من دیروز دو نفر رو با استفاده از تکنولوژی سر کار گذاشتم.
اولیش برادر دوستم بود که تازه موبایل گرفته و 6_5 سالی هم از من کوچیکتره .
به عنوان یه دختر دبیرستانی که بهش علاقه داره بهش اس ام اس زدم و بعد یکم اس ام اس بازی ، اون زنگ زد و با هم صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم. (چند باری هم گفت که صدات آشناست!) خلاصه که یه جورایی از زنگ زدنم فوق العاده استقبال کرد و کم کم داشت احساسی با قضیه برخورد میکرد ، برای فردا هم با هم قرار گذاشتیم که بعد از تعطیل شدن مدرسه من بریم و همدیگه رو ببینیم!
این بازی تا امشب ادامه داشت ولی دیگه خسته شدم و بهش گفتم که بابا من دوست خواهرتم!
تا اینو گفتم گفت منو میذارین سر کار؟ کاری میکنم که هر دوتون ( منظورش من و خواهرش بودیم) پشیمون شین، بعدشم گوشی رو قطع کرد. بعد اس ام زد کاری می کنم که مجبور شی خطت رو عوض کنی!
خیلی بهش برخورده بود. حس کرده بود براش افت داشته که توسط دو تا دختر رفته بوده سر کار.
کلی براش اس ام اس زدم که از دلش در بیارم ، خواهرشم دیگه رسما ازش عذرخواهی کرد ولی اینقدر عصبانی بود که اصلا براش مهم نبود که فقط قصدمون شوخی بوده.
منو که بدجور تهدید کرد!
اما در مورد دوم دروغ چرا خوب! عذاب وجدان گرفتم.
دومی یه دختر همسن و سال خودم بود که دوران راهنمائی یادمه یه سالی با هم همکلاس بودیم و الان همون جائی کار میکنه که یکی از دوستام هم اونجا کار میکنه. دیروز که دوستم اومده بود خونمون نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتیم یه کم سر کارش یذاریم. راستش من اصلا فکر نمی کردم اینجوری بشه و فکر میکردم با شوخی و خنده آخرش بهش میگم که بابا! منم بهاره!
ولی اینجوری نشد.
براش به عنوان یه پسر که به شدت بهش علاقه داره و اونو زیاد تو محل کارش می بینه اس ام اس زدم . بهش گفتم من اصلا قصدم یه دوستی ساده نیست و هدف های بزرگتری دارم و .....! از همین چرت و پرت ها که پسرها میگن!
بعد اون گفت چه هدفی داری؟ بازی کردن با احساسات یه دختر؟
منم دیدم دارم گند می زنم و قضیه احساسی میشه . براش اس ام اس زدم ببخشید مزاحمتون شدم ، فکر نمی کردم اینجوری برداشت کنین، نمی خوام حس کنین که قصدم ایجاد مزاحمته. فکر کردم دیگه قضیه تموم میشه و فیصله پیدا می کنه. اما در کمال ناباوری دیدم به موبایلم زنگ زد. اونم 2 بار!
نمی تونستم جواب بدم ، گوشی رو برمی داشتم می گفتم چی آخه! بعدش 3_4 تا اس ام اس زد . گفت دلم میخواست باهاتون صحبت میکردم و توضیح می دادم که چرا اون حرف رو بهتون زدم! گفت با توجه به ابراز علاقه شدیدتون حداقل توقع داشتم به تلفن و اس ام اس هام جواب بدین! گفت اگه هدف بزرگتری داشتین خوب راه های دیگه ای هم برای شناخت وجود داره! آخرشب هم یه اس ام اس زد و گفت ببخشید این موقع دارم براتون اس ام اس می زنم؛ امیدوارم اگه خوابید موبایلتون رو سایلنت باشه و با صدای زنگ اس ام اس من بیدار نشده باشین.
بعدشم گفت فکرم رو مشغول کردین ، آخه شما کی هستین ؟ کی شماره منو به شما داده؟ چرا داده؟ و در نهایت گفت همون طور که من جواب اس ام اس های شما رو دادم توقع داشتم شما هم به سوال هام جواب بدین!
منم اصلا جواب ندادم ، دیدم هر چی بخوام بگم می زنم خراب تر می کنم قضیه رو. اگه هم خودمو معرفی میکردم و می گفتم که می خواستم باهات شوخی کنم که دیگه بدتر بهش بر میخورد!
کف کردم! آخه من اصلا فکر نمی کردم اینقدر قضیه رو جدی بگیره!
نمی دونم! شایدم اشتباه می کنم( هر چند که خیلی بعیده چون خودمم یه دخترم) اما غم رو تو تک تک حرفاش حس کردم، حس می کنم یه شوخی نابجا که فکر میکردم آخرش با معرفی خودم وبا خنده تموم خواهد شد باعث شد یه دختر دیشب بد بخوابه و فکرش الکی مشغول شه. به یه چیزایی فکر کنه یا چه میدونم یاد یه چیزایی بیفته و اذیت شه.
اه ، اه ، اه ! خیلی اعصابم از دست خودم خورده!
منو چه به سر کار گذاشتن دیگران آخه؟!