تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

من با استاد زبان این ترمم مشکل دارم. ازهمون جلسه اولی که نشستم سر کلاسش این حس کنتاک بهم دست داد.

جلسه پیش،از همون موقعی که نشستم سر کلاس می خواستم یه شماره ای رو بگیرم ولی نمی گرفت. تلاش هام در طول کلاس هم ادامه داشت که بالاخره بعد یک ساعت موفق شدم.

از کلاس اومدم بیرون اما متاسفانه اینقدر که بد صدا می رفت قطع شد.

بعدش که وارد کلاس شدم و نشستم استاد گفت:بدون اجازه از کلاس خارج شدی. من قبل ازاون بارها بدون اینکه ازش اجازه بگیرم از کلاس خارج شده بودم. چیزی نگفتم چون هم تعجب کرده بودم هم جوابی نداشتم که بدم و هم اینکه دلیلی هم نمی دیدم که جواب بدم. فقط نگاش کردم. گفت جوابی نداری؟ با سر گقتم نه! گفت نمره منفی گرفتی!

 

بعد کلاس رفتم بهش گقتم: بیرون رفتن ازکلاس اجازه میخواد؟ من که قبلا بارها سر کلاس شما بدون اجازه رفته بودم یرون!

گفت: بله ، اجازه میخواد. حتما موارد قبلی من متوجه نشدم! (در صورتی که چنین چیزی غیر ممکنه !چون شده من وسط کلاس جلوی چشم خودش 15 دقیقه رفتم بیرون و بعدش در حالی که متوجه وارد شدنم شده اومدم نشستم سر جام!)

با لحن و قیافه متعجبی که خودشم خوب متوجه شد، گفتم: باشه، ممنون!

 

چون مطمئن بودم که قصدش اذیت کردن و شایدم لج کردن بوده ( که دلیلش روهم نمی دونم!) نگفتم معذرت میخوام . نه اینکه عذرخواهی کردن کار سختی برام باشه، فقط بخاطر این که نخواستم درموردی که کاملا حق داشتم کم بیارم!

 

استادمون یکی ار بازرسای کانونه و آخر سخت گیری و بد نمره دادن و انداختنه!

بچه ها بهم گفتن قطعا افتادی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 3:45  توسط بهاره  | 

امشب دلم خیلی گرفته! خیلی زیاد!

 

بی بهونه! با بهونه!

چه فرقی می کنه! مهم اینه که آسمون دل آدم بعضی وقتا بد جوری ابر میشه.

ابرای سیاهی که خودتم نمی فهمی یهواز کجا پیداشون شد.

 

گریه! گریه! گریه!

اگه آدما گریه رو نداشتن چی کار می کردند؟ حتما از فشار بغض تو گلوشون خفه میشدن.

 

دلم برای خودم می سوزه! خیلی زیاد!

یه چیزایی بدجوری رو قلبم سنگینی می کنه.

 

کاش زندگی یه این بی رحمی نبود یا حداقل من یکم مقاوم تر بودم.

دوست دارم صبور باشم مثل سنگ!

شاید مثل اون یه روزی لعل بشم! شاید!

اما نمی دونم به خون جیگرش می ارزه یا نه؟!

 

خدایا! تحملم رو زیاد کن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2:8  توسط بهاره  | 

امروزساعت 8 صبح که من خواب بودم یه کوچولوئی موبایل باباش دستش بوده  و گویا اتفاقی شماره منو گرفته بود وچند ثانیه ای نگه داشت و بعدشم قطع شد..

ساعت 11 صبح من هنوز خواب بودم. این دفعه بابای همون کوچولوی بالا زنگ زد و گفت که ببخشیید بچه من  همین جوری رفته تو منوهای موبایلم واز تو دفترچه تلفن گوشی، گویا دستش خورده به اسم شما وشماره شما رو گرفته. خلاصه  کلی ازم عذر خواهی کرد . منم تو خواب و بیداری بودم و اصلا حواسم نبود چی میشنوم و چی میگم . گفتم خواهش می کنم وبعدش دوباره به ادامه خوابم پرداختم( آخه شب قبلش دیر خوابیده بودم)

بعد که از خواب بیدار شدم وهوش و حواسم اومد سر جاش پیش خودم فکر کردم شماره من تو گوشی ایشون برای چی ذخیره شده بوده و ایشون کبه که من نمی شناسمشون. آخه جوری هم عذر خواهی میکرد که انگار من یه آشنام و زیادی هم غریبه نیستم و خیلی بد شده که بچه سحر خیزش! کله سحر منو از خواب بیدار کرده!

حیف که روم نمیشه زنگ بزنم و ازش بپرسم شما؟

ولی حس کنجکاویم یه کوچولو قلمبه شده.

کاش اون کوچولوئه دوباره اشتباهی شماره منو بگیره واین دفعه که بابای یچه زنگ زد عذرخواهی کنه ازش بپرسم که کیه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:5  توسط بهاره  | 

اینجا ایرانه و برای منی که تو یه  خانواده  تقریبا سنتی ایرانی  دارم زندگی می کنم که حتی اگه خودشونم بخوان که روشنفکرانه فکر کنند ، جواطراف نمیذاره دوران بعد از تموم شدن دانشگاه  یعنی نگاه معنی دار و توام با پرسش اطرافیان برای پیدا کردن دلیل ازدواج نکردن!

اگه تا به امروز درسم یه  بهانه خیلی خوب بود، این بهانه شیرین دیگه روزای آخر عمرشه!

من دوست ندارم با کسی به اسم خواستگار ازدواج کنم ، خیلی صریح و بی پردش میشه اینکه من دلم میخواد قبل اینکه همسر آیندم همسرم بشه، دوسش داشته باشم .

آدما تو هر شرایطی قرار بگیرند به هر نحوی که شده خودشون رو با شرایط تطبیق میدند ، در این شکی نیست.

اگه همین فردا من چشمم رو باز کنم و ببینم به هزار و یک دلیل مجبورم کسی رو به عنوان شریک زندگی آیندم بپذیرم خوب قطعا سعی می کنم رابطه خوب و صمیمانه ای باهاش ایجاد کنم .

اما من دلم میخواد و نهایت سعیم رو می کنم که  این اتفاق نیفته .

من دلم میخواد با پیش زمینه ازدواج کنم، دوست ندارم زندگی آیندم از نقطه صفر شروع شه.

 

امروز زمزمه های یه خواستگار بهانه ای بود برای اینکه حرف تازه ای رو از زبون مامان بشنوم.

وقتی مثل همیشه بدون اینکه بدونم کیه گفتم نه! مامان گفت چرا؟ گفت دیگه درست که تموم شده ، سنت هم که برای ازدواج مناسبه!

این حرف اصلا نشونه خوبی نبود، این یعنی اینکه دیگه ممکنه زیاد به حرفم گوش ندن!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 3:16  توسط بهاره  | 

یه آخیش توام با افسوس!

آخیش بخاطر اینکه پروژه فولادم دیگه تقریبا تموم شد وفقط یه سری پرینت ازکارهای کامپیوتریش مونده وجهارشنبه هم باید ببرم تحویل بدم. وافسوس به خاطر اینکه با تموم شدن این پروژه تقریبا میشه گفت دوره 4 ساله دانشگاه تموم شد.

اینم اضافه شد به یکی دیگه از برگهای خاطرات زندگی!

هنوز تموم نشده نوستالژی خونم رفته بالا، دیگه چه برسه به بعدا!

 

من زیاد اهل سر کلاس نشستن نبودم دیگه چه برسه به کلاس های 8 صبح!

ولی الان اگه زمان به عقب برگرده حاضرم سر همه کلاس هام حتی کلاس های 8 صبح هم حاضر شم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 2:46  توسط بهاره  | 

 بچه ها رو فقط وقتی بین  یک تا پنج سال هستند دوست دارم.

تا قبل یک سالگی که فقط گریه می کنن و بعد پنج سالگی هم که تخس و بی نمک  میشن و هرچی هم که بزرگتر بشن  بدتر میشه!

ولی وقتی بین 1 تا 5 سالگی هستند آدم کلی باهاشون حال می کنه.

پسر عموم ، مسعود،  توی همین رنج سنی قرار داره و منم فوق العاده دوسش دارم و اونم منو خیلی دوست داره.(خودش میگه 10 تا دوست دارم!)

امشب، شام خونمون بودند و آخر شب وقتی می خواستند برن گریه کرد که پیش من بمونه.

آخرشم موفق شد.

امشب  یه بچه رو خوابوندم. یه دنیا معصومیت!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:50  توسط بهاره  | 

تقریبا که نه ، میشه گفت دقیقا نصف وقتی که برای پروژه فولادم گذاشته بودم تبدیل به هیچی شد. امروز فهمیدم یه سری از محسباتم در نتیجه  یه اشتباه  به هیچ دردی نمی خوره جز پاره کردن! انگار آب یخ ریختن روم!

تقریبا زحمت 2 روز کاملم بر باد رفت! خدائیش خیلی سوختم!

 

بعدازظهر خواهرم با دوستش رفتند فیلم پارک وی ساخته فریدون جیرانی رو ببیند، بدم نمیومد باهاشون برم ولی خوب به هیچ وجه حال آماده شدن و از خونه بیرون رفتن رو نداشتم! آخر تنبلی!

آخرین بار شنبه صبح بود که از خونه رفتم بیرون! رفتم دانشگاه!

 یعنی الان 4 روزه که بیرون نرفتم!

 

چهارشنبه هفته پیش به یکی از بچه ها زنگ زدم که تازه ببینم موعد تحویل پروژه طراحی معماری چه روزیه . گفت شنبه پیش بوده! ولی بچه ها وقت گرفتند و افتاده شنبه آینده!

یعنی فقط دو روز وقت داشتم و هیچ کاری هم نکرده بودم!

در عرض دو روز سرو ته پروژه رو به طرز ضایعی بهم رسوندم و شنبه صبح بردم نحویل دادم. اونجا که پروژه بچه ها و کیفیت کار اونا رو دیدم بیش ترین نمره ای که تونستم برای خودم متصور باشم وفکر میکردم حقمه همون 10 بود( چون استاد می دونست ترم آخرهستم خیالم راحت بود که نمیندازه)

امشب که رفتم تو سایت دانشگاه که ببینم نمره جدیدی گذاشتن یا نه،  دیدم استاد بهم داده 15!

کلی حال کردم! دستس درد نکنه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:26  توسط بهاره  | 

صبح ها از خواب بیدار میشم و روی پروژه هام که موعد تحویلشون نزدیکه کار می کنم.

با مامان، با خواهرم صحبت می کنم.

باهاشون غذا می خورم.

روزنامه و مجله می خونم.

موزیک گوش میدم.

سعی می کنم بهانه های کوچیک و ساده برای شاد بودن خودم پیدا کنم.

اخبار گوش می کنم.

سریال می بینم.

روز آن لاین ، دوم دام ، وبلاگ ابطحی و چند تا سایت دیگه رو هم می خونم.

سعی می کنم فکر کنم اما نه به همه چیز!

راضیم! نه به خاطر اینکه همه چیز زندگی بر وفق مرادمه ، که بخاطر اینکه در نهایت سادگی و با رضایت خاطر نسبت یه خودم زندگی می کنم.

 راضیم! جون به خودم مدیون نیستم.

نمی دونم اینا تعریف خوبی از زندگی هست یا نه؟!

اما دارم زندگی می کنم!همین!

 

 و اینکه امروز یه کوچولو با بقیه روزها برام فرق داره!

سال های  زندگیم امروز دیگه خورده نداره ، بدون پسوند ماه و روز! دقیقا رند شد!

 امروز تولدم بود ولی زیاد امروز رو دوست نداشتم چون بهم یادآوری کرد بزرگ شدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:14  توسط بهاره  | 

دیشب اینقدر گریه کرده بودم که مامان صبح (البته صبح که نه ، درستش اینه که بگم ظهر) وقتی چشام رو دید ازم پرسید چرا چشات اینقدر باد کرده؟ و من فقط تونستم بگم دیشب سرم درد میکرد و خوابم نبرد، شاید بخاطراونه! بعدش که خودم تو آینه نگاه کردم دیدم پشت چشمم خیلی سرخ شده وباد کرده.

  

 زمان هیچ وقت حادثه ای که دلمون رو شکونده ازحافظمون پاک نمی کنه فقط بهمون یاد میده که چطور از این به بعد با یه زخم که رو قلبمون یادگار مونده به زندگی ادامه بدیم.

اگه این چند روز که تلخیش تو صورت و فلبم سایه انداخته زودتر تموم شه روزهای بعد تلخیشون به اندازه تلخیه همین روزهاست اما یه فرق بزرگ داره و اونم اینه که خودش رو دیگه تو صورتم نشون نمیده و منو به چشای مامان مدیون نمیکنه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 3:30  توسط بهاره  | 

خدایا! برام موقعیتی رو جور کن که داد بزنم وگرنه خفه میشم! فقط اشک و بغض وآهم !

خدیا! ازت صبر میخوام! صبر بخاطر اینکه فدرت تحملم بالا بره تا چشام کمتر خیس شه!

خدایا! میدونی که تنهام و فقط تو رو دارم! پناهم باش!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 2:44  توسط بهاره  | 

میگن که وضعیت ایران اصلا خوب نیست و هر دم از این باغ بری میرسد و اوضاع خیلی بی ریخته و گویا قراره که بی ریخت تر هم بشه!

و مثل اینکه ریشه بیش تر این مشکلات هم بر میگرده به شخص شخیصی به نام آقای احمدی نژاد!

 

آقای احمدی نژاد من نمی دونم یهو چی شد که شما شدی رئیس جمهور! ولی خواهش می کنم یه کم که نه‌ بلکه خیلی بیش تر مراقب کارها و رفتارت باش. ما نمی خواهیم با هول و ولای جنگ روزهامون رو به شب هامون پیوند بزنیم.

آقای احمدی نژاد پدرو مادرهای ما تو بحبوحه انقلاب زندگی مشترکشون رو آغاز کردند و ماه عسلشون هم پر از خاطرات بمب و خمپارست. نخواین که دوران میانسالیشون هم با دلشوره یه جنگ دیگه پیوند بخوره.

آقای احمدی نژاد انرژی هسته ای حق مسلم ماست اما نه بیش تر از امنیت کشورمون.

آقای احمدی نژاد ما باید ببینیم در قبال چیزی که قراره به دست بیاریم  چه هزینه ای می پردازیم.

آقای احمدی نژاد متاسفم که این رو میگم ولی گویا شما دارین حتی از جنگ استقبال هم می کنین بخاطر سرپوش گذاشتن روی مشکلاتی که دولت شما و بی تدبیربودن شخص شما برای مردم ایجاد کرده.

آقای احمدی نژاد اکثر دنیا شما رو با موضع گیری های ابلهانه و حرف ها و کارهای  مضحک واحمقانه می شناسند.

آقای احمدی نژاد شما مثل بختک افتادید رو سرنوشت ما و دارین همه چیز رو با ایدئولوژیه که نمی دونم از کجا آوردین خراب می کنین .

آقای احمدی نژاد قبل از درفشانی هاتون یه کم فکر کنید لطفا!

آقای احمدی نژاد شما دیگه کم کم دارین ما رو عصبی می کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:18  توسط بهاره  |