تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

هفته نامه چلچراغ، شماره 259، صفحه سلام/ نوشته سهیل فاطمی

سلام نسل کسالت، نسل خسته جانی و بیهوده خوانی. نسل بی آرمان من، نسل خیابان های لایی کشیدن، نسل در پاساژگردی مزه عشق چشیدن، نسل از مسئولیت رمیدن، سلام!

روزها شب می شود، سایه تکرار می افتد روی این تعویض مکرر، روی این راه راه سیاه و سفید و تو تن میدهی و تن میزنی به دلزدگی و شانه می سایی به خربزه های بی لرز زندگی. تو پیش نمی روی، تو سلام نمی کنی، گمانم هیچ جای شعرهایت شبیه خداحافظی هم نیست البته، شبیه هیچی نیست. این شباهت غریب نسل توست به یکدیگر به هیچ کس.

آی عشق های وصله شده، به کجای عاشقیت کلنگ می زنی در این سرمه ای های کش آمده، در این خاکستری های چرکمرده؟ تو می نشینی این سوی نگاه و مثل جوراب در کافی شاپ هایی که بالماسکه های مجسم می شوند گاهی، نگاه مقابلت را به یک تعویض تفریحی مهمان می کنی و به یک دروغ تازه. این تنها چیزی است که نو به نو می شود مدام.

سلام بر « دلم گرفته ای دوست » هر چند هوای گریه با من، نمی ماند دیگر، هوایی و حالی نیست در نسل سرگردانی های موسمی، نسل بی خاطره، بی رفاقت. نسل « خود ». نسل فقدان تلنگر، نسل قحطی شیدایی، نسل بیهودگی های وقت کشی، « وقت » تنها مقتول عالم که هیچ ولی دمی ندارد. قتل عامش حتی، یک شاکی یک معترض را بر نمی انگیزد به اعتراض، و تو سر می بری آن را کنار جوی های بی رمقی هایت، بی آنکه آبی بدهی یا ذکری بخوانی، چه ذبح تباه کننده ای، چه مذبوح یتیمی، یتیمی ذبح، که راه است از ذبیح ا... تا این کاری که تو به آن عادت می کنی. از کجا به کجا رانده شده ایم ما؟ ذبح آرمان روی این زمین بایر کجا و ذبح « من » و « خود » و عزیز خود، از آسمان، کجا؟ یا ذبیح ا... معجزه ای دیگر.

سلام نسل خیس، نسل بارش تقدیری پذیرش ناتوانی، که ناتوان زیستن یک مد پذیرفتنی است شاید، یک تسلیم پایدار و این گمانم تنها پایداری نسلی است که پای هیچ چیز نمی ایستد، هیچ چیز یعنی... بگذریم از این معنا. تفاوتی نمی کند دوست نادیده ام، تفاوتی نمی کند نورسیده.

 

فصلنامه نگاه نو:

همین که آمدیم دیگر « غلط ننویسیم »

برای همیشه اشتباه شدیم

و روز،

دور چهار پنجره لخت

پیچیده شد. ( پگاه احمدی )

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:37  توسط بهاره  | 

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است.

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

خدایان همه آسمان هایت بر خاک افتاده اند. ( شاملو )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:33  توسط بهاره  | 

امشب 25 مرداد سال 1386 بود.

این تاریخ رو می نویسم چون اون کلماتی که مثل پتک به سرم وارد میشد خیلی درد داشت. به خدا خیلی درد داشت!

این تاریخ رو می نویسم چون جنس بهت امشبم با همه بهت هایی که توی این 24 سال کرده بودم خیلی فرق داشت. به خدا خیلی فرق داشت!

این تاریخ رو می نویسم چون سنگینی بار حرف هایی که یکی پس از دیگری می شنیدم همه وجودم رو تبدیل به یه آه بزرگ کرد! بخدا بزرگیش خیلی بود!

 

امشب 25 مرداد سال 1386 بود.

این تاریخ رو می نویسم چون گوش هام حرف هایی رو شنید که فکر میکرد غیر ممکنه یه روز بشنوه.

این تاریخ رو می نویسم چون بعید می دونستم یه روزی همچین هیزمی دلم رو به آتیش بکشه.

این تاریخ رو می نویسم چون چشام بخاطر جمله هایی هی و هی وهی اشک ریخت که بیرحمانه ترین جمله هایی بود که می تونست خطاب بهم گفته شه.

 

امشب 25 مرداد سال 1386 بود.

این تاریخ رو می نویسم چون فهمیدم تو این همه سیاهی چند تا نقطه سفید هم سیاه دیده می شن. بیچاره سفیدی!

این تاریخ رو می نویسم چون فهمیدم امکانش هست که حتی آدم باهوش هم از سکوت متوجه حرفی نشه. بیچاره سکوت!

این تاریخ رو می نویسم چون فهمیدم انصاف رو همه یه جور معنا نمی کنند. بیچاره انصاف!

 

امشب 25 مرداد سال 1386 بود.

این تاریخ رو می نویسم چون ناخودآگاه ذهنم دلش نمی خواست قضاوتم، دستخوش تغییر شه.

این تاریخ رو می نویسم چون ناخودآگاه دلم دلش نمی خواست رو دل شکستن گذشته، یه دل شکستن جدیدتر و عمیق تر بیاد.

 

امشب 25 مرداد سال 1386 بود.

این تاریخ رو می نویسم بخاطر یه عالمه اشک.

این تاریخ رو می نویسم بخاطر درد بدون مرهم.

این تاریخ رو می نویسم بخاطر یه آه بلند که سر به آسمون برد.

این تاریخ رو می نویسم بخاطر خودکار قرمزی که به خودش اجازه داد در کمال بی رحمی رو خیلی چیزا یه خط پررنگ بکشه.

این تاریخ رو می نویسم بخاطر دامانی که نبود تا من خودم رو تو آغوشش بندازم و بدون اینکه ازم دلیل بخواد تا صبح زار بزنم.

 

امشب 25 مرداد سال 1386 بود. کاش نبود!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 3:19  توسط بهاره  | 

بحمدالله لایحه حمایت از قانون خانواده هم توسط دولت محترم و خدمتگزار و مردم دوست و مخصوصا خانواده دوست تقدیم مجلس شد تا دایره حمایتی خانواده گسترده تر از پیش شه و مهرورزی نمود علنی پیدا کنه!

ماده 23 این لایحه همچین چتر حمایتیش رو روی سر خانواده ها پهن می کنه که نگو و نپرس!

" دادگاه می تواند به صرف این که یک مرد دارای درآمد است و تضمین می کند که عدالت را رعایت می کند، به او اجازه دهد که همسر دیگری انتخاب کند."

واقعا جای تبریک و خسته نباشید داره!

بعد از تاکید وزیر کشور بر لزوم ترویج ازدواج موقت، باید هم منتظر همچین شاهکاری می بودیم!

گوربابای کرامت انسانی زن و یه خزعبلاتی مثل این!

محض رضای خدا نمیشه تو این کشور یه روز صبح از خواب پا شد و چیزی نباشه که رو اعصابت نباشه!

برادرم اواخر تابستون، برای تعطیلات حدود یک ماهی میاد ایران. امشب که براش میل میزدم به شوخی گفتم حسابی از آرامش سوئد واسه خودت ذخیره بیار که این جا یه عالمه موضوع کوچیک و بزرگ وجود داره که باعث حرص خوردن میشه و نمیذاره آدم بفهمه که اصلا آرامش یعنی چی!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 1:26  توسط بهاره  | 

چلچراغ این هفته یه مطلبی راجع به خرید خونه تو نقاط مختلف دنیا نوشته بود.

چند تا جدول هم چاپ کرده بود و قیمت هر مترمربع خونه تو شهرهای مختلف دنیا رو نوشته بود. بالاترین قیمت خرید هر مترمربع در بهترین جای نیویورک برابر10 میلیون دلار یعنی 9 میلیارد و 200 میلیون تومان بود!

یه ویلا با متراژ دلخواه رو ضربدر قیمت یک مترمربع کردم. قیمت ویلای مورد نظر دراومد یه عالمه!

همین دیگه! رشته افکارم با به دست اومدن قیمت یه عالمه از زور سنگینی رقم پاره که چه عرض کنم، جر خورد!

و یه طنز تلخ دیگه که توهمون مطلب بود:

مناطق اعیان نشین سوئد عبارتند از دان درید، لدینگ او، هامایی و ... که سفارت جمهوری اسلامی نیز در لدینگ او قرار دارد که یک جزیره است و با یک پل به شهر متصل شده است. در مواقع اضطراری مانند تظاهرات، پلیس این پل را مسدود می کند. با این کار به هیچ وجه از شهر به لدینگ او دسترسی وجود ندارد!

 

می تونم تلخ و گزنده باشم، این حق منه!

انصاف خودم، بی انصافی ها رو به محکمه نشسته و حالا این حکم رو صادر کرده و من فقط و فقط یه مجری دادگاهم.

وسط نگاه منطقی به زندگی و استفاده یا سوء استفاده یا حسن استفاده یا هر کوفت و زهر مار دیگه از کلمات و یادآوری آنچه روزگار با من کرد و آنچه من با روزگار کردم، یهو این اس ام اس برام اومد:

" نگاه و دعای منطقی یک ترک در مورد ماه رمضان: خدایا! ماه رمضان را مثل جام جهانی هر چهار سال یک بار و هر بار در یک کشور قرار بده! "

بعد از یه خنده ( که حتی اونم تلخ بود! ) برگشتم و رشته افکارم رو ادامه دادم.

یه جا استپ کردم و با زوم بیش تری رفتم روش :

من نه همیشه، ولی خوب در اغلب موارد آدم صادقی هستم و همیشه رو بازی می کنم و چیزی برای پنهان کردن ندارم. خودخواه ( منظور وجه منفی کلمه می باشد ) نیستم، اهل انتقام و حال گیری هم که نیستم ( صداقتم باعث میشه بگم بلد نیستم وگرنه همچین بدم هم نمیاد! ) و در کل فکر نمی کنم کسی تو این دنیا باشه که من در حقش بد کرده باشم ( منظور دلخوری های عادی زندگی  تو روابط با اطرافیان نیست ).

این واقعیات رو نگفتم که از خودم تعریف کرده باشم، فقط برای خودم یادآوریش کردم که حداقل خودم مطمئن شم که رای دادگاه انصافم مبنی بر تلخ بودنم کمترین حکمی بوده که صادر شده و بر میگردم به اول پاراگراف :

می تونم تلخ و گزنده باشم، این حق منه!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:5  توسط بهاره  | 

دیوار کتابخونه ای که میرم توش درس می خونم پر از نوشته هستش. روزهای زوج برای دخترهاست، روزهای فرد هم برای پسرها.

یه پسری نوشته بود که بابای من ورشکست شده و خونمون و خیلی چیزای دیگه رو فروختیم و بدهی های بابام رو دادیم. یه دوست دختر داشتم که ازدواج کرد. الان خیلی تنها و افسرده هستم. دلم می خواد با یه دختر دوست شم ولی وقتی این مزخرفاتی که دخترها می نویسند رو خوندم از هر رابطه ای بدم اومد و ...

بعد یه دختر زیرش جواب داده بود که نه، همه دخترها این طور نیستند. خیلی از دخترهایی که میان اینجا فقط و فقط واسه درس خوندنه و اون هایی که اون نوشته های بی ادبانه رو نوشتند خیلی کم هستند و برای وقت خودشون ارزش قائل نیستند و ...

یه بنده خدایی هم با امضای دانشجوی پزشکی زیر نوشته دوم نوشته بود یکی از اصول روانشناسی میگه کسی که این رو نوشته به شدت دلش لک زده واسه یه دوستی!

یه گوشه دیگه هم یکی نوشته بود دوجبه انگور بهم فکر کردند، شراب شدند!

 

امروز روز بامزه ای بود. من و خواهرم و دوست خواهرم عروس شدیم.

یکی از بستگان خیلی دور ما یه آرایشگاه زده. چند تا مدل می خواست که عروسشون کنه و عکسشون رو بذاره تو آلبوم و نشون مشتری ها بده.

بعد دنبال یه ویژگی های خاصی توی صورت می گشت که گویا صورت ما اون ویژگی ها رو داشت و از ما خواست که بریم مدلش بشیم.

تجربه جالبی بود! چندین ساعت انواع و اقسام مواد آرایشی با ظرافت و دقت تمام روی صورتمون کار شد، بعدش در عرض 15 دقیقه عکس گرفتیم و شستیمش!

باهامون شوخی می کرد می گفت من می تونم با مدرک به شوهر آیندتون نشون بدم که شما قبلا عروس شدید!

 

" هر کس مرتکب اشتباهی نشده، اکتشافی هم نکرده. "

عمیقا و غیر عمیقا به همچین مزخرفی اعتقاد ندارم. اما گویا چاره ای ندارم جز اینکه  بذارم هر کس اشتباهات فردی خودش رو انجام بده و فقط و فقط حرص بخورم!

 

" به شانه ام زدی تا تنهاییم را تکانده باشی، به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟! "

بعضی جمله ها ناجور به آدم حال میده. مثل این!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:23  توسط بهاره  | 

دیشب موضوع برنامه باز هم زندگی عشق به طبیعت بود. مهمون هاشون هم دکتر بسکی و محمدعلی اینانلو بودند.

دکتر بسکی که متخصص زنان و زایمان بود رفته بود دو هکتار زمین بین دو تا کوه خریده بود و اون جا رو کرده بود بهشت. اون طور که خودش می گفت سه تا مرض لاعلاجش با در دامان طبیعت بودن از بین رفته بود.

محمدعلی اینانلو هم واقعا یه آدم خاص بود. و الان علاوه بر کارهای زیادی که انجام میده ( اجرای برنامه تلویزیونی، تدریس، ساخت فیلم مستند،… ) عمده وقتش رو گذاشته رو سفر.

عجب برنامه توپی شده این باز هم زندگی. آدم های باحالی رو میاره.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:15  توسط بهاره  | 

امروز بعدازظهر اصلا ذهنم واسه درس خوندن پا نمی داد. یه ساعتی الکی این جزوه مقاومت مصالح جلو روم بود و داشتم با کرنش صفحه ای کلنجار می رفتم، اما نمیشد! بی خیالش شدم و سرم رو گذاشتم رو میز و چشام رو بستم. اما اونم حالم رو بهتر نکرد. پا شدم رفتم و مجله های کتابخونه رو یه دید زدم. دو تا مجله ادبی با خودم برداشتم آوردم و بعد از حدود یک ساعت و نیم مجله خوندن برگشتم تا ببینم حرف حساب این مقاومت مصالح چیه!

مجله آزما :

1. وقتی که نام گریه تلخم تبسم است، وقتی سکوت حاصل عمری تلاطم است

حق میدهی به من که نخواهم بهشت را؟، حالا که نوبرانه هر فصل گندم است ( لیلا کرد بچه )

2. دنیا از نظم همیشگی اش پیروی می کند، کسی برای آن هایی که وقت شان را با احساساتی شدن تلف می کنند اهمیتی قایل نیست. ( یه جمله از یه متن که نقد داستان رنگ های خاطره نوشته ایمان عابدی بود. )

مجله شوکران :

1. برو حاجی بس کن. وسوسه مال بشره. لعنت بر شیطون هم مال بشره. منتهی فرقش اینه که اول بگی لعنت یا آخر. حاجی تو که همیشه آخر قضایا لعنت بر شیطون می گفتی، شیطون! ( یه تیکه ای از داستان هاشم نوشته بنفشه حجازی )

2. من برف، تو انسان

تو انسان، من برف

چه فرقی دارد برای هوا

من و تو چه نامی داریم

وقتی قرار است

سرد باشد.

 

حدود پنج – شش سال پیش که تو تب و تاب کنکور و کنکور دادن بودم همیشه برام سوال بود که آخه چی میشه که بعضی ها رتبه خیلی بالایی میارن. اصلا چه جوری میشه که کسی مثلا حتی 10 درصد هم معارف نزنه! دلم می خواست همچین کسایی رو از نزدیک ببینم و روند حتی 10 درصد معارف نزدن رو از نزدیک مشاهده کنم! که بالاخره قسمت شد و امسال در جریان این پروسه قرار گرفتم!

دو تا ازدختردایی های من امسال کنکور داشتند و فهمیدم که ای بابا! پس اینجوری میشه که اونجوری میشه!

یکیشون رتبه حدود 135000 تو کنکور تجربی آورده بود و یکیشون هم حدود 74000 تو انسانی! ( من به عنوان  یک دخترعمه مراتب شرمندگی خودم رو ابراز می دارم! )

اولی که هیچ چی، اما دومی تو غیرانتفاعی و پیام نور مجاز شده بود و تازه با اعتماد به نفس کامل! امشب اومد خونمون و با هم انتخاب رشته اینترنتی انجام دادیم.

یادش بخیر! زمان ما یه عالمه چهارخونه باید پر میشد. اما الان 3 سوت چند تا کد رشته می نویسی و تموم میشه میره پی کارش!

 

دیشب که تلویزیون تو بخش خبریش داشت از سفر احمدی نژاد به الجزایر صجبت می کرد، مادربزرگم هم که چند روزیه خونه ماست گفت این که همش میره این ور و اون ور، پس کی کارها رو انجام میده؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:28  توسط بهاره  | 

امروز بعدازظهر رفتیم سینما و روز سوم رو دیدیم. بد نبود، اما اونقدرها هم که عوامل فیلم ازش تعریف و تمجید کرده بودند دیگه خوب نبود.

گویا ماجرای این فیلم در زمان جنگ اتفاق افتاده بود و واقعی بوده.

دو تا نکته :

1. خوش به حال اون دختر

2. من اگه نویسنده فیلمنامه بودم تیکه آخر رو از تو فیلمنامم در میاوردم، اون جایی که سمیره فواد رو می کشه.

 

روزنامه شرق توقیف شد! ( البته علامت تعجب نداشت که! این چیزا عادیه! )

گویا علت توقیفش هم مصاحبه ای بوده که با یه خانم شاعر انجام دادند که بعدا کاشف به عمل اومده که این خانم یه سری مقاله راجع به همجنس بازی تو روزنامه های خارج از کشور نوشته. روزنامه شرق هم که بعدا متوجه قضیه میشه یه پوزش و تصحیح فرداش تو روزنامه چاپ می کنه. اما دیگه دیر شده بوده و بهانه افتاده دست اون هایی که نباید میفتاد.

یادمه سری اول که شرق توقیف شد برادرم که هنوز از ایران نرفته بود کلی عصبانی و شاکی شد. شرق خون حرفه ای بود.

 

امشب صدای امریکا به مناسبت سالگرد ترور شاپور بختیار و فریدون فرخزاد با دکتر نوری زاد صحبت می کرد. ساعت 10 که برنامه تموم شد حس خیلی بدی داشتم. چقدر چندشه این سیاست و قدرت و هر چیزی که یه سرش به اینا می رسه.

 

توی تلویزیون Andishe یه دکتر روانشناسی میاد صحبت می کنه به اسم دکتر هلاکویی که دکتر نسبتا معروفی هم هست. چند بار گذری برنامه اش رو دیدم. آخه مامانم حرف هایی که این دکترهای روانشناس و روان پزشک میزنند رو جدی می گیره ( برعکس من که اصلا روان شناسی رو علم نمی دونم )  و معمولا مخاطب برنامه هایی هست که یه دکتر نشسته جلوی تلویزیون و یه تلفن کنار دستشه و مردم هم زنگ می زنند و مشاوره می گیرند.

به هر حال، این دکتر هلاکویی خیلی بامزست! به طرفه العینی عصبانی میشه و از کوره در میره!

امشب وسط مشاوره دادن هاش یه نکته بامزه گفت.  گفت بچه زندگی های خوب رو بد می کنه دیگه چه برسه به زندگی های بد که میزنه و بدترش میکنه!

البته پر بیراه نمیگه! اصولا بچه موجود مزاحمیه! تا حدود 4_5 سالگی بامزست و آدم دوسش داره اما بعد اون دقیقا مترادف میشه با واژه دردسر!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:7  توسط بهاره  | 

فامیل یکی از فامیل های ما یه آقا پسری داره که این آقا پسر تا چند سال پیش خیلی پسر سوسولی بود. اما تو دوران سربازی با یه بنده خدایی آشنا میشه و دچار تحول فکری و اعتقادی شدید میشه. بعد ازدواج می کنه و تازگی ها صاحب یه دختر کوچولو شده. ایشون تحت تاثیر همون تحولات ذکر شده می خواست اسم دخترش رو بذاره فاطمه السادات. که بهش میگن بابا جان! برای همچین اسمی باید مادر بچه سید باشه! بعد میگه پس میخوام بذارم زینب، مامان بچه هم میگه من می خوام اسم دخترم سارینا باشه. کماکان زینب و سارینا دارن مورد گفتمان قرار می گیرند برای انتخاب شدن!

دوست دختر خاله من الان حدود 21 سالشه. 3 سال پیش و بعد از قبول شدن در دانشگاه رفت و اسمش رو از زینب به بهار تغییر داد.

 

آهنگ شطرنج مهرداد رو خیلی دوست دارم. یه قسمتش چند روزیه تو قسمت ناخودآگاه ذهنم هی خودشو به این ور و اون ور میزنه.

" اما تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست "

 

- وقتی زندگی خیلی واست سخت میشه یادت بیار که دریای آروم ناخدای قهرمان نمی سازه.

در عبور از سربالایی های زندگی، وقتی همچین جمله هایی جلو روم سبز میشه یک علامت سوال تو مغزم نقش می بنده به چه گندگی!

ما نخواهیم قهرمان بشیم چی کسی رو باید ببینیم؟!!

نه! یکی به من بگه واقعا چی کسی رو باید ملاقات کنیم و بهش بگیم فدات شم الهی، من از قهرمان شدن خوشم نمیاد! میشه بی خیال ما بشی لطفا!

با وجودی که همه این چرت و پرت ها رو می گم اما باز امروز خواستم قهرمان بازی دربیارم و به دلیل یک سربالایی مشترک در شرف وقوع، همین جمله رو برای برادرم که کیلومترها اون ور تر از خاک ایرانه اس ام اس زدم. اونم برام یه اس ام اس فرستاد که مضمونش این بود : سنگی که طاقت ضربات تیشه را ندارد تندیس زیبا هم نخواهد شد، از زخم تیشه خسته  نشو که وجودت شایسته تندیس است.

چی بگم! سربالایی که تبدیل به جاده صاف نمیشه ( حالا سرازیری شدن پیش کش! )، در نتیجه آدم مجبوره با همین جملات مسخره خودش رو خر کنه و باد به غب غبش بندازه و به خودش بگه که ای ول! تو یک ناخدای قهرمانی که یک دریای طوفانی رو می خوای پشت سر بذاری!

تقصیر من نیست! اما من نمی تونم صدای ندای درونم رو خفه کنم که داره خودش رو هلاک می کنه که بگه دریای آرامم آرزوست! چی کار کنم خوب! من معتقد به چند صدایی هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 1:54  توسط بهاره  | 

عجب جمعه ای بود امروز.

شب قبلش حدودای 4 صبح خوابیدم، و ساعت 4:30 بعدازظهر هم از تو رختخواب اومدم بیرون! یعنی یه چیزی حدود 12 ساعت و نیم افقی بودم! البته شاید نصف این زمان رو خواب بودم، اما خوب اصل قضیه که یه عالمه ساعت افقی بودن هست تغییری نمی کنه.

خواب، دوست خوبیه برای من. تنها کسیه که وقتی حال ندارم، خوب نیستم، ناراحتم، یا هر درد و مرض دیگه ای که دارم می برم پیشش و اونم با آغوش باز پذیرای منه. دمت گرم رفیق بامرام!

 

من نمی دونم این سریال جواهری در قصر چی داره که این همه بیننده پیدا کرده. من امشب و چند باری هم در گذشته یه جاهاییش رو دیدم و تنها چیزی که توش پیدا نکردم جذابیت بود.

یکی بیاد برای من روشن کنه آخه چرا یه عالمه از مردم و از جمله خود مامانم، این سریال رو تعقیب می کنند!

 

کاش بلد بودم از کسی حال بستانم!

اگه همچین توانایی داشتم از یه بچه پررویی چنان حالی می ستاندم که تا عمر داره یادش نره.

اه! بعضی وقت ها از این همه بچه مثبت بودن خودم لجم می گیره.

همون طور که یکم میکروب برای بدن لازمه، یکم بدجنسی هم برای روح آدم لازمه. ( از گفته های خودم! که البته بلد نیستم بهش جامه عمل بپوشانم! )

 

یه مترادف برای واژه بخشیدن که از طریق اس ام اس نازل شده.

" وقتی یه بار از یه نفر ضربه می خوری، درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده. ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی که دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن شه چیزی ازت نمونده."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 0:15  توسط بهاره  | 

تو سالن انتظار قبل از شروع شدن کلاس زبان نشسته بودم و یکی از همکلاسی های این ترمم هم تو صندلی بغل دست من نشسته بود. یه دختر چادری و به شدت محجبه بود. تو این 7_8 جلسه که گذشته بود، تا به حال با هم برخوردی نداشتیم. اولش معنی یه لغت رو ازم پرسید، بعدش چون جلسه پیش غایب بود ازم پرسید که استاد چی کار کرد. منم براش توضیح دادم و آخرش هم گفتم که حدود 10 نفر غایب بودند. بعدش به شوخی گفتم معمولا جلساتی که قراره درس پرسیده شه و passage هم یه متن طولانی و یا سختی باشه  بچه ها ترجیح میدند که غیبت کنند. بعد اون گفت که غیبت اون به خاطر اعتکاف بوده.

ازش پرسیدم که تو این 3 روز اعتکاف چی کار می کنند. ( البته فکر کنم سوال مسخره ای بود، چون معلومه که چی کار می کنند! ) اونم گفت که خوب روزش که روزه می گیرند، شب هم نماز و قرآن  می خونند. می گفت که گویا نمازهاشون هم طولانیه. ازش سنش رو پرسیدم که دیدم هم سن خودمه و ۲۴ سالشه. و اینکه داشت دروس حوزوی می خوند، سال چهارم بود. می گفت خانم ها اگه به درجه اجتهاد برسند جز خودشون کس دیگه ای نمی تونه ازشون تقلید کنه.

من تا حالا با کسی برخورد نکرده بودم که از این درس ها بخونه و معتکف شده باشه و یکم هم بیش تر از معمولش مذهبی باشه.

کلاس شروع شد و رفتیم سر کلاس. نمی دونم بعدا هم باز پیش بیاد که باهاش گپ بزنم یا نه.

 

توی تاکسی، راننده 5 دقیقه اول که ضبطش خاموش بود. بعد روشنش کرد. یه آهنگ که می خواست بخونه اول صداش رو کم می کرد، بعدش می زد آهنگ بعدی و صدا رو زیاد می کرد. چند ثانیه که میگذشت نظرش عوش میشد و سی دی رو عوض میکرد. من چون جلو نشسته بودم چشمم می افتاد به ضبط و حرکات اعصاب خورد کن آقای راننده. دلم می خواست داد بزنم که بابا حالا هر مزخرفی هم که هست یا بذار بخونه یا اینکه کلا خاموشش کن. اما خوب طبیعیه که این کار رو نکردم. تو اون مسیر نیم ساعته که از کلاس زبان برسم خونه اینقدر لجم دراومد که به جرات می تونم بگم آخر نیم ساعت دلم می خواست بگیرم راننده رو خفه کنم!

 

خدایا!

کاش بودی، کاش حضورت رو حس می کردم.

کاش می ذاشتی یه مدت زندگی رو روی خوبش باقی بمونه.

می دونی کوه غصه چیه؟ می دونی غم روی دل نشستن یعنی چی؟

خوب نیستم، کاش برات مهم بود!

یه عالمه گریه تو چشام و بغض تو گلومه. کاش بهم می گفتی باید باهاشون چی کار کنم.

کاش من رو می دیدی!

خدایی نیست، راهی نیست، دیگر جان پناهی نیست.

چنان در خویش می گریم که گویی گریه درمانی است، مرگی نیست. ( نصرت رحمانی )

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 2:11  توسط بهاره  | 

" شب های روشن " فرزاد موتمن رو دیدم.

فیلمه یه جوری بود. یه جور خوب، یه جور عجیب، یه جور حرص دربیار، یه جور که حق می دادی، یه جور که حق نمی دادی.

" می خوام کتاب هام که خیالات من هستند رو دور بریزم تا جا برای تنها واقعیت زندگیم باز شه." این یکی از دیالوگ های فیلم بود.

 

نمی گم هیچ وقت، ولی کم پیش اومده که تو زندگیم این همه قرص و محکم و انعطاف ناپذیر باشم. کاری به درست یا غلط بودنش ندارم (خیلی وقته که درست وغلط  زندگیم قاطی شده ).

نمی دونم!

شایدم همه چیز برمیگرده به یه حلقه مفقوده که من نمی دونم چیه!

شایدم ( شایدم قطعا! ) حلقه مفقوده و یه مزخرفاتی شبیه این وجود نداره و همه چی همین جوریه! الکیه! واسه خنده ست!

به هر حال، به هر حال هیچ چی!

نه! به هر حال، درست یا غلط، حس می کنم این جوری برام بهتره!

گوربابای تعادل! بعضی وقت ها آدم باید همین جوری باشه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:10  توسط بهاره  | 

دو ـ سه روزی میشه که سرم خیلی سنگینه. اصلا احساس می کنم تو کله ام به زور جا گرفته. فقط می خوابم! درس هم که رسما تعطیله!

 

چند وقته به یه کلمه ای به اسم دلخوشی خیلی فکر می کنم. این که چه فکرهایی می کنم بماند! حال ندارم توضیح بدم!

 

باری اگه هست، از جنس کوه

از رنگ خاک و حسرت پرواز

ابی جونم میدونی چیه؟ با خوندنش توسط تو و هزار بار گوش دادنش توسط من چیزی عوض نمی شه!

بهترین کار اینه که برم بخوابم! شب بخیر!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:6  توسط بهاره  | 

امروز یکشنبه 7 مرداد ماه بود. یه روز پر از هیچی.

صبحش باشگاه بودم، بعدش دوش گرفتم، بعدش ناهار خوردم، بعدش نمی خواستم بخوابم اما 3 ساعت تمام دراز کشیدم و چپ و راست شدم، بعدش 3 ساعت تمام این کتاب لعنتی زبان جلو روم بود و یه reading سه صفحه ای رو هی خوندم و هی خوندم ( خوندم واقعا؟!)، وسط این 3 ساعت خیلی بار از پشت میز بلند شدم و رفتم کنار پنجره و آرایشگاه عروس شب و لوازم التحریر فروشی پارکر رو دیدم، فوتبال بازی کردن پسر بچه ها رو دیدم.

یه بار یکی از تیم ها یه گل الکی خورد، با صدای نه چندان بلند ولی یکم بلند گفتم آخ!

مسخره است! همه سهمم از امروز یه آخ بود به خاطر یه گل الکی!

بعد از اینکه سهمم از امروز رو گرفتم، شب شد.

20:30 دیدم، پشت صحنه فیلم آتش بس و حرف های تهمینه میلانی رو از MTV دیدم، بعدش کوله پشتی دیدم، وسطش روزنامه خوندم، وسطش شام خوردم، بعدش چلچراغ خوندم.

اینم سهمم از چلچراغ این هفته که امیر صدری نوشته بود و تیترش هم بود : تلخ شده ایم، عین زهر

" تلخ و سرخورده و افسرده و عصبی و مظطرب و ناآرام، و از آن مهم تر پر از سوءظن و تردید و بدبینی و شک. دیگر نمی توانیم بی تردید و بی سوءظن دوست بداریم و بگذاریم دوست داشته شویم. تلخ شده ایم عین زهر، چون نمی توانیم دوست بداریم و دوست داشته شویم.

هر بار که شروع می کنیم، می پنداریم این بار فرق می کند. امیدوار می شویم که این بار آن اتفاق بی نظیر، آن معجزه زندگی، خواهد افتاد و نورش همه تاریکی ها را از میان خواهد برد. اما نمی شود، نمی توانیم و نمی توانند. تاریکی ها درون ماست و رهایمان نمی کند. زخم های ناسور غم ها و شکست های پیشین و سوءظن های جاری در فضای مسموم می کاهد و می آلاید. پر از هراس و دغدغه ایم و آرامش نداریم و لاجرم نمی توانیم آرامش دهیم. و تنها سوءتفاهمی کوچک کاسه همیشه لبریز شده مان را از آتش خشم مشتعل می کند و تمام امیدهای قلبی را می سوزاند، به سادگی دوست داشتن. دوست داشتن به معنای پاک ابدی – ازلی آن کیمیا شده -  تک تک به دنبال آن می گردیم و نمی یابیم. نمی توانیم بیابیم، چرا که دوست داشتن قلبی شفاف می خواهد و محبتی زلال و بی چشم داشت. اما در این روزگار تلخ چنین کالایی از کیمیا کمیاب تر است. تلخم، و تلخی، عین زهر، تلخ شده ام و تلخ شده ایم.

می خندیم، اما به ظاهر نه در باطن، خنده های تصنعی روی لب هایمان می خشکد و چشم می اندازیم تا کسی را ببینیم که از صمیم قلب می خندد، و نمی یابیم. روی لب هایمان می آید: « دوستت دارم » اما می دانم و می دانی و می دانند که دروغ می گویم و دروغ می گوییم و دروغ می گویند. آکنده ایم از بدبینی و حرص، از بی اعتمادی و خودخواهی، از ریا و خودشیفتگی، و هر بار که در شروعی جدید می گوییم: « دوستت دارم » به بار بعدی فکر می کنیم که قرار است این جمله را – که زمانی معجزه می کرد – دوباره تکرار کنیم. خودمان می دانیم که باورمان نمی کنند و خودشان می دانند که باورشان نمی کنیم، و در این فضای سم زده خفقانی، اگر معجزه ای هم رخ دهد، شکفته نشده اسیر سوء تفاهم ها و کژاندیشی ها رسوب کرده در اعماق وجود می شود.

عشق کیمیایی شده است، و شنیدن « دوستت دارم » برآمده از اعماق وجود حادثه ای بی نهایت غیرقابل باور، و لمس خوشبختی ... شاید محال.

تلخ شده ایم، عین زهر

نوشته شده ساعت 20/1 بامداد دوم مرداد ماه توسط امیر

بعدش :

این ها را من نوشته ام؟ باورم نمی شود ... هنوز مزه تلخی زیر زبانم است، هنوز تمام مفاهیم کلی این نوشته را قبول دارم، اما احساس می کنم که موقع نوشتن تند رفته ام، تا ته خط رفته ام و برنگشته ام. این اوج عصبیت کسی است که خودش فکر می کند آرام است، اما شاید مسئله این است که آدم آرام و زندگی آرام معنا ندارد.

خیلی وقت ها حسرت زندگی آرام و خوشبختی قابل لمس پدران و مادران خودم و دیگران را می خورم که می شود روی میزهایشان، روی سفره هایشان و روی صورت هایشان آرامش را دید و حس کرد."

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:11  توسط بهاره  | 

امشب رفته بودیم پارک ارم. آخرین باری که اونجا بودم فکر کنم حداقل برمی گشت به 10 سال پیش. یادمه اون موقع ها با وجودی که بچه بودم هیچ ترسی از سوار سدن به هیچ کدوم از اون وسایل نداشتم.

امشب کشتی صبا و ترن هوایی رو سوار شدم. بعدش بلیط گرفتیم و رفتیم تو صف رنجر ( همونی که کاملا آدم برعکس میشه ) ایستادیم. بعد از چند دقیقه گفتم من نمیام. یکی از دخترخاله هام نمی ذاشت! می گفت بهاره خجالت بکش، ترس نداره که! گفتم عمرا من همیچین چیزی سوار شم! شما بگین ترس، ولی من اسمش رو میذارم عقلانیت!

چند بار به خواهرم هم گفتم که بی خیال شو! سوار نشو! این خیلی استرس به آدم وارد می کنه، اما قبول نکرد.

بالاخره اون و دختر خالم و دختر دایی هام رفتند سوار شدند. همون لحظه ای که رفتند نشستند و کمربندهاشون رو بستند دیدم که خواهرم داره با یکی از مسئول های اون جا صحبت می کنه که پیادش کنند ولی اون آقا قبول نکرد و رنجر حرکت کرد. دیدن همین صحنه و حس کردن این که اون الان خیلی ترسیده به اندازه سوار شدنش بهم استرس وارد کرد. وقتی هم که وسیله ایستاد بابا رفت دستش رو گرفت و آوردش پایین. گریه کرده بود و معلوم بود که خیلی هم ترسیده.

نمی دونم چرا! ولی مطمئن بودم اگه من سوار می شدم می مردم!

از چهار نفری که سوار شده بودند  فقط دختر خالم بود که حاضر بود دوباره سوار شه!

دیگه اصلا اصلا با تفریحات هیجان انگیز حال نمی کنم.

 

دیشب شبکه چهار یه مستند نشون داد با عنوان یک فیلم یک تجربه. یه قسمتی از پشت صحنه های فیلم آژانس شیشه ای و همین طور صحبت با عوامل فیلم بود. حبیب رضایی می گفت قبل از کیلد خوردن فیلم و تو برخورد اول یه 20 دقیقه ای رو با پرویز پرستویی صحبت کرده بود و پرستویی یکم از تجربیاتش و چیز هایی که بلد بوده رو بهش گفته تا اینکه بیش تر بتونند تو طول فیلم با هم ارتباط برقرار کنند.

حبیب رضایی می گفت که الان هر چی که بلده و داره تو کلاس های بازیگریش به هنرآموزهاش یاد میده در واقع زکات همون 20 دقیقه هست.

بیخود نیست که من این قدر پرویز پرستویی رو دوست دارم! از بس که گل تشریف داره!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 2:42  توسط بهاره  | 

خواهرم وقتی می خوابه واقعا می خوابه. به معنای واقعی کلمه!

من داشتم از اپیلیدی استفاده میکردم. بعدش تلفن زنگ خورد و با اون کار داشتند. چند باری صداش کردم ( یعنی در واقع داد زدم )، چون جواب نداد رفتم تو اتاق که ببینم چی شده که دیدم خانم خوابه! رفتم بالای سرش و چند بار دیگه صداش کردم تا بالاخره بیدار شد و گوشی تلفن رو دادم دستش.

بعد بهش میگم تو توی این همه مدت خواب بودی؟ یعنی یک ساعت صدای اپیلیدی،بعدش زنگ تلفن و فریاد زدن های من رو متوجه نشدی؟! میگه نه!خواب بودم خوب!

منی که پشه از بغلم رد شه بیدار میشم، آرزومه یک ساعت این جوری لالا کنم!

 

دیروز تو کتابخونه یه نگاه کلی و اجمالی به همه میزهایی انداختم که کسی پشتش نشسته بود و داشت درس می خوند. دیدم فقط خودمم که 3 تا ماژیک زرد و نارنجی و آبی به اضافه خودکار و مداد برای های لایت کردن رو میزمه!

یادمه دوران دانشگاه یه سری از بچه ها انواع و اقسام خودکارها و ماژیک های رنگی دستشون بود برای جزوه نوشتن ( یکیشون که اصلا مداد رنگی میاورد! ). ولی من کل 4 سال، همه جزوه هام رو با یه خودکار مشکی و مداد نوشتم.

امسال که می خوام برای فوق لیسانس بخونم گفتم از این جنگولک بازی ها! انجام بدم. شاید تاثیر داره و من خبر ندارم!

 

عنوان درس جدید زبانمون ?... Happiness is بود. از یه قسمتش زیادی خوشم اومد، فکر کنم پر بیراه نبود. عینا نقلش می کنم.

It’s not things or people or relationships in themselves that make us happy; it’s the process of experiencing and adapting to them that brings us joy and satisfaction 

 

- دو سوم کره زمین رو آب تشکیل داده، اون وقت تو ماهی کوچولو تو تنگ دل من چی کار می کنی؟

دوست خواهرم هر وقت کسی یه اس ام اس تو مایه های اس ام اس بالا براش بفرسته، خودش رو لوس می کنه و با حالت بامزه ای میگه: ای وای، من رو میگه ها!

من و خواهرم اسم این تیپ اس ام اس ها رو گذاشتیم ای وای، من رو میگه ها!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 14:46  توسط بهاره  | 

امشب " باغ های کندلوس " ایرج کریمی رو دیدم. یه عالمه عشق! فقط همین رو می تونم بگم. قطعا در آینده یه بار دیگه و یا شایدم چند بار دیگه می بینمش.

فیلم پر از حرف های قشنگ بود. من یکی دو تاش رو اینجا می نویسم.

- چرا فکر کردی تنهایی من مثل یه گلیم پاخوردست که تو مطبخ هر خونه ای میشه پهنش کرد. تنهایی من رنگ و بوی دیوار و پنجره و گلیم خونه خودم رو داره. نمی دونم اینا چند می ارزه. ولی تنهایی من مثل تنهایی هر کسی دیگه ای محترمه.

- آدم برای اینکه عاشق بشه باید یکم خودشو دوست داشته باشه.

- چیه عشق اینا اینقدر استثنایی بود؟ - تو این دنیا همین که دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشند استثنائیه!

 

امروز تو باشگاه یه دوست کوچولوی 3_4 ساله پیدا کردم. یه خانمی چند روزه که میاد باشگاه که لاغر شه و دختر کوچولوش رو هم با خودش میاره. امروز ازش اسم دخترش رو پرسیدم که گفت مانیاست.

بعد از چند دقیقه مانیا اومد پیشم و گفت اسم تو چیه؟ منم گفتم بهاره.

بهش گفتم مانیا هیچ می دونستی که خیلی خوشگلی؟ گفت آره، می دونستم.

برای اینکه باهام احساس راحتی کنه دو تا شعر براش خوندم و بعد از تموم شدن شعرها بهم گفت برام شنگول و منگول بخون!

خلاصه همراه ورزش کردن، قصه شنگول و منگول رو هم براش تعریف کردم. قصه که تموم شد گفت پس باباشون کو؟

تا اونجایی که من می دونستم مامان شنگول و منگول شوهر نداشت، یعنی تو قصه اشاره ای بهش نشده بود. داشتم فکر می کردم که چی جواب مانیا رو بدم که خودش گفت باباشون رفته بود سر کار؟ منم گفتم آهان، آره رفته بود سر کار.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:26  توسط بهاره  | 

همشهری، دوشنبه 1 مرداد 1386

استکلهم،سوئد:  سیگبریت لوئبرگ  یک تازه وارد به دنیای اینترنت است ولی این پیرزن 75 ساله سریع ترین سرعت دسترسی به اینترنت را در دنیا دارد. وی می تواند از طریق فیبر نوری با سرعت 40 گیگابایت در ثانیه به اینترنت متصل شود. وی می تواند در کمتر از 2 ثانیه یک فیلم کامل را دانلود کند که هزاران بار سریع تر از سرعت کاربران عادی اینترنت است.

در ژاپن  کاربران برای هر مگابیت در ماه مبلغ 22 سنت می پردازند، در حالی که در امریکا باید 18/3 دلار برای هر مگابیت در ماه پرداخت کرد. هزینه اتصال در امریکا در واقع 15 برابر گران تر از ژاپن است.

حالا شما ایران را در نظر بگیرید، البته در هیچ جای دنیا سرعت 128 کیلو بایت بر ثانیه را اینترنت سرعت بالا نمی دانند و اگر این حرف را به کسی بزنید، بی شک مایه تفریح همگان خواهید شد. فرض کنید شما بابت اتصال 128 کیلو بایت بر ثانیه که حداکثر مجاز اتصال کاربران خانگی به اینترنت است، ماهانه 20 هزار تومان پرداخت کنید، به این ترتیب با یک تناسب و ضرب و تقسیم مشخص می شود که ما در بهترین حالت، بابت هر مگابیت در ثانیه بیش از 160 دلار در ماه پرداخت می کنیم.

 

من نمیدونم یه راننده تاکسی در ماه چقدر درآمد داره. اما قاعدتا زیاد نباید زیاد باشه. من اگه راننده تاکسی بودم می رفتم بنزینم رو به قیمت هر چه بیش تر بهتر! می فروختم و می نشستم زیر باد کولر.

ممکنه بعضی از راننده تاکسی ها مثل من فکر کنند. دمشون گرم!

فقط و فقط بخاطر این که دماغ کسانی که این طرح مسخره رو پیاده کردند بسوزه!

 

خیلی اتفاقی چشمم به جمال وبلاگ شخصیه کامران نجف زاده روشن شد و چند تا از پست هاش رو خوندم. آدم باهوش هر کاری کنه درجه ای از عالی بودن رو می شه در اون کار پیدا کرد.

 

درس جدید کلاس زبانمون یه داستان بود راجع به یه مرد و یه چراغ جادو.

یه مرد در کالیفزنیا دلش واسه ladylove اش که در هاوایی بوده تنگ میشه. در همین حالت دلتنگی، یه چراغ جاود می بینه و دیو چراغ جادو از توی چراغ میاد بیرون و از مرد می خواد که یه آرزو کنه که براش برآورده کنه. این عاشق سینه چاک هم میگه من از هواپیما سوار شدن می ترسم، با کشتی هم نمی تونم سفر کنم چون حالم بد میشه. پس برای من یه پل بساز که من روش رانندگی کنم و از این جا تا هاوایی برم و عشقم رو ببینم.

دیو هم میگه برو بابا! حالت خوب نیستا! ازاین جا تا هاوایی 2000 مایل راهه. میدونی ساختن این پل چقدر زمان و انرژی و امکانات می خواد. یه آروزی دیگه بکن.

مرد یکم فکر میکنه و بعد به دیو میگه که پس به یه سوال من جواب بده. اینکه چه جوری میشه زن ها را شناخت و دلایلی رو که پشت کارها و حرف هاشون دارند تشخیص داد؟

دیو میگه پلی رو که می خوای بسازم 2 لاین داشته باشه یا 4 لاین؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:24  توسط بهاره  | 

سلام زمزمه های لجاجت که البته هیچ صداقت تباه کننده ای در پس آن نیست. یادش بخیر آن مردی که وقتی به او گفتند دست ها بالا، با خراباتی ترین لهجه دنیا گفت : « بچه شدی؟ دست هم مگه الکی بالا میره.» حالا بالا میره، خوب هم بالا میره. به هر بهانه ای و بی بهانه حتی، دراین جماعت نسیان. حالا تو می مانی و این تاسف ادواری و این تهوع جمعی که بالا می آورد آدمیت از یاد شده را. گم شده در هزار توی مشغله های هماره. ما چه چیز به دست می آوریم و در این به دست آوردن ها، در این تعویض های پیاپی معشوق ها، در این سود محوری در حال تکثیر، چه به دست می آوریم؟ و در کفه روبرو چه از کفان می رود رفیق؟ سلام به تمام سوال های بی پاسخ، همین!

اینا یه گوشه ای از نوشته سهیل فاطمی تو صفحه سلام چلچراغ بود. مثل همیشه کلی حال کردم با نثر زیباش. البته  در مورد بالا به نظرم نسیان و غیر نسیان فرقی نداره.

 

بالاخره سرما خوردگی من خوب شد و تونستم برم مانی کوچولوی تازه وارد فامیلمون رو ببینم.

وای! خدای من! چقدر کوچولو بود! 2 کیلو و 300 گرم بود. حالا تازه یه 150 گرمی هم نسبت به بدو تولد اضافه شده بود.

اصولا بچه تا قبل 5_6 ماهگی هیچ جذابیتی نداره! به قول خواهرم که خیلی چندش بود!

نقطه اوج دلبری و شیرینی و بامزگی بچه بین 1 سالگی تا 4_5 سالگیشه!

عوضش با محمد امین 3 ساله که میشه برادر مانی کلی حال کردم. خیلی بامزه هست و داره روز به روز هم بامزه تر میشه.

وقتی زنگ زدیم محمد امین اف اف رو برداشته، بعد از سلام و احوال پرسی و تشخیص اینکه کی پشت دره میگه در رو باز کنم؟

محمد امین اگه مهمون بره خونشون موقع رفتن مهمون گریه می کنه که مهمون محترم نره. بعدازظهری که ما و دخترداییم رفته بودیم خونشون موقع رفتن ما گریه کرد. در نهایت تصمیم گرفته شد که بره یکی_ دو ساعتی خونه دختر داییم بمونه، بعد باباش بیاد دنبالش.

بعد بهش میگیم محمد امین گریه نکن، تو رو هم با خودمون می بریم. میگه اول بذار گریم رو بکنم، بعد با شما میام!

 

تو اتاق دراز کشیده بودم و دیگه کم کم چشام داشت سنگین میشد که خوابم ببره که یهو خواهرم در رو باز کرد و چراغ رو هم روشن کرد و با موبایلش وارد شد. دختر عموم یه اس ام اس براش فرستاده بود که یکم نامفهوم تایپ شده بود. خواهرم این جور موقع ها، که خودشم میدونه بد موقعیه واسه همچین سوال هایی، یکم خودش رو لوس می کنه و با یه لحن خاصی میگه بهاره، که دیگه آدم چیزی نمی تونه بهش بگه. خلاصه اومد تو و با همون لحن گفت بهاره بیا این اس ام اس رو برام بخون. یه نگاه معنی دار بهش کردم!

 " عشق یه دلگرمیه، بیچاره آدم برفی. قبول داری؟ " این بود اون اس ام اسه.

بعد از چند دقیقه، باز چشام داشت به خواب سلام میکرد که یهو دیدم حرکت قبل تکرار شد. در باز شد، چراغ روشن شد و خواهر محترمم رو در چارچوب در مشاهده کردم البته این بار بدون موبایل!

دوباره با همون لحن اما با غلظت بیش تری گفت بهاره. قاعدتا باید با عصبانیت می گفتم اما با یه لحن غیر عصبانی گفتم بی بهاره بمونی! دیگه چی می گی؟

گفت هر کاری می کنم ماهواره روشن نمیشه. می خواستم پاشم دنبالش کنم، اما باز با طمانینه برگشتم گفتم برو فلان کار رو بکن، درست میشه.

اینا رو گفتم که تو تاریخ (نه، تو وبلاگم ) ثبت شه که این بهاره عجب دختر صبوریه!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:12  توسط بهاره  |