• نه! همش هم این نیست که تو این وانفسای تودهنی ای که خوردیم و دولتی که بهمون تحمیل شد دل و دماغ این رو ندارم که بیام این جا و صفحه سیاه کنم. این هم هست که این بهاره، زیادی داره تو کار خودش رو غرق می کنه. هم جوره هم غرق می کنه چون چیزی برای از دست دادن نداره و ایضن به دست آوردن؛ چیزی و کسی.
همه سهمش از زندگی هم همون قطره اشکی که شب ها موقع برگشت از کار وقتی داریوش می خونه " داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود" میاد گوشه چشمش.
• دو هفته ست که هر چی می خونم مربوط به این میشه که چرا کوچک ترین حق ما، رای ما، رو ندیده گرفتند و هر چی می بینم مربوط میشه به خشونتی که علیه صاحبان حق داره انجام میشه.
ما داشتیم زندگیمون رو می کردیم. با کوچک ترین دل خوشی ها و روزنه امید سبزی که داشت رنگ قشنگی به زندگیمون میداد. چرا نذاشتین؟ چرا نخواستین؟ چرا به این جا رسوندیمون؟
دلم برای زندگی قبل این دو هفته تنگ شده. برای وبلاگ نوشتنم/ نوشتنمون از اتفاق های کوچیک زندگی خودم/ خودمون.
با نامردی تموم، غم رو نشوندین رو دلمون.
دیگه برام مهم نیست که فیلترشکن پیدا کنم و Facebook رو باز کنم یا فلان سایت یا فلان وبلاگ رو.
این روزها تنها چیزی که دوست دارم انجام بدم و آرومم می کنه خوابیدنه. همین رو می خواستین. نه؟
این یه دهن کجی بزرگ به رای من بود، به رای ما بود؛ دروغ و حاکمیت دروغ، ما رو له کرد.
امروز فقط و فقط بغض بودم.
• تقریبن نیم ساعت پیش گفت و گوی میرحسین با شبکه خبر تموم شد. هر چی بیش تر می گذره و هر چی بیش تر پای صحبت های این مرد می شینم بیش تر ازش خوشم میاد. خوشم میاد و ذوق می کنم؛ ذوق می کنم که طرفدار رئیس جمهور شدن کسی هستم که سرد و گرم چشیده ست، شعار نمیده، عوام فریبی نمی کنه و مودبانه و متین صحبت می کنه.
خوشحالم که پی موج سبز رفتنم، فقط یه جوگیری نیست.
