تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

بدون اینکه تا بحال پام به هیچ کدوم ازکلاس های  ورزش های رزمی باز شده باشه  دیروز حرفه ای ترین و وحشتناک ترین لگد دنیا رو نثار شخص شخیص خودم و بخت محترمم کردم!

محترمانه حماقتی که مرتکب شدم میشد یه چیزی تو مایه های جملات بالا!

آخه دختر احمق بی شعور، تو دردت چیه؟ اصلا خودت می دونی چی می خوای؟ اگه هر آدمی 1 ساعت  خریت  برای نابود کردن زندگیش کافی باشه تو امروز کوپن خریتت تموم شد و بخاطر چیزی که خودتم نمی دونی چیه ، فرصت داشتن یه حال عالی و یه آینده فوق العاده رو به راحتی آب خوردن بر باد دادی!

غیر محترمانه حماقتی که مرتکب شدم میشد یه چیزی تو مایه های جملات بالا!

محترمانه یا غیر محترمانه دیگه چندان فرقی نمی کنه! مهم اینه که من دیروز کلی چیزای خوب و باحال و کلی از آرزوهایی که داشتم و به راحتی آب خوردن در شرف تحقق بود رو با آگاهی و هوشیاری کامل نیست و نابود کردم!

 اصلا مثل یه دختر 24 ساله عاقل و بالغ تصمیم نگرفتم، مثل یه دختر احساساتی 16 ساله که نمی دونه زندگی چیه و آینده کدومه تصمیم گرفتم.

نمی دونم جفایی که  در حق خودم کردم کی و کجا آهم رو بلند کنه!

این یه روی سکه  و به روایت من بود. امیدورام و آرزو می کنم و از خدا می خوام که لحن  راوی در حال روایت  اون یکی روی سکه ، چیزی رو که من دلم می خواد نداشته باشه ،  واقعا نداشته باشه.

خدایا! از شوخی گذشته، این دوخط آخری که نوشتم خیلی برام مهمه و فقط تو میتونی درک کنی منظورم چیه و امید که منظورم به دست تو تحقق پیدا کنه.

 

  تو یه آکواریومی یه ماهی گوشتخوار، چشم یه ماهی دیگه رو که البته از خودشم بزرگ تر بود در آورده بود.

-  به چشم خودم دیدم که ماهیه فقط یه چشم داشت!

 

من به احساس تو ، احساس شک دارم.

- یه گوشه ای از شعری که  بهروز صفاریان تو یه کلیپ که تو برنامه شب شیشه ای نشون میداد خوند.

                                                   

موج اگر می دونست که ساحل هیچ وقت دستاشو نمی گیره هرگز نفس نفس نمی زد برای رسیدن.               

 - یه اس ام اس!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 0:25  توسط بهاره  | 

امروز با یه گل رز خوشگل، اولین سالگرد ازدواج دوستم رو به خودش و شوهرش تبریک گفتم.

 

امروز خیلی حس آرامش قبل از طوفان داشتم.

 

امروز استاد زبانمون به شوخی می گفت که من یه مغز بزرگم و دوست دارم یه جایی غیر از ایران که امکاناتش برای مغزهای انسانی بیش تره زندگی کنم.

 

امروز سر کلاس زبان هر کسی باید یه آرزو می گفت. من گفتم دلم میخواد از نظر سنی کوچیک تر از چیزی که الان هستم میشدم اما با همین تجربیاتی که الان دارم.

 

امروز روز بدی نبود، زندگی توش جریان داشت.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:45  توسط بهاره  | 

دیشب خیلی دیر خوابیدم. ساعت حدود 3:30 رفتم که بخوابم و فکر کنم حدودای 5 بود که خوابم برد.

ساعت 9 صبح هم بخاطرخواب بدی که داشتم میدیدم از خواب پریدم.

وای، خوابی که دیدم همه چیزش بر مینای واقعیت بود. یه آینده نه چندان دور رو داشتم میدیم که یه مشکل بزرگ و وحشتناک برام پیش اومده بود و دلیلش هم تو همین روزهایی بود که الان دارم سپری میکنم.

کل دیروز و همون فاصله یک ساعت و نیمی که طول کشید که خوابم بره دقیقا داشتم به درست یا غلط بودن یه چیزی فکر می کردم و به فاصله چند ساعت بعدش یه خواب فوق العاده عجیب در موردش دیم.

خوابم به خیلی چیزا ربط داشت، به خیلی چیزا که الان نمی تونم در موردشون تصمیم درست بگیرم.

یعنی این خواب می خواسته یه چیزی رو به من بگه؟!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:58  توسط بهاره  | 

شرایط خیلی منگنه واره!

اصلا هم خنده دار نیست و این جدی ترین توصیفیه که می تونم بکار ببرم.

شرایط منگنه وار هم خیلی بده دیگه.

آدم سوراخ سوراخ میشه، بعد تازه اون وسط گیر کرده و از بالا و پائین تحت فشاره و قدرت تصمیم گیری هم نداره. فقط مجبوره یه چیزایی رو به یه چیزایی علیرغم میل باطنیش منگنه کنه!

صداشم که نمی تونه دربیاد و در نطفه خفه میشه.

کاش این منگنه بازی زود تموم شه و یه نفس راحت بکشم.

اگه همه چی همون جوری که من می خوام بشه چه باحال میشه ها!

بعد این منگنه بازی ها خیلی می چسبه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:25  توسط بهاره  | 

اگه شاعر گفته سحر خیز باش تا کامروا باشی و یا هر کسی که تو هر جایی در مدح سحرخیز یودن و کم خوابیدن و .... حرف زده واسه خودش بوده و کلی هم اشتباه کرده.

به نظر من خوابیدن از اکسیزن هم مهم تر و حیاتی تره و اگه زیاد هم باشه که خوب فبهاالمراد!

ولی خوب، جدیدا تصمیم گرفتم که دوز این عادت باحالم رو کمی تا قسمتی کمتر کنم.

از این بابت خیلی ناراحتم ولی خوب دراین شرایط لازمه.

آیا موفق می شم؟

امیدوارم!

 

میگن هر کسی یه نقطه ضعفی داره و ممکنه که نتونه یه کاری رو به همون خوبی که دیگران انجام میدن انجام بده.

فکر کنم نقطه ضعف من ضایع ترین نقطه ضعف دنیا یا یکی از ضایع ترین نقطه ضعفهای دنیا باشه.

رانندگی کردن شاید آسون ترین یا یکی ازآسون ترین کارهای دنیا باشه اما من نمی دونم چرا هر بار که می شینم پشت فرمون یه سوتی میدم.

آیا من می تونم راننده خوبی بشم؟

امیدورام!

 

طی دوروز گذشته حدود 5 ساعت ریاضی دوم راهنمایی رو به دختردائیم که اومده بود پیشم تا باهاش ریاضی کار کنم درس دادم و براش تمرین حل کردم.

جذر، مبنا، تشابه مثلث ها، توان ، .........مخم سوت کشید! درس دادن خیلی سخته و یه اعصاب فولادین با یه صبر ایوب میخواد!

 

کانال 5 تلویزیون دریک ناپرهیزی عجیب، شبا یه برنامه ای نشون میده به اسم شب شیشه ای که  سری دوم برنامه عبورشیشه ایه.

من عبور شیشه ای رو که چند باری بیش تر ندیدم اما شب شیشه ای تا الان جالب بوده.

هم مهمون هاشون خوب بوده، هم بحث هایی که تو برنامه اتفاق میفته.

فقط ساعت پخشش با برنامه ساعت 9 صدای امریکا یکیه که این خیلی بده!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 15:42  توسط بهاره  | 

فقط و فقط دعا می کنم که اون چه که فکر می کنم اشتباه باشه و ناخواسته ( به معنای واقعی کلمه) دل کسی رو نشکونده باشم و ناراحتش نکرده باشم.

این بشر لعنتی ( منظور خودم ) چرا بعضی وقتا اینقدر گند میزنه؟!

زبونم که قفل شده و چیزی نمی تونم بگم و اصلا امیدوارم که کار به اون جاها نکشه ( منظور از اون جاها همون جاهایی که آدم یه فعلی  انجام میده که بهش میگن توجیه کردن ، تازه اونم از نوع ضایعش! )

وقتی کاملا اتفاقی و البته ناخواسته و شوخی شوخی و شایدم از روی سرگرمی یه غلطی می کنی و بعدش چیزی حدود یک ساعت و نیم مرعوب یه صداقت وحشتناک میشی خوب معلومه که مخت هنگ می کنه دیگه دختر!

 

یادم باشه از این به بعد وقتی از خدا یه چیزی رو میخوام به کم و کیفش با دقت بیش تری نگاه کنم چون احیانا ممکنه خواستم برآورده شه! و همچنین یادم باشه ارتباط خواسته ها و اثرشون بر همدیگه روهم در نظر بگیرم!

وقتی دو تا خواستت در شرف برآورده شدنه ( یا حداقل خودت این طور فکر میکنی) و متوجه میشی که باهم تداخل دارن خوب معلوم که ضدحال می خوری دیگه!

مثل موقع انتخاب واحد میمونه که ساعت های  درس هایی که می خوای برداری با هم تداخل پیدا میکنه!

آی ضد حال می خوری!

 

 ای ارتباطات مثلا سیار!

 3 _2روزه معلوم نیست چه خبره ها!

صبح اس ام اس  میزنی شب می رسه تازه اگه بخواد برسه! مگه تو نمی فهمی که گاهی وقتا، یه اس ام اس هایی از اکسیژن هم حیاتی تره!

نمی فهمی دیگه! اگه می فهمیدی که اینجوری نمی شد!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:28  توسط بهاره  | 

با پرداخت 800 تومان ناقابل ، فیلمی رو که الان روی پرده سینماست امشب تو تلویزیون خونمون دیدم.

اخراجی ها هیاهو برای هیچ بوده ! فیلم اصلا و ابدا فیلم خوبی نبود. این خوب نبودن رو فکر کنم بشه به تمام اجزای فیلم نسبت داد.

همه چیز خیلی دم دستی بود، آدم حتی اگه گهگاه هم می خندید ولی باز این خندیدن به دلش نمی نشست.

من که اصلا خوشم نیومد و تازه الان کلی هم متعجبم که چرا ده نمکی ، کارگردان فیلم ، این همه از سیمرغ نگرفتن فیلم ناراحت شده بود. آخه به چیه این فیلم سیمرغ میدادن؟

 

در کمال صداقت میگم که امشب از اینکه قانون کپی رایت تو ایران رعایت نمی شه خوشحال شدم! چون اگه وقت میذاشتم و برای دیدن چنین قیلمی به سالن سینما می رفتم کلی پشیمون میشدم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:33  توسط بهاره  | 

امروز که داشتم از کلاس زبان برمی گشتم تو تاکسی آهنگ داریوش از ضیط پخش میشد. نمی دونم چرا یهو یاد اون سالی که کنکور دادم افتادم. یادمه اون سال شب ها که می نشستم درس بخونم داریوش هم گوش می دادم.

امسال هم که کنکور کارشناسی ارشد دارم ولی اصلا و ابدا دلم نمی خواد دیگه زیاد داریوش گوش بدم.

به نظرم اگه کسی زمینه اش رو داشته باشه و ایمان سستی هم داشته باشه هیچ بعید نیست که با شنیدن آهنگ های داریوش( مخصوصا اون قدیمی هاش) دست به خودکشی بزنه. حالا من که زمینه اش رو ندارم ( ندارم؟) و ایمانم هم که سست نیست ولی با این وجود یه مدت 5-6 ماهه هر شب داریوش گوش دادن و درس خوندن حال عجیبی از آدم می ستاند!

 

من تقریبا هر شب یا یه شب درمیون برای برادرم که خارج از ایران زندگی می کنه میل می زنم و اتفاقات  و اخبار خونه و … رو می گم. یادمه دو شب پیش می خواستم یه خبر نه چندان خوب رو بهش بدم. بعد چون چند روز پیشش هم باز جریان و بحثی پیش اومده بود، دیدم بد نیست برای گفتن این یکی اولش با شوخی شروع کنم. بهش گفتم یادته خاتمی می گفت که من هر 9 روز یه بار با بحران مواجه بودم حالا قضیه خونه ما هم شده یه چیزی شبیه اون  و بعد همین جوری کم کم با شوخی به اصل ماجرا رسیدم!

ولی شوخی شوخی به بعضی چیزا نگاه کردن هم بد نیستا! یکم تلخی ماجرا رو می گیره! یکم هم بالاخره خودش یکمه و ازهیچی بهتره!

جدیدا خیلی حس بزرگ شدن بهم دست داده و دارم به عمق و کنه این جمله طلایی که میگن " این نیز بگذرد." بیش تر پی میبرم.

 

این روزهای سه شنبه هم شده برای من مصیبت!

نمی دونم چرا اصلا از سه شنبه ها خوشم نمی یاد و بهم کلی انرﮊی منفی میده. چند تا اتفاق بد که برام افتاده اتفاقا همین سه شنبه بوده. بخاطر همین حتی الامکان سعی می کنم سه شنبه ها بشینم خونه و هیچ کاری نکنم!

نمی دونم، شاید اینم یه بهانست که خودمون برای خودمون می تراشیم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:52  توسط بهاره  | 

امروز نشستم و برای خودم 2 تا برنامه ریزی متفاوت انجام دادم. اولی از دومی بهتر بود اما دومی رو انتخاب کردم.

چون مطمئن بودم اولی  مخالفانش بییش تر و در نتیجه عملی شدنش هم  سخت تر خواهد بود!

دومی هم دردسرش کمتره  و هم امکان تحققش بیش تر!

 پس آدم عاقل ( یعنی خودم! ) برای سری که درد نمی کنه دنبال دستمال نمی گرده و مثل یه بچه خوب و حرف گوش کن شرایط رو می پذیره و در صدد تغییر چیزی بر نمیاد و برای خودش و دیگران دردسر اضافی درست نمی کنه!

ولی خدایی ، برنامه اول خیلی چیزای توپی داشت ولی با افسوس و آه  بی دریغ چشمم رو به همه اون چیزای  توپ بستم.

چه فداکاری بزرگی انجام دادم من!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 2:24  توسط بهاره  | 

منم یه چیزیم میشه ها!

اون موقع ها که دانشجو بودم یه خط در میون و فقط در صورت ضرورت شدید میرفتم دانشگاه و می نشستم سر کلاس! دو هفته قبل عید و یک هفته بعد از عید هم که عمرا سمت دانشگاه پیدام میشد.

ولی حالا که درسم تموم شده و فقط دو واحد مونده که باید اونم معرف به استاد بگیرم 15 فروردین!!!! گذاشتم رفتم دانشگاه که با استاد مربوطه صحبت کنم که ایشون هم تشریف مبارکشون رو نیاورده بودند!

کلا ما آدم ها خیلی بامزه ایم! تا چیزی رو داریم قدرش رو نمی دونیم و کلی غر می زنیم و آه و ناله سر میدیم، ولی تا تموم میشه نوستالژیمون گل می کنه بدفرم!

من بعضی وقتا که 8 صبح کلاس داشتم و تصمیم می گرفتم که برم سر کلاس، وقتی ازخواب بیدار میشدم اینقدر حرصم می گرفت که درس خوندم و کنکور دادم و قبول شدم که به خودم بد و بیراه می گفتم ولی الان دلم لک زده واسه سر کلاس نشستن!

 

یه آشنایی رو 6_7 ماه بود که ندیده بودم، امروز دیدمش. بهم گفت انگار بینیت عوض شده . بعد با شوخی ادامه داد نکنه دوباره عمل کردی. اومدم خونه، تو آینه نگاه می کنم که یه تغییری توش پیدا کنم ولی یافت نشد! منظورم تغییر بود!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:52  توسط بهاره  | 

گوشی خواهرم یه یازی داره به اسم Quadrapop.

من این بازی رو خیلی دوست دارم. نیاز به سرعت عمل و دقت زیادی داره. هر وقت میخوام تمرکزم رو بسنجم می شینم این بازی رو می کنم. اگه امتیازم بالا بشه می فهمم که قدرت تمرکزم خوبه. رکوردم هم حدود 49000 تاست. ولی الان چند روزه که از 20000 تا بالاتر نمیرم.

این یعنی تمرکزم هنوز تو تعطیلات به سر میبره!

 

خدایا! میخوام بگم مرسی ولی راستشو بخوای یه کوچولو می ترسم.

آخه نیست این چند روزه همین جوری پشت سر هم اتفاق میفته و هر اتفاقی هم رو اتفاق بعدی تاثیر میذاره ، بخاطر همین می ترسم بگم مرسی ولی بعد همه چی بهم بریزه و مجبور شم که مرسیم رو ازت پس بگیرم و باهات قهر کنم و از این حرفا!

نه بابا! شوخی کردم! حالا فوقش یه مرسی هدر میره دیگه! تو هم که غریبه نیستی و راه دوری نمیره!

بهر حال مرسی!

( راستی خداجون! اشکال نداره که من اینقدر راحت و صمیمی باهات گفتمان انجام میدم که! خوب آخه میگن: هیچ آداب و ترتیبی مجو، هر چه می خواهد دل تنگت بگو)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:41  توسط بهاره  | 

خوب، رو انداختن در ساعت های اولیه 13 فروردین به خدا سودی نداشت و افتاد اون اتفاقی که نباید میفتاد.

امسال دومین سیزده بدری بود که خونه بودم.

 

بالا و پایین زندگی ، بحران، اتفاق بد، کم لطفی خدا، رفتارهای خودمون،............نمی دونم اسم درستش چیه. اما هر چی هست، یه لحظه هایی رو تو زندگی به وجود میاره که تحملش خیلی سخته، سنگینیش خیلی زیاده.

 

اواخر پاییز سال گذشته رو هیچ وقت یادم نمیره. یه چیزی تو مایه های همین اتفاق بد این روزها، از همین بحران هایی که نمی دونم خودش ایجاد میشه یا ما ایجاد می کنیم، پیش اومده بود.

ساعت حدودای 9 صبح بود که دوستم بهم زنگ زد. گوشی رو که برداشتم اون از اون طرف  گفت الو، من گریه کردم. گفت چی شده ، من گریه کردم. گفت چرا حرف نمیزنی، من گریه کردم. بعد از گریه کامل، با گریه نصقه نیمه جریان رو بهش گفتم.

هنوز حرفام تموم نشده بود که خندید، بد جور هم خندید و گفت که چیزی نیست که، حل میشه.

حرصم گرفته بود ولی اون داشت یه سری ماجرای خنده دار مرتبط با موضوع می گفت. در نظر من موضوع خیلی بزرگ بود ولی اون یه جوری عکس العمل نشون داد که اصلا انگار چیزی نشده. نمی تونستم بگم حرفم رو درک نمی کنه چون می دونستم که کاملا درک میکنه که چی دارم میگم.

فردا ظهرش ما باز داشتیم با هم حرف میزدیم و باز من داشتم گریه میکردم اما این بار کارش فاجعه آمیزتر بود!

با یه دست گوشی رو گرفته بود و داشت با من حرف میزد و میخندید، با اون یکی دستش هم داشت سیب زمینی سرخ میکرد و از سیب زمینی سرخ کرده هاش تعریف میکرد که حرف نداره! بعد که کارش تموم شد هم یا بلندترین صدایی که یه آدم میتونه سیب زمینی سرخ کرده بخوره سیب زمینی هاش رو می خورد و می گفت که خیلی خوشمزست. من وسط گریه هام هم می خندیدیم و هم حرصم میگرفت، بعد اون می گفت میدونم که خیلی لجت گرفته که من دارم اینجوری سیب زمینی می خورم! هم عصبانی شده بودم هم گریه میکردم هم می خندیدم. خیلی ناراحت بودم اما خوب سیب زمینی خوردن با اون حالت واقعا خنده دار بود.

پس فرداش قضیه حل شد و من کلی دلم برای خودم سوخت که تو این دو روزه کلی گریه کرده بودم! بعدشم با اون به این نتیجه رسیدیم که من اصلا مدیریت بحران که بلد نیستم هیچ، میزنم بحران رو بحران ترهم می کنم!

 

دوروزه هیچ چی خوب نیست، یه بحرانه با ابعادی متفاوت. بزرگی و کوچیکیش دستم نیست . اما خودم که فکر می کنم یکم مدیریت بحرانم بهتر شده. آخه وسط گریه هم خندیدم و هم خندوندم! این واسه من پیشرفت خوبیه! واسه منی که اشکم همیشه لب مشکمه!

الانم نمی دونم بحران در چه وضعیتیه، چاق تر شده یا لاغرتر. منم نمیشه گفت ناراحت نیستم اما هم ناراحتم هم یه کوچولو قوی!

 

کم نیاوردن، قوی بودن، اعتماد به نفس داشتن و اعتماد به نفس دادن، کنترل عصبانیت ، هر حرفی رو نزدن و یه سری چیزای دیگه خیلی بهتر از گریه و لجبازی کردن به قضیه کمک میکنه. بد نیست بهشون بیش تر فکروعمل کنم!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 2:49  توسط بهاره  | 

ببین خدای خوب و بزرگ و مهربون که دادی به ما گوش و زبون!

قهرمون سر جاشه فعلا! ولی دلیل نمیشه چون قهرم، باهات حرف نزنم که. اصلا قهر ربطی به حرف نزدن نداره.

ببین خدا! میخوام دو کلمه حرف حساب باهات بزنم.

الان تقریبا یک ساعت و نیم از 13 فروردین میگذره . میگن که 13 نحسه و از این حرفا.

بهر حال ما که پیشاپیش در دو نوبت حالمون گرفته شد، تو رو به خودت قسم بذار امروز به خیر و خوشی و در آرامش بگذره و از فردا هم بریم پی کار و زندگیمون.

لطفا همه چیزایی که خراب شده رو خودت یه جوری راست و ریسش  کن و بذار که ختم به خیر شه. حالا ختم به خیرهم نشد بذار همون آتیش زیر خاکستر باقی بمونه و گر نگیره لطفا.

ممنون میشم اگه یکم ما روهم ببینی، باور کن جای دوری نمیره!

 

یه سری قایل از جند تا کتاب که چاپ و انتشارش غیر مجازه  رسیده  دستم که در روزهای آینده اگه این خدای خوب و بزرگ و مهربون حوصلم رو برگردونه سرجاش، میخوام بخونم.

 

امروز به شدت باز یاد یه چیزی افتادم. البته همیشه بزرگترین اشتباه آدم بیش تراز بقیه اشتباهاتش خودش رو به این ور و اون ور ذهن می کوبه. این کوبیدن هم که ناجور درد داره!

 ولی امروز کوبیدنش دیگه خیلی کوبیدن بود!.دوزش زیاد شده بود.

اون چند روزبرفی، اون حماقت ها، اون صداقت محض، اون سادگی بچه گانه ، اون چشم بستن ها به نشونه هایی که با زبون بی زبونی داشت به من می گفت نکن، .............وای ، تنها اسمی که برازندشه خریته!

و چقدر بد که خریت هیچ وقت از یاد آدم نمیره.

 

باز امروز یه کنجکاوی کوچولو باعث شد که یه چیزایی رو بفهمم که هیچ ربطی به من نداره واگه لازم میشد به موقعش متوجه میشدم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 2:39  توسط بهاره  | 

امشب تلویزیون یه فیلمی نشون داد به اسم تنگنا.

ازهمین فیلم هایی که تلویزیون تهیه می کنه والبته که چیز خاصی نداشت، اما یه دیالوگش جالب بود.            

"عشق هیچ وقت از بین نمیره. یا باقی میمونه و یا اینکه تبدیل به نفرت میشه"

شاید اگه این مسخره بازی هایی که به اسم عشق و عاشقی وجود داره رو کنار بذاریم، در مورد عشق هایی که واقعا عشق هستند، بشه همچین چیزی رو گفت.  شاید!

 

کاش دو تا مطلب  رو می دونستم. چرایی ماجرا و اینکه حق با کیه.

 نمی تونم قضاوتی کنم چون دونسته هام کافی نیست. خیلی مسائل پشت این جریانات هست که من ازش بی خبرم و هرگز هم ازشون آگاه نمی شم.

ولی کاش حالا که تغییر اتفاق نمیفته، ظرفیت و تحمل بالاتر بره. اینکه دیگه خواسته بزرگی نیست خدا جون! هست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:42  توسط بهاره  | 

خدایا! باهات قهرم!

داشتم فکر میکردم که دوستم داری و برات مهم شدم اما انگار خواستی یه جور دیگه و با شدت بیش تری دلم رو بسوزونی. باشه! رابطه من و تو تا بوده همین بوده. ظاهرا دیگه باید بپذیرم که تو اینجوری حال میکنی و منم کاری از دستم بر نمیاد و باید تحمل کنم.

آره خوب، هر چی باشه تو خدایی! زور و قدرتت هم از من بیش تره. این منم که باید خودم رو با تو تطبیق بدم نه تو که!

ولی اگه جاهامون عوض میشد من حتی یکبار هم کاری نمیکردم که دلت بسوزه ، که بغض کنی، که اشک گوشه چشمت جمع شه، که .........................نمی دونم تو چه جوری دلت میاد!

 

و فرودگاه مهرآباد ازت متنفرم!

ولی خوب، چاره ای نیست و مسافر باید بره. خدایا! خودت پشت و پناهش باش.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 4:19  توسط بهاره  | 

بعضی ها خیلی قلب بزرگ و مهربونی دارند و آدمای اطرافشون بخاطر در کنار این بعضی ها بودن باید همیشه ممنون خدا باشند.

یکی از این بعضی ها برادر گل منه. خدایا از این که دارمش ممنون!

 

ابی با دوتا خواننده جوون به اسم نوید و امید یکی از آهنگ های قدیمیش رو بازخونی کرده. من و خواهرم عاشق این اهنگ با فرم جدید شدیم.

 

امروز باب یه بحثی رو تو خونه باز کردم، امیدوارم اوضاع به خوبی پیش بره  و خدا هم کمک کنه که اصلا کار به اونجاها نکشه. همه چیز زنجیروار با هم ارتباط داره و اگه یه جایی یه مشکلی پیش بیاد رو نتیجه تاثیر ناجوری خواهد گذاشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:23  توسط بهاره  | 

ما یه کوچولوی بامزه شیرین ۳ ساله ای به نام محمد امین  توی فامیلمون داریم که وقتی حرق میزنه آدم دلش میره. خیلی خیلی بانمکه . هم بامزه شعر میخونه هم بامزه صحبت میکنه . یه جمله معروف و طلائی هم داره. بهش یاد دادن که بگه : من می فهمم.

خوش به حالش! خیلی سخته که یه آدم بزرگ با چنین اعتماد به نفسی بگه من می فهمم!

 

عیدی که از قبل کلی بحث روش بود که در کیش یا اصفهان یا شیراز یا تبریز یا ارومیه یا حداقل شمال سپری بشه در خاله بازی محض گذشت!

اصولا و اساسا برنامه ریزی در خانواده ما جواب نمیده!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 3:21  توسط بهاره  | 

 از دست زمین و زمان و خودم اینقدر ناراحتم که میخوام سرم رو  محکم بزنم به دیوار تا خون بیاد و بشینم زار زار گریه کنم.

اون از حماقت خودم ، اون از اون همه انرﮊی منفی که مخصوصا امشب دریافت کردم، اون از این مهمونی های مسخره عید که تازه امسال تبدیل به مهمونی شام هم شده وباعث شده از اول عید یه شب هم خونه خودمون نباشیم و این روند مضحک حداقل تا 10 فروردین بدون حتی یه شب آنتراک ادامه داره!

 

آدم نمی دونه چی بگه؟! یه روز کلی حالش خوبه و به اصطلاح کبکش خروس میخونه، بعد به فاصله یک روز بعدش حتی حوصله خودشم نداره!

 

از همه مهم تر، این حماقت به معنای واقعی کلمه مسخره رو چی کارش کنم!

 یه کاری ناخواسته شروع شده ، ناخواسته ادامه پیدا کرده  و حالا اگه بخوای با خواست و اراده خودت یه کاریش کنی خوب معلومه که سخته.

 مخم تعطیله به شدت! نمی دونم چی کار می کنم!

 

بعضی وقتا شوخی شوخی یه چیزی جدی میشه، ولی این حماقت من از شوخی شوخی هم یه چیزی اون ورتر بود.

خدایا! کمک!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 1:51  توسط بهاره  | 

خاصیت روزهای تعطیل اینه که آدم خودشم تعطیل میشه.

اینقدر دوروبر آدم  شلوغ میشه که به ناچار بعضی چیزا چند روزی از فکرش میاد بیرون .

هر چند من اصولا و اساسا عید رو نمی تونم زیاد دوست داشته باشم اما خوب، شاید باید این چند روز رو فقط بگی  وبخندی و بری مهمونی و از مهمون پذیرایی کنی تا احتمالا برای بقیه سال انرﮊی داشته باشی.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1:43  توسط بهاره  | 

حلول سال ۱۳۸۶ مبارک!

احتمالا خیلی سال سختی خواهد شد!چون اولش با سختی شروع شد!

نصفه شب از خواب پاشدیم و همدیگرو بوس کردیم!

خوب چه کاریه آخه! اگه چند ساعت صبر میکردیم و صبح میشد در اصل قضیه تغییری رخ نمی داد!

من مطمئنم بازم سال تحویل میشد!

 

بهر حال که ایشاالله امسال کلی اتفاق خوب واسه همه از جمله خودم بیفته!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 1:23  توسط بهاره  |