• صبح مثل همیشه موبایلم از خواب بیدارم می کنه. میرم دستشویی و بعدش برای رفتن به سرکار آماده میشم. مثل همیشه صبحانه نمی خورم و فقط یه شیرکاکائو از توی یخچال برمی دارم که بذارم تو ماشین که توی راه بخورم. میرم پایین، ماشین رو روشن می کنم و حرکت می کنم. رادیو مثل همیشه روی موج رادیو جوانه و برنامه "جوان ایرانی سلام" داره پخش میشه. این هفته مجری برنامه نیما کرمیه که به نظرم اجراش خیلی بهتر از هفته هاییه که فاطمه صداقتی مجریه. جوان ایرانی سلام رو گوش میدم، شیرکاکائوم رو هم می خورم و به همه ماشین های که تو ترافیک مثل خودم گیر کردن نگاه می کنم. مثل خیلی از روزها خودم رو دیرتر از ساعت هشت صبح، جلوی دفتر می بینم. جلوی دفتر اصلن جایی برای پارک کردن نیست، مجبورم اون طرف خیابون و در سمت مقابل ماشین رو بذارم. ماشین رو پارک می کنم. موبایل و کیفم رو برمی دارم. پاکت شیرکاکائوی خالی رو هم می گیرم دستم که بندازم توی سطل زباله. دو تا قدم میرم جلو که یهو درد خوردن یه چیز خیلی سنگین به بدنم رو حس می کنم.
اینا شرح تصادفی بوده که اتفاق نیفتاده اما من می خوام این جوری نگاه کنم؛
می خوام تصور کنم تصادف کردم و از اون جایی که جلوی هر چیزی رو اگه بشه تو زندگی گرفت جلوی قوه تخیل رو نمیشه، بعدش هم می خوام تصور کنم که تصادفم باعث شده که برم تو کما. همین!
این جا رو خیلی دوست داشتم و دارم. برام مثل یه کلبه کوچیک تو یه جنگل می مونه که فقط و فقط خودم ازش خبر دارم و هر وقت دلم بخواد می تونم چند ساعتی رو تک و تنها و بدون اینکه کسی بدونه توش بگذرونم. اما آدم وقتی بره تو کما حتی دیگه به جاهای دوست داشتنی زندگیش هم نمی تونه سر بزنه.
صاحب این وبلاگ بنا به دلایلی که به خوش مربوطه می خواد بره تو کما. با بهار ۱۳۸۹ از تو کما درمیام، حتی اگه هیچ چیز تغییر نکرده باشه. به این کما احتیاج دارم... فقط همین!
فقط کاش پست ۱/۱/۱۳۸۹ رو بهاره ی بهتری بنویسه. حداقل فقط کمی بهتر....
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:2  توسط بهاره
|
• کامپیوترم رو گاهی دو - سه روز یک بار روشن می کنم، اونم در حد چند دقیقه. آیتم های گوگل ریدرم رو دیگه نمی خونم. بلاگفا و بقیه چیزا هم تعطیله. با شروع مهر خیابون ها خیلی شلوغ شده و زمان رفت و آمدم به سر کار تقریبا دو برابر شده. تنها چیز زندگی که اذیتم می کنه هم همین ترافیک لعنتیه. خوبم! همین!
این ها هم برای ثبت در تاریخ؛ یادگاری از روزهایی که به هیچی فکر نمی کنم و برام مهم نیست چی کار می کنم و چی میشه.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:4  توسط بهاره
|
• داری زندگیت رو می کنی. بعد یهو شوخی شوخی، یه اتفاقی میفته که خودت از بس شوخیه خنده ت می گیره، خودت خودت و اون اتفاق رو دست میندازی. اما همین جوری می گذره و می بینی یهو همه چی تو بستر همون شوخی بودن رنگ می گیره. یه رنگ خیلی جدی!
هیچی نمی دونم جز این که وقتی می شینم با خودم فکر می کنم می بینم وقتی این همه آب از سرم گذشته، خوب اینم روش. دیگه مهم نیست! تازه این که آبش خیلی هم تازه و سرحال کننده ست. عمیقن دارم تو حال زندگی می کنم. بی خیال! بی دغدغه روزهای پیش رو! بی فکر!
• بالاخره دیشب نشستم پای این تلویزیون فارسی وان و برای اولین بار این سریال " ویکتوریا " رو دیدم. الان کمی تا قسمتی آپ تو دیت گردوندم خودم رو! حالم بد شده بود از بس هی ویکتوریا ویکتوریا شنیدم و شبیه علامت سوال بودم!
هیچی نمی دونم جز این که وقتی می شینم با خودم فکر می کنم می بینم وقتی این همه آب از سرم گذشته، خوب اینم روش. دیگه مهم نیست! تازه این که آبش خیلی هم تازه و سرحال کننده ست. عمیقن دارم تو حال زندگی می کنم. بی خیال! بی دغدغه روزهای پیش رو! بی فکر!
• بالاخره دیشب نشستم پای این تلویزیون فارسی وان و برای اولین بار این سریال " ویکتوریا " رو دیدم. الان کمی تا قسمتی آپ تو دیت گردوندم خودم رو! حالم بد شده بود از بس هی ویکتوریا ویکتوریا شنیدم و شبیه علامت سوال بودم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:31  توسط بهاره
|
• چرا هیچی ندارم این جا بنویسم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:26  توسط بهاره
|
• بعله! 10 شهریور را به خاطر بدترین تصادف زندگیم تا به این جا، به خاطر می سپارم و امیدوارم که دیگه تکرار نشه و فرداش رو هم به خاطر می سپارم به خاطر... . همین!
• بهاره! بهاره! بهاره! اینا داد و فریادهایی بود که سر خودم کشیدم بابت جریانی که نمی تونم بنویسم چیه! همین!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:28  توسط بهاره
|
• شرط بندی رو باختم و وجهی معادل 50 هزار تومان وجه رایج مملکت رو باید پیاده شم و بسی ناراحتم! همین!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:36  توسط بهاره
|
