هفته نامه چلچراغ، شماره 259، صفحه سلام/ نوشته سهیل فاطمی
سلام نسل کسالت، نسل خسته جانی و بیهوده خوانی. نسل بی آرمان من، نسل خیابان های لایی کشیدن، نسل در پاساژگردی مزه عشق چشیدن، نسل از مسئولیت رمیدن، سلام!
روزها شب می شود، سایه تکرار می افتد روی این تعویض مکرر، روی این راه راه سیاه و سفید و تو تن میدهی و تن میزنی به دلزدگی و شانه می سایی به خربزه های بی لرز زندگی. تو پیش نمی روی، تو سلام نمی کنی، گمانم هیچ جای شعرهایت شبیه خداحافظی هم نیست البته، شبیه هیچی نیست. این شباهت غریب نسل توست به یکدیگر به هیچ کس.
آی عشق های وصله شده، به کجای عاشقیت کلنگ می زنی در این سرمه ای های کش آمده، در این خاکستری های چرکمرده؟ تو می نشینی این سوی نگاه و مثل جوراب در کافی شاپ هایی که بالماسکه های مجسم می شوند گاهی، نگاه مقابلت را به یک تعویض تفریحی مهمان می کنی و به یک دروغ تازه. این تنها چیزی است که نو به نو می شود مدام.
سلام بر « دلم گرفته ای دوست » هر چند هوای گریه با من، نمی ماند دیگر، هوایی و حالی نیست در نسل سرگردانی های موسمی، نسل بی خاطره، بی رفاقت. نسل « خود ». نسل فقدان تلنگر، نسل قحطی شیدایی، نسل بیهودگی های وقت کشی، « وقت » تنها مقتول عالم که هیچ ولی دمی ندارد. قتل عامش حتی، یک شاکی یک معترض را بر نمی انگیزد به اعتراض، و تو سر می بری آن را کنار جوی های بی رمقی هایت، بی آنکه آبی بدهی یا ذکری بخوانی، چه ذبح تباه کننده ای، چه مذبوح یتیمی، یتیمی ذبح، که راه است از ذبیح ا... تا این کاری که تو به آن عادت می کنی. از کجا به کجا رانده شده ایم ما؟ ذبح آرمان روی این زمین بایر کجا و ذبح « من » و « خود » و عزیز خود، از آسمان، کجا؟ یا ذبیح ا... معجزه ای دیگر.
سلام نسل خیس، نسل بارش تقدیری پذیرش ناتوانی، که ناتوان زیستن یک مد پذیرفتنی است شاید، یک تسلیم پایدار و این گمانم تنها پایداری نسلی است که پای هیچ چیز نمی ایستد، هیچ چیز یعنی... بگذریم از این معنا. تفاوتی نمی کند دوست نادیده ام، تفاوتی نمی کند نورسیده.
فصلنامه نگاه نو:
همین که آمدیم دیگر « غلط ننویسیم »
برای همیشه اشتباه شدیم
و روز،
دور چهار پنجره لخت
پیچیده شد. ( پگاه احمدی )
