تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

روی میز اتاق من یه کامپیوتری هست که تقریبا 10 سال پیش خریداری شده. البته طی این 10 سال هر دفعه یه قطعه ای به فراخور نیاز تغییر کرده.  یه بار مونیتور ، دو بار سی دی روم ، یه بار کیس ، سه چهار بار اسپیکر، یه بار کیبورد  و دو بار هم ماوس.

و الان چیزی که روی میز خودنمایی می کنه شامل  یه مونیتور کرم رنگ ، یه اسپیکر سورمه ای ،  یه کیس مشکی با سی دی رایتر و فلاپی دیسک سفید ،  یه کیبورد ،  ماوس ، هندز فری  و وب کم نقره ای_مشکی میشه!

یه ترکیب رنگ به شدت تو ذوق زن ، اما دوست داشتنی برای من!

توی دنیایی که ما داریم توش زندگی می کنیم جند تا فطعه فلز با علم انسان ترکیب میشه و نقش واسطه برای ارتباط با قسمتی از دنیا و آدم های دنیا رو برعهده می گیره .  فکر می کنم تکنولوژی برای  خیلی از کسایی که هم سن و سال من هستند حالا با شدت کم و زیاد بخشی از خاطرات روزهای رفتشون رو شامل شه. هر کس به نوعی!

این مقدمه رو گفتم تا برسم به این جا که  بگم امشب می خوام با کامپیوتر به شدت دوست داشتنیم که باهاش به معنای واقعی کلمه زندگی کردم خداحافظی کنم، چون یه لپ تاپ جای اون رو گرفته.

 

کیبورد عزیزم!

ممنونم ازت که کلمه هایی که تو ذهنم  بود و از شادی ، غم ، عصبانیت ، غرور ، مهر و باقی خصلت های انسانی نشات می گرفت  رو با یه تق تق همیشگی و دوست داشتنی  برام می نوشتی. تو با لمس انگشتای من روی تک تک دکمه هات احتمالا به اندازه خودم تونستی که حس پشت واژه هام رو درک کنی!

 

مونیتور نازنینم!

این تو بودی  که حرف چشمای من  رو که به تو دوخته میشد درک می کردی  و با هم کلی لحظه  به یاد موندنی رو به انتظار، به بیقراری  و به امید گذروندیم. با خوندن اون چه در تو می دیدم  لبخند و اشک به صورت من می نشوندی  و تنها کسی هم بودی که این لبخندها و اشک ها رو می دیدی!

ممنونم ازت که یه آینه جلوم گذاشتی که توش نه خودم که یه دنیای دیگه رو ببینم.

 

کیس عزیزم!

قسمتی از بایگانی ذهنی من ، قسمتی از نوستالژی تزریق شده  به خون من توسط  تو بود . این تو بودی که همه چیز رو با جزئیات ذخیره می کردی  و من با مراجعه مدام و مدام به تو ، اشک ها و لبخند هام رو دوباره و چند باره مرور میکردم. به آلبوم بودی که  بازت می کردم و ورق می زدم و پر می شدم از خاطره!

 

اسپیکر نازنینم!

همه قشتگی شب بیداری های من ، تو بودی.  توی آرامش دلنشین شب،  تو برام و زیر گوشم زمزمه می کردی  و باعث میشدی  که شب هام پر از ترانه شه . پر از قسمتی از حرفای نگقته ما، که اون ها رو  کس دیگه ای برامون می خوند.

به وسیله تو بود که صدای  ابی رو زیر گوشم می شنیدم که می خوند" شما گناهی ندارین این روزگار بی وفاست " و صورت من از اشک خیس می شد.

 

کامپیوتر عزیز من!

تو روزهایی که گذشت  تو برای من فقط  یه وسیله نبودی .

برام یه عالمه خاطره به یادگار گذاشتی و همیشه در کنارم بودی.

تو با من خندیدی ، با من گریه کردی ، با من غصه خوری ، با من صبر کردی ، با من دلت شکست و همه جا با من و پا به پای من بودی!

نمی دونم بعد از اومدن این لپ تاپ چه اتفاقی برای تو میفته. شاید تا چند وقت روی  میز باقی بمونی و بعد از یه مدت چون ازت استفاده ای نمیشه بری داخل کمد یا تو انباری یا شایدم بری یه جایی که دیگه نبینمت.

اما اینو بدون که همیشه برام عزیز و نازنین باقی میمونی و یه گوشه قلبم تو رو و خاطرات  تو رو تا ابد نگه میدارم . عکسی که ازت گرفتم و ریختم تو لپ تاپ رو زود به زود نگاه می کنم! بهت قول میدم! چون دلم زود به زود برات تنگ میشه!

برای همه چیزای خوب و بد و تلخ  و شیرینی که فقط و فقط وجود تو باعث شد که تجربشون کنم ازت ممونم!

 ممنونم که دست این دختر کوچولو رو گرفتی و باهاش از پیچ وخم های  یه  برهه ای از زندگی گذشتی!

 این دختر کوچولو دیگه بزرگ شده ( یا حداقل اینطور میگن ) و فکر نمی کنه دیگه  تا آخرعمرش بتونه به هیچ وسیله ای  به چشمی نگاه  کنه که الان داره به تو نگاه می کنه!

 

کامپیوتر عزیزم!

اولین باری که ازت استفاده کردم رو یادم نمیاد اما احتمالا خوشحال بودم و لبخند به لب داشتم  اما الان که آخرین باریه که دارم ازت استفاده می کنم صورتم از اشک خیس شده .

اشکی که فقط تو میدونی یعنی چی!

 

کامپیوتر نازنینم!

خیلی دوست دارم! خداحافظ!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 3:39  توسط بهاره  | 

در مقیاس بسیار بزرگی از تموم شدن ماه اردیبهشت خوشحالم. 2 روز دیگه  message counter موبایلم رو صفر می کنم و چشام دیگه یه عدد گنده رو اونجا نمی بینه! نمی دونم چرا ظرف دو ماه گذشته این همه با اس ام اس های بیخودی سعی در مایه دارتر کردن شرکت مخابرات نمودم! و یه رکورد ناخوشایند به یادگار گذاشتم!

 

خوشبختانه به خیر گذشت! خوشحالم که یه راننده خوب و وارد و با قدرت عکس العمل بالا پشت اون بی ام و خوشگل و ناز نشسته بود و به جای هر اتفاق دیگه ای که می تونست بیفته ، من فقط یه بوق ممتد و یه نگاه خشمگین رو شنیدم و دیدم. حتی یه برخورد جزیی با اون ماشین هم دل آدم رو دچار یه زلزله 8 ریشتری می کنه!

ولی سلیقم خوبه! اگه هم بخوام تصادف کنم میگردم و یه چیز باکلاس پیدا میکنم که بزنم بهش!

 

اعتراف خوشایندی نیست اما فکر می کنم حدود 6_7 سالی میشه که هر حرکتی که بشه اسمش رو ورزش کردن گذاشت انجام ندادم. اما جدیدا طی یک تصمیم کبری ،  تصمیم گرفتم که هفته ای 4 روز برم باشگاه و ورزش کنم.  تا حالا 3 روزه که رفتم .

خوب تقریبا میشه گفت بد نیست!

فقط محیطش یه جوریه! یه محیط به شدت زنونه، با حرفای به شدت زنونه  که خاله زنک بازی خیلی توش جریان داره که خوب هیچ کدوم اینا با مذاق من چندان سازگار نیست . البته من که کاری به کار کسی ندارم!

 

مهمون امشب شب شیشه ای شهاب حسینی بود. یاد برنامه اکسیژن افتادم. تنها برنامه تلویزیونی که من براش نامه نوشتم. اگه اشتباه نکنم یه چیزی حدود 8 سال پیش میشد یا شایدم یکم بیش تر. ای بابا! این عمر ما هم چقدر زود میگذره ها!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:15  توسط بهاره  | 

ظرف 20 ساعت گذشته سه تا فیلم دیدم و 8 ساعت هم خواب یودم.

 

نقاب :  یه فیلم متوسط رو به پائین با یکم امین حیایی و یکم پارسا پیروزفر و چشم و ابروی  مشکی سارا خوئینی ها،  که همه چی و یا شایدم به واقع هیچی یا هیچ کدوم یا هردو باعث شد که کلاس زبان تبدیل به نشستن روی صندلی سینما بشه!

 

پرنسس و سلحشور :  بالاخره باید  از دست شویی اومد بیرون!

فیلم راجع به مردی بود که یه روزتو یه  پمپ بنزینی اون میره دستشویی و همسرش در حال بنزین زدن بوده که ناگهان پمپ بنزین آتیش میگره و همسرش می میره. مرد که نمی تونسته این واقعه رو بپذیره ، بعد از این اتفاق  تا مدت ها میره تو دستشویی اون پمپ بنزین  و به این امید هر بار میاد بیرون که همسرش رو این بار در کنار ماشین ببینه که داره بنزین میزنه . اما خوب همسرش مرده بوده و هیچ وقت چیزی عوض نمیشه . در طول فیلم بطرز جالبی با یه دختری آشنا میشه و بعد از یه سری اتفاقات  بالاخره برای همیشه از اون دستشویی میاد بیرون و میره دنبال زندگیش.

یه دیالوگ خوشگل:

- من می ترسم که هیچ چی مثل سابق نباشه !

- تو می ترسی که همه چی مثل سایق باشه !

 

فراموش شدگان :  تلویزیون روشن ، کانال پنج ، نداشتن کاری برای انجام دادن و در نتیجه دیدن فیلم!

یه دیالوگ مثلا رمانتیک و عشقولانه !

- تا کی میتونی با من زندگی کنی؟

- تا آخر عمر!

- پس امیدوارم عمرم کوتاه نباشه !

 

نتیجه اخلاقی:  وقتی تو زندگی ،  شرایط اینقدر عجیبه که گیچت می کنه و تو نمیدونی باید چی کار کنی یا اینکه یه کاری رو برای چی داری انجام میدی  یه راه بیش تر نداری ! بشین فیلم ببین!

 

 

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:37  توسط بهاره  | 

امروز توفیق اجباری نصیبم شد و از یه نمایشگاه نقاشی دیدن کردم.

تو نمایشگاه کارهای یه استاد نقاشی به همراه چند تا از شاگرداش به نمایش گذاشته شده بود . چند تا از کارهای سیاه قلمشون خوب یود.

اما نکته ای که وجود داشت این بود که برای تقریبا 80 درصد کارها قیمت گذاشته بودند. تا اینجا هم مشکلی نیست چون به هر حال هنرمندها هم باید گذران زندگی کنند.

من با طرح های استاده کاری ندارم اما شاگردی که تازه  رفته کلاس و چهارتا طرح کشیده و بعد هم زیر تابلوش یه قیمتی زده که آدم چشاش رو گرد می کنه که ببینه درست دیده یا نه! ، برای موفق شدن یه اصلی به نام آزمون و خطا رو انگار فاکتور گرفته و توی هنر، ممکنه این فاکتور گرفتن در نهایت یه هنرمند  رو به اونجایی که می خواد نرسونه!

" اگه قراره رو هنرمون قیمت بذاریم حداقل از هنر بودنش مطمئن باشیم! " این جمله ای بود که تو دفتر نظرات بازدیدکنندگان نوشتم.

نمی خواستم نظرم رو بنویسم، داشتم از در خروجی می رفتم بیرون که  یکی از مسئولین نمایشگاه  ازم خواست که نظر بدم.

تو بعضی از اون تابلوهایی که من دیدم همه چیز بود جز هنر نقاشی!

گاماس گاماس رفتن زیادی هم بد چیزی نیست به خدا!

من واقعا نمی دونم اون همه اعتماد به نفس رو از کجا آورده بودن که همچین قیمت هایی رو زیر تابلوهاشون زدن!

 

وقتی مثلا بین یه عالمه میوه که تو میوه فروشی یه گوشه مغازه  گذاشته شده ، بیخود و بی جهت نگاهت رو یه میوه بمونه و همین جوری بیخود و بی جهت اون میوه بهت یه حس خوب منتقل کنه میشه سکانس اول!

وقتی مثلا کلی تو میوه فروشی یا چه میدونم مغازه های بغل بری واسه خودت بگردی و چرخ بزنی و بعد همین جوری کاملا اتفاقی وقتی از جلوی میوه فروشی داری رد میشی همون میوه به دست ابر و باد و مه و خورشید و فلک بیاد بیفته جلوی پای تو ، میشه سکانس دوم!

این دو تا سکانس برای توصیف یه کلمه بود به اسم غیر منتطره . میخواستم براش یه مثال یزنم اما فکر کنم بدترین مثال ممکن رو زدم!

بهرحال دیروز عصر، برام یه غیر منتظره اتفاق افتاد. فارغ از قبل و بعدش همین صرف اتفاق افتادن خیلی حس خوبی بهم داد!

 

نانوا هم جوش شیرین میزند، بیچاره فرهاد!

_آخرین جمله یه مقاله تو همشهری امروز.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:39  توسط بهاره  | 

امشب یه بوس کوچولوی بهمن فرمان آرا رو دیدم.

مرگ ، مرگ و مرگ!

همه فیلم فقط و فقط ما رو به مرگ ارجاع میداد.

من همیشه از مرگ ترسیدم ، نمی دونم دلیل واقعی این ترس چی بوده و هست. ترس بخاطر اون چه که به نام بهشت و جهنم می شناسیم ، ترس بابت اینکه دیگه نیستیم ، ترس از بعدی که نمی دونیم چیه و توش قراره چه اتفاقی بیفته ، ……..همیشه این ترسی که ریشه اش هم نامعلومه در من و شاید در خیلی از آدم ها وجود داشته.

یه بوس کوچولو می گفت اگه آدم جوری زندگی کرده باشه که وجدانش آسوده باشه مرگ مثل یه بوس کوچولو میمونه روی گونه.

ولی یعنی واقعا بعد مرگمون چی میشه!؟

یه شخصه دوست دارم یه دور تسلسل واسه دنیا تصور کنم و ابنجوری فکر کنم که هر کسی بعد مرگش با یه شخصیت دیگه وارد دنیا میشه و بعد مرگ شخصیت دوم با شخصیت سوم و الی آخر.

یکی که فقیر بوده  برای بار دوم پولدار میشه ، برای بار سوم قاتل میشه ،  برای بار چهارم مقتول میشه ،  برای بار پنجم  دلش بسوزه ، برای بار ششم دل بسوزونه  و……. همین جوری  جابه جایی صورت بگیره  تا همه آدم ها همه چیز رو تجربه کنند.

اگه یکم عمیق نگاه کنیم شاید بشه یه جورایی یه چیزایی مثل عدالت رو هم  توش جا داد.

 

امشب مهمون شب شیشه ای بهرام رادان بود.

از صداقتش خیلی خوشم اومد. الان شاید بازیگری شده باشه که برای خودش صاحب تفکره و مسیر زندگیش رو پیدا کرده اما اقرار کرد که اولش همین جوری و کاملا اتفاقی وارد سینما شده.

آدمی که از کوچیک بودن به بزرگی میرسه و اولش هیچی نبوده  و کم کم حالا نگیم همه چی ولی حداقل برای خودش کسی میشه، همیشه برام قابل احترام تره  تا کسی که یه جوری رفتار می کنه که انگار از اولش بزرگ بوده  و فیلسوف و متفکر به دنیا اومده!

ضمن اینکه  فکر کنم جزو معدود دفعاتی  بود که یه نفر جلوی دوربین تلویزیون ایران اینقدر زیادی راحت بود و هر کاری که دلش می خواست میکرد و بوس برای بیننده  می فرستاد!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:9  توسط بهاره  | 

امروز تو اتوبان عین بچه آدم داشتم میرفتم و بابا هم پیشم  بود که یهو زانتیای  پلیس بهم علامت داد و مجبور شدم بزنم بغل که ببینم چی میگه.

کمربندم رو بسته بودم، سرعتم هم زیاد نبود، سبقت غیر مجاز هم که نداشتم و خلاصه همه چی اوکی بود. بابا پیاده شد که بینه چی میگه.

از شانس بدم یادم رفته بود گواهینامم رو همراهم  بیارم و از شانس بدترم هم امروزاز اون روزایی بود که حس بحث کردن داشتم و اصلا هم برام مهم نبود که اون که دارم باهاش بحث می کنم مامور قانونه!

تو خلال صحبت های بابا و اون آقا،  چون هیچ تخلفی مرتکب نشده بودم و از طرفی هم حرصم گرفته بود که چرا دقیقا تو روزی که من یادم رفته گواهینامم رو بذارم پیشم باید جلوم رو بگیرن ، یهو برگشتم گفتم میتونم بپرسم چرا به من گفتین بزنم بغل و اون جواب داد  که پلیس حق داره هر ماشینی رو که تشخیص بده ، نگه داره و ازش مدارک بخواد و منم حس کردم که باید شما رو نگه دارم و مدارکتون رو ببینم!

علیرغم چشم غره های بابا و نگاهش مبنی بر اینکه چیزی نگم تا قضیه فیصله پیدا کنه، بر گشتم گفتم شان قانون خیلی بالاتر از سلیقه شخصی مجری قانونه.( یه لحظه فکر کردم اگه جوابش رو ندم سنگینی این حرف اگه تو گلوم باقی بمونه ممکنه درآینده باعث خفگیم شه!)

ماموره  تصمیمش رو گرفته بود و می خواست که ماشین رو بخوابونه. اومد نشست تو ماشین و سه تایی با هم رفتیم به سمت پارکینگ!

منم که دیدم دیگه کار از کار گذشته، بی خیال نگاه های معنی دار بابا شدم و شروع کردم به بحث کردن با یارو یا به عبارتی همون مامور محترم قانون!

بابا هم دیگه کم کم خواسته یا ناخواسته  به یکی به دوهای به شدت جسورانه من که بعضی وقتا باعث خنده خود اون مامور هم میشد، می خندید! شایدم خوشش اومده بود که دخترش اصلا کم نیاورده و ضعف نشون نداده.

البته تا برسیم پارکینگ ، بابا یکم مامورمحترم قانون رو نرم کرد وشروع کرد به گفتن اینکه خودش هم بازنشسته ارتشه و به نوعی همکارشونه وخلاصه از در دوستی باهاش دراومد و هی الکی حق رو به اون میداد.

اما من کماکان موضع خودم رو داشتم و خودم رو بر حق میدیدم و برخلاف بابا که فکر میکرد اون چون ماموره اگه بخواد میتونه هر کاری بکنه و به همین خاطر چیزی بهش نمی گفت، من معتقد بودم که اون داره از قانون سواستفاده  میکنه و حق نداره بخاطر همراه نداشتن گواهینامه ماشین رو بخوابونه.

در نهایت ماشین باید تا فردا تو پارکینگ بمونه . اون می گفت قانونش اینه که 15 روز بمونه اما بخاطر احترام به بابا داره لطف میکنه و میتونیم فردا ماشین رو تحویل بگیریم. اما همین مسئله باعث شد که من متقاعد شم که اون اصلا و ابدا حق چنین کاری رو نداشته و همین یک روزهم چیزیه که اون خواسته، نه چیزیه که قانون گفته باشه!

بخاطر همین برگشتم گقتم که فکر نمی کنم قصد شما لطف بوده باشه، شما خودتون میدونین که دارین بر طبق سلیقه شخصیتون رفتار می کنین و ........هنوز جملم تموم نشده بود که بابا تقریبا با عصبانیت گفت بهاره! و بعد برگشت به ماموره گفت خوب اینا هم جوونن و بعضی وقتا یه چیزی میگن دیگه!

اون مامور جوان ومحترم هم خندید و گفت من فقط بخاطر شما دارم اینکار رو می کنم واگه دخترتون تنها و یا با کس دیگه ای بودن اینجوری رفتار نمی کردم.

خواستم جوابش رو بدم اما اون بهاره ای که بابا گفت معنیش این بود که دیگه نباید چیزی بگم!

بعدش که از اونجا اومدیم بیرون ، منتظر بودم که غرغرهای بابا رو بخاطر همراه نداشتن گواهینامه و شاید تا حدودی بچه پرروبازی هام! بشنوم اما بابا چیزی نگقت و بعدش هم اومدیم خونه و جریان رو با خنده و شوخی برای مامان تعریف کردیم.

مامان برگشت با خنده به بابا گفت وقتی تو، توی جوونیت و زمانی که تو ارتش بودی سر یه مسئله کوچیک بر میگردی میزنی درگوش سرهنگ مملکت، خوب معلومه که دخترت هم به تو میکشه دیگه!

حالا معنی خنده های بابا رو فهمیدم!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:12  توسط بهاره  | 

دیشب حدودای ساعت 3 بود که خوابیدم. ساعت 9 صبح مامان اومد بیدارم کرد و یه لیوان شیر کاکائو داد که بخورم.( وقتی شب دیر میخوابم و صبح هم دیر از خواب بیدار میشم مامان میاد واز خواب بیدارم میکنه و یه لیوان شیر کاکائو میده دستم که بخورم که معده ام خالی نباشه ). مثل همیشه چشم بسته شیرکاکائو رو خوردم و تازه خوابم برده بود که با وجودی که موبایلم روی سایلنت بود اما یا یه اسم ام اس و در واقع با یه ویبره کوجولو یاز از خواب بیدار شدم .

دوباره چشام رفت رو هم تا حدودای ساعت 11. قرار بود ساعت 11 با مامان برم یه جایی.

بطرز وحشتناکی خوابم میومد اما چاره ای نبود. پا شدم و بدون اینکه حتی دست و صورتم رو بشورم در عرض 2 دقیقه آماده شدم، البته آماده شدن که اسمش رو نمیشه گذاشت، فقط میشه گفت که لباس پوشیدم و بعد با آژانس رفتیم اونجایی که می خواستیم بریم و بعد از 20 دقیقه هم اومدم خونه  و بعدش دیگه بیهوش شدم تا ساعت سه و نیم بعدازظهر!

اگه بخوام کمی به ماجرا نگاه کنم که خوب یه کوچولو زیاد خوابیدم اما اگه کیفی نگاه کنم خیلی هم کم خوابیدم! پس دلیلی نداره که از دست خودم عصبانی باشم که چرا امروز این جوری شد!

 

مهمون امشب شب شیشه ای رضا کیانیان بود. رضا کیانیان از قول سلیمان نبی نقل میکرد که هیچ حرف جدیدی برای زدن  نمونده وآنچه می گوئیم قبلا گفته شده و آنچه وجود دارد هم قبلا بوده است.

خود رضا کیانیان هم تو طول صحبت هاش می گقت که من آدمی هستم که صحبت راجع به کلیات رو دوست ندارم و عصبیم می کنه وبه همه چیز با دقت و ریز بینی نگاه می کنم و جزئیات همیشه برام خیلی مهم بوده و هست.

کیانیان آدم باحالیه! خوشم اومد از حرف هاش و تو بعضی زمینه ها هم مثل اون فکر می کنم و یا شایدم اون مثل من فکر میکنه!( چه فرقی میکنه! به هر حال جفتش دوتاست! )

 

تو روزهایی که داره میگذره حس می کنم همه چیزایی که لازم دارم و باید باشه تو وجودم هست جز قدرت تصمیم گیری! اصلا نمیدونم باید چی کار کنم و در قبال موقعیت های مختلفی که تو زمینه های مختلف پیش میاد ( و شاید همین یک بارهم پیش بیاد و نه بیش تر!) چی کار باید بکنم.

ترس ازگرفتن تصمیم غلط ، چند وقتیه که باعث شده اصلا تصمیم نگیرم! واجازه بدم این اتفاقات باشند که رو من سوارشن، نه من روی اون ها!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:31  توسط بهاره  | 

چند روزه نمی دونم چرا همش دلشوره دارم، همش حس می کنم قراره یه اتفاق بیفته.

خدا کنه فقط اتفاقش خوب باشه. البته اگه خوب بود که دل شیرین میزدم!

 

چند شب پیش یه خواب دیدم در مورد مرگ. مرگ یه عزیز.

مامان میگه خواب هایی که راجع به مرگه برای کسی تعریف نکن. همین کار رو هم کردم.

اما چیزی که تو خواب و بعدش که بهش فکر کردم اذیتم میکرد بیش تر از اینکه خود مرگ باشه ، رفتار و عکس العمل ما بود در قبال اون مرگ.

خیلی خواب بدی بود! کلی حالم رو گرفت!

 

دلم میخواد همه کتاب هایی که راجع به خصوصیات متولدین ماه هاست رو جرواجر کنم! آخه من نمی دونم این طالع بین ها و ستاره شناس ها اینکه دخترهای بهمنی، سرد و بی احساس و مغرور هستند رو از کجاشون در آوردند؟! نه، آخه واقعا از کجاشون در آوردند؟!

دخترهای ماه بهمن به این گرمی و با احساسی و ( نمی دونم متضاد مغرور چی میشه ولی هر چی میشه می خواستم اینجا بنویسم ).

یکیشون هم که نویسنده محترمه همین وبلاگه میتونه مثال نقض محکمی باشه، مگه نه؟!

خدائیش 24 ساله بیش ترین صفتی رو که در مورد خودم شنیدم و می شنوم و احتمالا خواهم شنید! غرور بوده ، و دقیقا بعد هر بار شنیدنش کلی خودم رو زیر و رو کردم و تنها چیزی که پیدا نکردم همون غرور بود!

اصولا و اساسا این کتاب های مزخرف فایده ای که به حال بشریت نداره ، جز اینکه یه بهانه میده دست آدم ها!

 

چند روزه دارم فکرمی کنم که اساسا نیاز هست که  برای امتحان فوق لیسانس برم کلاس کنکور یا نه؟

یه بالا و پائین کردن ساده انجام دادم.

معایب رفتن به کلاس:

1. صرف 2 ساعت وقت برای رفتن به کلاس و 2 ساعت هم برای برگشتن و 1 ساعت هم آماده شدن که سرجمع میشه 5 ساعت در روز. این 5 ساعت در 4 روز هفته میشه 20 ساعت. این 20 ساعت در 12 هقته میشه 240 ساعت!

2. آدم خودش رو خوب میشناسه. آیا من میتونم ساعت 5 از خواب بیدار شم و ساعت 8 صبح سر کلاس حاضر شم و تا بعدازظهر بشینم روبروی استاد و به حرفاش گوش بدم؟ معلومه که نه! اگه هم بتونم احتمالا اینقدر توام با عذاب خواهد بود که هیچی از درس نمی فهمم!

3. خوندن جزوات و تجزیه و تحلیل درس هایی که یه بار تو دانشگاه خوندم و تست زدن یعنی خیلی کار سختیه؟ اگه برم کلاس یه ضریب هوشی خودم شک می کنم و کمی تا قسمتی اعتماد به نفسم میاد پائین!

محاسن رفتن به کلاس:

فعلا که هیچی، تا بعدا چه پیش آید!

ونتیجه :

به بالا و پائین کردن هام ادامه میدم تا صلاح کار خویش را بدانم!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 1:45  توسط بهاره  | 

هفته نامه چلچراغ ، شماره 244 ، صفحه بسم الله

 

فلبت

مانند یک مهره است

بین دو انگشت خداوند

انگشتی از قهر

انگشتی از لطف

می چرخد این مهره

گاهی به روی اشک و گاهی رو به لبخند

 

در بازی انگشت هایش

قلبت مدام این رو و آن روست

اما چه زیباست

قلب تو در دستان یک دوست

 

این قلب ، در آن دست

یعنی :

هیچ تو در هست خداوند

پس مطمئن باش

هرگز نمی افتد

این مهره از دست خداوند

 

طاقت بیاور

تا آنکه کم کم

این مهره ارزان کم ارج

در دست او قیمت بگیرد

طاقت بیاور

آنقدر تا یاقوت قلبت

در گنجه دستان او قدمت بگیرد

 

یک عمر این قلب

دردست او باید بچرخد

این سو و آن سو

تا آنکه روزی

مثل نگین محکمی ثابت بماند

بر حلقه انگشتر او

 

ان قلوب بین آدم کلها بین اصبعین من اصابع الرحمن ( از کتاب احادیث مثنوی )

 

یه عاشقانه خیلی قشنگ با خدا!

حس می کنم خیلی بهش احتیاج داشتم!

چند بار خوندمش!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:10  توسط بهاره  | 

امروز کاملا اتفاقی و بدون برنامه ریزی ، چون نمایشگاه کتاب سر راه قرار گرقت به مدت دو ساعت و نیم یه دوری توش زدم و حاصل این دور زدن یه دیکشنری کوچیک آکسفورد برای اینکه همیشه پیشم باشه که هر وقت لازم شد بتونم ازش استفاده کنم و یه کتاب خودآموز طراحی سایت و صفحات وب بود. البته حاصل این دو ساعت و نیم گشتن تو محیط نمایشگاه علاوه بر این دو تا کتاب یه پادرد و بهتره بگم انگشت درد وحشتناک هم بود که دلیلش هم کفشی بود که اصلا برای  قدم زدن بیش تر از نیم ساعت کسی رو ساپورت نمی کرد. آخ! الانم که بهش فکر می کنم انگشتای پام شروع می کنه به درد گرفتن!

نمایشگاه امسال یه طوری بود ، اصلا مثل نمایشگاه کتاب نبود.

جای قبلی با وجودی که خیلی ترافیک ایجاد میکرد اما خیلی مناسب ترو باکلاس تر بود.

امسال سالن ها معلوم نبود که سر و تهش کدومه، اینکه چه غرفه هایی تو هر سالن هست هم که اصلا مشخص نبود، اطلاع رسانی هم که انجام نمی شد، خلاصه معلوم نبود کی به کی و چی به چیه!

 تازه خوبه من همش دو ساعت و نیم نمایشگاه بودم و گرنه ایرادهام بیش تر هم میشد که البته به حق هم هست و اصلا حرف من تنها هم نیست!

 

تو دنیای به این گندگی و تو تهران به این درندشتی ، یهو همه چی اینقدر کوچیک میشه که یه آموزشگاه کنکور، آدم ها رو مثل دو تا شاخه گل روبروی هم سبز میکنه!

اه ، چه تشبیه مزخرفی به کار بردم. شاخه گل چیه! مثل دو تا بوته خار!

گل یا خار اصلا فرقی نمی کنه، هزینش یه رو برگردوندن ساده بود! همین!

 

ساعت حدودای 4:30 بعدازظهر، تو خیابون شریعتی یه دختر رو دیدم که موهاش رنگ تندی داشت و آرایش نسبتا غلیظی هم کرده بود و مقنعه اش رو از ترس ماشین پلیس هایی که جهت دیدشون ممکن بود برای لحظه ای اون دحتر قرار بگیره به طرز تابلویی کشیده بود جلو. ولی جهت نگاه مامورها که نمیتونه همش رو اون دختر قرار بگیره  و بلافاصله که از جهت دید خارج میشد آماده بود که مقنعه اش رو به همون وضعیتی که به خیال خودش فکر میکرد باید باشه بر میگردوند!

بهر حال قیافه اش وقتیکه مقنعه اش رو جلو کشیده بود خیلی حنده دار بود و به احتمال بسیار زیاد هر ماموری هم اون رو میدید از بس مصنوعی این کار رو انجام داده بود کاملا متوجه میشد.

یاد محیط دانشگاه افتادم. هر وقت تو راهروهای دانشگاه یکی از مامورین حراست پیداش میشد ما دستمون میرفت سمت مقنعه و لبمون رو هم می خوردیم که رنگش کم شه!

و من یه بار که همچین اتفاقی افتاد اومدم دستم رو ببرم که مقنعه ام رو بکشم جلو ولی غافل از اینکه  انگشتای دستم لاک داره و در نتیجه مامور حراست نه بخاطر مو که به خاطر لاک بهم گیر داد!

 

چند شب بود که از نزدیک پنجره اتاقم، صدای وزوز میومد. من چندین بار پا شده بودم و نگاه کردم که ببینم چیه اما چیزی ندیدم که بالاخره دلیل وزوزها دیروز صبح خودش رو نشون داد!

جسد یه سوسک کوچولو!

اما دیشب یه شب وحشتناک بود! از ترس اینکه دوستای سوسک محترم از همون جایی که اون اومده  نیان تو اتاق، خوابم نمی یرد و فکر اینکه ممکنه وقتی خواب هستم  یه سوسک بیاد روم و یا پیشم بخوابه نه تنها خواب رو از چشام گرفته بود بلکه همه  موهای بدنم رو هم سیخ سیخ میکرد و مشکل بزرگ تر هم این بود که نمی دونستم چی کار کنم.

ساعت 3 نصفه شب هم  روم نمیشد که برم در اتاق مامان و بابا رو بزنم و بگم من می ترسم!، کس دیگه ای هم که خونه نبود، عادت نداشتم و اصلا نمی تونستم هم که جای دیگه ای غیر از اتاق خودم بخوابم!

به ناچار تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که چراغ رو روشن گذاشتم وجوری دراز کشیدم که نگاهم به طرف پنجره باشه که اگه سوسکی خواست بیاد من ببینم! و دیگه نمیدونم چه ساعتی بود که خوابم برد! و طلوع خورشید رو در فردای اون شب وحشتناک دیدم!

امروز هم مامان دور تا دور اتاق رو گرد سوسک ریخت که من در امان باشم وراحت بخوابم!

این دومین جسد سوسکی بود که در طی این 6 سالی که ما تو این خونه هستیم تو اتاق من رویت شده بود!

جالبه! اولیشم یه جسد سوسک بود که باز اون روهم وقتی که صبح از خواب بیدار شده بودم دیدم.

آیا این سوسک ها شب اومدن پیش من و بعد رفتن یه گوشه مردن؟ معلومه که نه! این چه فکریه که می کنم!

 

امشب کافه ستاره رو دیدم! بد نبود! تلخ هم بود! شاید بشه گفت به نوعی یه برش از واقعیت هم بود!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:23  توسط بهاره  | 

عشق سالهای وبا – گابریل گارسیا مارکز

فرمینا و فلورنتینا

تو طول سه_چهار روزی که این کتاب 509 صفحه ای دستم بود و امشب بالاخره تمومش کردم ، احساس های متفاوتی داشتم.

بعضی جاها از این همه فضای غیرواقعی و آدم های غیر واقعی و کارهای غیر واقعی که انجام میدادند حرصم می گرفت ، بعضی جاها همه چیزایی که فکر میکردم غیر واقعیند برام طبیعی میشد و لذت میبردم.

یه جاهایی اصلا حس نمی کردم دارم کتاب مارکز رو می خونم ، فکر میکردم که دارم یکی از کتاب های فهمیه رحیمی رو می خونم و از دست خودم حرصم می گرفت که چرا دارم وقتم رو با این کتاب مضحک تلف می کنم. بعضی جاها هم حس می کردم که دارم  یه رمان فوق العاده جذاب رو می خونم.

بعضی جاها حس میکردم که آدم های قصه دارند به معنی واقعی کلمه به چیزی که اسمش عشق هست گند میزنن و بعضی جاها هم حس میکردم که  به معنای واقعی کلمه ، دارند عشق رو معنا می کنن.

این کتاب برای من پر از تناقض، پر از امید، پر از" کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟، که من این واژه  را تا صبح معنا می کنم هر شب"، پر از گور بابای عشق و عاشقی و پر از خیلی چیزای دیگه بود.

و برای من، این کتاب تنها و تنها به یک علت به صورت یه رمان جذاب و شیرین  تو ذهنم باقی خواهد موند و اون علت هم  چیزی نیست جز ایمانی که به معجزه زمان داشتم و بعد از خوندن اثر آقای مارکز تقویت شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:6  توسط بهاره  | 

آقای جوون و کم سن و سالی  که توهم استاد شدن ورت داشته!

وقتی تو قبل ازاینکه امتحان بگیری ،  نیم ساعت  غر میزنی که سیستم معرفی کردن یه دانشجو برای اینکه ازش امتحان معرف به استاد گرفته بشه تو این دانشگاه خیلی بی برنامه و یی حساب کتابه و ازیه طرف هم میخوای  همه دق و دلیت  از مسئولی که این ترم یا بهت کم درس داده یا با تایم کاریت کنار نیومده و یا  ساعتی که می خواستی بهت کلاس  نداده رو سر اون دانشجویی دربیاری که قراره ازش امتحان یه درس رو خارج از برنامه روتین کاریت بگیری ، خوب فهمیدنش برای اون دانشجو چندان سخت نیست  که  تو به طرز وحشتناکی نیاز داری که به یه کسی قدرتت رو نشون بدی و چه کسی راحت تر از همون دانشجو برای تو!

 

آقایی که یخاطر بی در و پیکر بودن این سیستم آموزشی، من مجبورم که بهت بگم استاد!

برای من نمره 10 با نمره 20 ، تو این سیستم  و با  تعریفی که  ازعلم میشه،  اپسیلونی با هم فرق نداره.

طبق پایه و اساس همون سیستم بی اساسی که من توش دارم لیسانس می گیرم، من طوری به تو برگه امتحانیم رو دادم که یه جورایی از نمره 10 ( حداقل ) مطمئن بودم اما وقتی که تو از دو تا مسئله که جمعا 8 نمره داشته به من دادی 5/2 در صورتی که من به اندازه 6 نمره ( حداقل ) روش حساب باز کرده بودم و پیش روی خودت برگه رو و زیر و روی جوابی که برای سوال تو نوشته بودم حلاجی کردم و توبعدش با وجودی  که متوجه شدی که چندان هم بیراه نمیگم اما نخواستی که از حرفت کوتاه بیای ،  من چی میتونم به تو بگم جز اینکه برات متاسفم.

 

آقایی که یا یه روش غلط و تو یه جو غلط و با یه فکر غلط به خیال خودت خیلی مهم شدی!

بهم گفتی باید بیام دوباره امتحان بدم، باشه بیام.

اما تو فکر نکن که کسی هستی. حیف که با وجود امکانی که برام فراهم شده این خودمم که نمی خوام، وگرنه از آب خوردن هم برام راحت تره که برم تو یکی از بهترین دانشگاه های یکی از بهترین کشورهای دنیا وبعد 4 سال  بیام فوق لیسانسم رو بذارم جلوی فوق لیسانس تو، تا معنی علم رو بفهمی!

 

آقایی که از خیلی چیزا فقط اداش رو یاد گرفتی!

طی تمام 4 سال دوره لیسانس که گذشت  و احتمالا  بعدش هم فوق لیسانس که خواهد گذشت ،  دلم نخواسته و نمی خواد یه طوطی باشم که جزوه های احمقانه و فقط خوشگل تو و امثال تو رو حفظ کنم ! که  اگه این بود برای دختر باهوشی که تا قبل دورره پیش دانشگاهی همین جوری 20 بوده که تو کارنامش ردیف شده این کار از ساده هم یه چیزی اون ورتره!

پس چون فقط قصدم اینه که فوق لیسانس بگیرم و به هیچ وجه نمی خوام یه فوق لیسانس عمران با یه معدل خوب ( البته با این تعریفی که از خوب وجود داره و من قبولش ندارم ) بگیرم ، نمی گم که تو این زمینه از تو بهتر میشم و رو دستت بلند میشم، اما بهت یه پیشنهاد می کنم.

اسم و فامیل من رو با حروف  درشت تو یه جایی یادداشت کن! و مطمئن باش که 20 سال بعد این اسم  بیش تر از تو ، تو یه جایگاه  خیلی ارزشمند تر از جایگاه  تو خواهد درخشید. در این شک نکن!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:30  توسط بهاره  | 

یه فیلم دیدم به اسمTwo moon conjunction .

فیلم داستان دختر ثروتمندی بود که قرار بود تا دو هفته دیگه با یه مردی ازطبقه خودش ازدواج کنه. مردی که قرار بود شوهرش بشه فوق العاده دوستش داشت و در حال تدارک مقدمات یه عروسی بی نظیر بود.

این دختر کاملا اتفاقی با یه کارگر ساده آشنا میشه و تو این دو هفته ای که تا عروسیش باقی مونده چندین بار با اون مرد رابطه برقرار می کنه.

این رابطه تا یک شب قبل عروسی ادامه داشت و شب آخر در حالی که دختر تو بغل مرد داشت گریه می کنه مرد به دختر میگه که من تا فردا بعدازظهر منتظرت می مونم.

فردای اون روز و تو کلیسا دختر به رفتن و یا نرفتن فکر می کنه. دچار شک و دودلی میشه اما در نهایت مراسم عروسیش برگزار میشه.

اما درصحنه آخر فیلم  ما دوباره اون دو تا رو میبینیم که با هم هستند در حالی که  دوربین روی حلقه ازدواج زنه زوم کرده.

 

 بالاخره این کتاب قورباغه را قورت بده رو خوندم. یه کتاب در مورد مدیریت زمان و بهترین نحوه استفاده از وقت تو کار های روزمره و البته بیش ترکارهای اقتصادی.

 کتاب یه جوری نوشته شده بود که انگار هر کاری غیر از پول در آوردن وقت تلف کردنه و احتمالا خیلی به درد بیزینس من ها می خوره و اصولا بیخودی من برداشتمش که بخونم!

 

این برج تهران چه باحاله!

من هر وقت که از کتارش رد میشم میگم زندگی کردن تو طبقه آخر این برج خیلی باحاله ها! اما امروز با اطلاعات بیش تری دارم میگم چه باحاله!

تو همشهری یه نیم صفحه چاپ کرده بود که راجع به برج یه توضیحاتی داده بود و اینکه چه امکاناتی داره و ..... 

اصولا و اساسا پول و  امکانات زیاد من رو خوشبخت نمی کنه و چندان هم برام مهم نیست. اما یه پنت هاوس 434 متری و4 خوابه که البته  تریبلکس هم هست!  تو ارتقاع 160 متری و تو بال A  که View اون هم به سمت شمال تهرانه خداییش خیلی باحاله!

 قیمت نزده بود اما من خودم همین جوری متری  5 میلیون روش قیمت گذاشتم و یه محاسبه کوچولو انجام دادم که شد  یه چیزی معادل 000/000/170/2 تومان!

پول زیادیه اما به اینکه همه تهران زیر پات باشه و تو بلندترین نقطه شهر باشی می ارزه!

الکی گفتم بابا! مهم اینه که آدم دلش خوش باشه، اینکه کجا باشه اصلا اهمیت نداره!

ولی خوب اگه هم دلش خوش باشه ، هم تو پنت هاوس برج تهران باشه، چه بهتر!!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:20  توسط بهاره  | 

اولش یه چیزای کمی رو با استفاده از حس ششمم حدس زدم. به حس ششمم ایمان دارم اما سعی کردم حدسیاتم رو رفتار تاثیر کمی بذاره و صبر کردم.

اون چیزایی که  از حس ششمم می فهمیدم کم کم داشت زیادتر میشد. این زیادتر شدن بعضی اوقات عصبانیم می کرد و روی رفتارم نسبت به اون بطور غیر مستقیم تاثیر میذاشت. اما باز ترجیح دادم که فعلا حرفی نزنم و باز صیر کردم.

حدود 1 ماه پیش چیزایی رو فهمیدم که دیگه بر مبنای حس ششم نبود ، عین واقعیت بود و من متوجه شدم که حس ششمم خوب عمل کرده اما متاسفانه ابعاد ماجرا بدتر از اون چیزی بود که من فکر میکردم. بعد از چندین روز کلنجار رفتن با خودم و بالا پایین کردن راه های مختلف ترجیح دادم که سکوت کنم. برای خودم جا انداختم ( هر چند خیلی سخت بود ) که هر آدمی باید اشتباه کنه و به تشخیص خودش عمل کنه.هر چند عمیقا به این مزخرفی که گفتم اعتقاد نداشته و ندارم اما  بازم صبر کردم .

ضمن اینکه  اگه اشتباهی مدت زمان زیادی طول بکشه دیگه شاید نشه بهش گفت اشتباه. یا میشه عادت و یا اینکه میشه راه درست و هر کدوم این دوتا یعنی فاجعه!

و دیروز طی یک اتفاق ( به معنای واقعی کلمه ) چشم و گوشم به جزییات بیش تر ماجرا باز شد. و الان باز نمی دونم چیکار کنم.

کاملا اتفاقی تو یه ماجرای دو نفره به عنوان سوم شخص ناظر خیلی چیزا رو فهمیدم و نگرانی هایی که از قبل داشتم چندین برابر شد.

یکی از طرفین اصلا برام مهم نیست اما طرف دوم ماجرا یکی از عزیزامه .

و من نمی دونم که باز باید صبر کنم یا کار دیگه ای انجام بدم.

شاید این دونستن ها مسئولیتی بر گردن من گذاشته.

 اما چی کار می تونم بکنم  که نگرانی من رو جور دیگه ای تعبیر نکنه که دراین صورت ممکنه همه چیز بدتر شه.

لعنت به این اپیدمی مزخرف که مثل خوره افتاده همه جا و معصومیت ها رو با یک توجیه احمقانه و با یه زرورق منطقی از بین می بره.

فکر می کنم چرایی ماجرا رو بدونم و بخاطر همین اصلا مقصر نمی دونمش. اما اون چرایی همه چیز زندگی نیست! کاش بفهمه!

خدایا! فدرت تصمیم گیری درست! فقط ازت میخوام که همین رو بهش بدی!

خدایا! کاش تو هم به اندازه من نگرانش بودی و کاری میکردی که بیش تر ازاین اذیت نشه و هر چه زودتر مسیر درست زندگیش رو پیدا کنه.

خدایا! اگه همه چیز با قدرت خدایی تو حل و قصل شه، یه داستان به شدت غمگین اتفاق افتاده که آخرش به صورت  happy end تموم شده. و اون وقت اون تلخی میره جزو تجربیات زندگی و  happy endمیشه حس خوبی که سالها بعد از تصمیم درستی که الان گرفته بهش دست میده.

خدایا! من خیلی نگرانم! تو هم باش!

 

حس می کنم با سرعت خیلی زیاد سرم خورده به دیوار و الان به شدت گیجم!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:20  توسط بهاره  | 

امشب قسمت آخر سریال زیر تیغ رو ا ز ماهواره برای بار دوم دیدم.

باز نوستالژیم ورم کرد! یاد یکی از شب های زمستون افتادم. شبی که یکی از قسمت های زیر تیغ که خیلی هم ناراحت کننده و گریه آور بود داشت پخش میشد.

من ، اس ام اس ، گریه ای که هم برای  زیر تیغ  بود و هم برای اون چه که تو اس ام اس ها داشت رد و بدل میشد، نحوه نشستنم جلوی تلویزیون که چشای خیسم حتی الامکان از دید مامان و بابا مخفی بمونه و بعدش هم تموم شدن سریال و شب درازی که به سختی صبح شد!

لعنت به این حافظه من که متخصص به خاطر سپردن تمام و کمال لحظه هاست!

 

زیادی فکر کردن و بالا پایین کردن به یه موضوع  تعبیر به منت گذاشتنم! شد و چیزایی که می رفت که شاید ( فقط شاید! ) ساخته بشه ، هنوز نساخته خراب شد.

 

از روی بیکاری ، امشب برای بار سوم یا چهارم فیلم خانه ای روی آ ب رواز ماهواره  دوباره دیدم!

اگه میدونستم کلاف زندگی من رو کی می بافه ازش می خواستم همش رو بشکافه ; یکی از دیالوگ های فیلم.

 

حالم بد نیست! باید خوب باشم! پس هستم!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 4:1  توسط بهاره  | 

انگاروقتی نخواد که بشه واقعا نمی شه. خودت رو بکشی ، تیکه تیکه کنی ، به این ور و اون ور بزنی ، بالا بری ، پائین بیای  و خلاصه هر کاری که به فکرت می رسه رو انجام بدی و بال بال زدن خودت رو هم با تمام وجود حس کنی ولی تا نخواد که بشه، انگار نمی شه.

آدم هم تکلیف خودش رو نمی دونه! نمی دونه باید راهش رو عوض کنه ، تلاشش رو بیش تر کنه ، کلا قیدش رو بزنه و یا اینکه صبر کنه .

عجب معادله پیچیده ایه این زندگی!

ولی خدایا! میدونی که این مقدمه چینی ها رو کردم که بگم دیگه از یه چیزایی واقعا خسته شدم ، کم کم دیگه داره حالم بد میشه! یه جوری قضیه رو ردیف کن لطفا!

 

خواهریکی از خانم های همسایه ما آلمان زندگی می کنه. ایشون یه آقا پسری دارند که گویا دیگه کم کم از سن ازدواجشون دارن فاصله می گیرن و کماکان مجرد تشریف دارن. مادر و خاله این آقا پسر محترم  به شدت از اینکه ایشون هنوز متاهل نشدن نگزان هستند. مادر ایشون از آلمان به خواهرشون ( که همون همسایه ما باشند ) سفارش کردند که برن پیش یه خانم مشاوری که گویا کارش خیلی درسته و راه چاره ای بیابند! که این شازده محترم هم برن قاطی مرغ ها!

 حس می کنم که بیچاره این مادر و خاله ، سر کار رفتن اساسی! پسره  با دختر های آلمانی ( احتمالا ) داره عشق و حال می کنه ولی اینا نگران زن نگرفتن آقا هستند!

تازه پارسال تابستون که برای تعطیلات اومده بودن ایران یکی از سوژه هایی که مدنظر داشتن برای پسرشون ، نویسنده محترم این وبلاگ بود که خوب ختم به خیر شد و با یک نه محکم قضیه در نطفه خفه شد!

 

 یه 206 که تو ترافیک  در فاصلا 20 سانتی متری با تاکسی که من توش نشستم قرار داره ، یه مرد حدودا 45 ساله و نسیتا خوش قیافه ، یه دختر حدودا 20 ساله که تو صندلی جلو نشسته ،  سیگاری که یکمش رو مرد  میکشه و یکمش رو دختر و در حال رد و بدله از این دست یه اون دست، بی حالی دختر که نمی دونم از روی تمارض یا تعمد تو چهرش  یه دفعات نمود پیدا می کنه ، دست اون مرد که مدام پاهای دختر رو ماساژ میده و نهایتا اینکه صندلی دختر رو قدری عقب تر میبره  تا احتمالا دختر تو وضعیت بهتری قرا بگیره ، نگاه کاملا بی شرمانه مرد به دختر و کلماتی که من نمی شنوم اما خنده وقیحانه بعدش حالم رو بهم میزنه.

 ترافیک روان تر میشه و هر ماشینی راه خودش رو میره. هرجور و از هر زاویه ای  که به مشاهدات 10 دقیقه ایم فکر می کنم قضیه رو کثیف می بینم!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:31  توسط بهاره  | 

139 واحد از مجموع 141 واحدی که باید در طی دوره لیسانس پاس بشه رو پاس کردم رفته پی کارش.

اون دو واحدی رو هم که مونده بود امروز رفتم امتحانش رو دادم که البته خوب هم ندادم!

نه اینکه نخونده باشم ، خدایی جزوه ای که از یکی از بچه ها گرفته بودم و برای 3 ترم پیش بود! رو خوب خوندم ولی خوب سر جلسه امتحان فهمیدم که ای وای جزوه ای که خوندم همه اون چیزی نبوده که باید باشه و نتیجه منطقی این شد که امتحان رو گند زدم!

با این استادی که باهاش این دو واحد رو برداشتم 6 ترم پیش هم  یه درسی داشتم. استاده خیلی بیکار بوده گویا. بعد امتحان بهم گفت تو فلان درس رو با من داشتی ، نمرتم فلان شده و تازه 5 جلسه هم سر اون درس غیبت داشتی!

خندیدم و بهش گفتم استاد رفتین آمار غیبت های من رو در آوردین!

این استاد با مدیر آموزش و مدیر گروه و فلان و بهمان خیلی لجه گویا! هر دفعه رفتم پیشش یه تیکه ای به اونا انداخته!

حیف که کارم پیشش گیره و گرنه می گفتم خوب اگه اونها کارشون رو خوب بلد بودن که یه جوون کم سن و سالی مثل شما رو نمی کردن استاد ما که! ( من هیچ وقت از استاد جوون خوشم نیومده ، همیشه دوست داشتم استادهام پیر و پا به سن گذاشته باشن!)

وای نکنه گوشش زنگ بزنه بخاطر این حرفی که زدم وهفته بعد برم ببینم نمره خوشگلی بهم داده!

اصلا به من چه! همه خوبن! هم این استاده ، هم مدیر گروه ، هم مدیر آموزش، هم فلان و هم بهمان!

 

تو سالن انتظار موسسه زبانمون قبل شروع کلاس نشسته بودیم و داشتیم راجع به طرح مبارزه با بدحجابی  با بچه ها صحبت میکردیم. یه دختری پیش ما ایستاده بود و گفت من رو دیروز گرفتن بردن کلانتری. گفتم چرا؟ گفت بخاطر مانتوی کوتاه. اصلا آرایش نداشت. گفت که دیروز هم همین جوری بودم و فقط مانتوم کوتاه بود. خیلی تعجب انگیز بود . آخه فقط قرار بود کسایی که خیلی وضعیت زننده ای دارند رو بگیرن.

از دختره پرسیدم چند سالته؟ گفت 13 سال!

ضمن اینکه من اصلا با نحوه آرایش و پوششی که بعضی ها دارند موافق نیستم اما فکر نمی کنم بردن  یه دختر 13  به کلانتری اونم فقط به خاطر مانتوی کوتاه توجیه مناسبی داشته باشه؟!

دختره اصلا آرایش نداشت ولی فوق العاده دختر خوشگلی بود . بهش گقتم خیلی خوشگلی، قدر خودت رو بدون و خیلی مواظب خودت باش.

شاید مامورها هم چون خیلی خوشگل بوده  بردنش کلانتری!

 

 

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:32  توسط بهاره  | 

بعضی وقتا یه کسی با چیزی رو بیش از حد توذهنمون بزرگ می کنیم ، بیش تراز اون چه که در واقعیت هستش!

نمی دونم این کار خوبه یا نه !

 اصلا شایدم  مهم نیست که اون آدم یا چیزی که بزرگ شده استحقاق یا لیاقت این بزرگ شدن رو داشته یا نه ، شاید مهم اینه که دل ما اینقدر بزرگه که یه آدم یا چیز کوچیکی رو اونقدر بزرگ و دوست داشتنی کرده که دیگه بی نهایت و تا همیشه براش قابل احترامه!

این روح بزرگ ما بوده  که از هیچ ، همه چیز ساخته! پس میتونیم کلی بهش ببالیم!

درود بر تو ای روح بزرگوار من!

 بعضی وقتا که نوستالژی بهمون دست میده ( اونم ناخواسته و توسط یه فعل مزخرفی به اسم اتفاق )، جملات فوق الذکر به طرزی کاملا فلسفی میتونه ازغلظت و شدت بعضی از احساس ها  کم کنه!

به عبارتی نقش گول زنک رو ایفا می کنه! اما یه گول زنک باکلاس!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:22  توسط بهاره  | 

سلام نسلی که به جای غرور نسلی به خفت فصلی تن در می دهد و به روزمرگی های کش آمده. به خمیازه های جاوید. به یک چرت 24 ساعته فقط.

سلام فرداهای دیروز شده ، رفاقت های پیر، دوستی های بیات که هیچ قاب عکسی هیچ جایی برای آنها نیست ، حتی برای دست انداختنشان!

سلام من خوب که دروغی بیش نیست و شمای ناراست که تنها راستی این روزهای خاکستری است. روزهای سرمه ای شاید.

گوشه ای از نوشته سهیل فاطمی تو صفحه سلام هفته نامه چلچراغ که کلی باهاش حال کردم. هم نثرش ، هم واژه های نثرش خیلی قشنگ بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:0  توسط بهاره  | 

سر کلاس زبانمون یه دختری هست که تقریبا 27 سالشه. جدیدا یکم باهاش دوست شدم و گرم گرفتم.

از بچه ها شنیده بودم که چند سال پیش تو محل کارش عاشق یه پسری میشه و چون امکان ابراز علاقه رو نداشته ( به دلیلی که هنوز نمی دونم ) ترجیح داده برای دور شدن از اون، محل کارش رو عوض کنه. ولی خوب این علاقه به حدی بوده  که تا به الان نتونسته اون پسر رو فراموش کنه .

دو جلسه پیش، در حال صحبت بودیم که کاملا اتفاقی سر بحث باز شد و یه اشاره کوچولویی کرد. من اصلا به روی خودم نیاوردم که چیزی میدونم و دلم میخواد که بعدا ماجرا رو با جزئیات بیش تری برام تعریف کنه.

امشب براش یه اس ام اس زدم که مضمونش این بود:

اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید گریه کنی لحظات دیدن ستاره ها را از دست خواهی داد.

نمی دونم چرا ( واقعا نمی دونم؟! ) ولی دلم میخواد یه جوری این مطلب براش جا بیفته که آدم میتونه در عین فراموش نکردن خیلی چیزا و خیلی آدما، سعی کنه تاثیر حضورشون رو تو زندگی عادیش کم کنه!

چندین سال فکر کردن به کسی ( واحتمالا یکطرفه ) اصلا حس و حال خوبی برای یه دختر که حالا دیگه 27 سالشه باقی نمیذاره! سه_چهار سال از عمر یه دختر، اونم تو دهه سوم عمرش، به طرز وحشتناکی بهای گزافیه برای یه عشق!

حسرت! حسرت داشتن  یه آدم وحشتناک ترین و سهمگین ترین حسرت زندگیه!

 ولی نباید این حسرت عواقب بیش ترو بدتری مثل تباه کردن آینده ، یاس و کلی احساس ناجور دیگه رو همراه خودش کنه!

با زندگی و حسرت هاش باید کنار اومد. چاره ای نیست! اما میشه هزینه این کنار اومدن رو کم و کم تر کرد!

( چه مزخرفات حکیمانه و شعارگونه مضحکی!، مگه همه چیز به این راحتیه؟ معلومه که نه! ولی حداقل میشه ژست و ادای محکم بودن و قوی بودن رو در آورد که!)

 

فکر کنم از نظر بابای من ، صبر و حوصله بخرج دادن و زود عصبانی نشدن جزو سخت ترین فعل های دنیا باشه برای انجام دادن و به وقوع پیوستنشون هم  کمی تا قسمتی غیر ممکن! بابای محترم من به ضرب العجلی، به اصطلاح از کوره در رفتن جامه عمل می پوشونه!

ای خدای خوب و بزرگ و مهربون، کاش یه کم از اون همه صبری که به حضرت ایوب دادی رو نگه میداشتی و میدادی به بابای من!

خوب چیه؟ نگفتم  یه عالمه پول بده به بابام که برام پرادو بخره که! ( نمی دونم منی که حتی یه پراید هم ندارم چرا جدیدا گیر دادم به پرادو) . گفتم یه کم صبر و حوصله بهش بده! همین! خرچم نداره تازه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:22  توسط بهاره  |