تبليغاتX
روزشمار لحظه های من

روزشمار لحظه های من

امروز سر کلاس زبان استادمون یه موضوع داد و گفت که در موردش یه پاراگراف بنویسیم. تا اینجا همه چی خوب و معمولی بود اما مشکل زمانی بوجود اومد که استادمون گفت که پاراگرافی که می نویسید حتما باید شامل 80 کلمه باشه و به ازای هر کلمه که زیادتر یا کمتر بشه یه نمره ازتون کم میشه!

و نتیجه این شد که ما نصف بیش تر زمانی رو که داشتیم  صرف شمارش و زیاد وکم کردن کلمه ها کردیم!

کاش حداقل فلسفش  رو هم بهمون می گفت که سرمون بخاطرعلامت سوالی که توش نقش بسته بود گنده نمی شد!

من که  نتونستم هضم کنم که فرق یه پاراگراف خوب که مثلا بین 80_90 کلمه داشته باشه و یه پاراگراف خوب که دقیقا 80 کلمه! داشته باشه چیه؟!

این از استادمون که میگه یه پاراگراف 80 کلمه ای بنویسید ، اونم از ساختمون کانون زبان که توش همه چی پیدا میشه جز آنتن دهی خوب موبایل و باعث میشه اس ام اسی که اول کلاس برات می فرستند از کلاس که اومدی بیرون به دستت برسه!

اه! بابا شاید اس ام اس مهمی بوده خوب و باید به موقع می رسیده!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:41  توسط بهاره  | 

ساعت 3:49 نصفه شب یه sms برام اومد که توش نوشته شده بود: بستنی دایتی شما را به دیدن ادامه خوابتان دعوت می کند!

بعضی وقتا آدم حال میکنه که یکی از اطرافیانش رو اذیت کنه و سر به سرش بذاره . اما این کسی که برای من sms زده بود نه منو می  شناخت و نه من اونو می شناختم و نمی دونم این که باعث شه من از خواب بپرم چه سودی به حالش داشته! (تازه اس ام اسش هم جدید نبود که دلم کمتر بسوزه! )

 احتمالا همین جوری اتفاقی چند تا عدد و رقم رو پشت سر هم نوشته بود و از شانس خوب من شده بود شماره من!

خدایا! به ملت عقل درست و حسابی بده ، به منم حالا اگه نمی خوای پول بدی اشکال نداره ، خوب نده! حداقل دوزار شانس بده که نصفه شبی و بین n تا شماره که اون طرف می تونسته بگیره دقیقا شماره من رو نگیره که از خواب بپرم!

آخه آدم چقدر باید خوش شانس باشه!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:27  توسط بهاره  | 

بعضی وقتا آدم خودش میدونه داره اشتباه میکنه ، میدونه که نمیتونه هیچ سرانجامی  برای کاری که داره انجام میده  متصور باشه ، میدونه راهی که داره میره به ترکستان هم حتی ختم نمیشه ، میدونه به ازای همه انرﮊی که داره میذاره حتی در لحظه شاد بودن رو هم به دست نمیاره ، میدونه  داره اذیت میشه و حتی  بهای گزافی هم  برای این اذیت شدن پرداخت میکنه  ، میدونه باید یه تصمیم دیگه بگیره ، میدونه باید راهش رو عوض کنه ، میدونه نباید بذاره بیش تر از این دیر شه . میدونه .....میدونه......میدونه......

اما چشمش رو روی همه دانسته هاش می بنده و با لجاجت تمام به حماقتش ادامه میده .

خیلی بده! ولی بعضی وقتا انگار هیچ رقمه ازش گریزی نیست!

 

خدایا! یا حماقت منو با قدرت خدائی خودت و در یک چرخش 360 درجه ای به سعادت تبدیل کن! یا اینکه  تو خل بازیم  زیادی به خودم  واگذارم نکن وحداقل از دور هوام رو داشته باش  وگرنه همچین می خورم زمین که دیگه تا آخر عمر میرم تو کماها!

خلاصه که ازمن گفتن بود ! دیگه خود دانی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 3:48  توسط بهاره  | 

با وجودی که من کلی مشکلات اساسی با خدا دارم و اساسا تو سربالائی های زندگی ، زود واسش شاکی بازی در میارم و از کوره در میرم اما بعضی وقتا یه اتفاقاتی برام میفته که مطمئن میشم خدا منو دوست داره!

 

امروز فاصله اصرار من برای یه خواسته و متوجه شدن حکمت جور نشدنش به اندازه چند دقیقه بود!

امروز همه چیز دست به دست هم داده بود که یه اتفاق بیفته ، اما یه دلیل به ظاهر بی اهمیت ( در حد نخواستن شنیدن یه غر کوچیک ) باعث شد که همه ماه و خورشید و فلک که با هم یکی شده بودند عملا از دستشون کاری بر نیاد!

 

امروز یه معجزه کوچیک ( و برای من خیلی بزرگ) باعث شد که حس کنم یه لحظه نگاه خدا به من چقدر  تو سرنوشتم تاثیر داره و اگه نبود اون نگاهش من الان با بدترین حس ممکن به رختخواب می رفتم.

 

خدایا! به خاطر نداده هات و نخواستن هات ممنون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:23  توسط بهاره  | 

 

اگه  قصد خرید و بالا پائین رفتن تو پاساﮊهای  یه جایی غیر از اینجا رو داریم که خوب میشه دوبی رو جایگزینش کرد، پس دلیل مکه رفتن این نمی تونه باشه!

اگه نیاز به تمدد اعصاب و استراحت کردن داریم که خوب شمال ، مشهد ، اصفهان ، ...... بغل دستمونه . پس دلیل مکه رفتن این هم  نمی تونه باشه!

اگه می خوایم یه خودمون یه تکون حسابی بدیم و متحول بشیم که خوب خیلی پیش نیازها رو باید رعایت کنیم و مکه رفتن آخریشه!

اگه حس می کنیم باید بریم یه جایی که به خدا نزدیک تر شیم ، که از اساس مشکل داریم پس دلیل مکه رفتن اینم نمی تونه باشه!

اگه حس می کنیم که یه کاریه که همه انجام میدند و ما هم باید انجام بدیم که خوب این خیلی دلیل منطقی هستش واسه مکه رفتن!

خوش بگذره!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:50  توسط بهاره  | 

اینکه همه جزوه کپی شده درسی رو که باید برای امتحان بخونی ،  بذاری دقیقا برای یک روز قبل امتحان ( آخه من حتما  شب قبل امتحان باید بخوابم!) یه طرف!

 اون درس هم  یه چیز مسخره ای مثل فیزیک 2 باشه هم همون طرف !

ترم آخری تنها چیزی هم  که از فیزیک یادته فقط اسم نیوتن باشه هم همون طرف!

بعداز ظهر روز قبل امتحان هم با دوستت بری بیرون باز هم  همون طرف !

بعدش ، شب هم  صدای آمریکا رو گوش بدی و هم  سریال زیر تیغ رو ببینی باز هم همون طرف!

تازه  بعد زیر تیغ ،  بیای  بشینی پشت کامپیوتر و بخوای پست جدید تو وبلاگت بذاری هم همون طرف!

وجدانت به خاطر تمام این اتفاقات یه کوچولو هم خراش برنداره باز همون طرف!

بازم بگم؟!

خدائی ، من اگه جای استادم بودم همچین دانشجویی رو با یه نمره توپ پاس می کردم!  

 

بی خیال ، اینا مهم نیست!

الان برای من ،  مهم اینه که امروز بعدازظهر سر دوستم  اول غر زدم و بعد دلیلی که باعث شده بود غر بزنم رو شنیدم در صورتی که اگه تفدم و تاخر اینا رو رعایت می کردم به غر زدن نمی رسید و امروز بعدازظهر یه تصور بچه گانه و احمقانه باعث شد که یه حرف نسنجیده بزنم  و امروز بعدازظهر خیلی  لوس و بچه بودم و امروز بعدازظهر اصلا با خودم حال نکردم !

تازه آخرش هم ۲ تا آلوچه ترش خوردم و ۳ تاش رو هم چون وقت نشد آوردم که تو خونه بخورم و شرمندگیش واسم موند!

 

آدما! می تونند بعضی وقتا بداخلاق و بی منطق بشن اما مهم اینه که وقتش واقعا وقتش باشه و حداقل خودشون بعدش به خودشون حق بدن. اما من الان اصلا به خودم حق نمیدم چون امروز اصلا وقتش نبود !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:4  توسط بهاره  | 

یه خانم روانشناسی امروز تو تلویزیون داشت می گفت که تا حدودی باید نسبت عرضه و تقاضا حتی تو روابط انسانی رعایت بشه. اون معتقد بود وقتی تو یه رابطه ، یکی از طرفین بیش از حد محبت ،گذشت و  توجه نشون بده مثل اینه که چیزی به وفور یافت شده و دز این صورت قطعا  بهای کمتری براش پرداخت میشه.

اما من بین روابط انسانی ، با روابط اقتصادی بازار ، یکم که نه ، تقریبا میشه گفت خیلی خیلی بیش تر از یکم تفاوت قائلم .

 

یه بار هم یه جایی شنیدم که عدالت  تو یه رابطه انسانی بر بخشش ارجحیت داره .

اما من بین روابط انسانی ،  با روابط صلح آمیز و کم مخاطره دو تا کشور یکم که نه ، تقریبا میشه گفت خیلی خیلی بیش تر از یکم  تفاوت قائلم.

 

یکی می گفت که تو یه رابطه انسانی تمام خواسته های طرفین از هم باید کاملا مشخص باشه و به صراحت تمام گفته بشه.

اما من بین روابط انسانی ،  با تبادل کالا به کالا یکم که نه ، تقریبا میشه میشه گفت خیلی خیلی بیش تر از یکم تفاوت قائلم.

 

من تلخی گاه به گاه ( و حتی بیش تر از گاه به گاه) یه رابطه رو بیش تر از شیرینی رابطه ای که همه چیز از قبل توش تعریف و مشخص شده می تونم بپذیرم!

قبول اینکه کسی خودش میدونه چی باید بگه و چی کار باید بکنه ولی به هر دلیلی نخواد ، یاعث میشه حس کنیم احترام بیش تری به شعورمون گذاشتیم تا وقتی که کسی رو موظف کنیم به اینکه حرفی رو بزنه یا کاری رو انجام بده  فقط و فقط به خاطر اینکه قواعد یه رابطه انسانی درست رو رعایت کنه!

 

همون قدر که ممکنه طعم گس یه برخورد یا یه حرف اذیت کننده باشه  میشه دل رو  به صداقت نهفته در اون خوش کرد.

عیب نداره ! اون به این در!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:48  توسط بهاره  | 

اینکه زندگی ما با سیاست گره خورده یا سیاسته که با زندگی ما گره خورده  مهم نیست!

اینکه سیاسیت پدرومادر نداره هم زیاد مهم نیست ، مشکل خودشه!

ایکه سیاستمدارها ، یازی سیاسی انجام میدند یا اینکه سیاسته که اونا و ما رو بازی میده هم  مهم نیست!

اینکه توسعه سیاسیه که ما رو به پیشرفت می رسونه یا اینکه پیشرفته که ما رو به توسعه سیاسی می رسونه هم مهم نیست !

اینکه من هر روز روزنامه بخونم و ببینم دنیا دست کیه و روزنامه نخونم و دنیا بازم دست همونا باشه بازهم مهم نیست!

اینکه من خبرهای متفاوتی راجع به یک موضوع از سرویس های مخنلف خبری دنیا( با احتساب صدا و سیمای خودمون) به گوشم برسه باز هم  مهم نیست!

تنها نکته مهمی که تو سیاست وجود داره یه چیزه!

اینکه اگه یکی مثل من! بخواد هر روز تو وبلاگش مطلب بذاره و به اصطلاح حال کنه که وبلاگش رو هر روز آپ دیت کنه می تونه به سیاست گیر بده و یکم و شاید هم بیش تر از یکم! ازخود سیاست یا فلسفه سیاست یا چرایی سیاست ویا فلان حادثه سیاسی مهم دنیا یا کشورش  و خلاصه راجع به هر موضوعی که به سیاست مربوط باشه یه چیزی بنویسه و یا اصلا چهار خط تیکه مثل مطالب بالا به سیاست بندازه ! و به راحتی آب خوردن یه پست جدید بذاره تو وبلاگش!( ای ول به این صداقت توام با سیاست!)

 

اصولا من فکر می کنم که مرکز ثقل جهانم!!!!!!!!(حالا به جایی که بر نمی خوره ، همین جوری الکی واسه دل خودمه که همچین فکری رو می کنم!) و در درجه اول مهم ترین اتفاقات برای من ، اتفاقاتیه  که برای خودم و تو زندگی شخصیم میفته . نمی دونم ، ولی اگه فکر کنیم هر آدمی واسه خودش یه دنیاست زیادم بیراه حرف نزدم .

( شاید چون این وبلاگ ، یه وبلاگ با عنوان شخصیه سعی می کنم که توش تو حیطه اتفاقات و حوادث روزمره زندگی پرسه بزنم وگرنه تعامل با همه موضوعات اجتماعی ، فرهنگی ، هنری ، سیاسی و …….از اهم واجبات زندگی تو دنیای مدرنه!)

بهر حال امروز واسه من یه روز فوق العاده معمولی بود و مثل همیشه اکسیژن مفت خدا رو تنفس کردم و بعدش هم در طی یه کار جالب  که بهش میگن بازدم ،  دی اکسید کربن دادم بیرون و در حین این عملیات تکراری هیچ اتفاق جالب  ، متاثر کننده ، غم انگیز ، شادی بخش و ….. نیفتاد و از اون روزایی بود که واقعیت تنها بودن آدم با وجود به ظاهر شلوغ بودن دور و برش ، هی خودشو به این ور و اون ور ذهنم به طرز ناجوری می کوبید . به خاطر همین این پستم اینجوری شد!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 0:17  توسط بهاره  | 

همیشه دوست داشتم آدم ها رو با رفتارهای کوچیک و به ظاهر سادشون بشناسم .        

عکس العمل هایی که تو لحظه و در برخورد با یه واقعه نشون میدند.

 همیشه در لحظه کاری رو کردنه که خیلی مهمه وگرنه اگه هزاران ساعت بشینی و در مدح یا ذم یه صفت اخلاقی فلسفه بافی کنی ولی ندونی تو لحظه از کنار یه حادثه کوچیک چه جوری عبور کنی و چه عکس العملی نشون بدی دو زار نمی ارزه!

بعضی از تصمیم های ما آدما تو لحظه گرفته میشن ، این که بتونی تو لحظه کار قشنگ رو انجام بدی هنره!

 

من و دوستم امروز چند ساعتی با هم بیرون بودیم. حضور کوتاه و کاملا اتفاقی یه خانم مسن و ملینا کوچولو باعث شد که با  تو لحظه کار خوشگل انجام دادن دوستم حال کنم . هر چند که یکی از لواشک هام رو دادم به ملینا! ( لواشک تنها خوراکی زمینه که من خیلی خیلی دوست دارم و اصلا دلم نمی خواد کسی تو خوردنش باهام شریک شه!) اما ازش ممنونم که امروزجایی بود که ما بودیم و باعث شد که من امشب با یه حس خوب بخوابم.

نمی دونم اینکه لذت های زندگی من اینقدر کوچیکه خوبه یا ید ،  اما سادگی این لذت ها رو دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 23:33  توسط بهاره  | 

من نمی دونم چرا همیشه دیر می رسم؟ حتی اگه پیش بینی حوادث  یهویی! رو هم بکنم و یه ضریب اطمینانی هم در نظر بگیرم  و زود از خونه بیام بیرون ، باز هم دیر می رسم!

تو چهار سالی که رفتم دانشگاه به جرات می تونم بگم که نصف بیش تر کلاس هام رو دیر رسیدم(بقیش رو هم که خوب اصلا سر کلاس نرفتم!) و خیلی وقت ها مسافتی رو که از ماشین پیاده می شدم تا برسم  دانشگاه ، که حدود چند دقیقه ای می شد رو دویدم.

مثلا امروز امتحانم ساعت 1 شروع میشد من نفس زنان ساعت 1:20 رسیدم به امتحان! دیروزم برای اینکه به موقع برسم کلاس زبان ،  تو اون هوای سرد بعد از پیاده شدن از تاکسی  دویدم که تاخیر نخورم که هم تاخیر رو خوردم و هم اینکه تا یک ربع بعدش در حال سرفه کردن بودم و نفسم بالا نمیومد.

یاد یکی از دیالوگ های علی حاتمی افتادم.˜همه عمر دیر رسیدیم˜

حس می کنم خیلی در مورد خودم صادقه . حالا گذشته از این دیر رسیدن هایی که احتمالا  زود رسیدنش هم چندان فرقی با دیر رسیدنش نداشت! خیلی لحظات و خیلی جاها بوده که حس کردم خیلی دیر شده برای اینکه تو اون موقعیت قرار بگیرم . حس کردم اگه به موقعش اینحا می بودم قطعا خیلی اتفاقات خوب می تونست  بیفته ولی الان دیگه..........الان دیگه خیلی دیر شده!

بعضی وقتا هم که این دیر رسیدن اینقدر اذیت کننده میشه که پیش خودم میگم اگه قرار بود اینقدر دیر برسم و حسرت به موقع رسیدن دلم رو بسوزه پس اصلا کاش هیچ وقت نمی رسیدم!

 

 

در مورد پست قبلیم ، آقای شفیعی برام comment  زیر رو گذاشتند که دارم روش فکر می کنم.

If you could tell me the profits of housefly, then I 'll explaine you how could u see ur profits too?? Plz think about it as I tell it seriously. If you could tell me thehousefly's profits then I 'll tell u the way u could know about ur profits, else I 'll  tell the housefly's profits and u have to find ur profits.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:57  توسط بهاره  | 

خوب خدارو شکر گویا زندگی داره شیرین میشه و مشکل دوستم هم همین روزا در شرف حل و فصل شدن کامله!

 تو این مدت خیلی خیلی اذیت شد و به قول خودش پیر شد  . صبر و بردباریش مثال زدنیه ، خیلی کم پیش میاد که یه طرفه به قاضی بره ، حتی با کسی که ناراحتی براش بوجود میاره هم منطقی رفتار میکنه و حس ناراحت بودن یا عصبانیت تو رفتارش نمود پیدا نمی کنه ، و خلاصه اینکه خیلی خیلی یزرگتر از سن و سالش رفتار میکنه !

البته این که بیش تر از سنش می فهمه ازهمون  روز اول کاملا برای من واضح  بود! و از این لحاظ شبیه خودم بود! (حسودیم شد ، گفتم یکم هم از خودم تعریف کنم!)

بهر حال ، خدایا شکرت! مرسی!  و ار این حرفا!

 

امروز سر کلاس زبان ، درسمون راجع به یه فیلم بود به اسم A WONDERFUL LIFE                          

 فیلم راجع به مردی بود که فکر میکرد آرزوهاش تو زندگی ،  قربانی کمک به دیگران شده و نتونسته اون جوری که دلش خواسته زندگی کنه و قصد داشت خودکشی کنه . وقتی خودش رو انداخت تو آب یه فرشته میاد به کمکش . اون به فرشته میگه من فکر میکنم که اصلا از اول بهتر بود که من به دنیا نمی اومدم .

بعد فرشته حلوی چشم مرد تصاویری رو میاره که در صورت متولد نشدنش به وقوع می پیوست . اینکه اگه اون نبود و از بچگی کار نمی کرد برای مادرش فلان مشکل پیش میومد  یا اینکه اگه اون نبود و جون برادرش رو تو یه حادثه نجات نمی داد برادرش میمرد و نمی تونست که یه قهرمان چنگ بشه و ....

 خلاصه می خواست که به مرد بفهمونه که وجود اون به زندگی خیلی ها کمک کرده و بودن هر کسی نقش موثری تو زندگی اطرافیانش داره .

بعد از درس استادمون پرسید هر کدوم از شما فکر میکنه اگه به دنیا نمیومد  چی میشد ؟  بچه ها به شوخی و جدی یه سری جواب ها می دادند.  یکی گفت اگه من نبودم مامانم یه دختر دیگه نداشت! ، یکی گفت اگه من نبودم  خونمون هیچ شور و نشاطی نداشت! ، یکی هم گفت شاید الان نشه چیزی گقت ولی در آینده اینقدر خدمات زیادی یه جامعه و اطرافیانمون برسونیم که اون وقت بشه گفت اگه من نبودم خیلی بد میشد!

سوال جالبی بود و ذهن آدم رو به خودش مشغول می کنه . من سر کلاس جوابی ندادم چون دیدم  لازمه که بیش تر در موردش فکر کنم.

خدایی اگه من نبودم چی میشد؟ کسی بوده که بودن من تونسته باشه برای اون مفید باشه؟ خدا کنه اگه تا به الان هم  همچین کسی نبوده حداقل تا قبل مرگم یه همچین کسی پیدا شه وگرنه خیلی ضایعست!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:8  توسط بهاره  | 

پنج شنبه امتحان اندیشه اسلامی 2 ( همون معارف سابق)  دارم . یه کتاب 200 صفحه ای با کلی کلمه  و لغات قلمبه سلمبه که خیلی جمله هاشو باید بیش تر از یه بار بخونی که بتونی متوجه شی .

 یه جوون جامعه دینی باید خیلی خیلی بیش تر از اینا راجع به دینش بدونه اما این راهش نیست ! تقریبا میشه گفت این کتابها با این نثر و شیوه بیان ، چیزی به ما یاد نمیدند.

 کتاب های معارف دوران دبیرستان و این چند واحد عمومی که ما تو دانشگاه پاس می کنیم تنها کارکردش اینه که یک روز قبل امتحان با زور حفظشون می کنیم و فردای امتحان هم یادمون میره .

حتی استادامون  هم خیلی از نحوه بیان مطالب تواین کتاب ها ایراد می گیرند و خودشون بیش تز از ما شاکیند!

استادمون خانم حسینی جلسه آخر یه حال اساسی داد! 21 سوال بهمون داد و گفت که فقط همین سوال ها رو بخونید و تو امتحان هم 7 تا سوال می دم که شما فقط باید به 5 تاش جواب بدین. می گفت خودم می دونم که خوندن همچیتن کتابی و یاد گرفتنش تو یه شب تقریبا غیر ممکنه و نمی خوام نفرینتون پشتم باشه.(خدا خیرت بده خانم حسینی! من که دعات کردم!) البته هر کدوم از این 21 سوال هر کدوم 3_4 صفحه جواب دارند ولی باز خودش کمک خیلی بزرگی بود. دمش گرم!

راستی چقدر قدرت حفظ کردنم کم شده ! تو دوران راهنمایی و دبیرستان ریاضیم عالی بود اما تو دروس حفظی هم کم نمیاوردم ! اما بعد از ورود  به دانشگاه  نه  تنها که از تب و تاب درس خوندن افتادم ( متاسفانه یا خوشبختانش رو البته نمی دونم) بلکه حفظیاتم هم روز به روز بدتر از قبل میشد. حالا خداروشکر فنی می خوندم و حفظی زیاد نداشتم وگرنه باید بی خیال لیسانس میشدم! امشب خودمو کشتم یه آیه رو حفظ کنم ولی نمیشد که نمیشد!

 

امروزنیما رئیسی تو برنامه پارازیت رادیو جوان از یه چیزی حرف زد  به اسم حلقه وب . یه شماره هم داد که وبلاگ نویس ها اگه خواستند  زنگ بزنند و عضو شن . .مثل اینکه می خوان یه کارایی بکنن که من خودم هم نمی دونم چیه . بهر حال شمارش اینه: 22167783

 

در راستای همون مشکلی که بیش تر از یه ماه که برای دوستم بوحود اومده  امشب قرار بود  در راستای حل مشکل و بهتر شدن اوضاع  یه اتفاق بیفته( مثل گزارش مذاکرات هسته ای شد!) . غروبی که با هم صحبت میکردیم گفت اگه اون اتفاق (که اتفاق خوبی ارزیابی میشه و به برون رفت از این وضعیت کمک میکنه !) بیفته  ، شب دیگه  نمیشه که بهت زنگ بزنم . شب و نصفه شب تموم شد و زنگ نزد . یعنی گاماس گاماس همه چی داره حل میشه؟ خدا کنه که اینطور باشه! فردا معلوم میشه .

 

تا اینجا که فقط به سه نفر گفتم که من وبلاگ مینویسم و آدرس وبلاگم رو دادم که بخونن. 

 یکی همین دوستمه ، یکی هم یکی از همکلاسی های کلاس زبانم ، و یکی هم آقای حسین شفیعی .

دوستم که نظراتش راجع به نوشته هام رو شفاهی میگه ، همکلاسیم هم که تا حالا نظر نداده .

آقای شفیعی الان در کانادا و در حال گذروندن دکتراشون هستند ، تقریبا 4 ساله که من با  ایشون  به مدد تکنولوﮊی  ارتباط کوچولو و پر از وقفه های چند ماهه ای دارم و  برای من همیشه مثل یه مشاور دلسوز بودند وهمیشه هم  لطفشون شامل حالم شده. هر چند که من زیاد دختر حرف گوش کنی نبودم و خیلی وقتا به توصیه هاشون عمل نکردم! اما متوجه لطف و محبتشون نسبت به خودم بودم و هستم. 2_3 روز پیش ،  بعد از مدتها دوباره باهاشون یه گپ اینترنتی کوچولو زدم و آدرس وبلاگم رو هم  دادم، که ایشون هم با وجود مشغله بسیار زیادی که دارند لطف کردند و بعد از دوتا پست  جدیدی که تو وبلاگم گذاشتم نظر دادند.

 بهر حال ازشون  ممنونم و برای خودشون و خانوادشون و دختر کوچولوی خوشگلشون که اسمش نرگس ، آرزوی سلامتی دارم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 3:49  توسط بهاره  | 

چقدر حال کردم!

امشب سریال زیر تیغ فوق العاده بود ، نه از فوق العاده هم  یه چیزی اون ور تر!

مهم ترین و بزرگترین دلیل واسه دوست داشتن این سریال که خوب حضور پرویز پرستویی عزیزمه . بازیگری که به معنای واقعی کلمه دوسش دارم . بازیگری که حتی  با نگاهش هم میتونه اشک آدم رو در بیاره و لازم نیست که بغض کنه یا حتی اشک تو چشای خوشگلش جمع شه.

 

اما امشب زیر تیغ یه چیز استثنائی داشت ، یه حس فوق العاده ناب و دوست داشتنی . امشب وقتی فاطمه معتمد آریا فهمید که قتل کار شوهرش یه عکس العمل عالی نشون داد.

از این ناراحت نبود که شوهرش آدم کشته ، ازاین ناراحت نبود که ممکنه وجود و حضور شوهرش از زندگیش حذف شه ، از این ناراحت نبود که پدر بچه هاش افتاده زندان، از این ناراحت نبود که آینده خودش و بچه هاش با سختی و مشکل گره می خوره . از این ناراحت نبود که ای وای ! بعدش چی میشه ؟!

 

همه بغضش ، همه شوکش ، به خاطر سوز دلش بود !

 سوز دلی که دلیلش زخم برداشتن حس قشنگ زندگیش بوده!

 همه سرمایه زندگیش رو تو یکی بودن با شوهرش می دونست.

 فکر میکرد غصه های شوهرش رو اونه که به دوش میکشه.

یهو انگاری همه زندگیشو به یغما بردند .

انگار آتیشش زده باشند ، داشت می سوخت!

 باورش نمیشد که شوهرش که سال های سال فکر میکرده که باهاش یکیه و مطلبی نیست که یکیشون بدونه و دیگری ازاون بی اطلاع باشه ، درد و سختی یه قتل غیر عمد رو به تنهایی به دوش کشیده . بغض کرده بود چون نمی تونست باور کنه شوهرش اونو محرم ندونسته و اونم باید همزمان با بقیه از ماجرا مطلع بشه .

و یه دبالوگ طلائی هم به دخترش گفت : بابات به یه عمر زندگی صادقانه من تف انداخت و رفت!

 

و چه خوشبخته مردی که همه توقع زنش ازش ، تنها و تنها، همین  یکی بودنه!

 و چه خوشبخته زنی که داشتن  گرانبهاترین و زلالترین حس دنیا ،  تنها حاصل زندگی مشترکش با یه مرد باشه!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 0:18  توسط بهاره  | 

دوستم بهم زنگ زد و گفت که وبلاگش رو آپ دیت کرده و یه مطلب راجع به صدام نوشته ، ازم خواست که اون مطلب رو بخونم و نظرم رو بگم.

اون به مرگ صدام با دیده تردید نگاه میکنه و میگه احتمال اینکه صدام رو اعدام نکرده باشند زیاده.

چند تا دلیل عمده هم  برای حرفش داره: اول اینکه چون صدام منبع اطلاعاتی غرب تو خاورمیانه بوده پس می تونسته از این حربه به طرق مختلف برای جلوگیری از کشته شدنش استفاده کنه. یکی اینکه برگزاری چنین دادگاهی ریسک بزرگی برای غربیها بوده و صدام می تونسته بعد از تائید حکم اعدامش اسرار زیادی رو که ممکنه بعضی هاش خوشایند غربیها نباشه  فاش کنه ، یا اینکه تهدید کنه در صورت خطر آسیب جانی در آینده این اسناد رو در اختیار رسانه ها قرار میده . مسئله بعدی که اون بهش اشاره می کنه اینه که آدم دیکتاتوری مثل صدام در بدترین شرایط ممکن بازهم اون قدر قدرت و حامی داره که بتونه بعد از فرار یا به یه کشوری بره که ازش حمایت کنند یا در شرایط بهتری قبل از دستگیریش باشه ، نه اینکه تو یه سوراخ موش در حوالی شهر خودش مخفی شه. دو مورد بعدی هم که بهش اشاره کرده یکی نحوه اعدام صدام بوده که سوالاتی رو ایجاد کرده و زیر سوال بردن درست بودن آزمایش  DNA صدام بوده.

 

من می خوام یه کم سینمائی به اعدام صدام نگاه کنم  و با استفاده از قوه تخیلم  این سناریو رو بنویسم.

 

1. بعد از اعلام عمومی حکم اعدام ، به صدام میگن تو یه دیکتاتوری که زمان خودت کلی فدایی داشتی . پس ما یه کاری می کنیم که  درست روزی که می خوای بمیری یه سری از طرفدارات طی یک عملیات رهایی سازی ،  تو رو از چنگ ما آزاد می کنند و باز تو گم میشی چون مشی ترور و دیکتاتوری هنوز پابرجاست . صدام حرفشون رو باور می کنه و حتی  تا ثانیه های قبل از اعدام  هم منتظر می مونه اما دیر می فهمه که گول خورده و در نتیجه صدام اعدام میشه.

 

2. قبل از برگزاری جلسات دادگاه ، به صدام میگن حواست به حرفات باشه و همه چیزایی رو که می دونی نگو چون واسه ما آبروریزی میشه ، از اون طرف هم ما هواتو داریم ونمی گذاریم اتفاقی برات بیفته و بعد از صدور حکم اعدام یکی از بدل هات رو به پای چوبه دار می فرستیم و تو هم تا آخر عمر مثل یه انسان ناشناس به زندگیت ادامه بده. صدام هم میگه باشه خیالتون راحت ، حواسم هست چی کار میکنم. بعد یه چند جلسه صدام رو می برن دادگاه و یه کم وقت ملت رو می گیرن و در نهایتم که براش  حکم اعدام صادر می کنن ولی صدام تو دلش به 6 میلیارد نفر آدم می خنده که رفتند سر کار. چون فکر می کنه همه اینا یه شوخیه . اما شوخی شوخی جدی میشه و صدام یه روز صبح میخواد از خواب پا شه ولی این کار رو نمی کنه  یعنی نمیتونه که بکنه . نه بخاطر اینکه خوابش میاد و دلش میخواد که یه کم بیش تر بخوابه . نه بابا! آخه بیچاره ، رو دست خورده بوده و یه کم مرده بوده و یه کم اعدام شده بوده ! و بعدشم به یکی از بدل های صدام یه عالمه پول میدن و میگن ما الکی طناب دار رو می اندازیم گردن تو که ملت فکر کنن صدام رو اعدام کردیم و اونم قبول می کنه و به خاطر بازی کردن یه نقش چند دقیقه ای کلی پول میگیره اما زنده نمی مونه که اون پول ها رو خرج کنه چون باید صدام یه جنازه داشته باشه .

 

3. صدام خر که نیست ، بالاخره خودش یه عمر تو سیاست بوده و به زیر و بم هاش آشناست . در نتیجه به آدم های پشت پرده سیاست میگه که هوی! حواستون باشه که چی کار می کنین ها! اگه دست از پا خطا کنین و یه مو از سر من کم شه یه سری اطلاعات که حیثیتتون رو تو دنیا بر باد میده و باعث از بین رفتن وجهه خوشگلتون میشه رو،  دوستای من در اختیار رسانه ها قرار میدن . اون آدمای پشت پرده سیاست  هم میگن :  نگو بابا! ترسیدیم! بعدش در حالی که صدام چشم هاش به دهن مبارک اونهاست ، دهن باز می کنن و میگن کدوم آبرو ؟ کدوم حیثیت ؟ و در نتیجه صدام اعدام میشه.

 

 

4. بعد از اعلام عمومی حکم اعدام ، به صدام میگن خیالت تخت! ما که تو رو نمی کشیم . یه بنده خدای بخت برگشته ای که شبیه تو هستش رو میاریم میذاریم به جات و طناب دار رو میندازیم به گردنش. بعد یه حراحی پلاستیک خوشگل هم روی تو انجام میدیم و بعد برات یه بلیط هواپیما میگیریم که بقیه عمرت رو تو سواحل هاوایی خوش باشی . صدام کلی حال میکنه و بعدش حاضر میشه که بره زیر تیغ جراحان پلاستیک . اما یه مشکل کوچولو پیش میاد . یه دکتر خنگی که از یه دانشگاه درپیت دکترای بیهوشی گرفته این صدام بدبخت رو زیادی بیهوش می کنه و  در نتیجه صدام  اعدام میشه.

 

5. بعد از اعلام عمومی حکم اعدام ، صدام میگه من می خوام بطور خصوصی با بزرگترتون صحبت کنم. بزرگتر اونا فردای روز دادگاه میره ملاقات صدام . صدام هم میگه احمق های یی شعور می خواین منو اعدام کنین ؟ آبروتون رو تو دنیا می برم . یادتون رفته قبلا ما باهم چه کارایی که کردیم و شما کلی تکیه گاه من بودین تو کارهای دیکتاتو مابانم! حالا واسه من حکم اعدام میدین؟ بعد بزرگتر اونا یه نگاه عاقل اندر سفیه میندازه به صدام و با پوزخند میگه اولا که بی شعور خودتی ، ثانیا هم که نکنه فکر کردی ما هم مثل خودت دچار توهم شدیم که تو آدم بزرگی  هستی و خیلی چیزا داری برای گفتن . اطلاعاتی رو که تو داری حتی اندازه این ارزش نداره که بری سر کوچه و باهاش 2 تا نون بخری بدبخت! صدام بعد از شنیدن این حرفا کلی دپرس میشه و سعی میکنه که به توهمات خودش ادامه بده و بخواد مثل یه انسان بزرگ بمیره و تا لحظه اخر هم نهایت سعی خودش رو میکنه که با غرور اعدام شه، تا حدودی هم موفق میشه ولی در لحظات آخر و وقتی می بینه همه چیز جدیه بی خیال ﮊست و این حرفا میشه و میگه: التماس می کنم ، این کار رو نکنید. اما کسی  به حرفش گوش نمیده و در نتیجه صدام اعدام میشه.

 

6.  قبل از تصمیم قاضی دادگاه صدام  ، هنوز هم نیروهای امریکایی تو عراقند و کمی تا قسمتی زد و خورد و درگیری و بمب گذاری و .... تو عراق هستش. بعد یه سری آدم کله گنده تصمیم می گیرن که یه راهکار از خودشون نشون بدن . زیاد فکر نمی کنن چون فوقش اگه این راهکار هم جواب نداد یه راهکار دیگه پیاده می کنن . خلاصه بعد از یه کوچولو فکر کردن ، میگن  که قاضی دادگاه صدام باید حکم اعدام صدام رو صادر کنه شاید با این کار یکم اوضاع عراق  بهتر شه و در نتیجه صدام اعدام میشه .

 

7. تاریخ همیشه باید درس های عبرت آمیزی در دل خودش داشته باشه پس روند شکل گیری اتفاقات اینجوری میشه که صدامی که یه زمانی مردم حتی از اسمش هم می ترسیدند در آخرین روز سال 2006 میلادی  اعدام میشه تا نسل های آینده یه داستان جالب و عبرت آموز داشته باشند و بدونند که دنیا مزرعه آخرت است و ظلم پابرجا نمی ماند و در نتیجه صدام اعدام میشه.

 

8. بعضی وقتا بعضی اتفاقات فقط و فقط به خاطر آه  یه آدم فوق العاده معمولیه تو دور افتاده ترین نقطه این دنیا . جایی که شاید تو هیچ نقشه ای  نشونی ازش نباشه . شاید دنیا با همه یزرگیش و سیاست با همه کثیف بودنش ، هیچ کدوم باعث اعدام صدام نشدند . شاید فقط و فقط آه اون آدم بوده که عرش خدا رو به لرزه در آورده و سوز دلش بوده که خدا خواسته چند سال بعد صدام اعدام شه و در نتیجه صدام اعدام میشه.

 

نمی دونم چرا؟ ولی مطمئنم که اگه این داستان های کوچیک رو همین طور ادامه بدم تا به عدد 100 برسه یا حتی چه بسا بیشتر:200 ، 300 ، .................باز هم همشون ختم به این جمله میشه: و صدام اعدام میشه.

آفای صدام خیلی بدبختی که حتی تو داستان هم نمیشه پایانی جز اعدام واست در نظر گرفت.

 تو خیلی وقته که مردی!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:37  توسط بهاره  | 

همین طور که روی صندلی مترو نشسته بودم کم کم چشم هام سنگین شد و بعد از چند دقیقه روی هم قرار گرفت. خواب نبودم اما زیاد زیاد هم بیدار نبودم . یه چیزی وسط این دو تا بود.

یهو قطار یه حرکت شدیدی  کرد و منم چشم هام باز شد . برای حدود 10 ثانیه قطار با تکون های ناجوری حرکت کرد وبعدش  دوباره باز همه چی عادی شد.

دروغ چرا خوب؟ ترسیدم. نمی دونم چرا؟ ولی خوب ترسیدم . البته این تکون های یهویی از طبیعی هم طبیعی تر بود، ولی نمی دونم چرا امروز ترس برم داشت.

 

بعدش واسه خودم شرایط رو تغییر دادم ، داشتم تصور می کردم گه اگه تکون های طبیعی و معمولی قطار امروز به پایان غیر طبیعی ختم می شد چی می شد؟

یکم که نه ، تقریبا خیلی بد بینانه  فکر کردم ( آخه خدائی اصلا و ابدا مسئله حادی نبود!)

به این فکر کردم که اگه این لحظه ، جزو لحظات آخر زندگیم بود چی می شد؟

چی می شد؟ حوب معلومه چی می شد! خیلی بد می شد! می مردم!

 

نه! به هیچ وجه الان آمادگی مردن ندارم ، عمرا اگه یه کوچولو هم که شده دلم بخواد بمیرم!

نه بخاطر اینکه زندگی زیباست و همه چیز خوبه و آفتاب خوشگله و ستاره قشنگه ها!

نه بابا! دلیلم اینا نیست! ولی خوب دلیل مهمیه برای خودم . آماده نیستم! همین!

 

فعلا اصلا شرایط برای مردنم مهیا نیست ، پس می ترسم ! در نتیجه نمی خوام بمیرم!

دوست دارم شرایط برای مردنم مهیا بشه و نترسم !  بعدش بمیرم!

 

دیگه اینکه  این خودمم که باید شرایط رو آماده  کنم .

چرا این کار رو نمی کنم؟

_ نمی دونم!

 

تازه نه تنها مهیا نمی کنم که شرایط رو از اینی هم که هست بعضی وقتا بدتر می کنم !

 چرا؟

 _ نمی دونم!

 

بهاره خانم ! احمق جان!( یا به قول دختر دائیم که به احمق میگه اخمخ : اخمخ جان!)

از هیچ کس قبل مردن سوال نشده که برای رفتن به اون دنیا آماده ای یا نه؟ ok؟

اگه ok پس.......!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 18:30  توسط بهاره  | 

 

 

امروز نشستم یه کم زبان خوندم ، فردا کلاس زبان دارم.

استاد این ترممون زیاد بحث تو کلاس راه میندازه ، چه درسی و چه غیر درسی. بخاطر همین باید خیلی آماده سر کلاس بری تا بتونی تو بحث هایی که به زبان انگلیسی انجام میشه حرفی برای گفتن داشته باشی!

 

امروز توفیق اجباری نصیبم شد و مجبور شدم در جریان صحبت کردن یه بنده خدائی با دوست پسرش باشم و حرفاشون رو بشنوم . اول صحبت با نهایت عشق و محبت و دلم برات تنگ شده و واست می میرم و این حرفا شروع شد، بعدش یه کم بهم گیر دادن ، یه کم تیکه انداختند ، یه کم حرص هم رو در آوردن ، یه کم دعوا کردند و به پرو پای هم پیچیدند. بعدش دوباره زندگی شیرین شد و همه چی تیریپ لاو شد . با مزه بود! اینم یه جورشه دیگه!

 

چلچراغ این هفته رو امروز خوندم . یه گزارش از مراسم شب چاشون تو اریکه ایرانیان چاپ کرده بود. مراسم جالبی بوده . کروبی ، ابطحی، ،قوچانی ،  ساعی ، دبیر ، بهرام رادان ، گلشیفته فراهانی ، باران کوثری ، مهران مدیری ، .......آدمایی از سیاست ، فرهنگ ، هنر ، ورزش ،.............14 نشان چلچراغ هم به 14 نفر و به انتخاب خوانندگان مجله داده شد. اینکه این همه آدم که واسه خودشون اسم و رسمی تو حیطه ای که هستند دارند ،  به دعوت یه مجله گرد هم جمع شن در نوع خودش  واسه یه مجله موفقیت محسوب میشه.

چلچراغ رو از شماره اول خوندم و دوست داشتم ، اولا به یاد ایران جوان می خوندمش.مجله ای که توقیف شد.

 

همه اینا رو گفتم ولی هنوز یه چیز مهم رو نگفتم . اینکه ته دلم بخاطر مشکلی که تقریبا یه ماهه  واسه دوستم پیش اومده یه جوریه . خیلی دلم شور میزنه . خودش از دست خدا شاکی نیست( بر عکس من که با پیش اومدن هر مشکلی ، کلی رابطم با خدا خط خطی میشه و یه عالمه چرا و اگر و اما واسه خدا ردیف می کنم و غر می زنم و ........) و همه سعیش رو هم  میکنه که تو ظاهر و جلوی دیگران خودشو با روحیه نشون بده ، ولی میدونم که رو دلش خیلی غصه جمع شده . ولی خوب انگار کاری نمیشه کرد جز دعا و صبر و صبر و صبر و صبر و صبر و صبر!

 به قول خودش خدایا هر چی  که خیر پیش بیار!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 3:33  توسط بهاره  | 

 من بعضی وقتا با این کلمه صراحت مشکل پیدا می کنم . فکر می کنم  بعضی جاها اگه نباشه خیلی بهتره .

نمی دونم ، ولی  شاید اگه گاهی ( فقط گاهی و نه بیش تر! ) به جای اینکه صریح باشیم ترجیح بدیم که روح بزرگواری رو تو کلام و رفتارمون بدمیم، دنیا خوشگل تر شه .

الان ، زمونه ، زمونه بدی شده . هر حرفی بهمون بربخوره  و ناراحت شیم  در کمتر از  30 ثانیه ، طرف مقابلمون رو متوجه می کنیم که خبط کرده و بد حرف زده  یا کاری کرده که باعث رنجشمون شده و بعدشم اون در 30 ثانیه دوم! میاد و از دلمون در میاره و ما هم دوباره یه لبخند می زنیم و همه چیز باز ظاهرا مثل قبل میشه( یعنی سرهم میشه 1 دقیقه! ) . خیلی ساده انگارانه  به نظر میرسه، یه جورایی تو ذوق میزنه و به دل آدم نمی شینه ! حالا اگه هم با زور و این ور اون ور کردن بالاخره  نشست یه جورایی  اصلا حال نمی ده!

 

ما آدمای این دوره انگار از سرعت تو همه چی استقبال می کنیم حتی تو روابط انسانی!

اهل بزرگواری و گذشت و احیانا زخم خوردن نیستیم . حال نداریم اجازه بدیم بعضی وقتا روحمون خراش برداره . دوست نداریم در جواب  بی محبتی از بخشندگی قلبمون مایه بذاریم .

 دوست نداریم محبتی در حق کسی کنیم که امکان برگشتش در کمتر از 24 ساعت وجود نداره. دوست نداریم معیار خوب رفتار کردنمون ، قشنگ بودن خود اون کار باشه ، دوست داریم خیلی تیریپ معامله برداریم ، خوبی در جواب خوبی ، بدی در جواب بدی ، محبت در جواب محبت و ......

 

نه ، یه چیزی این وسط کمه ! خیلی خوبه اگه یه  چیزی باشه  که تو تنهایی خودت بتونی  باهاش حال کنی  و بگی ای ول!

 

دوست دارم از این ای ولا زیاد به خودم بگم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:3  توسط بهاره  | 

 

خدایا! میشه ازت یه خواهش کنم!

مربوط به خودم نیست !

البته گفتن که نداره چون خودت همه چبزو می دونی !

می دونی که یکی از بنده هات  حدودا یه ماه پیش یه کاری کرده که یه چند نفری رو نگران ، ناراحت و عصبانی کرده و یکی از اون نفرات هم که نگران ، ناراحت و عصبانیه ،  دوست منه .

 خدایا ! میشه این دوره تقریبا یه ماهه دیگه تموم شه و ادامه پیدا نکنه و نگرانی ، ناراحتی و عصبانیت این چند نفر هم تموم شه؟ میشه؟

خدایا ! آخه تو خودت خدایی ،همه چبزم بهتر از من می فهمی و حس می کنی ! پس آخه من دیگه چی بگم؟

به همون خدایی که خودت باشی تلفیق سه حس نگرانی و ناراحتی و عصبانیت چیز خوبی از آب در نمیاد!

به همون خدایی که خودت باشی سخته!

خدایا! میشه ازت خواهش کنم قضیه با خوبی و خوشی والبته هر چه زودتر حل شه!

 

خدایا! مرسی!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 2:7  توسط بهاره  | 

روزهای آخر ترم آخر دانشگاهمه .

4 سالی که میگن جزو خاطره انگیزترین روزهای عمر آدمه دیگه داره نفس های آخرش رو می کشه.

تو این روزها ، هر وقت که به دانشگاه ، به شروعش ، به اتفاقاتش ، و به پایانش فکر می کنم دلم می گیره . نه، دل گرفتن فعلی نیست که احساسم روبتونه به طور کامل  توصیف کنه ، فعلی که باید به کار ببرم رو پیدا نمی کنم.

 

اما خوب ، متاسفانه بد تموم شد ، اون جوری که دوست داشتم تموم نشد . چه قدر بده که هر وقت یاد یه دوره ای از زندگیت  می افتی اول اتفاقات و خاطرات بد جلوی چشمت ردیف شه و از ذهنت بگذره . این تصویریه که دیگه تا ابد بعد از اینکه کلمه دانشگاه و دوران لیسانس به گوشم بخوره میاد تو ذهنم.

 

 تلخه ، خیلی تلخه ، ولی ازش گریزی نیست . مثل خیلی چیزهای دیگه که باید تلخیش رو تحمل کرد!

نمی دونم شایدم الان فکر می کنم که تلخه و سال ها که بگذره حکمت همه این اتفاقات بد برام روشن شه و شاید اون موقع جور دیگه ای به ماجرا نگاه کنم.

زندگی بهم یاد داده که همیشه اول خوب از ماجرا دور شم ،  بعد راجع بهشون قضاوت کنم .

باشه ، شایدم باید دلم رو به همین شایدا خوش کنم !

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 4:58  توسط بهاره  | 

امشب ،  شب اول قبر صدام حسین ، دیکتاتور عراقه .

من نمی دونم اون چه که باعث میشه یه نفر تبدیل به صدام بشه چیه ، ولی خوب خوشحالم که اون چیز فقط تو آدمای کمی نمود پیدا میکنه .این که دنیا زیاد صدام نداره جای شکرش باقیه.  

 

 شاید صدام تنها کسی باشه که من از مرگش اینقدر خوشحال بشم ، آدمای بد تو دنیا کم نیستند اما آدمای صدام مانند ،  قطعا کم هستند. با همه سلول های وجودم از این آدم متنفرم ، وقتی لحظات قبل از مرگش رو از تلویزیون می دیدم داشتم به این فکر می کردم که دلیل این همه مثلا آرام به پیشواز مرگ رفتنش چیه ؟ مثلا می خواد مثل یه مرد بزرگ بمیره؟ حقارت از سر و روش می بارید.

 

 و چقدر خوشحالم که قیامتی وجود داره وعدالت خدا نمی ذاره اعدام که آسون ترین و دم دستی ترین حکم برای این همه ظلم یه آدمه ، آخر ماجرا باشه. یعنی خدا این آدم رو چه جوری مجازات  می کنه ؟ یعنی امشب زیر دو متر خاکی که قراره هممون زیرش بخوابیم چه اتفاقاتی برای صدام میفته؟

 

خدایا ! شکرت که هستی !

خدایا! خوشحالم که هستی!

خدایا! چقدر خوبه که ما تو رو داریم!

خدایا! اکه نبودی هیچ چیز عذاب آورتر از نبودنت وجود نداشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 4:22  توسط بهاره  | 

هنوز به هیچ کس نگفتم من  دارم وبلاگ می نویسم . البته  اگه بدونم بعضی ها که منو میشناسن و من اونا رو میشناسم  اینو می خونن شاید یه کم خودم رو محدود کنم و راحت همه حرفامو نزنم و نمی دونم این خوبه یا بد . نمی دونم شایدم یه چند روزی ادامه دادم و بعدش به همه عالم و آدم گفتم دارم وبلاگ می نویسم ، شایدم نگفتم ، شایدم به بعضی ها گقتم ، شایدم ..... زیاد به بعدش  فکر نکنم بهتره ، هر چه پیش آید ایشاالله که خوش آید!

اگه از  وبلاگ نوشتن حس خوبی بهم دست داد ، شاید بعد چند روز یا چند هفته به همون دوستم که وبلاگ اون ، باعث شد من به وبلاگ نوشتن فکر کنم گفتم . راستش ، دوست دارم اون وبلاگم رو بخونه و دوست دارم نظرش رو در مورد نوشته هام بدونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 4:7  توسط بهاره  | 

من تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم. البته تصمیم چندان مهمی هم نیست و اتفاق بزرگی هم محسوب نمی شه ولی خوب برای شروع صحبت ، تنها چیزیه که به ذهنم رسید.

 

و اما  چی شد که تصمیم گرفتم بنویسم؟

نه خیلی ناراحتم ، نه خیلی خوشحالم ، نه دنیا به کامم هست ،  نه می شه گفت که نیست ،  نه همه چی خیلی خوبه و نه خیلی بد. هیچ اتفاق خاص و غیر خاصی هم نیفتاده که بگم حالا به خاطر اون یهو یه چیزی مثل جرقه از ذهنم گذشت و اومدم نشستم پای کامپیوتر. نه بابا! قضیه خیلی ساده تر از این حرفاست.

دوستم چند روزه که وبلاگش رو راه انداخته و منم یکی دو روزه که میرم به وبلاگ اون سر می زنم و نظر میدم ، بعد هر از گاهی به وبلاگ های دیگه هم سر می زنم .

 امروز بعد ازظهر بعد از اینکه وبلاگ دوستم رو خوندم و نظر دادم یه نگاه به ساعت کردم و دیدم ای وای کلاس زبانم دیر شد .امروز جلسه چهارم ترم جدید بود و من دو جلسه اول رو که غایب بودم و جلسه سوم رو هم با تاخیر رسیدم و امروزم که باز با تاخیر رسیدم. وقتی وارد کلاس شدم استادمون گفت دو جلسه غیبت دو جلسه هم با تاخیر اومدی. من هم تنها عکس العملی که تونستم نشون بدم این بود که لبخند زدم و گفتم ساری!

استاد این ترممون از سختگیر یه چیزی اون ورتره و از همون جلسه پیش نمی دونم چرا یک سری انرژی منفی به سمت من پرتاب شد(البته زیاد زیاد هم از سختگیریش بدم نیومد چون حداقل اهرم خوبیه واسه درس خوندن ولی خوب انرژی منفیه صادر شد دیگه!) . امیدوارم این ترم پاس شم ،اصلا حال افتادن ندارم.

بهر حال وقتی امروز سر کلاس زبان داشتم به استاد زبان ، سختگیری هاش  و دلیل تاخیر امروزم فکر می کردم یهو پیش خودم گفتم بد نیست منم از امشب بشینم   وبلاگ بنویسم . البته نمی دونم دست به نوشتنم چطوره ولی خوب وقتی فکر کردم   دیدم حداقلش اینه که این نوشتن ها بعدا واسه خودم میشه یه دفترچه خاطرات الکترونیک و اگه کسی هم این نوشته ها رو نخونه ، خودم که بعدها بشینم بخونم احتمالا کلی کیف خواهم کرد و یه جورایی یاد روزهای رفته میفتم و تجدید خاطره میشه.      

 

پس ، بهاره یعنی من،  از این به بعد شاید یه کم بلند تر فکر کنه و حرف بزنه، فقط همین !

    

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 3:26  توسط بهاره  |