآمده شده و آوردتش به سمت جلو. ( وای خدا! توصیف ترک چقدر سخته! خیر سرم حالا خوبه مهندسی عمران خوندم! )

بهر حال وقتی دچار حس زلزله اومدن میشم صدایی که می شنوم برای خودم اینجور معنیش می کنم که این ترک داره عریض تر میشه و میاد جلوتر! اصولا تو توهم هم که عقل آدم کار نمی کنه که بگه پس چرا ترک از نظر طولی بزرگ تر نمیشه! توهمه دیگه! بعد هر لحظه منتظرم که یهو همه چی رو سرمون خراب شه!

البته تا اینجا که توهمات من در حد توهم باقی مونده ولی اگه خدای نکرده، خدای نکرده، زبونم لال، زلزله اومد و من نمردم میتونم ادعا کنم که قبلش بهم الهام شده بود!

البته احتمال زنده موندن من بعد از زلزله خیلی کمه، چون بالا سر من یه کتابخونه چوبی با کلی کتابه که جلوش هم شیشه داره. خودم که پیش بینی می کنم که یا از سنگینی کتابخونه خواهم مرد و یا اینکه یه تیکه از شیشه جلوش رگ گردنم رو می بره!

حس می کنم خیلی دارم چرند میگم! آخه زلزله چیه! این وسط همین زلزله رو کم داشتیم!

 

یه دوره ای می گفتند، البته الانم کم و بیش می گن که خیلی از فیلم هایی که به جشنواره های خارجی میرن تصویری سیاه تر از اونچه در واقعیت وجود داره از ایران برای جهانیان به نمایش میذارند. بعضی وقت ها منم در مورد اونچه تو وبلاگم می نویسم همچین حسی بهم دست میده، اما برعکس!

گاهی فکر می کنم تصویری که تو اینجا به نام روزشمار لحظه های من می سازم خیلی سفیدتر از اون چیزیه که در واقعیت از روزشمار لحظه های من وجود داره.

البته نه اینکه مطلبی رو بنویسم که واقعیت نداره، اما حس می کنم نوع گفتنم و یا فضاسازی ها یه جور اغراق در جهت خوب دیدنه. بعضی وقت ها به یه موضوع کوچیک و پیش پا افتاده با لحن طنز چنان شاخ و برگی میدم و یه جوری در موردش حرف می زنم که انگار یکی از اتفافات مهم بشریته!

بی خیال! برای کسی که خودش این همه برای خودش مهمه و فکر میکنه مرکز ثقل جهانه قطعا هر اتفاقی که براش بیفته یکی از اتفاقات مهم جهان محسوب میشه، البته جهان خودش!

اصلا به نظر من هر کسی باید پیش از همه و بیش از همه خودش برای خودش مهم باشه! ( منظور جنبه مثبت و سازنده قضیه هست و نه خودخواهی یا هر چیز دیگه )

سفید نمایی یا سیاه نمایی رو بی خیال! همینه که هست! روزشمار لحظه های من!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:24  توسط بهاره  | 

وقتی جواب مسئله پیش هیچ کس نیست تکلیف صورت مسئله چیه!؟

یکی می گه " ای زندگی بیا که مرد نبردت منم، زخمی دگر بزن که از پا نیفتاده ام هنوز "

من یاد شعر فروغ می افتم که میگه " من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و می دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند."

خیره شدم به ساعت روی دیوار روبروم و به عقربه ای نگاه می کنم که جلو میره، به هیچ صورت مسئله ای هم کاری نداره!

 

باید تغییر داد اون چه رو میشه تغییر داد و پذیرفت اونچه رو که تغییر نکردنیه. اولی اعتماد به نفس و جرات میخواد و دومی آرامش.

 

می گوید دل شکسته. این کلمه را تو دفترچه ات بنویس. از سر تجربه می گویم که این اندوهبارترین کلمه در زبان است. ( یه خط از داستان کوتاه یکرنگی نوشته ریموند کارور )

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:23  توسط بهاره  | 

چند روزی میشه که بکگراند کامپیوترم رو عوض کردم. وسط یه صفحه کاملا سیاه یه عکس کوچیک از خودم گذاشتم که دارم به افق های دوردست نگاه میکنم، بعد سمت راست عکسم هم یه مصرع شعر گذاشتم که با یه خط خوشگل نوشته شده " شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل "، بالای این دو تا هم یک عکس دیگه از خودم گذاشتم که روی مبل دراز کشیدم و به افق های دور دست که نه! ولی خوب دارم به روبرو نگاه می کنم، و سمت چپ اینا هم عکس یه پروانه ست که رو یه گل نشسته و از بالا پرش داره آتیش می گیره.

خدایی ترکیب از این نغزتر نمیشد! خودم که خیلی حال کردم! این بکگراند حاصل دست خودم، به اندازه یه دنیا که نه! ولی خوب در حد و اندازه خودش حرف های جالبی داره برای زدن! ای ول به این خلاقیت!

آهان! تازه راستی از امکانات ویندوز ویستا که یکیش Gadgets هست هم استفاده کردم و گوشه سمت راست کامپیوترم یه کادر کوچیک که واسه Note هست  گذاشتم که قبلا توش نوشته بودم  " من خوبم، اما تو باور نکن"  اما الان نوشتم:

                                                It’s nice to be important, but it’s important to be nice

 

نمی دونم دیشب چی خورده بودم که به مزاجم سازگار نبوده! که امروز همه فکرم مشغول این بود که خودم به خودم ثابتم شه! که یکم بیش تر از حدش مغرورم!

من هیچ وقت زیر بار این نرفتم که آدم مغروری هستم. هر چند که اینایی که کتاب های طالع بینی رو می نویسند نوشتند که دخترهای بهمنی مغرورند اما خوب من از اساس همچین مزخرفاتی رو قبول نداشتم و غرور هم روی بقیه اونا!

ولی اگه بر اساس این فرض برم جلو که شاید یکی از برجستگی های رفتار من غرورمه نتیجه چی میشه؟

هیچی! نتیجه این میشه که یه دختر عاقل اگه یکم هم غرور داشته باشه میشه یه دختر گل مثل من! ( مرسی اعتماد به نفس! )

 

امروز از حس ششمم استفاده کردم و پیش بینی یه چیزی رو کردم!

اگه پیش بینیم درست از آب در اومد باید حتما حتما برای حس ششم گلم یه اسفند دود کنم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:30  توسط بهاره  | 

یکی از سخت ترین کارها برای من ( برعکس اکثر دخترها ) آرایشگاه رفتنه! البته نتیجه آرایشگاه رفتن خوبه ولی خوب از اونجا نشستن اصلا خوشم نمیاد.

به هر حال امروز رفتم آرایشگاه و به صحبت های سه تا خانم متاهل گوش دادم که در پایان یه بحث مفصل و پر از مثال به این نتیجه رسیدند که اکثر آقایون ترجیح میدن که همسرانشون آرایش نکنند و ساده باشند. در این مورد نظری ندارم! خوب آخه چه نظری می تونم داشته باشم!
اما در مورد تاریخچه آرایش کردن خودم؛ من بعد از این که  پیش دانشگاهیم تموم شد شروع به آرایش کردن کردم ( که در مقایسه با جو الان تقریبا میشه گفت خیلی دیر بود ) و یواش یواش زیاد شد تا تقریبا اواخر دانشگاه.

ولی الان واقعا دیگه آرایش کردن برام سخته، یعنی حال و حوصله آرایش کردن رو ندارم و خیلی وقت ها خیلی ساده و معمولی از خونه بیرون میرم. البته هنوز دلیلش رو کشف نکردم که چرا یهو اینجوری شد!

ولی واقعا نمی تونم تعجب خودم رو از آرایش کردن دخترهایی که هنوز وارد دبیرستان نشدند پنهان کنم!

نمی خوام شعار بدم و رطب خورده ای باشم که منع رطب کنم، اما خدایی آخه سن 12_13 سالگی یکم زود نیست واسه این کار!؟

یادمه اون موقع ها که برادرم ایران بود، ما هر وقت می خواستیم جایی بریم و من و خواهرم به خاطر جلوی آیینه بودن! حاضر شدنمون بیش تر از حد معمول طول می کشید، برادرم باهامون شوخی می کرد و می گفت ماشین های تصادفی نیاز به صافکاری دارن، مگه شما هم آخه تصادف کردین که بتونه می زنید به صورتتون؟

ولی الان و بعد از گذشت سه-چهار سال از اون شوخی ها بیش تر از این که زیبایی صورت رو تو رنگ و لعابش ببینم، تو سادگیش می بینم. این فقط یکی از مواردیه که دیگه مثل چند سال پیش فکر نمی کنم و نظرم عوض یا شایدم بهتره که بگم پخته تر شده.

وای! حس می کنم نه مثل یه دختر 24 ساله که مثل پیرزن ها دارم صحبت می کنم!

 

" به عزراییل گفتم برای او خط و نشان نکش، او خودش عمریست اینکارست..."

اگه یکی برای آدم این اس ام اس رو بفرسته در اون موقع چه عکس العملی باید از خودش نشون بده!

مخصوصا اگه احتمال بدی که فرستنده همچین هم بی منظور نبوده و اس ام اس بیانگر طعنه، کنایه و یا هر چیز دیگه ای هم میتونه باشه. به کار عزراییل محترم که همه ما اشراف کامل داریم ولی از اینکه با عزراییل مقایسه و به اون تشبیه بشیم قطعا ماحصل حس خوشایندی نخواهد بود!

تازه، اونم کی؟! من! دختر به این خوبی،آرومی، ماهی، گلی،...

خوب گیرنده می تونه بهش بربخوره و یه چیزی زیر لب بگه و یه چیزی هم اس ام اس بزنه. میتونه عصبانی شه، ناراحت شه، لبش رو گاز بگیره، حرصش رو سر موبایلش خالی کنه و اون رو با توجه به استقامتش تا یه شعاعی پرت کنه. میتونه بره دوش آب سرد بگیره و سعی کنه که فکر نکنه به چیزایی که نباید فکر کنه و یا فکر کنه به چیزایی که باید فکر کنه و یا با توجه به خلاقیتش میتونه هر کار دیگه ای انجام بده.

ولی گیرنده محترم ( یعنی من! ) بعد از اینکه این اس ام اس رو خوند هیچ عکس العملی نتونست از خودش نشون بده جز خنده!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:12  توسط بهاره  | 

یکی از اخلاق های گند و مزخرف من اینه که برای پدیده های اطرافم بیش از حد وقت و انرژی میذارم و زیادی فکرم رو درگیرشون می کنم.

گاهی با خودم میگم کاش همه چیز رو آسون می دیدم، آسون می گرفتم و آسون هم عبور می کردم.

ولی نه! راستش این آسونی رو دوست ندارم!

اخلاق گند خودم رو با وجودی که خیلی وقت ها باعث اذیتم هم میشه به این آسونی که قبل از فعل ها میشه گذاشت ترجیح میدم. به این فکر می کنم که این آسون ندیدن ها، نه به پدیده ها که به خود آدم سنگینی و وزن میده.

 

دلم میخواد یکی از آسمون ( حالا زمینم شد عیبی نداره ) پیداش شه و من بتونم باهاش در یک مورد خاص یه مشورت اساسی کنم و اونم اینقدر دلسوز و فهیم و آگاه و اهل خرد و .. باشه که واقعا یه راه حل درست و حسابی جلوی من بذاره!

در یه موردی که البته مربوط به خودم هم نیست من با شدت وحشتناکی نگران و مستاصلم! دلم می خواد یه کاری کنم که یه اتفاقاتی بیفته و یه چیزی بشه شبیه چراغ انداختن جلوی پای کسی. اما خوب این وسط خیلی اما و اگر وجود داره و دست من اینجور که بوش میاد زیادی کوتاه!

ببین خداجون! من که زبونم مو درآورد از بس بهت گفتم در فلان مورد نگران یا در بهمان مورد نیازمند نگاه خداگونه تو هستم! و تو هم که قربونت برم اصلا به روی مبارکت هم نیاوردی و نمیاری!

ولی از اون جایی که من بنده هستم و تو خدا و کماکان هم تو خدا باقی میمونی و من بنده! پس با صدای بلند میگم که من نگرانم، تو هم باش!

 

کامران نجف زاده تو وبلاگش نوشته بود: زندگی حکایت آن مرد یخ فروشیست که به او گفتند: فروختی؟!... گفت: نخریدند ولی تمام شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:40  توسط بهاره  |