تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

همه چی خوب وآرومه، آروم نه به معنای آرامش قبل از طوفان. آروم به معنای آرامش نسبی. به معنای اینکه زندگی رو روی خوبشه.

منم خوبم، آروم تر از همیشه، آروم تر نه به معنای آرامش، نمی دونم شایدم به معنای آرامش. خوبم، اما خسته!

وقتی فکر می کنم انگار دست روزگار خورده رو دکمه play و یه چیزایی داره repeat میشه می بینم که نا ندارم. و دارم همه زورم رو تو انگشتای بی حس شدم ( مثل عکس العمل بی حس شدم، مثل ذهن بی حس شدم، مثل خنده بی حس شدم و مثل همه بی حس شدگی های این روزهام ) جمع می کنم که دکمه stop رو فشار بدم و بذارم من خوب آروم به زندگیش برسه.

فارغ از همه تلخی ها و تلخی ها و تلخی ها ( کاش تکرارش از غلظتش کم می کرد! )، فارغ از بخشیدن و نبخشیدن، فارغ از حق داشتن و نداشتن، فارغ از همه حرف های زده نشده، فارغ از همه سکوت های پر حرف،  فارغ از همه اشک های ریخته شده، فقط خستم! خیلی زیاد!

مرسی سهمیه بندی بنزین، مرسی احمدی نژاد، مرسی جو ایجاد شده برای برابری دیه زن و مرد، مرسی مهریه، مرسی خیلی حرف های روزنامه ای دیگه که میشین یه سد تا شاید هیچ حرف ( حتما غیر مهمی! ) در مورد یه چیز پیش پا افتاده! به اسم روابط انسانی زده نشه!

یکی می گفت زندگی آدم رو می سازه.

آدمی رو که زندگی بسازه دیگه نه جوگیر میشه و نه الکی ذوق زده.

آدمی رو که زندگی بسازه حتی ارزش تکراری و یکنواختی روزها رو هم درک می کنه و با قشنگی و تفاوت چند روزه عوضش نمی کنه.

آدمی رو که زندگی بسازه کافیه رو یه برگ کاغذ براش بنویسی ف، خودش تا فرحزاد میره!

آدمی رو که زندگی بسازه، بازی روزگار دیگه نمی تونه بازیش بده.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 0:52  توسط بهاره  | 

پنج شنبه بعدازظهر یه مکالمه تلفنی 58 دقیقه ای اتفاق افتاد. افتاد دیگه! زندگیه دیگه!

بعدش من آماده شدم رفتم کلاس زبان. رفتم دیگه! هفته ای دو روز کلاس زبان دارم.

یادم رفت ( نمی دونم کجا رفت! ) یه چیزی به اسم مداد بذارم تو کیفم! عیب نداره! پیش میاد! بدون قلم سر کلاس حاضر شدن نه غیر عادیه و نه به هیچ جای جهان بر میخوره!

یادم رفت ( میگم نمی دونم کجا رفت! اصلا حالا مگه مهمه کجا رفت! ) یه چیزی به اسم پول بذارم تو کیفم! سوار تاکسی شدم و دیدم 1140 تومن پول دارم. خوب گفتم 400 تومن کرایه تاکسی برای رفت، 400 تومن هم برای برگشت. پس مشکلی پیش نمیاد. اما اومد!

ساعت 8 کلاسم تموم شد، مثل همیشه اومدم سر خیابون تا تاکسی سوار شم. اما یه عالمه آدم با من هم مقصد بودند اما ماشینی برای سوار کردن این همه آدم نبود.

یه ماشین اومد اما گفت با کرایه 800 تومن مسافر میبره. سرم درد میکرد، حالم هم خوب نبود. داشتم میرفتم سوار شم که یادم اومد اگه از 1140 تومن 400 تومن کرایه رفت رو کم کنم میمونه 740 تومن!

برگشتم و سر جای قبلیم ایستادم. بعد 5 دقیقه یه ماشین دیگه اومد و گفت که با کرایه 1000 تومن میبره!

راننده اش هم داشت از فروش 400 لیتر بنزین به قیمت 1500000 تومن با یه راننده دیگه با بلندترین صدای ممکن صحبت میکرد!

می دونستم که بابا احتمالا تازه از سر کار رسیده و خسته هستش، هم دلم نمیومد که زنگ بزنم و بگم بیاد دنبال من ( نیم ساعت طول می کشید تا برسه )، هم اینکه حوصله غرغر شنیدن نداشتم که مگه آدم یادش میره وقتی میخواد بره بیرون تو کیفش رو نگاه کنه که ببینه پول داره یا نه و .... اما دیگه دیدم چاره ای نیست. داشتم  موبایلم رو از کیف در میاوردم که یه تاکسی اومد و گفت که با کرایه 500 تومن میبره. من یه قدم برداشتم که برم سمت تاکسی اما دیدم همون یه عالمه آدم با سرعت بیش تری رفتند سمت ماشین.

منصرف شدم، اما راننده محترم مردونگی به خرج داد و نذاشت کسی جلو بشینه و به من اشاره کرد که برم سوار شم. رفتم سوار ماشین شدم و چشام رو بستم و اون صدای رادیوی عذاب آور رو که به مدت نیم ساعت داشت اراجیف یه آخوند رو پخش میکرد و سنگینی اون کمربند رو که نمی دونم چرا انگار داشت خفم میکرد و بهم حالت تهوع دست میداد رو تحمل کردم تا برسم خونه!

قطعا ( قطعا!؟ ) سردرد من تا 2_3 ساعت بعدش نه به احمدی نژاد و دولتش ربط داره که همین جوری رو هوا یه طرحی رو میدن و نه به اون مکالمه 58 دقیقه ای!  

از ماست که بر ماست! چشمم کور، دندم نرم! میخواستم حواسم رو جمع کنم و وقتی داشتم از خونه میرفتم بیرون تو کیفم رو نگاه کنم که ببینم چیزی به اسم پول توش هست یا نه!

 

میخوام برم دکتر( نمی دونم چه دکتری و با چه تخصصی! ) و بهش بگم آقای دکتر میشه عکس العمل خون من رو چک کنین!

حس می کنم هیچ reaction ای نمی تونم از خودم نشون بدم. دلم میخواد عصبانی شم، شاکی شم، غر بزنم، قات بزنم، داد بزنم، یه عالمه چرا پشت سر هم ردیف کنم،......

نمی دونم این همه صبوری و آروم بودن در من از کجا اومده!؟

 

ماهواره روشنه و صدای شادمهر میاد تو اتاق که میگه : سبب منم که می شکنم، اما حرفی نمی زنم.

 

" کارگران مشغول کارند " مانی حقیقی رو دیدم. خیلی خوب بود. خوشم اومد.

تلاش یه عده برای جا به جایی یه سنگ یا شبه سنگ عجیب. همه لوکیشن فیلم یه جاده بود که یه گوشه اش اون سنگه بود. یه جاده که اطرافش کوه و برف بود.

یکی از دیالوگ های فیلم:

-  آدم باید عاشق عیب های طرفش شه نه حسن هاش.

-  پس هیچ وقت کسی نمی تونه عاشق تو شه، تو همش حسنی!

 

باز یه شاهکار از محصولات مشترک وزارت اطلاعات و صدا و سیما به نام " به اسم دموکراسی " رو دیدیم!

نظام و حکومتی که به ضم خودشون همه ملت پشتش هستند! باید خیلی مستحکم تر از اون باشه که از سازماندهی یه چیزی به اسم انقلاب مخملی توسط پیرزنی به اسم هاله اسفندیاری و کسی مثل کیان تاجبخش واهمه ای داشته باشه!

احمقانه است که کسی رو چند ماه تحت بازجویی و ... شدید قرار بدیم و بعدش بیاریم جلوی دوربین که بگه من طی مدتی که ایران بودم فرصتی پیش اومد که به فعالیت هام فکر کنم و ببینم که کارهای اشتباهی رو انجام دادم!

 

تو آدم نیستی! گونه نادر!

مخاطب : من!

کور شم اگه اپسیلونی در حرف های گوینده دخل و تصرف کرده باشم! 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:3  توسط بهاره  | 

دیشب دخترخاله ها و دختر دایی هام خونه ما بودند. تا نزدیکی هایی صبح بیدار بودیم و بعدش به صورت MP3 تو یه اتاق خوابیدیم! از وقتی که من یادم میاد سالی چند بار از این دور هم جمع شدن ها اتفاق میفته. ما دخترهای فامیل با هم بزرگ شدیم. با هم رفتیم، با هم اومدیم، با هم خاطره ساختیم،....

ولی خوب، خود همین بزرگ شدن یه تغییراتی تو جمع های شبونمون به وجود آورده و میاره.

به هر حال دختر کوچولوهای دیروز بزرگ می شن و خیلی چیزا تغییر میکنه.

دختردایی 18 ساله من دیشب ظاهرا پیش ما بود اما از ساعت 1 شب تا 7 صبح داشت با دوست پسرش صحبت میکرد! کاری که  هفته ای چند بار با همین تایم زمانی صورت میگیره!

کلی سر به سرش گذاشتیم و صد البته هم کلی تا به حال خوش به حال اداره مخابرات شده تب و تاب جوونی و عاشقی ( که البته من شک دارم که بشه اسمش رو گذاشت عاشقی!)

با توجه به چیزهایی که میدونم دوست داشتم این جمله افلاطون رو بهش بگم که " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه. اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه. " اما نمی تونم بگم چون فعلا فکر می کنه داره کار درست رو انجام میده و هیچ کدوم از جمله های من و افلاطون رو جدی نمی گیره!

6 سال اختلاف سنی من با دختردائیم، زیادم زیاد نیست ولی آخه مگه آدم چقدر حرف میتونه داشته باشه حتی با کسی به اسم دوست پسر؟!

 

محمد امین کوچولوی 3 ساله فامیل ما، میره لب پنجره می ایسته و به دخترهایی که از کوچه رد میشن میگه آی دخترا با من دوست میشین؟  یکی از اون دخترها هم برگشته بهش گفته I love you . دیشب با شیرینی خاص خودش داشت  واسمون تعریف میکرد که دختره بهش چی گفته.

 

روزهایی رو دارم سپری میکنم که  غرور خونم بیشترین مقدار خودش رو داره. مهم نیست! حق دارم!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:3  توسط بهاره  | 

دکتر شریعتی :

" من از دوکار نفرت دارم. یکی درددل کردن که کار شبه مردهاست و یکی هم از خود دفاع کردن. برای تبرئه خود جوش زدن، که کار مستضعفین است. آدم های سست.

مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگیش از او دفاع می کند. زمان تبرئه اش می کند."

من کویر و این جمله های شریعتی رو حدود 6_7 سال پیش خوندم، یعنی وقتی تقریبا 17_18 ساله بودم.

خوب شاید اون وقت ها یکم بچه تر بودم، اما همون موقع ها هم یادمه که زیاد این دو تا کار رو انجام نمی دادم، به خصوص دومی.

نمی دونم چرا، ولی زیاد خوشم نمیومد و نمیاد. به نظرم هیچ فایده ای نداره.

همیشه سعی کردم جوری حرف بزنم و رفتار کنم که دیگه بعدش نیاز به هیچ توضیح ( البته درستش میشه توجیه! ) اضافه ای نباشه.

تصویری که در ذهن کسی از من نقش می بنده با توجه به رفتار من دراون لحظه و موقعیته، نه با توجیه من چند روز یا چند هفته یا چند ماه بعد اون کار!

به خاطر همین، نمی گم اصلا ولی خوب خیلی کم سعی می کنم خودم و کارهام رو توجیه کنم و از اون طرف هم توجیه کسی بابت کاری که انجام داده بیش تراز این که چیزی رو تو ذهن من راجع بهش تغییر بده و بهتر کنه، بدتر میزنه از اون چه هست هم خراب تر می کنه.

همه ما یه بزرگ ترین داریم. بزرگ ترین آرزو، بزرگ ترین مشکل، بزرگترین اشتباه، بزرگ ترین حسرت، ...

اس ام اس، دفاع، یادآوری، 6 ماه، یکی از بزرگ ترین های من، یه بغض ابدی.

دیگه مگه مهمه این کلمه ها رو با فعل و فاعل و حرف ربط تو یه جمله بگنجونم؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:51  توسط بهاره  | 

مسعود، پسر عموی 6 ساله خوشگل و ناز و دوست داشتنی من، یه سری تکیه کلام های دختر کش! یاد گرفته مثل نازم، مهربونم، فدات شم، بمیرم برات.

امشب به من می گفت خوشگلم، فدات شم الهی. گرفتم بغلم و فشارش دادم و با وجودی که سرما خورده بودم ولی حسابی ماچش کردم و گفتم خدا نکنه تو فدای کسی بشی.

داشتیم با خواهرم و دخترعمه هام ورق بازی می کردیم، بعد اومده می گه تو باختی یا بردی؟ گفتم باختم عزیزم. با حالت تاسف کف یه دستش رو میزنه به کف اون یکی دستش و میگه آخ! ناراحت شدم برات.

تا چند وقت پیش وقتی بهش می گفتم چند تا منو دوست داری می گفت 10 تا. 10 تا سقف دوست داشتنش بود.

امشب بهش گفتم چند تا منو دوست داری، گفت یه دنیا!

 

برادر حدودا 18 ساله دوستم یه چند روزی با یه شماره دیگه هی برای من اس ام اس هایی میزد که محتواش زدن مخ یه دختر توسط یه پسر بود. ولی دریغ از یه جواب از طرف من که حتی بپرسم شما؟

بعد از چند روز با شماره خودش اس ام اس زد و گفت خوشم میاد هیچ رقمه نمی شه سر کارت گذاشت.

اما زیادم خوب نیست که دیگه چیزی من رو تحریک نمی کنه و باعث برانگیخته شدن کنجکاویم نمی شه.

 

شاملو گفته " و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را، هنوز را. " منم میگم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:50  توسط بهاره  | 

تازگی ها، یعنی دقیقا 4 روزه، که یه کوچولو از اون دنیا وارد دنیای مزخرف آدم های این دنیا شده و یه نفر به فامیل ما اضافه شد که اسمش رو هم مانی گذاشتن. البته یه مشکلی واسه مانی کوچولو پیش اومد و مجبور شد یکم زودتر بیاد و به خاطر این زودتر اومدن فعلا یکم به معنای واقعی کلمه کوچیکه! 2 کیلو و 150 گرمه. میگن بچه حداقل باید 2 کیلو و نیم باشه.

من بعد از مدت ها ( واقعا بعد از مدت ها! ) سرما خوردم. به خاطر همین سرماخوردگی هم هنوز نتونستم برم مانی کوچولو رو ببینم! یعنی نمیذارن که برم!

 

روزگار با من این کرد که تو روزگارم بودی.

یکی از دیالوگ های رئیس کیمیایی. البته هنوز فیلم رو ندیدم. این دیالوگ رو امروز تو یه یادداشتی که راجع به فیلم خوندم، دیدم.

 

سلام به روزهای خواب زده. یک خواب نارس است لابد، یک چرت پاره شده، یک قیلوله همیشگی دوست من. حالا بحث روز شده، حالاهر کس، هر جناح می گوید ما بیش تر خواب دیده ایم، ما بیش تر خواب خواهیم دید. بد نیست یک یادش بخیر برای مهدی اخوان امید که می گفت: « من خواب دیده ام که خوب بودن و ماندن محال نیست، من خواب دیده ام! » یکی تعبیر کند این لحظه های خواب گونه را، این خواب گردی های چند ساله را، چندین ساله، تو اسمش را بگذار عمر.

سلام به سیاستی که اوجش یا در خواب است یا در گرفتن مچ دستی که دست داده یا نداده با یائسه ای در ایتالیا. در این گوشه خاک، تخریب یعنی کار حزبی. تخریب یعنی اوج آمال. یکی نیست گوشه ای زمزمه کند، کدام اوج؟ کدام قله؟

سلام به این همه چیز موقت. ما در دنیای لبخندهای موقت، محبت های موقت، راستی های موقت، حتی موقتا با هم خداحافظی می کنیم بی واگویه ای که شکل به امید دیدار باشد، با کسی یار باشد، یا روزی به سلامی برسد دوباره. به سلام! در دنیای موقت حالا این ازدواج، خیلی ها را رگ گردنی کرده که در وبلاگ هایشان عکس مردان را به شکل چهارپا بیندازند. محترم! مادموازل! دور و اطرافت را خوب نگاه کن. همه چیز نمره موقت است، این ژست ها را برای خودت درآینه نگیر لااقل. این داستان ریشه ای تر از آن است که تو داری بزکش می کنی. سرخاب، این آبله رویی را درمان نمی کند، باور کن.

یه قسمتی از نوشته سهیل فاطمی تو صفحه سلام چلچراغ. وای که چقدر قشنگ می نویسه!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:11  توسط بهاره  | 

امروز بعدازظهر تو کتابخونه نشسته بودم و داشتم درس می خوندم، با حس خوبی هم درس می خوندم. اما یه لحظه نمی دونم چی شد. هر وقت چک نویس های من پر از شعر و اسم خودم و خط خطی و چرت و پرت شه یه چراغه که یعنی دختر باز زدی بیراهه!

زده بودم بیراهه. سرم رو گذاشتم روی میز و چند لحظه چشام رو بستم، اما چیزی تغییر نکرد. نمی دونم چرا، اما یهو بدجور دلم گرفت.

سرم رو بلند کردم. گوشیم رو برداشتم و یکم منوهای اون رو برای صدهزارمین بار بالا و پایین کردم. اما نشد که نشد!

تو همین حس و حال بودم که یه دختره اومد ازم یه چیزی پرسید و بعدش خودش سر حرف رو باز کرد. از اون آدم هایی بود که سریع ارتباط برقرار می کنه. شاید در حدود 20 دقیقه صحبت کردیم، اما تو همین مدت کم راجع به خودش و خانوادش و حتی دوست پسرش هم حرف زد. و جالب اینکه بدون اینکه من بپرسم خودش اینا رو می گفت.

در نهایت هم کاشف به عمل اومد که خونمون نزدیک هم هست و شماره موبایلم روهم گرفت.

با وجودی که خیلی وقته که دیگه حوصله آدم جدید تو زندگیم رو ندارم ( متاسفانه! ) اما خوب بود! یه گپ کوچیک با یه غریبه یکم دلتنگیم روکم کرد و برگشتم سر درس.

 

یه جایی خوندم : ما لحظه ها را می گذراندیم که به خوشبختی برسیم، غافل از اینکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که می گذراندیم.

با وجودی که حتی دوست ندارم یک لحظه از زندگی رو هم از دست بدم اما در یه موردی به شدت دلم میخواست زندگی دکمه جلو رو می زد.

 

دریا! از بعدازظهر فردا تا بعدازظهر پس فردا مهمونتم! تواین حدود 24 ساعت یکم جوش و خروش نشونم بده تا ازت یاد بگیرم! خواهش می کنم تو دیگه مثل خودم آروم نباش!  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:47  توسط بهاره  | 

تو مترو نشسته بودم و یه مادر و دختر هم پیش من نشسته بودند. روبروی ما هم یه آقای نسبتا چاق نشسته بود. بعد از گذشت چند دقیقه یهو دیدم این مادر و دختر و مخصوصا دختر بدجور دارند می خندند.

چند لحظه گذشت و تونستم دلیل خندشون رو کشف کنم. دکمه روی شکم اون آقایی که روبروی ما نشسته بود باز شده بود و نافش معلوم شده بود. همین!

نمی دونم اینکه خنده اون ها بیش تر از اون دکمه باز، باعث تعجب من شده بود عادی بود یا مربوط به حال امروزم میشد.

امروز شبیه یه دختر بچه مظلوم بودم، البته نه گریه کردم و نه حتی بغض. ( که کاش یکی از این دو بود! )

امروز فقط و فقط بهت بودم! امروز فقط و فقط زل زدم! به همه چی! یه زل زدن مظلومانه!

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گلها

شعر پل الوار که حبیب تو مدار صفر درجه بارها خونده.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:21  توسط بهاره  | 

بالاخره این استارت درس خوندن واسه فوق لیسانس رو زدم. اون قدرها هم که فکر میکردم درد نداشت!

میرم تو کتابخونه درس می خونم. وسط درس خوندن هام یه آنتراک به خودم دادم و رفتم کتاب ها و مجله های کتابخونه رو یه نگاه گذری بهشون انداختم.

وای! چقدر دلم میخواست به جای مقاومت مصالح خوندن، با فراق بال می شستم هر کتاب یا مجله ای که دوست داشتم رو می خوندم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 23:44  توسط بهاره  | 

بهاره اسم قشنگیه! خودمم می دونم و اسمم رو خیلی دوست دارم.

بهار و بهاره زیاد تو شعرا و ترانه ها استفاده میشه. امروز داشتم فکر می کردم کاش ابی یه ترانه برای اسم بهاره بخونه تو مایه های حنا خانم، تو کلیپش هم به همون خوشگلی و خوش تیپی باشه که تو کلیپ حنا خانم هستش.

حنا خانم دل من یه جای قصه انگار منتظر شما بود

 پشت در باغ بهار اون همه آه و انتظار به خاطرشما بود

البته جسته و گریخته بهار و بهاره تو بعضی از ترانه های ابی استفاده شده اما یه آهنگ اختصاصی میخوام! ابی جون منتظرم!

یه دونه آهنگم اگه شهریار بخونه بد نیست! استقبال می کنم!

البته الان آلارم موبایلم که منو صبح ها از خواب بیدار می کنه اون ترانه شهریار که میگه

آسمون خاکستری آفتابی میشه به هوات

بهار دل نازک من، منم که می بارم به جات

که مثل شبنم می چکم قطره قطره روی لبات

 

تلویزیون دو تا برنامه داره که سازندگانش دو تا آدم باهوش و خلاق هستند.

یکی برنامه مردم ایران سلام که شهیدی فر ساخته و صبح ها از شبکه دو پخش میشه و یکی هم برنامه باز هم زندگی که پنج شنبه شب ها از شبکه چهار پخش میشه و بیژن بیرنگ تهیه کرده.

برنامه هایی که مخاظب واقعا حس می کنه به شعورش احترام گذاشته میشه.

البته من فقط چند بار دیدم اما همون هم کافی بود تا متوجه شم با برنامه های دیگه یه فرق گنده داره.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:16  توسط بهاره  | 

مامان جونم! روزت مبارک!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 2:4  توسط بهاره  | 

باز یه لگد جانانه به اون چیزی که بهش می گن بخت، زدم!

همیشه دنیا به کام آدم نمی چرخه و فقط  تا یه موقعی نازش خریدار داره. باید به موقعش تصمیم درست گرفت. همه این ها رو میدونم.

اما نمی دونم چرا نمی تونم به استقبال بخت برم! واقعا نمی تونم! اصلا لامصب نمیشه!

شایدم در آینده، بخت به تلافی همه این بچه بازی هام یه درس حسابی بهم بده و یه لگد در عوض این لگدها بهم بزنه. البته خدا نکنه اینطور شه! امیدوارم بخت اهل تلافی نباشه!

 

اصلا برام مهم نیست که باید در مصرف انرژی صرفه جویی کرد و منابع انرژی نامحدود هستند.

اصلا برام مهم نیست که مصرف سرانه بنزین تو کشور ما خیلی زیاده. مگه ما همه چیزمون مثل همه دنیاست که حالا گیر دادیم به این یه مورد.

انرژی هسته ای حق مسلم ماست هم دوزار برام اهمیت نداره و ترجیح میدم به جای داشتن اون محدودیت تو مصرف بنزین نداشته باشیم.

تو سال 2007 معنای صرفه جویی رو نمی تونم درک کنم، اونم توبنزین.

وزیر نفت می گفت این مقدار پیش بینی شده برای سهمیه هر خودرو برای 70_80 درصد مردم مشکلی پیش نمیاره! آقای وزیر! چرا چرت میگی! من تا به حال یکی از اون 70_80 درصد رو هم زیارت نکردم!

اه، این احمدی نژاد و دولتش جز دردسر چیزی برای ما نداره!

اصلا مهم نیست که حرف هام با ربط یا بی ربطه!

به شدت از یه چیزی به اسم سهمیه بندی بنزین اعصابم خورده!

 

مدار صفر درجه :

دیشب سارا به حبیب یه یادگاری داد و گفت که پدرش اون رو وقتی 10 ساله بوده بهش داده و گفته که اون رو بده به مردی که...... ( جمله اش رو کامل نکرد! ) و بعدش گفت تو ایران منتظرتم.

حبیب هم جواب داد پای آدم اون جایی میره که دلش رفته.

چقدر دیالوگ های اینجوری قشنگن. چقدر غیر مستقیم حرف زدن به دل میشینه.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 2:10  توسط بهاره  | 

به یک کشف رسیدم!

کار بد و نادرست انجام دادن ( طبق تعریفی که از بد و نادرست در هر زمینه ای تو ذهن هر کسی میتونه باشه ) زیادم کار راحتی نیست! یعنی در واقع خیلی هم سخته! و تازه انجام دادنش هم کار هر کسی نیست!

اگه از این دید نگاه کنیم شاید بشه گفت اگه کسی کاری رو با علم به نادرست بودنش ( و حالا به هر دلیلی ) داره انجام میده بنده خدا خیلی انرژی مصرف می کنه و کلی عذاب می کشه!

آخه بعضی وقت ها یه کسی کار بدی رو انجام میده، ولی خودش اینطور فکر نمی کنه. به همین خاطر انجام دادنش براش راحته.

اما وقتی کسی میدونه داره به یه فعل بد جامه عمل می پوشونه، طفلکی خیلی اذیت میشه!

 

این کامران نجف زاده آدم باهوش و خلاقیه. از کارش خوشم میاد. امشب یه گزارش جالب و کوتاه ازش دیدم راجع به مترسک و اینکه دیگه تو مزرعه ها نیست.

خیلی بامزه یود! کشاورزها می گفتند که انگار دیگه گنجشک های الان از مترسک نمی ترسند و دور نمیشن، به همین خاطر دیگه از مترسک استفاده ای نمیشه!

عجب! پس گنجشک ها هم پا به پای ما آدم ها دارن میان!

 

یکی می گفت گناه از نظر من کاریه که آرامش درونی من رو بهم بزنه.

 

امروز با حس یه معلم جغرافیای حق به جانب! از غرب میدون صنعت اومدم شرق میدون صنعت تا آموزش جهت های جغرافیایی! رو داشته باشم اما غافل از اینکه اونجا غرب نبوده! بلکه شرق بوده!

فقط آدم های خیلی باهوش میتونند از این اشتباهات کنند!

 

اولیور استون، از معروف ترین کارگردان های هالیوودی می خواد راجع به احمدی نژاد فیلم بسازه.

درباه شخصیت احمدی نزاد در لبنان 7 کتاب چاپ شده.

این ها دو تا جمله از یه خبر چاپ شده تو روزنامه بود. همین!

 

کم کم دارم در مورد خودم در یک موردی به تناقض می رسم! یه چیزایی با یه چیزایی نمی خونه! نمی دونم چرا؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 1:9  توسط بهاره  | 

یه اس ام اس : جدیدترین نرخ مهریه، 1386 لیتر بنزین!

این کارت سوخت و سهمیه بندی بنزین و تاثیرش تو اقتصاد کشور و استفاده بهینه از منابع و همه فواید و معایب این طرح سر جای خودش، اما همونقدر که تو جامعه تاثیر منفی داشت و تنش به وجود آورد، تو خونه ما هم ایضا!

کاش همونقدر که تشعشات اتفاقات اینجوری راهی به خونه ما پیدا می کردند، از تشعشعات اتفاقات شیرین هم نصیبمون میشد!

 

آدم حق داره confuse بشه در مورد بعضی مسائل! احتمالا البته!

ولی تکلیف تصمیماتی که طی دوران confuse بودن می گیره چیه؟!

کاش می فهمیدم کدوم یکی از چیزایی که ذهنم رو confuse کرده درسته!

کاش به قطعیت برسم!

عجب پیچیدست این آدم! خودم رو میگم!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 2:3  توسط بهاره  | 

 دل و دماغ خیلی نامردیه، چون از آدم میگیرن بدون اینکه سر یا ته پیاز باشه ولی بعدش آدم باید خودش واسه خودش ایجاد کنه بدون داشتن هیچ بهانه ای.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:36  توسط بهاره  | 

با سلام و آرزوی موفقیت برای شما

در پی اعلام خواسته ام مبنی بر تهیه مقادیری کتاب، اینطور معلوم شد که شما پیشگام انجام این خواسته شده و به دلیل آشنایی بیش تر با محیط و شرایط موجود در تهران پیشنهادی دایر بر تهیه کتاب ها در هنگام دایر شدن نمایشگاه کتاب داده اید.

خواهش می کنم هم از این بابت که با درایت و موشکافی موارد منفعت مادی و معنوی را در نظر گرفته اید مراتب تشکر و قدردانی مرا پذیرا شوید.

نیازی به گفتن نیست و شما خودتان بهتر واقف هستید که : اولا، ممکن است برخی از کتاب ها موجود و یا در دسترس نباشد، در این صورت تهیه آن ها را در لیست انتظار بگذارید که قاعدتا ارسال آنها نیز به بعد موکول خواهد شد و ثانیا ممکن است شما به برخی از کتاب ها از بعضی دیگر از نویسندگان که صاحب نظر و صاحبدل هستند برخورد بکنید که طیق تشخیص خودتان مفید و به درد بخور باشد، در این صورت صاحب اختیار هستید که آنها را نیز به لیست من اضافه نمایید. ارسال پول برای انجام خواسته ام در هر زمان که شما تشخیص بدهید میسر است.

                                                                                           با سپاس مجدد

 

متن بالا رو یه ایرانی غربت نشین که حدود 30 ساله ایران نیومده با یه خط خوش نوشته و بعد اسکن کرده تا به دست کسی برسه.

دورادور اون ایرانی غربت نشین رو می شناسم و به همین دلیل اون متن اسکن شده رو منم دیدم.

بعضی از شنیده ها و دیده هام رو تو وبلاگم می نویسم! پس دلیل نوشتن این متن هم مشخص شد!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:3  توسط بهاره  | 

برای ما دخترهای ایرانی این نیم وجب موی جلوی سرمون که از روسری میاد بیرون خیلی مهم و حیاتیه و همه خلاقیت و نبوغمون رو در این قسمت پیاده می کنیم.

حدود چند سالی میشه که این نیم وجب موی جلوی سر مبارک من یک فرم داره. همیشه بلند و لخت بوده و یه فرق کج یه قسمتیش رو برده سمت راست و یه قسمتیش رو هم برده سمت چپ.

من بعضی چیزا رو سخت می پذیرم و بعضی چیزا رو هم که بهشون عادت کردم سخت تغییر میدم.

من به این فرم جلوی سرم عادت کرده بودم و دوسش داشتم و بهم هم میومد و خلاصه که هم زیستی مسالمت آمیزی با هم داشتیم.

اما یهو نمی دونم چی شد! به خدا نمی دونم چی شد!

ناراحت بودم، عصبانی شدم، زدم به سیم آخر، خل شدم، انگاری همه چی از دستم در رفت و ناجور قاطی کردم و چون کسی غیر از خودم جلو دستم نبود رفتم و حال خودم رو گرفتم!

موی همیشه بلند و لخت جلوی سر من کوتاه شد! خیلی هم کوتاه شد! با اراده  یه آدم احمق به اسم بهاره!

خودم رو که تو آینه نگاه می کنم نمی شناسم! قیافم عوض شده! این من نیستم! دوسش ندارم!

حماقتم اینقدر بزرگ بود که هنوزم باورم نمیشه! آخه این کیه که من وقتی میرم جلوی آینه جای من قبلیم رو گرفته!

تو شوکم!

میدونم که این پست خنده دار هم شرح حال  گریه دار من نشد!

شاید این مو فقط یه بهانه بود یا یه چیزگفتنی بود از اون خیلی چیزای گفتنی ونگفتنی!

لعنت به همه چی!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:34  توسط بهاره  | 

میکائیل، پسر تپل و دوست داشتنی و البته یه کم تخس همسایه ما دو هفته پیش عمل پیوند کلیه انجام داد. هر دو تا کلیه اش از کار افتاده بود و برای اینکه دیالیز نشه و یا اتفاق بد دیگه ای براش نیفته باباش یکی از کلیه هاش رو به اون داد.

عمل موفقیت آمیز بوده و بدن میکائیل کلیه رو پذیرفته و امروز و بعد از گذشت دو هفته که میکائیل برای جلوگیری از ورد هر گونه میکروب تو بیمارستان و تو یه اتاق قرنطینه بوده، از بیمارستان مرخص شد و اومد خونه.

میکائیل 12 ساله دوست داشتنی امر فرموده بودند که روی دیوار آپارتمان رو براش چراغ ببندند و پارچه بنویسند و ورودش رو خیرمقدم عرض کنند.

امروز یه پارچه روی سر در آپارتمان خودنمایی میکرد که باعث خوشحالی ما و همه کسایی شد که نگران میکائیل بودیم و متنش این بود :  میکائیل جان، به خونه خوش اومدی.

آفرین میکائیل! با ایده قشنگت حال کردم! نه کسی رفته بود مکه و نه خدای نکرده کسی فوت شده بود.

مامان میگه خدا میکائیل رو دوباره بهشون داد و چه چیزی از این ارزشمندتر برای گفتن این جمله زیبا!

میکائیل جان، به خونه خوش اومدی!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 1:37  توسط بهاره  | 

امروز خودم رو تحویل گرفتم!

وقت گذاشتم و با استفاده از تکنیک های کامپیوتری سه تا از حالت های مختلف چهرم رو از بین عکس های مختلفی که تو کامپیوترم داشتم کات دادم و سیاه و سفید کردم و گذاشتم در حاشیه یه عکس رنگی که رو مبل دراز کشیده بودم.

یه عکس از کوچیکی هام که همش لپ! بودم بکگراند کامپیوترم بود. اون رو برداشتم و این پوستر تلفیقی از خودم که ساخت خودم هم بود رو جاش گذاشتم!

چقدر کاربرد کلمه خودم تو این پست زیاد شد!

خوبه! دوست دارم خودم برای خودم مهم و گنده باشم و برای خودم وقت بذارم و عکس درست کنم!

همینه که هست! 6 تا خودم تو 6 خط!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 2:4  توسط بهاره  | 

به همه آدم ها اعتماد کن، فقط به شیطان درونشون اعتماد نکن!

این یکی از دیالوگ های فیلم شغل ایتالیایی بود که امروز دیدم.

چند تا دزد کار بلد و یه Happy end شیرین 28 میلیون دلاری برای جنابان محترم دزد!

 

الان درسته که ظاهرا همه چی خوبه ولی من یه مرگمه! انگار همش منتظر یه غیر منتظره هستم یا یه اتفاق جالب ( جالب خوب البته و نه جالب بد! ) یا یه معجزه شاید! یه چیزی رو میخوام که فعلا فقط جای خالیش رو حس می کنم و هیچ چیز اضافی دیگه ای ازش نمی دونم جز اینکه باید بیاد و این جای خالی رو پرکنه!

اه! چقدر بده که کلافه باشی ولی ندونی برای چی! بدونی که یه چیزی رو میخوای ولی ندونی اون چیز لعنتی چیه!

کاش یه 28 میلیون دلاری بود که سرم رو چند روزی گرم میکرد و یه کم تنوع ایجاد میکرد تو این یکنواختی آزاردهنده!

 

بیچاره این طاعون آلبر کامو که گرفتار حوصله نداشتن هام شده و یک ماهه که فقط 120 _130 صفحه ازش رو خوندم. دارم مورچه وار پیش میرم و گند میزنم به لذت خوندنش! از جمله کتاب هایی میشه که برای تموم کردنش n بار باز و بسته شده!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 2:12  توسط بهاره  | 

موهای یک دست و بلندم دیروز رفت زیر دست آرایشگر تا برای رفتن به عروسی آماده شه. اما مطابق معمول آرایشگر گفت که بذار برات خوردش کنم تا قشنگ تر حالت بگیره و مطابق معمول منم گوش کردم و مطابق معمول آرایشگر کارش رو کرد و مطابق معمول الان که فردای عروسیه دارم تاسف می خورم به حال موهایی که به زحمت بلندش کرده بودم و دیگه نیست!

مامان میگه چند سانتی متر مو که غصه خوردن نداره.

اما داره! به شدت هم داره!

ازدست دادن حتی یک میلیمتر ازموی بلند و لختی که شستن و خشک کردنش گریه آدم رو در میاره خیلی سخته!

حالا باید 6_5 ماه صبر کنم تا موهام بشه همونقدری که دیروز بود!

من موهام رو می خوام!

 

مریم جان

ای عزیز و دلبندمان

موفقیت تو را در کارهایت تبریک می گوییم و منتظر قدم گذاشتن تو به خانه مان هستیم. دخترم چشم به راهیم و آرزوی دیدن روی ماهت را داریم.

خانواده احمری و همه دوست دارانت، خرداد 1386

عین متن بالا به همراه عکس یه خانم تو همشهری چاپ شده بود.

ذهن من که درگیر پیدا کردن پرتقال فروشه!

 

امشب سینما یک، بعدازظهر سگی رو نشون داد با بازی آل پاچینو. داستان فیلم واقعی بوده و در سال 1972 اتفاق افتاده. یه مردی برای تهیه هزینه معالجه دوستش میره یه بانک میزنه. میشه یه جورایی گفت شبیه آژانس شیشه ای خودمون.

داشتم به این فکر میکردم که کاش منم یه بار تو ماجرای مشابهی گروگان گرفته شم. ( البته با ضمانت تامین جانی!)

خیلی باحاله! کلی هم هیجان داره! اگه گروگان گیر هم یه کسی تو مایه های پرویز پرستویی جونم و یا آل پاچینو باشه که دیگه چه بهتر! خلاصه یه گروگان گیری باشه با یه هدف انسانی! قطعا به عنوان یه گروگان هر کمکی که از دستم بربیاد به گروگان گیر محترم خواهم کرد!

بعد از سینما یک، ماهواره داشت سلطان رو میداد. دیگه از بیکاری برای بار دوم یا سوم بود که اونم دیدم!

یه زمانی با قهرمان ها و عاشق های فیلم های کیمیایی که همیشه خدا هم تنها بودند خیلی حال می کردم. اون موقع ها خیلی دوست داشتم یه جایی تو زندگی شبیه یکی از اون آدم ها به یه نحوی جلوم سبز شه، اما خوب بالاخره فهمیدم که ای بابا! دختر جون! اون فیلمه!

 

امروز بعدازظهر، یه لحظه آدرنالین خونم زیاد شد و همچین گوشی تلفن رو پرت کردم روی میز که گفتم داغون شد! اگه اون یکی گوشی خونمون بود که احتمالا از چرخه مصرف خارج شده بود، اما خوبی جنس اصل اینه که تو عصبانیت آدم رو ساپورت می کنه! این گوشی تلقن رو برادرم 3 ماه پیش که اومده بود ایران، آورده بود. Made in kharej بود و ظاهرا که چیزیش نشده!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 1:33  توسط بهاره  |