پنج شنبه بعدازظهر یه مکالمه تلفنی 58 دقیقه ای اتفاق افتاد. افتاد دیگه! زندگیه دیگه!
بعدش من آماده شدم رفتم کلاس زبان. رفتم دیگه! هفته ای دو روز کلاس زبان دارم.
یادم رفت ( نمی دونم کجا رفت! ) یه چیزی به اسم مداد بذارم تو کیفم! عیب نداره! پیش میاد! بدون قلم سر کلاس حاضر شدن نه غیر عادیه و نه به هیچ جای جهان بر میخوره!
یادم رفت ( میگم نمی دونم کجا رفت! اصلا حالا مگه مهمه کجا رفت! ) یه چیزی به اسم پول بذارم تو کیفم! سوار تاکسی شدم و دیدم 1140 تومن پول دارم. خوب گفتم 400 تومن کرایه تاکسی برای رفت، 400 تومن هم برای برگشت. پس مشکلی پیش نمیاد. اما اومد!
ساعت 8 کلاسم تموم شد، مثل همیشه اومدم سر خیابون تا تاکسی سوار شم. اما یه عالمه آدم با من هم مقصد بودند اما ماشینی برای سوار کردن این همه آدم نبود.
یه ماشین اومد اما گفت با کرایه 800 تومن مسافر میبره. سرم درد میکرد، حالم هم خوب نبود. داشتم میرفتم سوار شم که یادم اومد اگه از 1140 تومن 400 تومن کرایه رفت رو کم کنم میمونه 740 تومن!
برگشتم و سر جای قبلیم ایستادم. بعد 5 دقیقه یه ماشین دیگه اومد و گفت که با کرایه 1000 تومن میبره!
راننده اش هم داشت از فروش 400 لیتر بنزین به قیمت 1500000 تومن با یه راننده دیگه با بلندترین صدای ممکن صحبت میکرد!
می دونستم که بابا احتمالا تازه از سر کار رسیده و خسته هستش، هم دلم نمیومد که زنگ بزنم و بگم بیاد دنبال من ( نیم ساعت طول می کشید تا برسه )، هم اینکه حوصله غرغر شنیدن نداشتم که مگه آدم یادش میره وقتی میخواد بره بیرون تو کیفش رو نگاه کنه که ببینه پول داره یا نه و .... اما دیگه دیدم چاره ای نیست. داشتم موبایلم رو از کیف در میاوردم که یه تاکسی اومد و گفت که با کرایه 500 تومن میبره. من یه قدم برداشتم که برم سمت تاکسی اما دیدم همون یه عالمه آدم با سرعت بیش تری رفتند سمت ماشین.
منصرف شدم، اما راننده محترم مردونگی به خرج داد و نذاشت کسی جلو بشینه و به من اشاره کرد که برم سوار شم. رفتم سوار ماشین شدم و چشام رو بستم و اون صدای رادیوی عذاب آور رو که به مدت نیم ساعت داشت اراجیف یه آخوند رو پخش میکرد و سنگینی اون کمربند رو که نمی دونم چرا انگار داشت خفم میکرد و بهم حالت تهوع دست میداد رو تحمل کردم تا برسم خونه!
قطعا ( قطعا!؟ ) سردرد من تا 2_3 ساعت بعدش نه به احمدی نژاد و دولتش ربط داره که همین جوری رو هوا یه طرحی رو میدن و نه به اون مکالمه 58 دقیقه ای!
از ماست که بر ماست! چشمم کور، دندم نرم! میخواستم حواسم رو جمع کنم و وقتی داشتم از خونه میرفتم بیرون تو کیفم رو نگاه کنم که ببینم چیزی به اسم پول توش هست یا نه!
میخوام برم دکتر( نمی دونم چه دکتری و با چه تخصصی! ) و بهش بگم آقای دکتر میشه عکس العمل خون من رو چک کنین!
حس می کنم هیچ reaction ای نمی تونم از خودم نشون بدم. دلم میخواد عصبانی شم، شاکی شم، غر بزنم، قات بزنم، داد بزنم، یه عالمه چرا پشت سر هم ردیف کنم،......
نمی دونم این همه صبوری و آروم بودن در من از کجا اومده!؟
ماهواره روشنه و صدای شادمهر میاد تو اتاق که میگه : سبب منم که می شکنم، اما حرفی نمی زنم.
" کارگران مشغول کارند " مانی حقیقی رو دیدم. خیلی خوب بود. خوشم اومد.
تلاش یه عده برای جا به جایی یه سنگ یا شبه سنگ عجیب. همه لوکیشن فیلم یه جاده بود که یه گوشه اش اون سنگه بود. یه جاده که اطرافش کوه و برف بود.
یکی از دیالوگ های فیلم:
- آدم باید عاشق عیب های طرفش شه نه حسن هاش.
- پس هیچ وقت کسی نمی تونه عاشق تو شه، تو همش حسنی!
باز یه شاهکار از محصولات مشترک وزارت اطلاعات و صدا و سیما به نام " به اسم دموکراسی " رو دیدیم!
نظام و حکومتی که به ضم خودشون همه ملت پشتش هستند! باید خیلی مستحکم تر از اون باشه که از سازماندهی یه چیزی به اسم انقلاب مخملی توسط پیرزنی به اسم هاله اسفندیاری و کسی مثل کیان تاجبخش واهمه ای داشته باشه!
احمقانه است که کسی رو چند ماه تحت بازجویی و ... شدید قرار بدیم و بعدش بیاریم جلوی دوربین که بگه من طی مدتی که ایران بودم فرصتی پیش اومد که به فعالیت هام فکر کنم و ببینم که کارهای اشتباهی رو انجام دادم!
تو آدم نیستی! گونه نادر!
مخاطب : من!
کور شم اگه اپسیلونی در حرف های گوینده دخل و تصرف کرده باشم!