تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

تو ایام دانشگاه یه دوستی داشتم که خیلی با هم دوست بودیم. یه دوره ای که به شدت لحظه هامون با هم گره خورده بود. اما آخرهای دوران دانشگاه سر یکی از بالا و پایین های معمولی که تو هر دوستی ممکنه پیش بیاد، نمی دونم چرا یهو لجبازی و غرورمون به اوج رسید و یه دوستی عمیق 4 ساله رو به یه سلام و علیک معمولی و بعد از تموم شدن دانشگاه هم که تقریبا میشه گفت به صفر رسوندیم!

هفته پیش،  بعد از حدود یکسال، دوستم بهم اس ام اس زد.

گفت که عروسیشه و بخاطر چهار سالی که با هم دوست بودیم خوشحال میشه اگه که من هم تو عروسیش شرکت کنم.

منم اس ام اس زدم و تبریک گفتم و گفتم که چشم، حتما میام.

و امشب اون عروس شد.

به همدیگه لبخند زدیم، همدیگه رو بوسیدیم، تو چشم های همدیگه نگاه کردیم و رقصیدیم.

دوست من!

امشب برای تو مهم ترین شب زندگیت بوده و طبیعیه که یه عالمه موضوع داشتی برای فکر کردن. ولی من زیاد ذهنم شلوغ نبود و یاد خاطراتمون افتادم. یه کوچولو دچار نوستالژیک شدم.

من و تو هر وقت بخوایم یاد دانشگاه بیفتیم قطعا اون یکی هم یه گوشه حضور داره. من و تو خیلی با هم بودیم، من و تو یه مدت خیلی باهم دوست بودیم! یادته؟!

میدونم که میدونی الان می تونم یه عالمه جمله ردیف کنم و اولش یه یادته بذارم!

یادته نشستن هامون روی پله های جلوی کتابخونه!

یادته اسم کشفمون رو گذاشتیم بهمن!

یادته یه مدت واسه چی روی پله های جلوی کلاس های بچه های هنر می نشستیم!

یادته یه بعدازظهر داغ به یک دلیل خنده دار از ونک تا پارک ملت رو پیاده رفتیم!

یادته دو تا پاساژ گنده تهران رو گز کردیم فقط به خاطر یه عروسک موبایل!

یادته اون کاست ابی رو!

یادته پاساژ گلستان و نوشابه رو!

یادته شب هایی که با هم به صبح می رسوندیم و از همه چی می گفتیم!

یادته عین دختربچه های دبستانی دست هم رو می گرفتیم و یه مسیری بعد از دانشگاه رو پیاده می رفتیم و خوراکی می خوردیم!

یادته آلبالو خشک خوردن هامون رو!

یادته قبل اینکه شب بریم خونه، میرفتیم شهروند و یه سبد می گرفتیم و کل فروشگاه رو زیر و رو میکردیم ولی فقط یه مایع ماکارونی می خریدیم با یه چیپس!

یادته چقدر به لپ های فلان استاد و چشم های بهمان استاد گیر دادیم!

یادته برنامه ریزی های دقیقمون که توسط برادرت به اشاره ای نقش بر آب میشد!

یادته اون دستشویی رفتن از قبل برنامه ریزی شده تو!

یادته ساخت ای دی مسنجرت!

یادته اون روز برفی و رفتنمون به پارکینگ دانشگاه!

یادته اسم سگ اون پیرمردرو!

یادته..........!

 

دوست من!

آرزو می کنم تو و شوهرت از امشب تا همیشه، لحظه ها رو در نهایت دوست داشتن با هم و در کنار هم سپری کنید.

دوست من! خوشبخت بشی!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 4:28  توسط بهاره  | 

هفته پیش یه دزدی رفته دزدی!

دزد که نمی دونم کیه اما اونجایی که رفته، خونه دوست من بوده!

قاعدتا من که نمی تونم به کسی بگم هی آقا! تو چرا دزدی! خوب کارشه دیگه!

اما جناب دزد! هر کسی باید تو کارش یه سری چیزها رو رعایت کنه. کاش قاطی طلاها، حلقه ازدواجشون که  اتفاقا هر دوش هم خونه بوده رو نمی بردی! بیش تر از جنبه مادی، بحث نوستالژیک و رمانتیک اون دو تا حلقه مهم بوده! اون خونه و اون فرم اتاق خواب کاملا مشخص بود که متعلق به یه زوج جوونه و اگه یکم احساسات  قاطی کارت میکردی میدیدی که درست نیست آدم حلقه ازدواج یه زوج جوون رو بدزده!

تو این جریان علاوه بر حس همدردی، دلم هم کمی سوخت! چون آقای دزد زحمت اون ربع سکه ای که من بابت  کادوی عروسیشون داده بودم روهم کشیده، مثل باقی هدایای سر سفره عقدشون!

 

برای اولین بار: کتاب تحلیل زبان ترکی آذربایجانی از طریق ریاضی.

این متن یه آگهی بود که  تو روزنامه همشهری چاپ شده بود به همراه شماره تلفن جهت گرفتن اطلاعات و احیانا سفارش کتاب!

 

رضا رشیدپور، مجری شب شیشه ای فوق لیسانس عمران داره. همونی که من الان لیسانسش رو دارم وایشاالله فوق لیسانسش رو هم میگیرم! همونجوری چون هم رشتم بود گفتم که گفته باشم!

 

یه سوالی تو ذهنمه که هم جوابش رو نمی دونم، هم نمی دونم چه جوری بیانش کنم! آخه یکم خود توضیح سوال هم سخته! بهر حال، امتحان می کنم!

یه موقعیتی به وجود میاد که از یه آدم انتظار میره که یه حسی در مقابل یه پدیده ای داشته باشه. اون آدم مورد نظر هم اون حس مورد نظر رو داره. به طرز شدیدی هم داره. اما اون حس مورد نظر انگار خودش رو نشون نداده یا ملموس نبوده یا هر چیز دیگه. حالا این وسط آیا تقصیر اون آدمه که حسش به ضم مخاطب، نمود بیرونی نداشته یا هیچی! تقصیر اون آدم نیست؟

فکر کنم خیلی بد گفتم اون چه رو که تو ذهنم بود!

بهر حال، این سوال بهانه ای بود برای اینکه بگم امروز بعدازظهر خیلی غصه نشست رو دلم!

چند روز گذشته تو یه موردی  به شدت نگران بودم ولی امروز فهمیدم که نگران بودن یا نبودنم زیاد فرقی نداشته چون فهمیده نشده و اون چه خودش رو نشون داده این بوده که اینجانب یک انسان بی عاطفه و مغرور و دور از انسانیت هستم!

دلم واسه خودم سوخت! مظلوم واقع شدم!

اما من نگران بودم! کاش این نگرانی درک میشد! کاش!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:14  توسط بهاره  | 

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

سریال مدار صفر درجه رو خیلی دوست دارم. دیالوگ های ردوبدل شده بین شخصیت های داستان و جذابیت خود قصه باعث شده حتی یه قسمت از سریال رو هم تا بحال از دست ندادم.

کاش منم 40_50 سال پیش تو یه دانشگاهی تو فرانسه فلسفه می خوندم! اصلا کاش منم 40_50 سال پیش به دنیا میومدم!

گور بابای اس ام اس و موبایل و ماهواره و اینترنت و وبلاگ و دنیای ارتباطات و همه این خزعبلات.

نمی دونم چرا، اما حس میکنم اون موقع ها همه چی عمق داشته.

شاید روابطشون از نظر کمی محدودتر بوده اما خدایی کیفیتش بیست بوده!

اما الان چی؟! از هر ثانیه هم خبر دارند اما چه فایده خیلی مصنوعی و به دل نشینه!

کاش سارا و حبیب به هم نرسند. فکر کنم اینجوری عشقشون، عشق تر جلوه  کنه!

ضمن اینکه اصولا غبار روزمرگی  گند میزنه به همه حس های ناب آدم! پس بهتره که دوست داشتن  بکگراند گذران روزهای عمرمون باشه و عشق فقط یه تصویر شخصی باشه از یه برهه ای که فقط و فقط خودمون بتونیم بهش رجوع کنیم!

اگه حبیب بخواد 50_60 سال دیگه هم سارا رو با اسم کوچیک صدا کنه دیگه مزه اون اولین بار به اسم کوچیک صدا کردنش از زیر زبون سارا و خودش میره!

بهتره که حبیب بره یه زن ایرانی بگیره، سارا هم یه شوهر یهودی کنه و خوش و خرم در کنار خانوادشون با نهایت دوست داشتن زندگی کنند! گاهگاهی هم یاد کلاس فلسفه، تحقیق مشترک، حمله آلمان ها و خیلی چیزای دیگه بیفتند و چشمشون برق بزنه!

حالا بی خیال این حرفا! کاش من انسانی میخوندم نه فنی!

 

پیوست : پست فوق توسط خودم نوشته شده نه یه دختر دبیرستانی احساساتی!

من کماکان همون بهاره 24 ساله عاقل و بالغ و منطقی هستم که همه سعیش رو میکنه که همه چیز رو از فیلتر عقل و تدبیر رد  کنه و معنی زندگی و رشته اون کماکان دستشه و میدونه که بزرگ کردن یک نفر به اندازه تمام دنیا یا کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر فقط به درد یه برش از عمر میخوره نه همه عمر!

اما خوب این سریاله اینقدر به دل می شینه که آدم دلش نمیاد درموردش چیزی ننویسه!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:8  توسط بهاره  | 

خوب نبودن و حال و حوصله نداشتن شاخ و دم نداره که. یعنی این! اینی که الان من هستم!

آه و نالم نمیاد، نه بغض کردم و نه اشک تو چشمام جمع شده، آهنگ خیلی غمگین هم گوش نمیدم ( در واقع اصلا آهنگ گوش نمی دم )، با همه هم حرف میزنم، دراتاقم رو هم نبستم، بهانه های کوچیک و بچه گانه خوش بودن و شاد بودنم هم دست نخورده سر جاشه، همه اتفاقات کوچیک و بزرگ دنیا هم برام مهمه، اما خوب نیستم!

یه چیز قلمبه ای تو منه که زیادی حسش می کنم و فکرم رو مشغول کرده، یه حس بد قوی و نیرومند که با همه انرژی های واقعی یا الکی مثبت که می خوام به خودم بدم ( یا بقبولونم! ) از بین نمیره.

از گفتن و شنیدن همه جمله های مسخره و احمقانه ای که با کاش و اگر و اما شروع میشه دچار حالت تهوع میشم، حال و حوصله آرزو کردن و خواستن هم ندارم، دنبال هیچ حرف گنده ای که نشون دهنده حال بد من باشه هم نمی گردم.

سرشارم از یه حس بو گندو که دچار سرگیجم کرده! همین!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:7  توسط بهاره  | 

بعضی وقت ها یه چیزایی تاوان یه چیزای دیگه ای رو میدن!

پس دیگه اهمیتی نداره که اون چیزای اول و دوم چی هستند!

مهم کلمه ربط دهنده بود! تاوان!

 

آفرین دختر که فرق تغیر و پذیرفتن و جای این دو تا فعل رو توزندگیت یاد گرفتی!

آفرین دختر که طعم تلخ خیلی از اون سوال های آزار دهنده رو با حس شیرین قوی بودن کمرنگ و کمرنگ تر می کنی!

 

شاید خوبه که همه چی زیادم خوب نیست!

این جوری یه چیزی داری که باهاش جلو خودت قد علم کنی و بگی این جای بلندی روزگار، باعث شد منم بلندتر بشم!

 

یه منشی مهربون با یه لبخند آرامش دهنده، یه لحظه یه عالم غصه، آب معدنی گرم، یه یادآوری تند از یه دور باطل، وقتی انگار همه چی خوبه ولی نیست، من!

این ها کلمات جمله های ننوشته من بود که با حروف ربط زندگی به هم ارتباط پیدا کرد!

امروز بین این کلمه ها گذشت!

کلمه هاش رو نوشتم و حس هاشون رو هم پذیرفتم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 3:48  توسط بهاره  | 

تقریبا 3_4 سال پیش در و دیوار اتاق من پر بود از پوستر. البته درستش اینه که بگم پر بود از پوستر روی پوستر! شاملو، فروغ، اخوان، شریعتی، شعرهایی که دوست داشتم،......

اما در یک حرکت انتحاری یه روز همه پوسترهای اتاق رو برداشتم و فقط  گذاشتم یه پوستر با عنوان Rural girl که خیلی دوسش داشتم و دارم روی دیوار باقی بمونه.

آخرهای سال پیش تازه تقویم 85 رو چسبوندم روی دیوار! تقویمه یه عکس بزرگ هم از چه گوارا داشت. نمیدونم چرا بعد از به پایان رسیدن سال، برش نداشتم. بعد از مدتی قسمت تقویمش رو بریدم اما عکس چه گوارا روی دیوار باقی موند.

من از چه گوارا چیز زیادی نمی دونم، یه چیزهایی جسته و گریخته شنیدم.

نمی دونم چرا، اما نوع نگاه چه گوارا تو اون عکس نذاشت که من از روی دیوار اتاق برش دارم.

این هفته چلچراغ به مناسبت 24 خرداد زاد روز ارنستو چه گوارا یه مطلب چاپ کرده راجع به این مرد انقلابی با عنوان  یا پیروز می شوی یا جان می بازی.

" ولی من و خیلی های دیگر که شناسنامه کاملی از گوارا نداریم، شاید بی آنکه خودمان هم بدانیم، او را برای انقلابی بودنش دوست داریم. یک انقلابی که تا پایان، انقلابی ماند. حرفم سر به رسمیت شناختن یا تجلیل از انقلاب کوبا نیست و نمی خواهم بگویم هر انقلابی آمریکای لاتین یک اسوه کم نطیر است. قصه بر سر روح انقلابی یک مرد است. مردی که زندگی می کند تا مبارزه کند و شاید بخندید اگر بگویم روحیه انقلابی، نه فقط با کلت کمری و کلاه یک وری، که گاهی جلوی یک میوه فروشی و از طرف یک خریدار ساده بروز می کند آدم انقلابی را با آدم غرغروی ایرادگیر اشتباه نگیرید و برای این حرفم مصداقی بهتر از نگریستن به چهره انقلابیون بزرگ تاریخ ندارم. آرامشی که در چهره آنها موج میزند، مصداق عرایض من است. همان عکس معروف از بدن گلوله خورده و دراز کش شده چه گوارا را ببینید و ببینید که اگر بگردید چطور یک لبخند محو را می شود در چهره یخ زده اش پیدا کرد. بیش تر گفتم که از چه گوارا چیز زیادی نمی دانم و حیف می دانم اگر اینها را که نوشتم در ستایش چه گوارا به حساب بیاورید. اینها ستایشی است از انقلابی گری و انقلابی ماندن.

برای انقلابی بودن لازم نیست راهی کوه های سیبراماتره کوبا شده باشید و تعلیمات چریکی دیده باشید. لازم است که روح انقلابیتان را مثل کودکی بپرورید و آداب دان بارش بیاورید. مثل جوانه ای مواظبتش کنید تا شاخ و برگ بدهد. گفتم که روحیه انقلابی گاهی جلوی یک میوه فروشی یا – اگر هنوز از نان بسته بندی استفاده نمی کنید – توی صف نان بروز می کند. گاهی سر کلاس درس و در مقابل یک نظریه پردازی دیمی یا کم گذاشتنهای استاد، گاهی هم سر سیستم «امروز برو، فردا بیای»  مرسوم!

اواخر سوره حدید، آیه ای هست از این قرار: « به راستی که پیامبرانمان را همراه با پدیده های روشنگر فرستادیم و همراه آنان کتاب آسمانی و میزان فرو فرستادیم، تا مردم به دادگری قیام کنند...» و این « به دادگری قیام کنند » ترجمه ایست از « لیقوم الناس بالقسط » . ترجمه های زیادی از کتاب خدا شده، بعضی این « یقوم » را معنی کرده اند « عمل کنند » بعضی هم « برخیزند » را مناسب تر دیده اند. من که همان « قیام کننده » را دوست تر می دارم. یک فرمان انقلابی، برای همیشه. "

آقای ح.م که این مطلب رو نوشته بودی! دستت درست! باحال بود!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط بهاره  | 

خوب High 2 رو هم پاس کردم و تشریف مبارکم رو بردم به Level High 3.

ترم پیش، بیش تر از همه این 12 ترمی که توی کانون زبان بودم سر کلاس فعال بودم و تو بحث های کلاسی شرکت می کردم ولی آخرش اون استاد عقده ای نمره کلاسی بهم داد 73 و با نمره 75 فاینال در مجموع شدم 74 و fail شدم.

این ترم به اندازه یک چهارم ترم پیش هم سر کلاس اکتیو نبودم چون اصلا حال تکرار چیز هایی که یک بار خونده بودم رو نداشتم ولی با این وجود نمره کلاسیم شد 80 و با نمره 75 فاینال که گرفتم در مجموع شدم 78 و pass شدم.

 آقای اسکندری!

ترم پیش بخاطر لج و لجبازی تو، به ضم همه من در کمال بی انصافی fail شدم و ترم بهار تکرار ترم زمستون بود برام.

اما بهار هم مثل زمستون تموم شد و من رفتم Level بالاتر!

اما تو با اون اخلاق و برخورد گندت تو خیی از زمینه ها fail هستی!

 

یه بنده خدایی صاحب یه دختر کوچولو شده و اسم بچه اش رو گذاشته عسل.

مامان اومده میگه آخه این چه اسمیه که انتخاب کردند! شاید تا وقتی که بچه هستش اسم قشنگی به نظر بیاد اما در آینده صدا کردن یه خانم با نام عسل زیاد جالب نیست.

Take it easy مامان جونم! بالاخره هر کسی یه سلیقه ای داره! دیگه به شانس اون نی نی کوچولو بر میگرده که اسمش چی انتخاب شه! ولی من خوشحالم وقتی نی نی کوچولو بودم یه اسم خوشگل برام انتخاب کردین که الان خیلی هم دوسش دارم.

یاد کلاس دوم راهنمائیم افتادم. توی کلاس ما یه دختری بود که اسمش ام کلثوم بود. نمی دونم چرا همچین اسمی براش انتخاب کرده بودند. اما من هیچ وقت این اسم تو زبونم نچرخید و حتی یک بار هم نتونستم با اسم کوچیک صداش کنم!

 

خیلی آقایی دخترک مهربون، بیماری، برج میلاد، ضعیف. نمی دونم چرا بلد نیستم با این ها یه جمله درست و حسابی بسازم همون طور که بلد نیستم نگران نباشم!

دلیل نمی شه من هر مزخرفی که اینجا می نویسم خیلی ساده و قابل فهم باشه. بعضی وقت ها هم دوست دارم 4 تا کلمه بنویسم که فقط خودم منظورم از اون چند تا کلمه رو متوجه  شم!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:47  توسط بهاره  | 

من یه میز کوچولو، از اون میزهای قدیمی، توی اتاقم دارم که خیلی دوسش دارم.

خیلی وقت ها نشستن پشت این میز کوچولو و درس خوندن رو اون رو به پشت میز و صندلی معمولی نشستن ترجیح میدم. از وقتی هم که لپ تاپ جاش رو به کامپیوتر قدیمیم داده از این میز بیش تر استفاده می کنم و معمولا می شینم روی زمین و لپ تاپم رو هم میذارم روی این میز دوست داشتنی و در راحت ترین و سنتی ترین حالت ممکن از تکنولوژی استفاده می کنم!

اما امروز ظهر همین میز کوچولو نزدیک بود باعث شه که من سکته کنم.

مثل همیشه لپ تاپ روی میز بود و منم به دیوار تکیه داده بودم و داشتم برای فاینال زبان درس می خوندم و معنی لغاتی که نمی دونستم رو با استفاده از دیکشنری کامپیوتر در میاوردم که رسیدم به کلمه beast به معنی حیوان و بعد از اون beetle به معنی سوسک!

در همین لحظه یک لحظه سرم رو به سمت چپ برگردوندم و معنی کلمه beetle رو به عینه دیدم!

جیغ زدم، یه جیغ وحشتناک! و چون معنیbeetle رفته بود نزدیک در اتاق ایستاده بود نمی تونستم از اتاق برم بیرون و به ناچار رفتم و یکی از کشوهای کمد رو کمی آوردم جلوتر و روی اون ایستادم! میز تحریر نزدیک محل استقرار سوسک بود و روی اون هم نمی تونستم برم!

مامان داشت نماز میخوند ولی بلافاصله بعد از شنیدن جیغ من از ترس اینکه نکنه اتفاقی افتاده وارد اتاق شد و من رو در حال گریه دید!

سومین سوسک رویت شده در اتاق من در طی این سکونت 6 ساله در این آپارتمان به هلاکت رسید ولی تا به امروز من و هیچ سوسکی اینقدر به هم نزدیک نبودیم!

وای! خدای من! من به دیوار تکیه داده بودم و نهایتا 10 سانتی متر فاصله داشتم و اون سوسکه از همین راهروی 10 سانتی متری رد شده!

خیلی گریه کردم!

و الان که حدود ساعت 1 شب جمعه هست من و میز کوچولو و لپ تاپم وسط اتاق در حال نت گردی و وبلاگ نویسی هستیم و من هر 10 دقیقه یک بار نگاهم رو از مونیتور بر میدارم تا کل فضای چهار دیواری اتاق رو یه بار بررسی کنم که هیچ سوسکی ازکنار دیوار یا احیانا هر جای دیگه ای رد نشه! وای! نمی دونم چه جوری می خوام بخوابم! احتمالا باید با چراغ روشن امشب رو به صبح برسونم!

حالا بگذریم از اینکه مامان تا شب کل فضای اتاق رو دو بار گرد ریخته و احتمال حضور سوسک خیلی کمه!

 

نمی دونم ربطی داره یا نه، اما من هر وقت سوسک می بینم ( اونم به این طرز فیس_تو_فیس! ) یاد مردن میفتم!

من همه سعیم رو می کنم که تا جایی که میتونم درست زندگی کنم. به کسی بدی نکنم، حق کسی رو ضایع نکنم، آه کسی رو بلند نکنم وهر چیزی رو که به عنوان گناه میشناسم انجام ندم.

با این حال، بین سعی من و اون چه که باید باشه ممکنه ( و یا بهتره بگم قطعا )  یه مقداری تفاوت باشه و من و خدا بعضی جاها حساب هامون با هم یکی در نیاد! در هر صورت، اگه جهنم و بهشتی وجود داشته باشه و به هر دلیلی کمی هم جهنم نصیب من بشه ( کمی جهنم! چه اعتماد به نفسی! ) حاضرم به شدید العقاب ترین وجه ممکن مورد عذاب قرار بگیرم اما تو اون جهنمی که من هستم سوسک نباشه!

اصلا یکی از دلایلی که من از مردن می ترسم همین سوسکه! از اینکه بمیرم و من رو بذارن توی قبر و بعدش روم خاک بریزند و با beetle تنها بشم!

خدایا! من همه سعیم رو می کنم که خوب زندگی کنم و ایشاالله که بهشت نصیبم شه اما تو رو به خودت قسم اگه به هردلیلی احیانا زبونم لال مجبور شدم کمی هم طعم جهنم رو بچشم، مردونگی به خرج بده و از نقطه ضعف بزرگ من استفاده یا سوء استفاده نکن! دیدی که امروز نزدیک بود سکته ناقص ( یا شایدم کامل ) بزنم!

خدایا! ما آدم ها معمولا منتظریم که نقطه ضعف کسی رو پیدا کنیم و بعد در موقع لزوم ازش استفاده کنیم. اما تو خدایی! با ما فرق داری! مگه نه!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:24  توسط بهاره  | 

من یه عضو بسیار مهم روی صورت هر آدمی، یعنی بینی رو تابستون سال 82 به زیر تیغ جراحی سپردم!

البته کمی تا قسمتی از این کار می ترسیدم!

خوب شوخی نبود که، می خواستم عمل کنم دیگه! عمل هم ترس داره! چه عمل قلب باشه چه عمل جراحی بینی!

ترسم وقتی بیش تر شده بود که در حین جست و جو و ارزیابی تو مطب دکترهای مختلف چند تا از بیمارانی رو دیدم که برای ویزیت شدن اومده بودند و با وجودی که دو سه روز از عملشون گذشته بود اما صورت و چشاشون فوق العاده کبود بود و از طرفی بینیشون هم چندان خوب نشده بود!

یکی دوجا هم  دکترها خیلی کاسب کارانه برخورد کردند و چون برای خودشون انگار یه عمل ساده و عادی بود هیچ سعی نکردند که مراجعه کننده محترم ( یعنی من ) رو با سعه صدر مجاب کنند که عمل راحت و بی خطری رو خواهد داشت.

و چون من همه جهات رو برای انتخاب یک دکتر خوب در نظر داشتم پیدا کردن همچین دکتری برام سخت تر و سخت تر میشد.

تا اینکه بالاخره دکتری که بتونم با آرامش برم زیر تیغ جراحیش رو کشف کردم!

مطب نسبتا شیک این دکتر تو یکی از مناطق خوب تهران بود و کلینیکی هم که قرار بود توش عمل بشم همین طور. اما چیز عجیبی که وجود داشت این بود که دستمزدش پایین تر از حد معمول بود و این کمی تا قسمتی ایجاد شبهه می کرد!

400 هزار تومان دستمزد دکتر جراح بینی ( هر چند بدون هزینه کلینیک ) یعنی خیلی مبلغ کمی حتی تو سال 82!

از اون جایی که خوشبختانه عقل من به چشمم نبوده و نیست و انشاالله که در آینده هم نخواهد بود، طی یک اقدام شجاعانه! بینیم رو پیش این دکترعمل کردم و اینطور که میگن بد هم نشد و به صورتم هم میاد و شده که بارها تو کوچه و خیابون ازم آدرس دکترم رو گرفتن.

و اما الان و بعد ازگذشت 4 سال دستمزد دکتر من شده یک میلیون و سیصد هزار تومان.

الان تقریبا نزدیک به قیمت عرف و شاید فقط یه کوچولو بالاتر از قیمت عرف شده که اونم طبیعیه.

چند روز پیش یکی زنگ زده  بود مطب دکتر من و وقتی قیمت رو شنیده بود گفته بود چرا اینقدر دستمزد آقای دکتر نسبت به 4 سال پیش رفته بالا ؟ و منشی محترم هم احتمالا یه 900 هزار تومانی ( نمی دونم از کجا؟ ) تو ذهنش بوده و گفته بود که  سالی 100 تومان که خوب طبیعیه!

گویا خودشون هم یادشون رفته که یه زمانی با 400 هزارتومان بینی خلق الله رو عمل میکردند!

آقای دکتر! خوبه که کار و بارت حسابی گرفته! مابه التفاوت 1 میلیون و 300 هزار تومان با 400 هزار تومان نوش جونت! بالاخره تورمه دیگه!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:14  توسط بهاره  | 

حال ندارم!

نه اینکه حالم بد باشه، نه! اونجوری نه! هستم و این روزهای یکنواخت رو زندگی می کنم اما حال ندارم!

 

خسته ام!

نه اینکه تو طول روز برای یه کاری زیاد وقت گذاشته باشم، نه! اونجوری نه! اما یه خستگی عجیب و غریبه که لامصب انگار با هیچ خوابیدنی هم از بین نمیره!

 

خوبم!

نه اینکه توپ توپ توپ باشم و از خوشحالی با دمم گردو بشکنم، نه! اونجوری نه! اما هی، کمی تا قسمتی خوبم!

 

گیجم!

نه اینکه عین منگ ها ظهر از خواب بیدار شم و تا شب دور خودم بچرخم و نفهمم چی به چی یا کی به کیه! نه، اونجوری نه! اما از یه لحاظ های دیگه کم دور خودم نمی پیچم!

 

چی کار می کنم؟!

نه اینکه کارهام هیچ برنامه و حساب کتابی نداشته باشه ها، نه! اونجوری نه! اما با وجود همه برنامه های روزانه و هفتگی و ماهانه و سالانه و الی آخر که برای خودم چیدم باز می تونم هزار تا دلیل عقلی و نقلی تو ذهنم در رد همون برنامه های ذکر شده ردیف کنم و ته پاراگرافم بنویسم چی کار دارم می کنم؟!

 

زندگی!

نه اینکه ندونم چی هستی و از ما چی می خوای و ما باید از تو چی بخواهیم، نه! اونجوری نه! اما بدبختی اینه که هزار توی ناشناختت بر هزار توی شناخته شدت اغلب می چربه و من دنبال یه تعریف خوب و قشنگ و کامل از تو، برای رنگ بخشیدن به کارها و حرفام بیش تر از روز قبل بهت فکر می کنم!

 

و من!

دلم نمی خواد بعد من، هیچ امایی بنویسم پس نقطه سر خط.

 

من!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:8  توسط بهاره  | 

کاشف به عمل اومده که گوشیم قاط زده! خبر رسیده که طی چند روز گذشته بعد از تماس با شماره من، من بعد از چند بار بوق خوردن، تلفن رو قطع کردم! در حالی که در این سو، اصلا زنگی به صدا در نیومده!

این K700 رو من تقریبا یکسال و نیم پیش خریدم ولی متاسفانه اصلا گوشی خوبی از کار در نیومد. البته اصولا من جوریم که وقتی از وسیله ای استفاده می کنم این منم که به اون وسیله ارج و قرب میدم نه اون به من. و هر چیزی که دست من باشه به این دید بهش نگاه می کنم که بهترین وسیله دنیا در نوع خودشه و من همین گوشی K700 خودم رو با بهترین گوشی ها هم طاق نزدم و نمی زنم! و خلاصه که با همین K700 و با قدرت و اعتماد به نفس کامل تو خیلی از کل کل ها در مورد گوشی موبایل شرکت کردم!

اینکه چه وسیله ای و با چه امکاناتی دست منه اصلا مهم نیست، همین دست من بودن یه ارزش معنوی به اون وسیله میده و همین مرا بس است! ( خواهرم تو این جور مواقع میگه این از پرروییت ناشی میشه! )

من به وسایلی که دستمه اصلا به چشم وسیله نگاه نمی کنم و همیشه هم تا وقتی که دارمشون ( یا مجبورم که داشته باشمون! ) خیلی هم دوستشون دارم!

ولی الان اینجا غیر از خودم و خودم که کسی نیست، قربونش برم وبلاگم هم که خواننده نداره! پس باید بگم که ای k700 عزیزم دیگه کم کم داری میری رو نروم ها! این چه بساطیه که هر از گاهی در میاری! عین بچه آدم کار کن که فعلا از گوشی جدید خبری نیست! اوکی؟

 

این فاز و نول قاطی کردن گوشیم باعث شد که  من به یه سری از خواسته های مادی و معنوی خودم در این شرایط و موقعیت فکر کنم.

نمی دونم باید مخاطب این خواسته ها رو چه کسی قرار بدم. خدا، بابا، خودم،.... به هر حال من موارد زیر را می خواهم! لطفا البته!

 

خواسته های مادی:

- یک عدد گوشی موبایل ( حداقل یه N95 و اگه شد i_mate  با قلم که دیگه فبهاالمراد! )

- یک عدد GLX مشکی متالیک صفر که برای خودم باشه و هر وقت خواستم سوارش شم و اختیارش دست خودم باشه و نگران مالیدنش به این ور و اون ور هم نباشم و حتی اگه خواستم محکم باهاش برم بکوبم به دیوار و هیچ کس هم بهم چیزی نگه!

- مبلغ ماهیانه 300 هزار تومان که این اختیار رو داشته باشم که تا آخر ماه همش رو خرج کنم و به هیچ کسی هم بابت نحوه خرج کردنش توضیح ندم!

- هزینه نصب سرویس ADSL با سرعت 512kb یا اگه شد اینترنت بی سیم ( که دیگه چه بهتر! ) با بیش ترین سرعت که از دست این سیستم نفتی dail up خلاص شم. البته مبلغ شارژ ماهیانه اون جدا از اون 300 هزار تومان در ماه تقبل شود!

- نداشتن نگرانی بابت قبض موبایلم و داشتن این اطمینان خاطر که هر چقدر بخوام میتونم حرف بزنم و اس ام اس بدم و پولش پرداخت میشه البته نه از اون 300 هزار تومان در ماه!

- نیاز به مبلغ 5 میلیون تومان و ندادن توضیح در مورد نحوه خرج کردنش!

- یک عدد میز بیلیارد

- حدود دو الی سه هزار متر باغ نزدیک خونمون که یک اتاق مخصوص من داشته باشه که هر وقت خواستم برم اونجا و یه صبح تا بعدازظهر تنها باشم. لازم به ذکر است که اتاق مورد نظر حتما حتما هم دارای یه خط تلفن باشه که بتونم به اینترنت وصل شم!

 

خواسته های معنوی:

- داشتن اختیار کامل به عنوان بک دختر 24 ساله در مورد همه تصمیم هایی که مربوط به خودم میشه!

- رزرو یه رتبه زیر 200 در کنکور فوق لیسانس عمران  سال آینده!

- ..... ( خصوصیه! )

 

ای مخاطب خواسته های مادی و معنوی من! دیدی خواسته های من چقدر کم و کوچولو بود! خدایی آخه GLX هم شد ماشین تو این واردات انواع و اقسام خودروهای خوشگل خارجی! آخه 300 هزار تومان در ماه چیه! و الی آخر!

ای مخاطب خواسته های مادی و معنوی من! من الان و با وجود تحقق نیافتن هیچ کدوم از خواسته های بالا هم  کلی واسه خودم احساس خوشبختی می کنم ولی خوب اون احساسه با تحقق این چیزایی که گفتم چیز توپی از آب در میاد!

ای مخاطب خواسته های مادی و معنوی من! خواسته های ذکر شده مال این شرایط زمانی و مکانیه و به هیچ وجه مثلا یک سال دیگه در مورد من صدق نمی کنه! پس از اونجایی که میگن وقت طلاست بجنب که غفلت موجب پشیمانی است و یه وقت به خودت میای که دیگه دیر شده ها!

ای مخاطب خواسته های مادی و معنوی من! راستی بالاخره تو کی هستی؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 23:57  توسط بهاره  | 

تا بزرگ شدن و خوب بودن و بچه بازی درنیاوردن خیلی راه داری بهاره خانم!

قرار بود که رفتارت فقط عکس العمل ناشی از عصبانیت و یا هر حس آنی دیگه ای نباشه. اصلا قرار بود رفتارت فقط یه عکس العمل صرف نباشه! معیارات یه چیزای دیگه بود، پس باز چرا عکس العمل نشون دادی؟

این بود اون کنترلی که فکر میکردی رو حرفها و کارهات  داری!

بذار در کوزه آبش رو بخور!

بیخودم نشین  فلسفه بافی کن که عصبانی شدن حق هر آدمیه، با اینا نه تنها که توجیه نمی شم بلکه بیش تر از دستت حرصم می گیره.

برو! برو بخواب که در عرض 5 دقیقه گند میزنی به کل روزت و بعدشم شب با یه حس بد میشنی Mahjong Titans ویندوز رو بازی می کنی. فقط نمی دونم چرا امشب اینقدر خوب بازی کردی! ولی بهر حال از گلوت پایین نره همه اون رکوردهایی که زدی!

اصلا اصلا هم امشب دوست ندارم بهاره خانم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 2:19  توسط بهاره  | 

دیروز بعدازظهر رفته بودم دکتر. نه! حالم خوبه! اما بنا به دلایلی لازم بود که برم پیش یه دکتر.

من که اصولا و اساسا بیمار نمی شم ( نمی دونم چرا، ولی نمی شم! ) ، ولی اگه یه کوچولو هم مریض شم دکتر نمی رم و میذارم که بیماری خودش خوب شه و البته که مامانم رو بیش تر از هر دکتری قبول دارم چون از خیلی از دکترها بیش تر میدونه! ( با احترام به تمام دکترهای عالم! )

بهرحال چیزی که الان می خوام بگم به خود دکتر مربوط نیست، به منشی دکتر مربوطه!

منشی محترم داشت برام پرونده تشکیل میداد بخاطر همین ازم پرسید کار می کنی، منم گفتم نه. بعد تو برگه نوشت خانه دار!

ولی آخه مگه من خانه دارم؟!

خانه دار یعنی کسی که ازدواج کرده و صبح از خواب بلند میشه و صبحونه شوهر و احیانا بچه هاش رو میده و بعد اون ها رو روانه کار و مدرسه می کنه و بعد کارهای خونه رو انجام میده و یه ناهار خوشمزه می پزه و منتظر میشه که بجه ها از مدرسه بیان و ادامه ماجرا تا شب!

ای منشی محترم! ازت انتظار نداشتم که آی کیو به خرج بدی و یه نگاه به سن و تحصیلات بندازی و نتیجه بگیری که داره برای فوق لیسانس میخونه! اما برای دختری که به تو میگه مجرده ولی درحال حاضر کار نمی کنه باید در جلوی شغل یه خط تیره بذاری نه اینکه بنویسی خانه دار!

ضمن اینکه من تنها چیزی که از خانه داری میدونم همون اسمشه!

وتازشم اینکه ریاضیت هم ضعیف بود! و با وجودی که تاریخ دقیق تولدم جلو روت بود اما سنم رو یک سال زیاد نوشتی!

حالا درسته من چیزی نگفتم وخویشتن داری به خرج دادم و خواستم به خودم بقبولونم که از اون دخترایی نیستم که خیلی براشون مهم باشه  که چند سالشونه. اما تو بیش تر دقت کن! بهر حال یکسال هم یکساله!

 

شرق تحت عنوان پرونده پروژه های ناتمام سینمایی یه گفت و گویی چاپ کرده بود با داریوش مهرجویی و راجع به مجموعه همسایه ها که قرار بود اوایل انقلاب ساخته شه و تا مرحله انتخاب بازیگران و تست گریم هم رفته بود ولی به دلیل اسم احمد محمود به عنوان سناریست، از ساختن باز مونده بود مصاحبه کرده بود.

شاید زیاد ربط نداشته باشه اما من هم به کارهای ناتمام و چه بسا شروع نکرده خودم فکر کردم و همون طور که مهرجویی امیدوار بود که همسایه ها یه روزی ساخته بشه، منم به تحقق اون کاره و ایده ها امید دارم.

 

مهمون دیشب شب شیشه ای رویا تیموریان بود که فن بیان قوی و صدای خوبی داشت.

" استثناء ، قاعده نیست! " دنبال یه جمله کوتاه و نغز می گشتم که این روزها به خودم گوشزد کنم اما پیداش نمی کردم. ممنونم خانم تیموریان که اون جمله رو برام پیدا کردین.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:12  توسط بهاره  | 

همسایه طبقه پایین ما یه پسر حدودا 12 ساله داره به اسم میکائیل.

از حدود شش سال پیش  که ما اومدیم تو این آپارتمان تا همین الان، هر وقت میکائیل کسی رو تو راه پله یا پارکینگ ببینه بهش سلام نمیکنه!

این پسر تپل و دوست داشتنی و البته کمی تا قسمتی تخس!  تو همون نگاه اول به دل می شینه، اما تو چشای آدم زل می زنه و سلام نمی کنه!

جالب تر از اون موقعیه که برای گرفتن یا دادن چیزی میاد دم در خونه. در رو که باز میکنی بدون اینکه سلام بده یا خواستش رو میگه یا اینکه مثلا یه چیزی مثل بشقاب رو میده دستت و بر می گرده و میره!

البته به گواهی تاریخ، چند باری هم که خورشید از غرب طلوع کرده بود یه سلام نصفه نیمه و آرومی از زیر زبونش شنیده شده!

میکائیل خیلی میخوره! یه اشتهای فوق العاده داره! مادرش شوخی میکنه و میگه میکائیل بیش ترین کلماتی که استفاده می کنه راجع به تغذیه هستش. شام چی داریم؟ ناهار چی داریم؟ چی داریم که الان بخوریم؟ مامان پول بده که برم خوراکی بخرم و خلاصه هر چیزی که مربوط به شکم بشه!

یه مدت چون توی دبستان میکائیل، بستنی نمی فروختند مامان میکائیل براش بستنی می خریده و زنگ های تفریح براش می برده.

من وقتی از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه می کنم یه مغازه لوازم التحریر فروشی می بینم که صاحبش با خانواده میکائیل دوسته و به همین علت میکائیل و دوستش اجازه دارند که روی پله های جلوی اون لوازم التحریر فروشی بشینند و من بارها و بارها نگاهم از پشت پنجره اتاق به خوراکی خوردن کودکانه و شادی آور میکائیل و دوستش زوم شده.

دایی میکائیل سال ها پیش بر اثر ناراحتی کلیه تو جوونی از دنیا رفته.

دکتر گفته بوده این بیماری ارثیه و میکائیل هم ناراحتی کلیه داره و احتمالا تا سن بیست سالگی کلیه هاش کم کم از کار خواهد افتاد.

اما الان و خیلی زودتر از زمان موعود، هر دو کلیه میکائیل از کار افتاده و اگه هر چه زودتر عمل پیوند کلیه انجام نشه علاوه بر اینکه مجبور به دیالیز میشه حتی احتمال از دست دادن بینایی و شنواییش هم وجود داره.

بابای میکائیل طی عملی که قراره این هفته انجام شه میخواد یکی از کلیه هاش رو به میکائیل بده.

میکائیل! تو حق نداری نباشی!

میکائیل! خواهش می کنم بدنت کلیه رو بپذیره!

میکائیل! خوب شو و باز هم مثل همیشه توی راه پله به کسی سلام نده!

میکائیل! منتظرم که باز از پشت پنجره اتاق، تو رو روی پله های لوازم التحریر فروشی ببینم!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 0:16  توسط بهاره  | 

جمعه 18 خرداد 1386!

دوست دارم این تاریخ رو بنویسم.

چیه خوب؟ وبلاگه خودمه، هر چیزی که دوست داشته باشم توش می نویسم چه با دلیل چه بی دلیل! همینه که هست!

 

یک تصمیم کبری گرفتم!

اینکه از امشب دیرتر از ساعت 1 شب نخوابم و دیرتر از 8 صبح هم از خواب بیدار نشم. البته غیر از آخر هفته ها!

آخر هفته مرده ها هم آزادند دیگه چه برسه به آدم ها!

به خواهرم میگم خرم اگه به تصمیم کبری ای که گرفتم عمل نکنم. شوخی می کنه و میگه خری اگه عمل بکنی یا  عمل نکنی؟

 

آب از آن رو مقاوم ترین عنصر است که هیچ مقاومتی از خود نشان نمی دهد.

ای کسی که این جمله رو گفتی فکر کنم پر بیراه نگفتی.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 16:16  توسط بهاره  | 

یه روز مزخرف! یه روز چرت!

یه روز که از 24 ساعت 15 ساعتش رو افقی بودم و از اون ۱۵ ساعت کمتر از 2 ساعتش رو خواب!

خوابم میاد! خستم! به شدت دلم میخواد بخوام ولی خوابم نمیبره! یکی دیگه از اون پارادوکس های مزخرف و احمقانه زندگی!

ای زندگی! این منم که باز با همه پوچی از تو لبریزم!

 

تازگی ها حس می کنم خیلی حرف های گنده گنده میزنم و شعارهای چرت میدم!

دوست ندارم اینو!

ای چیزی که نمی دونم چی هستی ولی در منی و باعث میشی که حرفای فلمبه سلمبه بزنم عین بچه آدم خیلی فوری از من دور شو تا کلامون نرفته تو هم! مفهومه؟

یه جا خوندم مثل تعداد کمی از مردم فکر کن ولی مثل اکثریت مردم زندگی کن! ای جمله قشنگ تو ذهن من رسوب کن لطفا!

 

سرپیکو با بازی آل پاچینو رو دیدم.

دو تا دیالوگ:

- آیا ما وزنه هایی هستیم؟

- این برای چیه؟ برای صدیق بودنم یا حماقت از جلو گلوله خوردن؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 4:26  توسط بهاره  | 

تو را به سرخ، به آبی، تو را به پاکی و رادی، تو را به آزادی،

به سبز دشت جهان

گرگ باش

بره مباش!

تو را به عشق، به آبی

به گیسوان شب و دم سپیده های شادی

عروس باش

عروسک مباش!

( نصرت رحمانی )

 

من آدم، باید درونم یه چیزایی مثل گذشت، فداکاری، غمخواری و یه عالمه صفت خوب و قشنگ دیگه باشه که در من هر از گاهی آدم بودنم رو حداقل برای خودم پررنگ تر کنه.

من آدم، اگه می خوام آدم باشم باید خودم رو دوست داشته باشم و به خودم احترام بذارم و مثل یه نگهبان خوب و وظیفه شناس مراقب خودم باشم.

اما یه مرز باریکی هست این وسط. یه چیزی که ما رو از ورطه افتادن به اینکه فقط خودمون رو ببینیم نجات میده و از طرفی هم نمیذاره که یادمون بره باید و باید و باید  به خودمون توجه کنیم، یه توجه از سر شعور نه خودخواهی!  

دوست ندارم و همه سعیم رو می کنم که فقط خودم رو نبینم، دوست دارم و همه سعیم روهم میکنم که برای خودم مهم باشم. به هیچ وجه حس نمی کنم که این دو جمع دو تا کار نقض کننده هم هستش، بلکه فکر می کنم که یه سهل ممتنعه که من دوست دارم و همه سعیم رو می کنم که خوب انجامش بدم.

خدایا! هر جا حس آدم بودن بر اثر همه صفت های خوب انسانی در وجود این دختر کوچولو پررنگ تر شده میذارم به حساب روح خدایی تو که در اون دمیده شده.

خدایا! هرجا بی احترامی و بی توجهی نصیب این دختر کوچولو شده، بذارش به حساب اینکه زیادی دنیا رو ساده دیده و زیادی فکر کرده که صداقت جواب صداقته. قول میدم از این به بعد بیش تر مراقبش باشم که اون مرز باریک رو بتونه رعایت کنه و نه این وری بیفته نه اون وری!

خدایا! به من یه روح بزرگ بده که مثل یه آدم خوب زندگی کنم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 16:54  توسط بهاره  | 

ما امروز باغ یکی از آشناهامون بودیم. یکی از آشناهای اون آشنامون هم امروز اونجا بود که یه پسر 6 ساله پر شرو شور و بسیار شیطون به اسم علی داشت. از این که مامان علی چه خانم خنده داری بود میگذرم، چون اصلا نمیشه توصیف کرد!

و اما علی! من و علی حسابی آبمون رفت تو یه جوی و تو اون چند ساعت کلی با هم روابط حسنه برقرار کردیم. با هم فوتبال بازی کردیم، علی با موبایل من بازی کرد، هر جا می خواست بره به من می گفت بیا با هم بریم، اگه می خواستیم بشینیم می خواست بشینه پیش من و از همه مهم تر برام هسته زردآلو شکست.

بعدازظهر نشستیم که عصرونه بخوریم. علی گفت من میخوام با این بخورم! ( منظورش از این، من بودم! )

وای نه! تصور اینکه من با یه پسر بچه 6 ساله غریبه توی یه بشقاب، غذا ( اونم چی؟ آش ) بخورم برام وحشتناک بود!

انگار دنیا روی سرم خراب شده و من دلم نمیاد برای اینکه دل دنیا خدای نکرده بشکنه حتی بگم آخ!

خوشبختانه مادر علی از این کار ممانعت کرد و من یه نفس راحت و از ته ته وجودم کشیدم!

 

دیشب داشتم مقاله ابراهیم نبوی تو سایتش رو می خوندم. یه جایی گفته بود که بین سال های 1370 تا 1375 برای نویسندگی یه برنامه به اسم قاصدک از یه تهیه کننده ای در صدا و سیما ماهیانه مبلغ پنج میلیون تومان می گرفته و بعدش هم در ادامه توضیح داده بود که پرداخت این مبالغ در صدا و سیما کاملا عادیه.

سن و حافظه من که اصلا کمکم نکرد که که بخاطر بیارم که قاصدک چه برنامه ی بود اما حقوق ماهیانه  پنج میلیونی اونم 15 سال پیش برای یه شغل دوست داشتنی به اسم نویسندگی کم باحال نبوده!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط بهاره  | 

دیشب یه وبلاگی دیدم که متعلق به یه پسر 17 ساله بود و توش پر بود از شماره موبایل دختر!

یاد دوران دبیرستان افتادم. تو یه گوشه از حیاط دبیرستانمون یه محوطه تقریبا باریک بود و روی دیوار اون پر بود از شماره تلفن پسر!

تو چهار سالی که من اونجا بودم این دیوار یکی از تفریحات بعضی از دخترهای دبیرستان ما بود. چه برای خوندن، چه برای ارضای حس کنجکاوی و زنگ زدن.

قطعا یه همچین دیواری با کارکردی مشابه تو دبیرستان پسرانه ای که یه خیابون اون طرف تر از دبیرستان ما بود هم وجود داشت!

خوب همه آدم ها که مثل هم نیستند و بودند پسر هایی تو اون دبیرستان و دخترهایی تو دبیرستان ما که دلشون می خواست بعضی چیزها رو تجربه کنند.

یه سری از دخترهای اون دبیرستان مثل من، بدون تجربه کردن همچین چیزایی از اونجا فارغ التحصیل شدند و یه سری هم با تجربه کردن همچین چیزهایی.

وبلاگ این پسر 17 ساله شاید نقش یه دیوار تو یه دبیرستان پسرانه رو بازی می کنه اما دیواری که فقط چشم بچه های همون دبیرستان بهش نمیفته، چشم همه پسرهای همه دبیرستان های ایران بهش میفته!

از نظر من صرف پخش شدن شماره یه دختر نشون دهنده هیچ چیز منفی برای اون دختر نیست و جواب ندادن اس ام اس و یا چه بسا خاموش کردن موبایل در مواجهه با شماره های ناشناس خیلی راحت میتونه اون دیوار رو به یه دیوار تزئینی تبدیل کنه.

مگه اینکه صاحبان اون شماره های پخش شده خودشون هم بدشون نیاد از اینکه با تجربه کردن یه چیزایی از دبیرستان فارغ التحصیل شن!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 18:16  توسط بهاره  | 

امروز، پیش اومد و نیم ساعتی رو تو شهر قم بودیم.

آخرین باری که راه قم رو رفته بودم خیلی سال ها پیش بوده .شاید بچگی هام!

داشتم به این فکر میکردم که واقعا آخرین باری که من اومدم اینجا کی بوده؟

این سوال ساده باعث شد که تو کل مدت رفت و برگشت تو جاده به مبدا چیزای دیگه ای هم فکر کنم.

این همه خستگی از چه موقعی در من نفوذ کرده؟! فقط میدونم نفوذ کرده!

این همه صبر از کی تا حالا در من رخنه کرده؟! فقط میدونم رخنه کرده!

این همه قدرت سکوت کردن از کی در من ایجاد شده؟! فقط میدونم که ایجاد شده!

این برای خودم زندگی نکردن از کی در من بوجود اومده؟! فقط میدونم که بوجود اومده!

از چند وقت پیشه که این یه جوری بودن حالم رو پذیرفتم و باهاش کنار اومدم و حتی به روی خودم هم نیاوردم؟! فقط میدونم که حالم یه جوریه و باهاش کنار اومدم و به روی خودم نیاوردم!

آره، من مبدا و علت خیلی از احساسات درونیم رواز یاد بردم! شاید بخاطر این که زیادی توشون هضم شدم و یا  بالعکس!

در مورد قم تونستم حدودا یه حدسی بزنم، اما در مورد اون ها نه! چیزی یادم نمیومد!

و من به همه چیز و هیچی فکر کردم که کدوم یکیشون اون یکی رو ایجاد کرده و باز هم به نتیجه ای نرسیدم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 2:8  توسط بهاره  | 

حدود 6 سال از اومدن ما به این آپارتمانی که الان داریم توش زندگی می کنیم میگذره. قبل از اومدن به اینجا، یه مدت زمان ده ساله رو تو یه  محله ای زندگی می کردیم با یه بافت قدیمی.

اون محل شامل چند تا کوچه نسبتا باریک میشد با خونه های تقریبا قدیمی که همشون یه چیز مشترک و دوست داشتنی به اسم حیاط رو داشت . خونه ما تو یکی از همون کوچه ها بود. محیط اون کوچه و ارتباط اهالی اون کوچه خیلی بیش تر از تعریف معمولی همسایه بود. همه از حال و روز هم خبر داشتند و یه بیوگرافی تقریبا کامل از اهالی محل  دست همه بود.

یکی از همسایه های ما که خونشون تقریبا روبروی خونه ما بود یه دختر داشت به اسم فاطمه. فاطمه 7_8 سالی از من کوچیک تر بود.

سال ها گذشت و بافت اون کوچه هم مثل اکثر کوچه های قدیمی دستخوش تغییرات شد و خونه های افقی تبدیل به خونه های عمودی شد.

ما از اون کوچه زیاد دور نشدیم. خونه جدیدمون یه کوچه این ورتر از اون کوچه قدیمی بود. و بعد از ما هم خانواده فاطمه رفتند به یه آپارتمان که چند کوچه اون ورتر از اون کوچه قدیمی بود.

بعد از این نقل و مکان، من بطور اتفاقی چند باری فاطمه رو دیدم. مثل من، اونم بزرگ شده بود.

و امشب که از کلاس زبان رسیدم خونه یه خبری شنیدم که خشکم زد.

فاطمه دیشب خودکشی کرده بود!

دوستی با یه پسر، با هم بودن ، علاقه ، قصد ازدواج ، مخالفت خانواده ها ، درگیری پدر فاطمه و پدر پسر وخودکشی فاطمه 18 ساله!

فاطمه دیگه نیست!

پسره می دونسته که فاطمه همچین فکری تو سرشه؟

فاطمه چون حس میکرده خیلی عاشقه  فکر کرده که باید یه جوری عشقش رو به همه و از جمله اون پسر نشون بده؟

فاطمه چه تعریفی از دوست داشتن و عشق داشته؟

فاطمه به خودش و احساسش، به اون پسر و احساسش چقدر مطمئن بوده که هستیش رو تاوان اطمینانش داده؟

فاطمه خواسته از خودش و عشقش یه داستان باشکوه به یادگار بذاره؟

فاطمه قهرمان این داستان شد یا قربانیش؟

اون پسر تا چند وقت بعد از این اتفاق به فاطمه فکر می کنه؟ 1 ماه؟ 1 سال؟ 10 سال؟ یک عمر؟

والان واقعیت فقط سه کلمه داره! فاطمه دیگه نیست!

 

  

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 3:3  توسط بهاره  | 

خواهرم مهندسی مواد_سرامیک میخونه. تو دانشگاشون یه سمینار تشکیل شده بود راجع به سرامیک و این حرفا. بعد امروز که اومده بود خونه با خودش یه کاشی آورده بود که تو همون سمیناره بهشون داده بودن.

روی کاشی نوشته شده بود:

مرا بگرفتند از خاک، از دستان سرسخت پدر. از زمین، از دل مادر. مرا بردند، مرا آتش زدند، خیس عرق کردند. مرا پختند. چه کسی رنج آجر را می کند باور، مرا سخت آزردند تا شدم چون سنگ، قلب سنگم را تو باور کن!

 

یه خبر تقریبا قدیمی : آقای مهندس هاشمی طباء برای اینکه ریاست سازمان ورزش رو قبول کنند تو یه مصاحبه ای گفته بودند که دو میلیارد تومان حقوق سالانه می خواهند.

روزنامه شرق روز سه شنبه یه مطلبی چاپ کرده بود به قلم محمود استاد محمد با عنوان حیرت، حیات ما شده است. گویا نویسنده از دو سه سال قبل ازانقلاب هاشمی طباء رو می شناخته وحالا پیشنهاد این حقوق از طرف این شخصیت آشنا خیلی مایه تعجب و حیرتش شده.

برای من نه حقوق 2 میلیاردی اون آقا مهمه، نه اینکه قبلا چه طرز تفکری داشته و چه جوری زندگی میکرده. فقط سطرهایی از این مقاله اینقدر برجسته بود  که خواستم اون قسمت ها رو بلند بلند بخونم و با انگشتام یه بار تایپشون کنم.

مگر هاشمی طباء از خیابان های تهران عبور نمی کند؟ از کنار خیابان های دبی خبر ندارد؟ مگراز رواج رسم « قرعه سیاه » ، قرعه « یک دختر فدای همه خانواده » چیزی نشنیده است؟ مگر مهندس در جریان روند رو به رشد آگهی های « استخدام چند منظوره » قرار نگرفته است؟ مگر نمی داند که شرکت های خصوصی، شرکت های یک مدیرعامل و یک منشی، آن هم در ازای  ماهی هشتاد هزار تومان. نه صد و هشتاد هزار تومان. نه یک میلیون و هشتصد هزار تومان. آن مهندس آتش به جان را چه اتفاق افتاده است که می خواهد – و می تواند – با ماهی صد و هشتاد میلیون تومان زندگی کند در حالی که مردم ما، به نرخ هشتاد هزار تومان، « چند منظوره » استخدام می شوند. آن هم استخدام فصلی، دوره ای، به شرط خدماتی هر چه کامل تر!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:47  توسط بهاره  | 

بالاخره محور شرارت و شیطان بزرگ نشستند روبروی هم تا محور شرارت به شیطان بزرگ  یادآوری کنه که وظایفش به عنوان یه اشغالگر چیه!

من به این که تیتر یک همه روزنامه های امروز، البته جز هم میهن،  به نوعی مربوط  میشد به این دور یه میز نشستن ما و امریکائی ها کاری ندارم. به اینکه  یه کشوری 8 سال تلخ رو برای ما رقم زد و چرخه روزگار چرخید و چرخید و همون کشور برای اینکه روی امنیت رو ببینه از ما خواست که یه تابوی 27 ساله رو بشکنیم هم کاری ندارم. به اینکه تا کی ما باید بگیم شما در کودتای 28 مرداد دست داشتید و بشنویم که 444 روز گروگان گیری انجام دادیم و این دور تسلسل، واژه تحریم و عواقب تحریم رو برای ما همراه داشته باشه هم کاری ندارم. به خیلی چیزای دیگه هم که در این مورد میشه گفت کاری ندارم.

من به یه ارتباط  معنایی ساده  در واژه ها کار دارم!

من میگم اگه از نظرمون یه فعلی بد و وقیحه که دیگه پس درست انجام دادنش یعنی چی آخه؟

آیا ظالم وظیفه دارد؟ آیا دیکتاتور وظیفه دارد؟ آیا دزد وظیفه دارد؟ آیا قاتل وظیفه دارد؟ آیا بچه پررو وظیفه دارد؟ آیا انسان بی ادب وظیفه دارد؟  

آیا اگر به کسی می گوئیم اشغالگر، بعدش می توانیم برایش وظیفه و باید و نباید تعریف کنیم؟!

اصولا وظیفه برای کسی یا چیزی یا فعلی  تعریف می شود که بتوان آن را در چهارچوبی گنجاند.

من معمولا وقتی که می خوام رو عقاید گذشتم خودم رو به شدت پایبند نشون بدم و از طرفی مصالح امروزم رو هم نادیده نگیرم و به عبارت دیگه هم خدا رو بخوام هم خرما ممکنه درفشانی هایی مشابه این انجام بدم!همین!

 

اگه مبدا رو بگیریم پارسال همین موقع ها و مقصد روبگیرم امسال، میشه گفت که یکسال گذشت. یکسال برای من گذشت! یکسال برای تو گذشت! یکسال برای او گذشت! و یکسال هم برای علی دایی گذشت!

پارسال همین موقع ها منم مثل خیلی ها یه اس ام اس هایی رو فوروارد میکردم که توش واژه علی دایی بود. الان پشیمون و نادم نیستم که چرا اون کار رو کردم. اصولا اینقدر تو زندگیمون براساس جوگیری یه کارایی رو انجام میدیم که این توش هیچه.

علی دایی مثال خوبیه برای آدمی که تونسته به چیزایی که میخواد برسه. با بهترین صورت ممکن و با قدرت. چه میدونم شاید مثلا بشه بهش گفت آدم موفق!همین!

اما قضیه اینه که وقتی بعضی اتفاقات بهر دلیلی برای ما پررنگه، سعی می کنیم که یه آدم پررنگ ( حالا سفید یا سیاه ) پیدا کنیم. علی دایی پارسال همون علی دایی امساله اما پارسال راه رفتنش رو تو زمین بزرگ کردیم تا دلمون خنک شه و امسال داریم موفقیتش رو یه رو کم کنی بزرگ می دونیم و با این که یه رو کم کن کار بلده حال می کنیم.

این مائیم که تو ذهنمون واسه آدم ها و اتفاقات زندگیمون مقیاس می سازیم!

تا چند وقت پیش که مثل الان به زندگی نگاه نمی کردم وقتی غمگین میشدم خودم رو غمگین ترین آدم روی زمین و اتفاق ناراحت کننده ای رو که برام افتاده بود بدترین اتفاق جهان بشریت می دونستم و همین طور در مواقع شادی و اتفاقات خوشایند.

اگه یه گذشت کوچولو انجام میدادم تو ذهنم خودم رو فداکارترین انسان روی زمین قلمداد میکردم و اگه کسی بهم محبتی می کرد اون رو مهربون ترین آدم روی زمین می شمردم. تو هراتفاقی یا به دنبال قهرمان بودم یا قربانی یا دنبال یه ویژگی برای منحصر به فرد کردن اون اتفاق.

ولی الان فکر میکنم که نباید به چیزی یا کسی یا اتفاقی قالبی رو بدم که تو ذهنم ساختم، باید قالبی رو بدم که توش جا میشه. نه بزرگتر و نه کوچکتر!

میگن آدم های ضعیف فکرشون رو زندگی می کنند که اگه اینجوری باشه خیلی خوبه که دیگه فکرم رو زندگی نمی کنم واز عینک دوربینی یا نزدیک بینی استفاده نمی کنم.

پنهون نمی کنم که وقتی دارم بدون عینک اطرافم و آدم های اطرافم و اتفاقات اطرافم رو می بینم بهم حس خوب قوی بودن دست میده و از اینکه منطق و احساساتم تحت کنترل من هستند و نه برعکس، خوشحالم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 1:50  توسط بهاره  | 

خدای خوب و بزرگ و مهربان که دادید به ما گوش و زبان، سلام!

امیدوارم حال شما خوب باشد. اگر از احوالات ما خواسته باشید باید بگویم که خوبیم. نفسی می آید و می رود و ملالی نیست جز دوری شما.

اه، این دری وری ها چیه که دارم میگم!

خدا، اگه ملالی نیست جز دوری شما رو این جور تعبیر کردی که دلم میخواد بیام پیشت، تو رو به خودت قسم جدیش نگیر! اصلا حال و حوصله مردن ندارم!

خواستم برات نامه بنویسم و معمولا هم نامه ها یه همچین چیزی دارن دیگه! حالا تو گیر ندی یه وقت منو بکشی که ملالم از دوریت از بین بره ها!

اصلا نامه و اینا رو ولش کن.

دو کلمه حرف دارم باهات. میزنم ومیرم. زیادم وقتت رو نمی گیرم که به احوالات بقیه برسی.

ببین خداجونم! ما آدم ها بعضی وقتا قاطی می کنیم و چشامون رو می بندیم و دهنمون رو باز می کنیم و کمی تا قسمتی مغزمون رو می فرستیم تو تعطیلات و یه سری حرفا رو می زنیم. این قاطی کردن هم خودش انواع مختلف داره. یا از دست خودمون قاط می زنیم یا در حال صحبت با کسی یهو از دست خودمون و همون کس مورد نظر قاط می زنیم. بعد در طی فرآیند قاطی کردن و عصبانی شدن که توام با بی منطقی شدید هم هست هم به خودمون گیر میدیم،هم به طرف، هم به زمین و زمان و هم به خدای زمین و زمان.

گیر دادن به سه مورد اول چیز زیاد مهمی نیست و کمی تا قسمتی تو دنیای ما آدم ها طبیعیه! خودمون مشکلمون رو با خودمون حل می کنیم.

اما بعضی از آدما از جمله من بعضی وقتا که قاطی می کنن متاسفانه یه کلماتی می گن که خطابش به تو هستش. دلیلشون هر چقدر هم که موجه باشه به درد عمه مبارکشون می خوره.

و من الان خواستم یه کوچولو باهات صحبت کنم و بهت بگم که اولا که خودت میدونی که من هیچ کسی رو به اندازه تو دوست ندارم و خیلی باهات حال می کنم وخلاصه از همین لوس بازی های رمانتیکانه دیگه.

از اونجایی که میدونم علاقه تو به من کمتر از علاقه من به تو نیست ( مرسی اعتماد به نفس! ) مطمئنم که چیزی به دل نگرفتی! یعنی اصلا ماه تر از این حرفایی!

اما بهر حال خواستم بهت بگم که متاسفم و اون حرف ها و حرف های مشابه اون اصلا و ابدا حرف دلم نبود. حرف دل من فقط یه چیزه که خودت خیلی بهتر از من میدونیش و اونم اینه که خیلی مخلصیم هم به خاطر داده هات و هم به خاطر نداده هات. و از تو که بهترین دوست من هستی هر چه برسد نیکوست!

مواظب خودت و خودم باش! فعلا خداحافظ!

 

پیوست: من خوبم، اما تو باور نکن!

خدایا نمی دونم این جمله رو از تلویزیون شنیدم، یا پشت نیسان یا کامیون دیدم، یا تو یه مجله ادبی یا تو یه مجله زرد یا تو دیوان یه شاعر یا کتاب یه نویسنده خوندم. بهرحال اینش زیاد مهم نیست!

اما اگه دلت خواست این جمله رو تو یه پرانتز بعد از جمله" اگر از احوالات ما خواسته باشید باید بگویم که خوبیم" بذار.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 19:14  توسط بهاره  | 

هدف وسیله رو توجیه می کنه؟ نمی کنه!

هدف وسیله رو توجیه نمی کنه؟ می کنه!

اه ، اصلا حال و حوصله بازی کردن با کلمه ها رو ندارم!

بعضی وقتا چاره ای نیست جز سکوت و لبخند!

سکوت و لبخند اگه هم وسیله باشه حداقل میشه گفت چندان وسیله توجیه ناپذیری نیست برای یه هدف!

البته امیدوارم که در همین حد باقی بمونه!

بهر حال صبح دولت من هم بعد از این بازی وسیله و هدف قطعا میدمد!

دراین شکی ندارم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:16  توسط بهاره  | 

قضیه اینه که واقعا نمی دونم چی رو دوست دارم و چی رو دوست ندارم.

قضیه اینه که نمی دونم چی به صلاحمه و چی به صلاحم نیست.

قضیه اینه که نمی دونم این منم که زندگی رو به بازی گرفتم یا اونو که منو به بازی گرفته .

قضیه اینه که نمی دونم این زبونمه که با بعضی کلمات مشکل داره یا دلم.

قضیه اینه که نمی دونم دارم برای خودم زندگی می کنم یا برای اطرافیانم.

قضیه اینه که نمیدونم کلمات بله و خیر رو دارم در جای درست به کار می برم یا نه.

قضیه اینه که از احساس زیادی می ترسم و منطق زیادی هم به دلم نمیشینه.

قضیه اینه که ایده ال ها زیاده و از من دور و پای من می لنگه.

قضیه اینه که قضایا یه جوریه که من گیج شدم!

قضیه اینه که خدا چرا ترس و شک من رو درک نمی کنه و یه چراغ قوه نمیندازه جلوی راه تاریک پیش روم تا بتونم خوب فکر کنم و درست تصمیم بگیرم!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:47  توسط بهاره  | 

دیروز افسانه آفرینش ، خیمه شب بازی در سه پرده ، نوشته صادق هدایت رو خوندم. تقریبا 77 سال پیش نوشته شده بود. سال 1309 و در پاریس.

خوشم نیومد! یه سری حرفای دم دستی و به سخره گرفتن همه  چیز.

یه کتاب ممنوعه که ممنوعه نبودنش هم نمی تونست به نظر من تاثیر آن چنانی بر فکر کسی بذاره. شایدم این اسم صادق هدایته که خیلی ها رو می ترسونه!

 

برای بار دوم میم مثل مادر رو دیدم ، اینبار کمتر گریه کردم.

من هنوز در مورد فلسفه و ضرورت وجود بچه در زندگی زناشویی به نتیجه ای نرسیدم و همیشه به این فکر کردم که نبودش هم حالا زیاد مهم نیست! ولی وقتی برای بار اول میم مثل مادررو دیدم خیلی با مادر بودن حال کردم. گیلانه هم یه حس مشابهی بهم دست داد.

خوب عقیده امروزم اینه که میشه گفت بچه خودش چیز چندان مهمی محسوب نمیشه! اما وجودش یه حس قشنگ رو بهمون میده که به هیچ صورت دیگه ای نمیشه تجربش کرد!

پس شاید بشه گفت بجه یه وسیله است که ما رو به هدف می رسونه!

خوب از اینکه بچه فقط یه موجود مزاحم و پردردسره رسیدم به اینجا!

پیشرفت خوبیه!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 21:38  توسط بهاره  | 

امروز دوم خرداد بود. ده سال پیش هم در چنین روزی تقویم به ما ، دوم خرداد رو نشون میداد.

توی این دوم خرداد من 24 سالمه ، اما توی اون دوم خرداد من 14 سالم بود.

توی این دوم خرداد من حق رای دارم ولی خیلی وقته که ازش استفاده نمی کنم ، اما توی اون دوم خرداد من افسوس می خوردم که چرا یکم زودتر به دنیا نیومدم که حق رای داشته باشم.

توی این دوم خرداد دیگه خیلی از رخدادهای سیاسی جامعه برام مهم نیست و به این نتیجه رسیدم که تو جامعه ای که دارم زندگی می کنم تغییر چیزیه که خیلی سخت اتفاق میفته ، اما توی اون دوم خرداد حتی عطسه هر آدمی  تو دنیای سیاست هم برام مهم بود و فکر می کردم وقتی همه بخوان تغییر اجتناب ناپذبره.

توی این دوم خرداد من یه مهندس عمران آروم و دور از هیاهو هستم ، اما توی اون دوم خرداد من یه محصل سوم  راهنمایی تقریبا پر شور و شر بودم که هر روز یه عالمه روزنامه میخوند و دلش می خواست راجع به خیلی چیزا با همه بحث کنه.

توی این دوم خرداد تو دنیای سیایت ایران کسی نیست که من دوستش داشته باشم ، اما توی اون دوم خرداد خاتمی یه چهره دوست داشتنی برای من بود.

توی این دوم خرداد و احتمالا دوم خردادهای بعد از این اصلا برام مهم نیست که کی رئیس جمهور ایرانه ، اما توی اون دوم خرداد برام خیلی مهم بود که خاتمی رئیس جمهور ایران بشه.

امروز دوم خرداد 1386 و اون روز دوم خرداد 1376 بود!

 

امشب اخبار ساعت 20:30 یه گزارش کوتاهی نشون داد از جلسه ای که به مناسبت سالگرد دوم خرداد برگزار شده بود وبعد از سخنرانی خاتمی جوونایی که تو اون سالن بودند حسابی تشویق کردند و سرود یار دبستانی من رو خوندند.

و برای من یادآوری شد که 10 سال گذشت!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:56  توسط بهاره  | 

 جدیدا با زندگی خیلی حال می کنم! خوشم اومده ازش! 

البته نه به دلیل اینکه اون بچه خوبی شده ، بلکه بیش تر بخاطر اینکه من روش سر و کله زدن با اون دستم اومده!

فقط کاش یکم وقتش رو زیادتر کنن!

24 ساعت در یک روز و 80 سال برای یک عمر خیلی کمه!

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 16:21  توسط بهاره  |