تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

خدایا مرسی!

ببین خداجون ، حالا درسته من بعضی وقتا زیادی سرت غر میزنم اما خوب دست به تشکرم هم خوبه!

خلاصه که خیلی حال دادی، هم ممنون و هم امیدوارم که این روند با سرعت رو به رشدی  کماکان ادامه داشته باشه.

 

اما امان از این زندگی که همیشه یه چیزی هست که....

خدایا من که باهات صحبت کردم، خودت هم که می بینی و اصلا نیاز به گفتن من نبود پس چرا باز من دیشب  بد خوابیدم؟

خدایا! باور کن این مسئله فقط کار خودته . من دخالت نکنم بهتره!

 

 دیشب اخبار نشون داد که شهرام جزایری رو گرفتند. ناراحت شدم. حیفه که آدم این همه پول داشته باشه  ولی تو زندان نگهش دارن!

صورتش هم کبود بود ، نامردا انگار حسابی زده بودنش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:41  توسط بهاره  | 

بهمون گفته بود 28 اسفند میاد، اما ییهویی اومد!

جمعه ساعت 8 صبح من با صدای جیغ خواهرم از خواب بیدار شدم.

بعد ازاینکه اف اف رو برداشته بود که ببینه کیه برادرم گفته بود منم! یکم زودتر اومدم!

بعد اونم جیغ زد!

دلم خیلی براش تنگ شده بود، خیلی بیش تر از خیلی!

و اینکه سوئد خیلی جای باحالیه! از همه باحال ترش هم آرامش و سکوت و سکونش هست!

 و یه چیز خیلی بدیهی هم اینکه خیلی سرده!

ما که داشتیم فیلم ها و عکس ها رو میدیدیم سردمون میشد!

برادرم می گفت اگه کسی برای چندین ساعت تو فریزر خانگی باشه احتمال زنده بودنش 200 درصد بیش تر از وقتی هست که یه شب رو تو سرمای اونجا سر کنه. ( البته شمال سوئد )

 

دو روزه درگیرپذیرایی از مهمون و شنیدن خاطرات سوئد و خرید عید و کارهای شب عید و شلوغی زندگی هستم!

خودم رو یادم رفته!

 

ویژه نامه عید همشهری رو اون روزی که منتشر شده بود یادم رفت بخرم.

حیف شد! کلی مطالب خوندنی داشت توش!

 

جمعه غروب یه مکالمه 31 ثانیه ای اتفاق افتاد. چراش در عرض همون 31 ثانیه  بازگو شد اما خود چرایی اش حتی جای سوال داشت که آخه واسه چی؟ به چه دلیلی؟

.................... و نقطه چین هایی که همیشه جایی داره تو قکر و ذهن و قلب آدم! اما هیچ وقت پر نمیشه!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:3  توسط بهاره  | 

حالم بده! نه از بد هم بدتره!

نمی دونم چی کار کنم؟

چقدر بده که بدونی یکی از عزیزانت داره یه کار اشتباهی انجام میده و تو ندونی که چه جوری متوجهش کنی.

کل دیشب رو نخوابیدم، همش تو ذهنم یه سری چیزا می چرخید. حس میکردم سرم 10 کیلو شده.

 

آدم ها معمولا فکرمیکنند دارن کار درست رو انجام میدن و وقتی راجع به کاری که انجام میدن خیلی مطمئن هستن تغییر نظرشون خیلی سخت میشه.

نمی دونم چی جوری و به چه روشی باید متوجه اشتباهش بکنم.

آدما باید تو زندگی اشتباه کنند،باید خودشون یه سری تجربیات رو به دست بیارن. همه اینا رو می دونم اما اگه مدت زمان این تجربه زیاد شد اذیت کننده میشه، ویران کننده میشه.

چقدر دلم میخواد خودش متوجه اشتباهش شه و تغییر مسیر بده ، خدا کنه زودتر این اتفاق بیفته. قبل ازاینکه من علیرغم میل باطنیم و فقط و فقط بخاطر حس دلسوزیم یه کاری کنم.

 

چقدر بده که آدم یه چیزایی رو بدونه که نباید بدونه!

 بعضی وقتا این دونستن لعنتی، حس مسئولیت میاره اما اینکه چه جوری این مسئولیت رو انجام بدی که طرف مقابل بهش برنخوره و فکر نکنه داری ادای آدم بزرگ ها و کسایی که خیلی میدونن رو درمیاری خیلی سخته!

دیشب و امروز انگار شوک بهم وارد شده بود، اصلا نمی تونستم چیزی بگم. فقط نگاه میکردم و تو ذهنم هم یه عالمه فکرای مختلف میومد و میرفت .

 

خدایا! خدایا!

خودت مواظبش باش! خودت به دلش بنداز که سره چیه، ناسره چیه.

من نمی تونم! خواهش میکنم یه کاری کن که این باری که حس می کنم رو شونه هام داره به شدت سنگینی میکنه با نظر تو و به دست خودش حل شه.

اگه این جوری شه یه نفس راحت می کشم.

خدایا! نذار از این دیرتر شه!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:23  توسط بهاره  | 

کتاب ابراهیم نبوی که راجع به خاطرات زندانش بود رو تموم کردم . جالب بود! هم کتاب، هم زندان انفرادی!

اون زندانی که نبوی توش بوده یه جایی بوده به ابعاد 2 در 5/1 متر!، به قول خودش فاصله مستراح تا سفره نبم متر بود! ولی خوب خودش هم چند جا تو کتاب عنوان کرده که زندان انفرادی جای بدی نیست. آدم کلی وقت داره واسه فکرکردن، واسه خوندن، واسه نوشتن.

منم که فکر کردم دیدم خیلی حال میده! آدم سالی دوسه ماه تو انفرادی باشه و از آدما به دور باشه.

 اما زندان انفرادی که من دوست دارم حتما یه حداقل هایی باید داشته باشه!

اول اینکه خدایی 2 در 5/1 خیلی غیر قابل تحمله! مثل قبر میمونه آخه!

یه اتاق 3 در 4 باشه  با موکت های تمیز( آخه نبوی می گفت موکت های زندانش کثیف بوده ، من کثیف باشه نمی تونم تحمل کنم!)،  تازه بین سفره و مستراح هم حتما حتما حتما در وجود داشته باشه! و کلی کتاب از هر نوعی که خواستم در دسترسم قرار بدن. بعد هر روز، یه روزنامه خوب هم برام بیارن که بخونم ببینم کی به کیه. هر هقته چلچراغ هم برام بیارن. روزی 2 ساعت هم بیان یه نوت بوک بدن دستم که هم وبلاگم رو آپ دیت کنم،هم یه چرخی تو نت بزنم ! بعد غذاهای خوشمزه هم برام بیارن(چون من هر غذایی رو نمی تونم بخورم!) و در نهایت هم اینکه بازجویی مازجویی هم  تو کار نباشه. و هفته ای یه یار هم بتونم به آدمایی که می خوام زنگ بزنم و باهاشون صحبت کنم.

حاضرم شرط ببندم که تو هر سالی که سپری شه این دو سه ماه جزو مفیدترین روزهای زندگیم خواهد بود. میتونم کلی کتاب بخونم ، کلی چیز بنویسم ( من نویسندگی رو از بچگی دوست داشتم ولی نمی دونم چرا هیچ وقت نرفتم دنبالش)، مجبور نباشم به کسی جواب پس بدم، مجبور نباشم کارایی که دوست ندارم رو انجام بدم، مجبور نباشم یه سری کارهای روتین و بی مزه زندگی رو انجام بدم. تو زندان انفرادی خودتی و خودت و خودت! این خیلی خوبه! نه از خوب اون ورتر! خیلی عالیه! خیلی عالیه که آدم یه مدتی با خودش تنها باشه.

 اما خوب حیف که دخترم و واسه دختر زندون رفتن حالا به هر جرمی ( چه سیاسی ، چه غیر سیاسی) خیلی ضایعست.

اگه پسر بودم روش کار میکردم! فوقش یه کم کار سیاسی میکردی و یه کم زیادی حرف میزدی تا بتونی ازمزایای زندون انفرادی استفاده کنی! ( البته یه زندون انفرادی با شرایطی که ذکر کردم!)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:14  توسط بهاره  | 

یه مدتی که البته زمانش هم طولانی بود( یه چیزی در حدود سه سالی که گذشت) به هزار و یک دلیل منطقی و غیر منطقی اصلا که نمیشه گفت ولی خیلی کم کتاب می خوندم.

من کتاب خوندن رو ازدوران راهنمائی شروع کردم، زیاد هم می خوندم . کتاب های خوبی هم می خوندم . این روند تا اوایل دانشگاه ادامه داشت . ولی بعد به شدت کاهش پیدا کرد. اینم از مزیت های دانشگاه رفتن تو ایران!

اما چند روزه که دوباره حس لذت بردن ار کتاب خوندن برگشته و زیاد در کتابخونه رو باز می کنم که کتابی بردارم برای حوندن.

دیروز کتاب دیوانه بازی کریستین بوبن رو خوندم، بد نبود . اما من کتاب قبلی که از همین نویسنده خونده بودم و هنوز تو ذهنم بود رو بیش تر دوست دارم. اسمش فراتر از بودن و موتسارت و باران بود. شاید تو ایام عید دوباره خوندمش .

دیشب وقتی داشتم دنبال یه کتاب می گشتم واسه خوندن چشمم خورد به کتاب سید ابراهیم نبوی . اسمش ماه عسل پائیزی بود و یادداشت های دوران زندانش بود. یادمه که نصفه خونده بودمش ، آوردمش بیرون که کامل بخونمش . صفحه اولش رو که باز کردم دیدم ابراهیم نبوی برام امضا کرده بود.

نوشته بود : تنها سنگ ثابت است که بر آن خزه میروید، هرگز بی تغییر نمان.

بعد نوشته بود برای بهاره عزیز و امضاء کرده بود.

ورق زدم صفحه بعد، دیدم خودم نوشتم نمایشگاه کتاب/ اردیبهشت81

 

 یادآوری شیرینی بود از کسی که الان دیگه ایران نیست و من اغلب نوشته هاش رو تو اینترنت می خونم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:8  توسط بهاره  | 

اتفاق مهم امروز این بود که فاینال این ترم زبانم رو fail شدم.

حداقل نمره برای pass شدن آوردن نمره 75 از 100 هست که مجموع 60 درصد فعالیت کلاسی و 40 درصد نمره فاینال رو شامل میشه.

و من با نمره 74 که بهم داد مجبورم این 3 ماه رو یکبار دیگه تکرار کنم. نمره ای که من گرفتم ربطی به اونچه بلد بودم یا نبودم نداشت، فقط و فقط نشون دهنده لج کردن استاد باهام بود و بخاطر عذرخواهی نکردن برای ماجرایی که جایی برای عذرخواهی نداشت و همین طور دلیلی!

مهم نیست، یعنی اگه هم باشه دیگه نمی شه کاری کرد.

اما اگه ترم بعد دیدمش یا اگه حتی باهاش کلاس داشتم حتما یه چیزی یهش میگم.

خیلی نامردی کرد!

 

اتفاق مهم این روزها بیکار بودن ، بی انگیزه بودن و بی هدف بودنمه.

بیست و چهارسالگیم و بعد از تموم شدن درسم رو اصلا اینجوری تصور نمی کردم. خیلی قشنگ تر از این چیزی بود که الان هست!

محدوده سنی 16 تا 18 سالگی دختر اکتیو، پرانرژی و پر از آرزوهای بزرگی بودم. همه این خصوصیات با بزرگ تر شدنم کمرنگ تر و کمرنگ تر شد. و الان که 8 سال از 16 سالگیم میگذره چیزی از اون همه شور زندگی درمن نیست.

واقعیت های زندگی چه قدرت تخریب کنندگی بالایی داره.  جای همه اونا رو خستگی و یاس پر کرده .

خیلی راحت همه چیز رو به هیچ تبدیل می کنه! خیلی راحت! جوری که خودتم نمی فهمی چه جوری!

 

یکم از این همه روحیه بدی که دارم رو میذارم به حساب اینکه الان روزهای آخر ساله و من همیشه از اول و آخر یه چیز متنفرم و کلی انرژی منفی بهم مبده.

این یک ماه آخر امسال و اول سال بعد هم بیاد تموم شه بره ، ببینم اوضاع چطور میشه. بدتر یا بهتر؟

هر چند امیدی به بهبود و نشونی از بهبود نمی بینم اما حالا که روزها قراره بگذره بذار خودم چاشنی امید و انتظار قاطیش کنم شاید یکم قابل تحمل تر بگذره! شاید!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:39  توسط بهاره  | 

خستم ، خیلی خسته!

از همه چی ، از همه کس!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 2:10  توسط بهاره  | 

خدایا!

دلم میخواد سرزنده ، شاد و پراز انرژی مثبت باشم.

دلم میخواد زندگی کنم و لذت ها و قشنگی های زندگی رو با پوست و گوشت و استخوان حس کنم.

خدایا!

روند اتفاقات رو جوری قرار بده که اینجوری شه!

خواهش میکنم!

با تمام وجود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:1  توسط بهاره  | 

 شهرام جزایری ، متهم مفاسد اقتصادی که سال 80 جلسات دادگاهش بصورت یه سریال جذاب و پرطرفدار از تلویزیون پخش میشد دوباره خبرساز شد.

کسی که می گقتند  اوایل هیچ چیز نداشته ولی به جایی رسیده بود که می تونست سماور خونشون رو با هزار تومانی روشن کنه.

 

 من به جادوی نگاه آدمها اعتقاد دارم.

یادمه همون موقع ها وقتی  برای اولین بار چهرش رو دیدم، از آدمی که به قول مقامات قضایی تحصیل مال نامشرع انجام داده، تو ذهن من تصویر یه آدم با ضریب هوشی فوق العاده بالا نقش یست. آدمی که ذکاوت از چشم هاش معلوم بود.

و راستش اینه که خیلی حال کردم که تونسته پولدار شه . دلم هم  میخواست یه جوری آزاد شه و پول هاش زیادتر هم بشه.

بعدش هم  که براش یه حبس سنگین در نظر گرفتن  و حکم هم رفت برای تجدید نظر وخلاصه کش و قوس دادگاهش ادامه داشت. تازگی ها هم باز جلسات دادگاهش بود. من هر وقت که تو روزنامه خبری در موردش میخوندم ناراحت میشدم . دستگاه قضایی وقت یه آدم باهوش و باعرضه  رو گرفته بود  و اونو تو زندان نگه داشته بود به جرم اینکه بلد بود سریع و زیاد پول دربیاره! یه جورایی حرصم میگرفت !

 

و سه شنبه شهرام چزایری فرار کرد!

ازشنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم . آدمی مثل اون باید بیرون باشه و بتونه زندگی کنه جون خوب زندگی کردن رو بلده !

امیدوارم تونسته باشه از کشور فرار کنه و بره یه جایی که بخاطر باهوش بودن نندازنش زندان!

 

یارب به سلامت دارش!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 15:13  توسط بهاره  | 

من دیروز دو نفر رو با استفاده از تکنولوژی سر کار گذاشتم.

اولیش  برادر دوستم بود که تازه موبایل گرفته و 6_5 سالی هم از من کوچیکتره .

 به عنوان یه دختر دبیرستانی که بهش علاقه داره بهش اس ام اس زدم و بعد یکم اس ام اس بازی ، اون زنگ زد و با هم صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم. (چند باری هم گفت که  صدات آشناست!) خلاصه که یه جورایی از زنگ زدنم فوق العاده استقبال کرد و کم کم داشت احساسی با قضیه برخورد میکرد ، برای فردا هم با هم قرار گذاشتیم که بعد از تعطیل شدن مدرسه من بریم و همدیگه رو ببینیم!

این بازی تا امشب ادامه داشت ولی دیگه خسته شدم و بهش گفتم که بابا من دوست خواهرتم!

تا اینو گفتم گفت منو میذارین سر کار؟ کاری میکنم که هر دوتون ( منظورش من و خواهرش بودیم) پشیمون شین، بعدشم  گوشی رو قطع کرد. بعد اس ام زد کاری می کنم که مجبور شی خطت رو عوض کنی!

خیلی بهش برخورده بود. حس کرده بود براش افت داشته که توسط دو تا دختر رفته بوده سر کار.

کلی براش اس ام اس زدم که از دلش در بیارم ، خواهرشم دیگه رسما ازش عذرخواهی کرد ولی اینقدر عصبانی بود که اصلا براش مهم نبود که فقط قصدمون شوخی بوده.

منو که بدجور تهدید کرد!

 

اما در مورد دوم دروغ چرا خوب! عذاب وجدان گرفتم.

دومی یه دختر همسن و سال خودم بود که دوران راهنمائی یادمه یه سالی با هم همکلاس بودیم و الان همون جائی کار میکنه که یکی از دوستام هم اونجا کار میکنه. دیروز که دوستم اومده بود خونمون نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتیم یه کم سر کارش یذاریم. راستش من اصلا فکر نمی کردم اینجوری بشه و فکر میکردم با شوخی و خنده آخرش بهش میگم که بابا! منم بهاره!

ولی اینجوری نشد.

براش به عنوان یه پسر که به شدت بهش علاقه داره و اونو زیاد تو محل کارش می بینه اس ام اس زدم . بهش گفتم من اصلا قصدم یه دوستی ساده  نیست و هدف های بزرگتری دارم و .....! از همین چرت و پرت ها که پسرها میگن!

بعد اون گفت چه هدفی داری؟ بازی کردن با احساسات یه دختر؟

منم دیدم دارم گند می زنم و قضیه احساسی میشه . براش اس ام اس زدم ببخشید مزاحمتون شدم ،  فکر نمی کردم اینجوری برداشت کنین، نمی خوام حس کنین که قصدم ایجاد مزاحمته. فکر کردم دیگه قضیه تموم میشه و فیصله پیدا می کنه. اما در کمال ناباوری دیدم به موبایلم زنگ زد. اونم 2 بار!

 نمی تونستم جواب بدم ، گوشی رو برمی داشتم می گفتم چی آخه! بعدش 3_4 تا اس ام اس زد . گفت دلم میخواست باهاتون صحبت میکردم و توضیح می دادم که چرا اون حرف رو بهتون زدم! گفت با توجه به ابراز علاقه شدیدتون حداقل توقع داشتم به تلفن و اس ام اس هام جواب بدین! گفت اگه هدف بزرگتری داشتین خوب راه های دیگه ای هم برای شناخت وجود داره! آخرشب هم یه اس ام اس زد و گفت ببخشید این موقع دارم براتون اس ام اس می زنم؛ امیدوارم اگه خوابید موبایلتون رو سایلنت باشه و با صدای زنگ اس ام اس من بیدار نشده باشین.

بعدشم گفت فکرم رو مشغول کردین ، آخه شما کی هستین ؟ کی شماره منو به شما داده؟ چرا داده؟ و در نهایت گفت همون طور که من جواب اس ام اس های شما رو دادم توقع داشتم شما هم به سوال هام جواب بدین!

منم اصلا جواب ندادم ، دیدم هر چی بخوام بگم می زنم خراب تر می کنم قضیه رو. اگه هم خودمو معرفی میکردم و می گفتم که می خواستم باهات شوخی کنم که دیگه بدتر بهش بر میخورد!

کف کردم! آخه من اصلا فکر نمی کردم اینقدر قضیه رو جدی بگیره!

نمی دونم! شایدم اشتباه می کنم( هر چند که خیلی بعیده چون خودمم یه دخترم) اما غم رو تو تک تک حرفاش حس کردم، حس می کنم یه شوخی نابجا که فکر میکردم آخرش با معرفی خودم وبا خنده تموم خواهد شد باعث شد یه دختر دیشب  بد بخوابه و فکرش الکی مشغول شه. به یه چیزایی فکر کنه یا چه میدونم یاد یه چیزایی بیفته و اذیت شه.

 

اه ، اه ، اه ! خیلی اعصابم از دست خودم خورده!

 منو چه به سر کار گذاشتن دیگران آخه؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 2:4  توسط بهاره  |